یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

هم آغوشان ننه سرما

می‌گویند دروغ هرچه بزرگ‌تر باشد باورپذیرتر است. انگار عکسش هم صادق است: حقیقت هم هرچه بزرگ‌تر باشد باورش مشکل‌تر است. انگار عظمت یک واقعیّت آن را برای ما واضح‌تر نمی‌کند. انگار ما فقط چیزهای کوچک را خوب می‌فهمیم، آنها را هم تازه اگر خوب ببینیم.

هوا سرد است. برای تهران باید گفت خیلی زیاد هم سرد است. امروز هم برف پارو کردم و مخصوصاً وقتی هوا تاریک شد سردی را بهتر حس کردم. امّا سردی هوا باعث نمی‌شود ما زباله‌ی کمتری تولید کنیم. پس کار کارگران شهرداری کمتر که نمی‌شود هیچ، سخت‌تر هم شده. امّا باز کارگرهای شهرداری هم معمولاً سرپناهی و کس و کاری دارند. آنها هم کارشان که تمام شد می‌روند خانه‌شان و چه بسا کسی منتظرشان باشد...

بخواهیم به یاد بیاوریم یا نه، آدم‌هایی هستند در همین شهر خودمان که سرپناه ندارند. «کارتن‌خواب» واژه‌ای مربوط به قرن‌های گذشته نیست. در همین سرمایی که ما برای یک دقیقه خارج شدن از ساختمان جان می‌کنیم، کسانی هستند که تمام طول شبانه‌روز را بیرون از هر نوع ساختمانی جان می‌کنند. هنر بزرگ آنها زنده ماندن است، نه فقط به خاطر سرمای هوا، که به خاطر سرمای زندگی‌شان. نه سرپناهی، نه دوستی، نه...

این یک واقعیّت بزرگ و خیلی تلخ است، نه؟ پس چرا نشانه‌ای از باور کردنش در ما نیست؟ شاید همین بزرگ بودنش باور کردنش را سخت می‌کند. برای ذهن‌های کوچک ما زیادی بزرگ است.

نوشتن درباره‌ی این موضوع در این‌جا شاید فایده‌ای نداشته‌باشد، امّا احتمالاً ضرری هم ندارد. یک کمی ناراحت بشویم.

برچسب‌ها: ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home