پنجشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۶

کلیله و دمنه، نصراللّه منشی، جان نش و ... ما

لیلا دیروز داشت از کلیله و دمنه این داستان را برایم می‌خواند:

آورده‌اند که در ناحیت کشمیر متصیدی خوش و مرغزاری نزه بود که از عکس ریاحین او پر زاغ چون دم طاووس نمودی ، و در پیش جمال او دم طاووس به پر زاغ مانستی.

درفشان لاله در وی چون چراغی

ولیک از دود او برجانش داغی

شقایق بر یکی پای ایستاده

چو برشاخ زمرد جام باده

و در وی شکاری بسیار، و اختلاف صیادان آنجا متواتر. زاغی در حوالی آن بر درختی بزرگ گشن خانه داشت. نشسته بود و چپ و راست می نگریست . ناگاه صیادی بدحال خشن جامه ، جالی برگردن و عصایی در دست ، روی بدان درخت نهاد . بترسید و با خود گفت :این مرد را کاری افتاد که می آید، و نتوان دانست که قصد من دارد یا از آن کس دیگر ، من باری جای نگه دارم و می‌نگرم تا چه کند.

صیاد پیش آمد و جال بازکشید و حبه بینداخت و درکمین نشست. ساعتی بود، قومی کبوتران برسیدند، و سر ایشان کبوتری بود که او را مطوقه گفتندی، و در طاعت و مطاوعت او روزگار گذاشتندی. چندان‌که دانه بدیدند غافل‌وار فرود آمدند و جمله در دام افتادند . و صیاد شادمنان گشت و گرازان به تگ ایستاد تا ایشان را در ضبط آرد. و کبوتران اضطرابی می‌کردند و هریک خود را می‌کوشید. مطوقه گفت: جای مجادله نیست، چنان باید که همگنان استخلاص یاران را مهم‌تر از تخلص خواد شناسند. و حالی صواب آن باشد که جمله بطریق تعاون قوتی کنید تا دام از جای برگیریم فکه رهایش ما درآنست. کبوتران فرمان وی بکردند و دام برکندند و سرخویش گرفت. و صیاد در پی ایشان ایستاد، بر آن امید که آخر درمانند و بیفتند. زاغ با خود اندیشید که: بر اثر ایشان بروم و معلوم گردانم که فرجام کار ایشان چه باشد ، که من از مثل این واقعه ایمن نتوانم بود، و از تجارب برای دفع حوادث سلاحها توان ساخت....

و ادامه داستان را هم که لابد همه در کتاب فارسی خوانده‌اند: کبوترها با هم متّحد می‌شوند و تور را از جا می‌کنند و به جایی می‌برند که یک موش که رفیق «مطوّقه» بوده آنجا لانه داشته و بعد آقاموشه بندهای آنها را می‌جود و تازه سر همین هم کلّی تعارف و ازخودگذشتگی و اینها هست و بعد کبوترها آزاد می‌شوند.

خوب، این داستان مال کلیله و دمنه است که اصلش هندی بوده و بعد در ایران در زمان ساسانی به فارسی میانه ترجمه شد و بعد از چند بار ترجمه در نهایت نصراللّه منشی آن را در قرن ششم هجری از عربی به فارسی ترجمه کرد و خلاصه الآن ترجمه‌ی نصراللّه منشی، صرف نظر از اختلافاتی که درباره‌ی مؤلّف اصلی کلیله و دمنه وجود دارد، یکی از آثار بی‌نظیر ادب و حکمت فارسی است.

کلیله و دمنه و داستان بالا را داشته‌باشید، حالا به این یکی توجّه کنید:

در فیلم A Beautiful Mind که در سال 2001 درباره‌ی زندگی جان نش ساخته شد، یک قسمت داستان مربوط به وقتی است که نش و دوستانش در کافه نشسته‌بودند (وقتی در پرینستون دانشجوی دکترا بوده) و نش مشغول جزوه‌ها و یادداشت‌هایش بوده. پنج دختر وارد کافه می‌شوند، چهار نفرشان زیبائی متوسّطی داشته‌اند و یکی بلوند و زیباتر از بقیه بوده. رفقای نش (به روایت فیلم) شروع می‌کنند به نظربازی و نقشه کشیدن و هر کدام دوست داشته آن دختر بلوند را به رقص دعوت کند. نش با دوستانش مجموعاً چهار نفر بوده‌اند. نش در اینجا متوجّه نکته‌ای می‌شود و آن را با شور و شوق زیاد برای دوستانش توضیح می‌دهد: اگر هر چهار نفر ما به آن دختر بلوند پیشنهاد رقص بدهیم، چون نمی‌تواند به همه ما جواب مثبت بدهد، احتمالاً گروه ما را یک‌جا رد می‌کند. بعد ما ناچار به سراغ چهار دختر دیگر می‌رویم و آنها هم هر کدام با اکراه خواهندپذیرفت، چرا که هیچ کس دوست ندارد انتخاب دوّم دیگران باشد. امّا اگر از اوّل هر چهار تای ما به سراغ آن چهار دختر برویم، اگرچه هیچ کدام به دختر بلوند نمی‌رسیم، امّا آن چهار نفر ما را با گرمی خواهندپذیرفت. نش سپس نتیجه می‌گیرد که: آدام اسمیت در نظریه‌اش که به چنین حالاتی مربوط بوده، اشتباه می‌کرده. آدام اسمیت می‌گفته بهترین نتیجه هنگامی برای یک گروه به دست می‌آید که هر کس کاری را که برای خودش بهترین است انجام دهد (در این حالت، پیشنهاد رقص به دختر بلوند). در حالی که بهترین نتیجه برای گروه وقتی حاصل می‌شود که هر کس کاری را که برای خودش و برای گروه بهترین است، انجام دهد.

