یکشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۶

محاصره

گشت ارشاد محاصره‌ام کرد. راستِ راست است، یک ذرّه هم شک نکنید.

داشتم از طرف برج آرین مي‌آمدم به طرف میدان مادر. یک ساختمان نیمه‌کاره آنجا هست که جلوی آن پیاده‌رو را غصب کرده‌اند. مجبور بودم از داخل خیابان بیایم، مثل همه‌ی عابران دیگر. از باند کناری خیابان مي‌آمدم. ترافیک سنگینی بود. ماشین‌ها در دو ردیف، اسیرشده در ترافیک ایستاده‌بودند، جوری که برای رد شدن از بین ماشین‌ها هم زیاد جا نبود. از بین چند تا ماشین به زحمت رد شدم. ماشین بعدی استیشن گشت ارشاد بود. از کنار آن هم یک جوری رد شدم. امّا از بین دو ماشین جلویی دیگر نتوانستم رد شوم. جلوی استیشن گشت ارشاد، بنز الگانس گشت ارشاد بود. راهی نداشتم. این جوری بود که گشت ارشاد محاصره‌ام کرد. بین استیشن و بنز ارشاد گیر افتادم. نترسیدم. اصلاً. ارشاد که ترس نداره. تازه من نه زنم نه لباسم مورد داشت. چه ابلهم. مگه باید حتماً مورد داشته‌باشی که بهت گیر بدن؟ اصلاً من بیشتر ابلهم. مورد یعنی چی؟ همین که مي‌گی «مورد» یعنی زبان و سیستم فکری اونها رو قبول کردی.

به هر حال من نترسیدم. چون اونها داشتند راه مي‌رفتند. بودن من در آنجا برای آنها مهم نبود. من شکارشان نبودم و شکارگاهشان هم آنجا نبود.

حرکت رو به جلو و جبر لحظه‌ها مشکل را حل کرد. مجبور شدند حرکت کنند. وقتی مجبور شدند حرکت کنند، من هم راهی پیدا کردم و رد شدم. آنها در ترافیک اسیر ماندند. آنها خیلی کند حرکت مي‌کنند. امّا بالأخره مجبورند حرکت کنند. این قانون است.

برچسب‌ها: ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home