دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

فتنه ساز

فیلم جناب ویلدرس را دیدم. نخست آن که اسم درستی برای این فیلم انتخاب کرده‌‌است. ترکیب تصاویر، موسیقی و متن در این فیلم دقیقاً به کار «فتنه»انگیزی و آشوب بر پا کردن می‌آید. در این آشوب‌ها هم اوّل از همه حقیقت ذبح می‌شود. امّا فتنه‌انگیزی «فتنه» دلیل بر آن نیست که این فیلم را بتوانیم بی‌محتوا و احمقانه بدانیم. پیام اصلی فیلم تا جایی که من فهمیدم، هشدار برای مقابله با «تهاجم فرهنگی» از جانب اسلام است. اسلام در این فیلم به عنوان آئینی معرّفی می‌شود که دستور به جنگ و قتل می‌دهد و مسلمین کسانی هستند که بمب‌گذاری می‌کنند، سر می‌برند، کودکان خود را تروریست تربیت می‌کنند، قمه بر فرق اطفال خود می‌نشانند (که البته از انگیزه‌ی این کار چیزی گفته نمی‌شود)، صریحاً بر ضدّ آزادی شعار می‌دهند، هم‌جنس‌‌گراها را اعدام می‌کنند، فاعل زنای محصنه را سنگسار می‌کنند، برای هیتلر دعای خیر می‌کنند و چیزهایی دیگر.

من فکر می‌کنم ساخت این فیلم چیز جدیدی نیست. بسیار صحنه‌های مشابه (یا مشترک با) این فیلم را برای نمونه در فیلم فارنهایت ۱۱/۹ هم می‌توان دید. در آن‌جا نیز با مغلطه‌هایی مشابه، سعی بر آن است که حوادثی نظیر واقعه‌ی یازدهم سپتامبر را نه به گروهی از پیروان اسلام، و نه حتّی به تمام مسلمین، بلکه به خود اسلام نسبت دهند. در ذهن من مایکل مور به عنوان یک فیلم‌ساز آمریکایی تا حدّی برای چنین اشتباهی عذر دارد. درست یا غلط، من اروپا را متمدّن‌تر، باریک‌بین‌تر و حقیقت‌جوتر از آمریکای بعد از یازدهم سپتامبر می‌دانم. چیزی که فیلم ویلدرس را برجسته کرده تا حدّ زیادی تبلیغات وسیعی است که پیرامون «فتنه»‌سازی ویلدرس انجام شده و می‌شود.

این فیلم کوتاه هم مانند هر اثر دیگری، یک ترکیب است. عمده‌ی صحنه‌های فیلم قطعه‌های مستند خبری هستند از وقایع گوناگون. به نظر من اوّلین ایرادی که به این فیلم وارد است، غیرمستند بودن آن است در عین مستند بودنش: نهادهای اطّلاعاتی و امنیّتی آمریکا و اروپا هرگز نتوانسته‌اند با قطعیّت وقایعی مانند قتل‌عام یازدهم سپتامبر یا بمب‌گذاری‌های قطار(لندن؟) را به فرد یا گروه مسلمانی نسبت دهند. نهایت قطعیّت آنها این بوده که بتوانند دایره‌ی مظنونین را به افرادی مانند اعضای القاعده محدود کنند. اگر یک میلیارد و نیم مسلمان هنوز نتوانسته‌اند به دنیا (و از جمله به خودشان) بفهمانند که مفهوم اسلام، القاعده نیست، و اگر غیرمسلمان‌های دنیا هم هنوز به این شعور نرسیده‌اند، فکر می‌کنم «فتنه» باید ما را به فکر اندازد که چرا این تمایز را روشن نکرده‌ایم و چگونه این کار را انجام دهیم.

امّا درصد بالایی از زمان این فیلم اختصاص به نمایش چیزهایی دارد که واقعاً کار مسلمانان است. نمی‌توان منکر شد که سنگسار کردن زنان و مردان، سر بریدن گروگان‌ها، قمه زدن کودکان و هزار چیز مغایر با عقل را ما مسلمان‌ها داریم انجام می‌دهیم. ما که شعار وحدت می‌دهیم، چرا پرسش جهانیان درباره‌ی این کارها را با تفرّق انجام می‌دهیم؟ ایران خودش را جدا می‌کند که در ایران کسی را گردن نمی‌زنند و این کار وهابیون است. عربستان هم لابد می‌تواند ادّعا کند که کسی را سنگسار نمی‌کند. در افغانستان حجاب اجباری نیست. در عراق بر ضدّ آزادی شعار نمی‌دهند و غیره. اگر ما واقعاً یک و نیم میلیارد مسلمان هستیم، هر کدام از این یک و نیم میلیارد باید پاسخ‌هایی برای کارهایی که مسلمانان دیگر می‌کنند داشته‌باشد، نه آن که هر کدام دیگری را از فرقه‌ای دیگر از اسلام بدانیم و بگوییم فرقه‌ی آنها منحرف و گمراه است و به این شکل صورت مسأله را پاک کرد. خلاصه آن که نمی‌شود هم خدا را خواست و هم خرما را.