سپس نش ذوق‌زده از کشف خود، یادداشتهایش را جمع می‌کند، به طرف دختر بلوند می‌دود و از او تشکّر می‌کند و در حالی که او را بهت‌زده باقی گذاشته، از کافه بیرون می‌دود.

جان نش به خاطر کارهایش در زمینه نظریه‌ی بازی، که احتمالاً بی‌ربط به این ماجرا هم نبوده‌اند، یکی از سه برنده‌ی جایزه‌ی نوبل اقتصاد در سال 1994 بود.

خوب، ایده‌ای که این قدر برای نش مهم بوده و او را به شوق آورده، چند هزار سال قبل در کلیله و دمنه بیان شده!

حالا چه کار کنیم؟ بیاییم بگوییم کشف او دست دوّم بوده و چند هزار سال قبل در ادبیات ما به آن اشاره شده؟ بعد صریحاً یا تلمیحاً نتیجه بگیریم که تمدّن ما در چندین قرن پیش از دستاوردهای اخیر غرب جلوتر بوده؟ این شیوه‌ی مرسوم خیلی از ما، از جمله صدا و سیمای مملکتمان است. این یعنی حرف مفت.

مسأله این است که اوّلاً در داستان کلیله و دمنه اشاره‌ای به فرمول‌بندی ریاضی این ایده نشده، چرا که نه نویسنده آن اثر ریاضی‌دان بوده و نه اساساً این مباحث در ریاضیات آن زمان مطرح بوده. ثانیاً اگر ما چنین ادّعایی داشته‌باشیم (که مثال آن را برای نمونه درباره‌ی کروی بودن زمین و کشفیات دیگر الآن مطرح می‌کنند)، تقصیر از خودمان است که چرا آن علوم و دانسته‌های قدیمی را زنده نگه نداشته‌ایم. زنده نگه داشتن آنها فقط به معنی حفظ کتاب‌ها و احیاناً گنجاندن قسمتهایی از آنها در متون درسی نیست. زنده نگه داشتن یعنی آنها را چنان زنده و تازه در ذهن داشته‌باشیم که در برخورد با مسائل جدید، اعم از مسائل روزمره یا علمی، بتوانیم از آن حکمت قدیمی استفاده کاربردی بکنیم و الهام بگیریم، چیزی که منجر به نوآوری و اکتشاف می‌شود. در ضمن لازمه‌ی این کار آن است که ما اساساً حاضر باشیم خودمان را با مسائل پیچیده درگیر کنیم و از تفکّر بنیادی گریزان نباشیم، که شکر خدا نیستیم!

امّا مهم‌ترین جنبه این مسأله، به نظر من، مفهوم تجربه‌ی شخصی است. وقتی یک نفر مسأله‌ای را که راه حل و جوابش را نمی‌دانسته حل می‌کند، این فرایند برای آن شخص یک تجربه‌ی جدید و منحصر به فرد است، چیزی که بر شخصیت و تفکّر او اثر عمیقی می‌گذارد. گیریم که نویسنده‌ی کلیله و دمنه نکته‌ای را که نش دو هزار و چند صد سال بعد به آن پی برده، می‌دانسته‌است. حتّی با نادیده گرفتن جنبه ریاضی کار نش، این معرفت قبلی شخصی دیگر، ارزش کار نش را کم نمی‌کند، حال آن شخص دو هزار و ششصد سال قبل از نش می‌زیسته یا ده هزار سال یا بیست سال، تفاوتی در اصل ماجرا ایجاد نمی‌شود. ضمن آن که نش چنین ایده‌ای را در یک بستر ریاضی به دست آورده و سپس پرورانده، نه صرفاً با نگاه پندآموزی.

بله. علوم و دانسته‌های زیادی در کتاب‌های قدیم و جدید هست، امّا تا وقتی آنها را در ذهن و اجتماع خودمان زنده نکنیم و نتوانیم برای زندگی روزانه و تنگناهای ذهنمان از آنها بهره بگیریم، نه تنها جای تفاخری بر میراث گذشتگان نداریم، که باید بابت کاهلی و مردگی خودمان شرمگین باشیم.

برچسب‌ها: , ,

2 Comments:

At سه‌شنبه, خرداد ۰۷, ۱۳۸۷ ۸:۵۷:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous لادن said...

یافتن ارتباط بین این دو ماجرا و این که به این دقت و زیبایی به ذهن شما رسیده خیلی جالبه و برداشت شما بسیار هوشمندانه است. فقط کاش توضیحات و نتیجه گیری های بعدی را مطرح نمی کردید که سطحشان پائینتر از فکر قشنگ شماست.

 
At سه‌شنبه, آبان ۱۱, ۱۳۸۹ ۱۱:۲۶:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناس said...

خیلی خیلی کارت جالب و دوست داشتنی بود. با حفظ احترام به نظر لادن که گذاشته، من باهاش مخالفم و معتقدم حرفات کاملا درسته. امیدوارم روزی برسه که اکثریت مردم ما هم از فکرشون بهتر استفاده کنن. با تشکر. سجاد

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home