بسیاری از این کارها برای خود مسلمان‌ها هم سؤال ایجاد کرده و مسأله است. اگر نتوانسته‌ایم و نمی‌خواهیم مسأله را حل یا لااقل بررسی کنیم، نمی‌توانیم هم گلایه کنیم که نامسلمانی چرا این مسائل را به گوش دیگران رسانده. اینها مسائل داخلی اسلام نیست که به دیگران مربوط نباشد، چرا که اسلام یک دین است و دین همیشه مدّعی است و اسلام مدّعی‌تر از همه‌ی ادیان. اسلام همان گونه که ویلدرس در فیلمش می‌گوید، در حال گسترده شدن در اروپا است و من به ویلدرس حق می‌دهم که از گسترش چنین آئینی در زیستگاه فیزیکی، فکری و اجتماعی‌اش نگران باشد. آیا کشورهای اسلامی نگرانی مشابهی از گسترش چیزی که «فرهنگ غرب» می‌خوانند ندارند؟ آنها هم نگرانند که این فرهنگ با خودش تساوی جنسیتی، آزادی شرب خمر، ارتباط غیراسلامی میان دو جنس و چیزهای دیگر را به جوامع اسلامی وارد کند. نگرانی ویلدرس هم از این جهت قابل قبول است، اگرچه در نشان دادن مصادیق آن انصاف را رعایت نکرده‌است.

در برابر این نگرانی ویلدرس، سؤالی مطرح می شود مشابه همان سؤالی که از دولت‌های اسلامی و عالمان متنفّذ دینی اسلام باید پرسید. همواره مدافعان و مدّعیان اسلام با این سؤال مواجهند (صریح یا غیر صریح) که اگر اسلام این قدر خوب و جامع است که شما می‌گویید، اگر آن قدر ظرفیت دارد که به گفته‌ی آقای احمدی‌نژاد (که در این فیلم هم هست) می‌خواهد و می‌تواند تمام قلّه‌های جهان را فتح کند، پس چرا باید نگران بود که مردم این همه خوبی عیان را رها کنند و به سمت چیزهایی بروند که لااقل به روایت این مدّعیان دین، خلاف دستور الهی هستند. برای نمونه اگر نظام روابط مرد و زن در اسلام (به روایت مدّعیان دین) آن قدر دقیق و جامع و قوی است که کمترین دشواری را برای فرد و جامعه باقی می‌گذارد، چرا در همین ایران که یکی از «اسلامی‌ترین» حکومت‌ها و مردمان را برای سه دهه داشته، دختران و پسران بسیاری به دنبال رابطه با جنس مخالف در خارج از چارچوب دین رسمی هستند؟

به طور مشابه باید از آقای ویلدرس پرسیده شود در اروپای شما که اسلام غالب نیست و اسلام‌ستیزانی مانند شما هم حضور دارند و ارزش‌های اجتماعی غیردینی مبتنی بر دموکراسی حاکم است و استانداردهای زندگی هم بالاتر از اکثر نقاط دنیاست و رسانه‌ها هم نوعاً تصویر مطبوعی از اسلام ارائه نمی‌دهند، مردم چرا با سرعتی که خودتان در این فیلم گفته‌اید به دینی می‌گرایند که به روایت شما مروّج قتل و خشونت و معارض با ارزش‌های انسانی است؟ (توجّه کنید که افزایش جمعیت مسلمانان اروپا فقط ناشی از مهاجرت و زاد و ولد نیست.) این یک تناقض است و نشان می‌دهد که دست‌کم قسمتی از تصویرسازی آقای ویلدرس با واقعیّت تطابق ندارد، همان طور که دین رسمی ما با جوهر دین فاصله دارد.

از یک وجه هم فیلم ویلدرس من را به یاد فیلم ۳۰۰ می‌اندازد. در فیلم ۳۰۰ تصویری نامستند، فانتزی و خشن از ایران باستان ارائه می‌شود. دولت و مردم ایران به این مسأله اعتراض کردند. امّا اعتراض‌ها از ابراز نارضایتی فراتر نرفت. محقّقان و مورّخان چندان کار جدّی و منتقدانه در این زمینه نکردند و مهم‌تر از آن، هیچ جواب سینمایی به ۳۰۰ داده نشد. چرا؟ چون جمهوری اسلامی تمایلی به روایت نمودن تمدّن پیش از اسلام ندارد. ناسیونالیزم در ایران اسلامی به دین‌گرائی صرف فروکاهیده شده و اگر صدها فیلم مثل ۳۰۰ ساخته شود باز هم بعید است که وزارت ارشاد یا صدا و سیما تمایلی به زنده کردن یاد تمدّن ایرانی پیش از اسلام داشته‌باشند، چرا که طبق روایت جمهوری اسلامی از دوران باستان، ایرانیان در بند حکومت پادشاهی بودند و با «فتح ایران» توسّط مسلمین این رنج پایان یافت. این تصویر مورد نیاز است تا با روایت رسمی از انقلاب اسلامی مطابقت یابد. در کتاب‌های درسی مدارس ایران اسلامی اشاره‌ای به کتاب‌سوزی اعراب و کشتارهای سفّاکانه‌ی آنها و وحشی‌گری‌های دیگرشان در ایران نمی‌توان یافت، همان طور که از اعدام‌های بعد از انقلاب و خشونت‌های تازه به دوران رسیده‌ها چیزی ننوشته‌اند. این سانسور و تحریف تاریخی و تنها قسمتی از واقعیّت رخ داده را، آن هم با هدفی ایدئولوژیک و سیاسی بیان کردن، باعث شده و خواهد‌شد که حکومت ما نتواند پاسخی به چنین دروغ‌هایی بدهد. در واقع سرمایه‌ای که برای پاسخ‌گویی به دروغ‌پردازی‌هایی مانند فیلم ۳۰۰ لازم است قبلاً به آتش کشیده شده.

تصویر رسمی ارائه شده از دین اسلام هم در ایران وضع مشابهی دارد. بسیاری از قسمت‌های تاریخ اسلام، بسیاری از روایات معتبر و حتّی برخی احکام فقهی جایی در تصویر رسمی اسلام جمهوری اسلامی ندارند. برای نمونه، گردن زدن مردان بنی‌قریضه بعد از فتح قلعه‌ی خیبر توسّط سپاه رسول خدا، که ظاهراً به اندازه‌ی کافی هم سندیت تاریخی دارد، عملی است که با سنجه‌ی امروزی «قتل عام یهودیان» خوانده می‌شود. با این تصویر می‌خواهیم چه کنیم؟ ما دوست داریم از شفقت امیرالمؤمنین در جنگ نهروان بگوییم که سعی کرد از جنگ بپرهیزد و سپاهیان خود را هم امر کرد که فراریان را تعقیب نکنند و در خون‌ریزی امساک کنند. امّا با دستور رسول خدا بر«قتل عام» چه کنیم؟ فکر می‌کنم به اندازه‌ی کافی خودمان توجیه نشده‌ایم و به قدر کفایت آگاه نیستیم که خودمان بخواهیم با چشم و گوش باز مسلمان باشیم. در این صورت جواب امثال ویلدرس را با چه سرمایه‌ی فکری‌ای می خواهیم بدهیم؟

ویلدرس حرف خود را زده. حرفش را هم به ظاهر مستند زده ،اگرچه ترجمه‌ی آیات چندان دقیق به نظر نمی‌رسد و به شأن نزول آنها هم توجّهی نشده. امّا مستندات او تماماً به اسلام مربوط نیستند. او که ادّعا می‌کند قرآن مروّج تروریسم و خشونت است، اوّل باید ثابت کند که تمامی آن‌چه که در فیلمش به مسلمانان نسبت داده (مانند واقعه‌ی یازدهم سپتامبر یا انفجارهای قطار در اروپا) واقعاً کار مسلمانان بوده. قاعدتاً او چنین کاری نخواهد کرد، چرا که اوّلاً توان چنین کاری را ندارد و ثانیاً قصد او مباحثه‌ی مستند نیست. اگر توان آن را نداریم که پاسخی متین و استوار نه به او، که به خودمان و به مخاطبان او بدهیم، کاش لااقل به خودمان بیاییم که کجا ایستاده‌ایم و از اسلامی که بیرقش را بالا گرفته‌ایم و برایش فریاد می‌کشیم، خودمان چه قدر درک درست و فهم عمیق داریم.

یک نکته را هم حیفم آمد که نگویم. ارتداد بدتر است یا فحشا؟ چرا سایت‌های هرزه‌نگاری فیلتر می‌شوند امّا سایت ویلدرس و سایت‌های مشابه آن فیلتر نمی‌شوند؟ (بله، سایت به زبان دویچ است، امّا با گوگل به راحتی ترجمه می‌شود.) طبعاً منظورم این نیست که این سایت‌ها هم فیلتر شوند، بلکه اشاره‌ی من به اساس طرز فکر عقیمی است که فیلترچیان محترم دارند.

برچسب‌ها: , , ,

نود و هشت درصد

بیست و نه سال پیش در چنین روزی، برای آخرین بار در ایران رفراندوم برگزار شد. برای اوّلین و آخرین بار از مردم پرسیده شد که جمهوری اسلامی را می‌خواهند یا نه.

مردم گفتند که می‌خواهند، امّا انصافاً نه آن موقع معلوم بود جمهوری اسلامی قرار است چه چیزی باشد و نه الآن کسی می داند قرار بود چه چیزی باشد.

ما به رأی آن نسل احترام می‌گذاریم. ممکن است لطفاً کسی نظر این نسل را هم بپرسد؟ اگر نه، ممکن است کسی برای ما توضیح بدهد که جمهوری اسلامی بالأخره چی هست؟

برچسب‌ها:

جمعه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۷

رستخیز

زمستانی که گذشت چنان بی‌سابقه سرد بود که انگار امید شکوفایی دوباره‌ی گل‌ها و جوانه زدن گیاهان را از دست داده‌بودم. طبیعت بیدار شد؛ انگار که نه تنها از زمستان سخت آسیبی ندیده‌باشد، بلکه شکوفاتر و زنده‌تر از بهارهای گذشته به ما لبخند (یا شاید هم پوزخند تمسخر) می‌زند. گلدان‌های ما هم، آنها که خواب بودند بیدار شدند. با بیداری آنها خودم هم دوباره دست به خاک شدم و گلدان‌های خالی را پر کردم. دانه کاشتم و البته گل هم خریدیم. این گلدان سینوره‌ی امسال ماست. امسال لیلا رنگش را انتخاب کرد.پارسال من انتخاب‌گر رنگ بودم (عکس زیر را بعد از باران بهاری گرفتم): در این گلدان تخم قرنفل کاشته‌ام. تخم گل را از گلدانی که پارسال داشتیم به دست آوردم. برایم جالب‌تر است که خودم بذر را به دست آورم و بعداً بکارم. حسّ زندگی دوباره و چرخه‌ی خودکفا و خودشکوفا را می‌دهد. زودتر از چیزی که انتظار داشتم جوانه زده: جوانه‌ها را واضح‌تر ببینید: این یکی گل نیست. تربچه است:
این هم یکی از سه گلدان یاس است که شاخه‌های‌شان تراس را محاصره کرده. در حین برف‌روبی زمستانه جانم درآمد تا شاخه‌های این‌ها آسیب نبیند. هر کدام متعلّق به کسی هستند (لااقل اسماً). این یکی گلدان مهدی است، چون به اصرار مهدی برپا شده و گلدانش را هم مهدی خریده. قلمه زدن و کاشتن و آبیاری روزانه و بقیه‌ی کارها هم با من است. خواب بودند و حالا بیدار شده‌اند:
مصیبتی که هر سال با این یاس‌ها دارم، شاخه‌های جدیدی است که بعد از بیداری از خواب زمستانی درمی‌آورند. این شاخه‌ها البته اگر قلمه‌ی جدید بخواهم خیلی مفیدند، امّا آنهایی را که برای قلمه مورد نیاز نیستند باید وقتی کمی بلندتر شدند به نرده‌های تراس ببندم تا وسط تراس ولو نشوند. این هم خودش کار سختی است، چرا که هر کدام به یک سمت می‌روند. «نه شرقی، نه غربی» حالی‌شان نمی‌شود. شاخه‌های جدید با ساقه‌های قرمزشان از شاخه‌های قهوه‌ای قدیمی متمایزند.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۷

جشن

آماده می‌شوم که کم‌کم بروم به یک عروسی. عروس را البته نمی‌شناسم و ندیده‌ام. داماد را می‌شناسم که دوست خیلی خوبم است. در دانشگاه هم‌دوره و هم‌کلاس بودیم. از همان بار اوّل که هم‌صحبت شدیم فهمیدم که پسر خوبی است. خیلی خوب. مثل هم خجالتی بودیم. اوّلین روزی که با هم هم‌صحبت شدیم، برای خرید کتاب به میدان انقلاب رفتیم و بعد به دانشگاه برگشتیم. در تمام طول این همراهی چندساعته اسم هم‌دیگر را نمی‌دانستیم! هیچ کدام هم نپرسیدیم.

با هم یک گرایش را خواندیم (اتمی-مولکولی). با هم یک سال لیسانس را کش دادیم تا در کنکور فوق‌لیسانس نتیجه‌ی بهتر بگیریم. من در همان دانشگاه کوفتی (شهید بهشتی) قبول شدم و ماندنم. او یک سال دیگر هم صبر کرد. هم‌زمان مغازه هم زده‌بود و کار کامپیوتر می‌کرد. آخرسر لیسانس را گرفت و رفت سربازی. من دانشجوی فوق بودم. قبل از این که فوق را تمام کنم سربازی را تمام کرد. کار مغازه را جدّی‌تر کرد. اوائل سال قبل دختری را نامزد کرد. امشب عروسی‌شان است. مبارک است به خواست خدا.

من؟ مهر پارسال فوق‌لیسانس را تمام کردم. از کانادا پذیرش و بورس گرفتم برای دکترا (دقیق‌تر بگویم، از اینجا). نزدیک پنج ماه است که منتظرم ویزا بگیرم. دنیا چه بازی‌ها که ندارد. شاید هفته‌ی بعد بگویند که ویزا نمی‌دهند. آن وقت باید بروم سربازی. می‌روم؟ نمی‌دانم.

حال و روز دوستم را مجسّم می‌کنم. ماشین، فیلم‌برداری، آرایشگاه، مادرزن، خانواده‌ی همسر، خواهر و برادرهای خودش... . امیدوارم زیاد معذّب نباشد.

عروس مسلّماً دختر خوش‌بختی است که توانسته چنین پسری را مال خودش کند. از طرفی چهار تا خواهرشوهر داشتن زیاد هم نباید راحت باشد! دوستم سه برادر هم دارد. انصافاً کم آوردید؟

با مترو می‌روم به عروسی. دوستم و خانواده‌اش و خانواده‌ی همسرش همگی در کرج هستند. با دوست دیگری می‌روم به عروسی. بار اوّل است که بدون والدین گرامی به عروسی می‌روم؛ و بار سوّم است مجموعاً (!) که به یک عروسی می‌روم.

کت نمی‌پوشم. کت ندارم، چون کت پوشیدن را دوست ندارم. امیدوارم کت نپوشیدنم مراسم آنها را خراب نکند. تازه خیلی هم لطف می‌کنم که با جین و تی‌شرت نمی‌روم! قسمتی از ذهنم هنوز نوجوان است. نوجوانی‌ام امتداد دارد. همین هم برایم غریب است. امشب عروسی دوست من است و من هنوز با کت پوشیدن مشکل دارم و با خیلی چیزهای دیگر که برای آدم‌بزرگ‌ها عادّی است.

بس است. بروم آماده شوم.

برچسب‌ها: , ,

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷

جشنواره نوروزی وبلاگستان فارسی

اصلاً اصلاً حال و هوای عید ندارم که ندارم. امّا در این جشنواره شرکت می‌کنم تا خلافش را به خودم ثابت کنم!

روی لوگوی بالا کلیک کنید تا به اصل موضوع هدایت شوید.

تا پایان جشنواره چیزهای اعصاب‌خردکن و رخوت‌زا و نشاط‌زدا نخواهم‌نوشت. اگر نتوانستم اثر خوب روی کسی بگذارم، لااقل اثر بد هم نخواهم‌گذاشت.

برچسب‌ها:

پرسش

دوزخ بدتر است یا برزخ؟


برچسب‌ها: , ,

دو تا لینک جالب:

برچسب‌ها:

یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۷

ببین. کور نباش

قَدْ جَاءكُم بَصَآئِرُ مِن رَّبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ عَمِيَ فَعَلَيْهَا وَمَا أَنَاْ عَلَيْكُم بِحَفِيظٍ
- انعام ، 104

برچسب‌ها:

Ed Tom Bell: [talking to Ellis] I always figured when I got older, God would sorta come inta my life somehow. And he didn't. I don't blame him. If I was him I would have the same opinion of me that he does.


البته این را هم بگویم که فیلم بسیار مزخرفی بود به نظر من.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۷

موسیقی برای سال نو

دیدم سولوژن برای سال نو موسیقی گذاشته، فکر کردم من هم این کار را بکنم.

این قطعه را در این چند روز زیاد گوش کرده‌ام و لیلا از این بابت شاکی است. به نظرم به حال و هوای سال نو می‌آید؛ همه چیزش. این قطعه در واقع قسمت چهارم از منظومه‌ی سیّارگان Gustav Holst است و Jupiter نام دارد. اجرایش هم همان چیزی است که من غالباً دوست دارم: کارایان - برلین.

اگر خوشتان نیامد، آخرین موومان زمستان ویوالدی را گوش کنید که به بهار متّصل می‌شود. اگر باز هم خوشتان نیامد از من کاری برنمی‌آید.

از برادران و خواهرانمان در گوگل نیز سپاسگزاریم به خاطر لوگوی نوروزی امسال.

برچسب‌ها: ,

تحویل سال

در لحظه‌ی تحویل و دگر گشتن سال
با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال
بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا
مانند نسیم، می‌پرم، بی پر و بال

محمّدرضا شفیعی کدکنی

سال نو مبارک.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۶

یک تصویر، یک گزارش تصویری

اکنون در مسجدالنّبی نشسته‌ام و مشغول عکّاسی از آدم‌ها هستم. در این‌جا آدم به احساس‌هایی در مورد مردم می‌رسد و تا حدّی به تفاوت‌های آدم‌های مسلمان در سراسر جهان و مسلمانی‌شان پی می‌برد. یکی از احساس‌هایی که امروز صبح یک لحظه به من هجوم آورد، احساسی بود که در هنگام خواندن زیارت‌نامه در آدم‌ها دیدم و آن این که مردم مختلفی که از جلوی حرم می‌گذشتند یا زیارت‌نامه می‌خواندند یا مشغول به نماز بودند، چه عرب سعودی، چه پاکستانی‌ها و هندی‌ها و بنگلادشی‌ها، چه افغان‌ها و یمنی‌ها و عرب‌های روستایی که به نظر بادیه‌نشین‌ها می‌آمدند، چه آن‌ها که به نظر تاجیک یا ازبک می‌آمدند همه چهره‌ای پر از احترام و در حال خشوع - بهترین واژه‌ای که می‌توانم بگویم - داشتند. چهره‌ای که به راحتی می‌شد اثر حضور در مدینه و مسجدالنّبی را دید، این در همه بود جز ایرانی‌ها، ایرانی‌هایی که انگار به تماشا آمده‌بودند، یا به خرید یا به مدرسه یا جایی دیگر. فکر کردم چرا این‌گونه؟ چرا آن احساس دینی و نه خود را به گریه زدن و یقه جر دادن و خود را به حرم آویختن، بلکه آن احساس ایمانی در ما نیست؟ و بعد احساس کردم مصرف بسیار بالای مذهب در ایران ما را در مقابل خداوند واکسینه کرده‌است. شاید به همین دلیل تحت تأثیر قرار نمی‌گیریم. و حضور او را نمی‌یابیم، در ما نشست نمی‌کند. این قدر که دین‌فروشی و ریاکاری دیده‌ایم، این قدر که به اسم دین دروغ شنیده‌ایم، دیگر حضور در این‌جا هم به راحتی در ما اثر نمی‌کند. احساس کردم مثل دکتری که از فرط تماشای مرگ و جسد، احساس‌های انسانی‌اش را از دست داده و مثل آدمی که از فرط دندان‌درد صورتش بی‌حس شده، یا مثل آدمی که از فرط تکرار و گناه وجدانش را از دست داده‌است شده‌ایم. این را به یک‌باره ندیدم، امّا یک‌باره فهمیدم و پس از فهمیدن آن سخت دقّت کردم و تکرار آن حالا دیگر به سختی آزارم می‌دهد. البته در میان ایرانی‌ها هم این احساس را متفاوت یافته‌ام. بعضی از ماها سریعاً گریه می‌کنیم تا خیالمان راحت شود، کلک خدا را می‌کنیم تا خیالمان راحت شود که تعهّدمان را انجام داده‌ایم و بعد، هیچ.

- سیّد ابراهیم نبوی، سفر به خانه‌ی آزاد‌شده، صفحه‌های 40 و 41
تهران، جامعه‌ی ایرانیان - 1378

برچسب‌ها:

جمعه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۶

برچسب‌ها: ,

بحر در کوزه و موج در موزه

رأی ندادم. قصد نداشتم رأی ندهم، امّا واقعاً دلیل کافی برای رأی دادن هم نداشتم. اوّلین بارم بود که رأی نمی‌دادم. اینجا قبل از انتخابات چیزی ننوشتم و با کسی هم صحبت نکردم. قصد نداشتم کسی را به رأی دادن یا رأی ندادن ترغیب کنم؛ چون ممکن است رأی ندادنم اشتباه بوده‌باشد و نمی‌خواستم کسی را در اشتباه احتمالی‌ام شریک کنم. فکر کنم بیشتر مردم رأی دادند؛ مثل همیشه. عدّه‌ی خیلی زیادی هم رأی نداده‌اند. من اگر رأی می‌دادم هم یا رأی سفید می‌دادم یا حدّاکثر اسم کسانی مثل احمد جنّتی و محمود احمدی‌نژاد و غلام‌حسین الهام و امثال آنها را می‌نوشتم. چرا؟ خوب، انتخاب است دیگر، من صلاحیت دیگران را تأیید نمی‌کنم. چه‌طور است که آقای جنّتی حق دارد صلاحیت بقیه را رد کند، امّا من نباید حق داشته‌باشم صلاحیت او را تأیید کنم؟ من فکر می‌کنم باید همین آدم‌ها (مثل آقای جنّتی) به مجلس بروند. مگر نگفتند کسانی را انتخاب کنید که یاور دولت باشند؟ خوب، مگر دولت آقای احمدی‌نژاد یاوری بهتر از آقای جنّتی هم دارد؟ به نظر من بقیه صلاحیت ندارند. بهتر است ما همه چیز و همه‌ی دستگاه‌ها را یک‌کاسه کنیم تا لااقل ظاهر و باطنمان به هم بیاید. لااقل آن جور می‌شود به کسی شکایت برد. الآن به هر کس ایراد بگیری می‌گوید تقصیر دیگری است. دور باطل است. خدا یکی، قوای سه‌گانه هم یکی. قوّه‌ی یگانه باشد بهتر نیست؟

شاید من اشتباه می‌کنم. پدرم می‌گوید از زحمت و تلاش‌های اینهاست که ما در این منطقه‌ی پرآشوب امنیت و امکانات داریم و نتیجه می‌گیرد که باید برویم رأی بدهیم. حتّی به رأی سفید ما هم راضی بود دیگر. پدرم سال پیش داشت در بیمارستان لقمان از دست می‌رفت. بیمارستان که چه بگویم، قصّاب‌خانه بود. رئیس بیمارستان دکتر امیدوار رضایی بود. نماینده‌ی مجلس و رئیس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس هفتم. رئیس آن بیمارستان هم هست و سمت‌های دیگر هم دارد. پدرم از آن‌جا جان سالم به در برد. شاید ما بیشتر از او از آن بیمارستان لطمه دیدیم. پدرم هنوز به مسجد و نمازجمعه می‌رود. حرف‌های آقای احمدی‌نژاد و آقای خامنه‌ای را با دقّت گوش می‌کند. پدرم رعیت خوبی است. من نیستم.

اگر انتخابات بود، رأی ندادن هم یک انتخاب است دیگر؛ نیست؟ انتخاب امسال من رأی ندادن بود. شاید اشتباه کرده‌ام. بدتر از آن، شاید گناه کرده‌ام. امّا هیچ کس نیست که بنشیند با تو بحث کند و با چند پلّه استدلال که از اصول بدیهی شروع شده‌باشند، به تو ثابت کند که باید رأی بدهی. هر کس می‌خواهد مجابت کند که رأی بدهی، استدلال‌هایش همه با «بالأخره» شروع می‌شوند: بالأخره همه جای دنیا ... بالأخره این مسائل ... و امثال این‌ها.

انتخاب؟ چگونه انتخابی است که واجب است؟ چگونه واجبی است که انتخاب است؟ نمایشگاه نظام است؟ موج خروشان ملّت است؟ اگر موج خروشان است چرا چند ماه برای به راه افتادنش در تلویزیون و رادیوی انحصاری دولت تبلیغ می‌کنید؟ اگر موج است و خودجوش است چگونه این قدر قابل پیش‌بینی است؟ هم حرکتش و هم مسیرش از قبل معلوم است. چگونه موجی است که در ویترین است؟ سر ساعت می‌جوشد و سر ساعت می‌نشیند. در آکواریوم هم می‌شود موج ساخت، امّا موج طبیعی و سرکش اقیانوس البته چیز دیگری است.

من امسال قطره‌ای از این «دریا» بودم، مثل تمام انتخابات قبلی. امّا این بار روی موج نبودم. امسال صلاحیت هیچ نامزدی را تأیید نکردم. نمی‌خواستم رأی ندهم، امّا نگاه به گذشته و حاصل رأی دادن‌های قبلی برایم تلخ است. مسأله‌ی من این حزب و آن حزب نیست. مگر آن یکی گرایش چه دستاورد عظیمی داشت؟ اگر خوب بود چرا دوام نیاورد؟ مردم که جایی نرفته‌بودند، همین جا بودیم. من می‌خواهم انتخابی باشد که هر کس لیاقت دارد بتواند خودش را در معرض انتخاب قرار دهد. آن وقت شاید واقعاً رأی دادن واجب باشد؛ واجب عقلی.

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۶

شادی

کمتر کسی ممکن است موومان آخر سمفونی نهم بتهوون را نشنیده‌باشد، حالا چه اصل آن را و چه لااقل تم آن را بر بستر اجراهای دیگر. موومان آخر این سمفونی (که به «سرود شادی» معروف است)، شاید معروف‌ترین قطعه‌ی موسیقی در تمام دنیا و در همه‌ی دوران‌ها باشد. از آثار مختلف بتهوون چنین برمی‌آید که او تم معروف این موومان را سال‌ها در ذهن می‌پرورانده و نهایتاً به شکلی درآورده که در این اثر ارائه گشته. به عنوان مثالی از ایده‌های خام‌تر بتهوون درباره‌ی این تم، می‌توانید برای نمونه اثری معروف به کُرال فانتزی را بشنوید که تاریخ تصنیف آن به زمان نخستین اجرای سمفونی ششم بتهوون (سمفونی پاستورال) بازمی‌گردد. بعد از بتهوون هم این تم دستمایه‌ی کار آهنگ‌سازان دیگری شد. نمونه‌ی بارز آن موومان چهارم سمفونی اوّل برامس است. (برای من، شخصاً، موومان نخست سمفونی نهم بتهوون بسیار خواستنی‌تر از موومان واپسین آن است.)

بتهوون در موومان آخر (یا بهتر است بگویم در دو موومان آخر) سمفونی نهم تمام امکانات ممکن در اجرای موسیقی سمفونیک را به کار می‌برد: ارکستر سمفونیک کامل به علاوه‌ی چهار خواننده (سوپرانو، آلتو، تنور و باریتون) و گروه کر کامل. درست نمی‌دانم که آیا استفاده از خواننده و گروه کر در سمفونی تا قبل از آن زمان سابقه داشته یا این بدعت بتهوون بوده‌است. او چکامه‌ی شادی شیللر (شاعر آلمانی که بتهوون بسیار به اشعارش دل‌بسته بود) را در این سمفونی بر زبان خوانندگان جاری می‌کند.

غنای موسیقایی این اثر چنان بالاست که شنیدن آن بدون اطّلاع از مضمون اشعار هم تجربه‌ای متعالی است، امّا مقصود اصلی بتهوون در این سمفونی آن بوده که جدال میان غم و شادی را به تصویر صدا بکشد، آن گونه که خود در زندگی‌اش دریافت. موومان‌های این اثر هر یک حالت روحی متفاوتی را به تصویر می‌کشند و در نهایت در موومان آخر پیروزی شادی بر غم به همگان اعلام می‌شود. برای دریافت بهتر مفهوم کلّ اثر لازم است که معنی اشعار را نیز بفهمیم. ترجمه‌ی چکامه‌ی شادی چنین است:


چکامه‌ی شادی ـ سروده‌ی شیللر ـ ترجمه‌ی دکتر صادق طباطبائی

یاران من! این سان ـ غمین ـ نسرایید!
بگذارید تا نغمه‌ای دیگر ساز کنیم!
طرب‌افزاتر و بسامان‌تر...
شادی... شادی...

شادی! ای زیبا اخگران خدایان
ای دخت حریم قدسیان!
مدهوش از آذر تو ره می‌یابیم،
به بارگاه اهورائی تو، ای بارقه‌ی افلاکی!
سحر و جادوی تو برمی‌بندد،
آن‌چه را که تداول دوران از هم گسیخته‌است
آدمیان به برادری خواهند‌رسید،
آن‌جا که شهپر لطفت سایه می‌گستراند.

هر که به اوجی رسید،
تا به یاری، دست یاری داد؛
یا دختی از حریم عفاف را دلدار گشت
اوست شوریده‌ی ذوق، و واصل به دیار شوق.
نیز هر کس که خود را زنده‌جانی،
در دایره‌ی گیتی می‌نامد.
آن کس که این ـ کمترین ـ را نیارد،
گریان گلیک خویش از این جمع برکَنَد

شادی را تمام ساکنان ملک وجود،
از پستان طبیعت می‌نوشند.
همگان، چه پاکان و چه ناپاکان،
ردّپای گل سرخ را می‌پویند.
شادی به ما و دختر رز بوسه‌ها فشاند،
ـ دوستی که تا پرتگاه مرگ نیز آزموده شده ـ
هم اوست که شوق وصال ـ از این سوی ـ در حشره آفرید،
و کرّوبیان را ـ از آن سوی ـ بر آستان پروردگار به پا داشت.

سرخوش، آن گونه که خورشیدها،
در صحنه‌ی شکوهمند آسمان شناورند؛
شما نیز ـ ای برادران ـ در مدار خویش ره پویید؛
شادان! آن سان که شاهد فتح در آغوش پیروزی می‌جهد.

ـ اینک ـ ای آدمیان گرد هم آیید!
به خود و به اهل جهان ـ کمال خویش را ـ بوسه دهید.
ـ هان ای ـ برادران بر بام خیمه‌ی اختران،
پدری مهربان مأوی گزیده‌است.

ـ اینک ـ ای آدمیان به سجده درآیید!
وای جهان! جان جهان را دریاب!
او را بر فراز خیمه‌ی ستارگان بجوی،
که او بر بام اختران، منزل گرفته‌است.

برچسب‌ها: , ,

پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۶

درباره‌ی بوسه. خودم می‌خواستم اصل مقاله را بخوانم و نقل کنم که از طریق کمانگیر به این پست رسیدم.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۶

Occasionally I hear the remark I don't write much about me and my own work on this blog. True. Reason is I find writing about myself or problems I've thought about during the day rather boring, so this blog is mostly dedicated to other interests. What could I write anyway? The typical post would read like "Lost a minus, found a minus, found a second minus and started all over again. Found a factor two, renamed all variables, started all over again. Changed the gauge, introduced an additional vector field, fixed some degrees of freedom, decided that doesn't make sense. Started all over again." It gets very repetitive. If you thought being a theoretical physicist is all fun and travel to conferences in exotic places, I'm sorry to disappoint you.

One thing fun about being a physicist however are the conversations with the US border posts. In many instances they think I'm a physician (the Dr. in the passport doesn't help), I've been a 'theological physicist', a psychologist, a 'theorist', but most often I am a 'What??'. Could be worse though. A colleague of mine once classified himself as 'nuclear theorist', which was turned into 'nuclear terrorist'. Didn't help he was from Iran. I mean, obviously, I would think if you want to bomb down a place you better get a work permit that allows you terrorize appropriately, as classified in form I94 and DS2019. If I don't want to talk to the border post, I am a 'postdoctoral researcher'. According to my work permit I am a 'post-secondary teaching assistant',...

From:
A brief history of mine (I), by Bee on Backreaction

برچسب‌ها: ,