شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۶

مسیح هرگز به اینجا نرسید

این روزها که وقت خالی و مهم‌تر از آن، ذهنی تقریباً آزاد دارم، تصمیم گرفتم به چند کار عقب‌افتاده برسم و یکی از مهم‌ترین این کارها، خواندن تعدادی داستان‌ کوتاه و رمان‌ است.

چون این فرصت فراغت زودگذر است، بهتر دیدم وقتم را به خواندن چند تا از بهترین‌ها بگذرانم. اوّل «اشتیلر» را تمام کردم که خواندنش را پیش از دفاع از پایان‌نامه‌ام شروع کرده‌بودم. اشتیلر (که به توصیه و معرّفی جناب عامّه‌پسند) سراغش رفتم، رمانی است از ماکس فریش، نویسنده‌ی سوئیسی. درباره‌ی رمان اشتیلر چیزی نمی‌نویسم، جز این که حقیقتاً یکی از بهترین کتاب‌هایی بود که تاکنون خوانده‌ام. توضیحات عامّه‌پسند برای معرّفی کتاب کافی است، حتّی شاید بیش از کافی.

بعد دست به دامن لیلای قصّه‌گو شدم (که البته این روزها قصّه نمی‌گوید) و او بعد از کمی تأنّی، «مسیح هرگز به اینجا نرسید» را پیشنهاد کرد. کتاب را از او گرفتم و خواندنش را هنوز نیم ساعت نیست که به پایان برده‌ام.

«مسیح هرگز به اینجا نرسید»، که اخیراً فهمیدم در بعضی از لیست‌های چندین رمان برتر جهان جای دارد، یک نوع وقایع‌نگاری\گزارش\خاطره‌نگاری شخصی است که نویسنده آن، کارلو لوی، درباره اقامت تبعیدی‌اش در روستایی دورافتاده به نام «گالیانو» در جنوب ایتالیا نوشته‌است. زمان وقایع، سال‌های 1935 و 1936 است، هنگامی که حکومت فاشیست موسیلینی بر ایتالیا حاکم بود و جنگی نیز برای اشغال «حبشه» درگرفت. لوی، پزشک و نقّاشی بوده ساکن نواحی شمال ایتالیا که در آن زمان به دلایل سیاسی به نواحی جنوبی تبعید می‌شود ، ابتدا به روستایی به نام گراسّانو و سپس به گالیانو در همان حوالی.

کسانی که خیال می‌کنند «صد سال تنهائی» گابریل گارسیا مارکز یک شاهکار است، خوب است این کتاب را بخوانند. من نمی‌دانم برگردان فارسی آن (با ترجمه‌ی نسبتاً خوب محمّدحسین رمضان‌کیائی، چاپ انتشارات هرمس) تا چه حد مورد عنایت تیغ سانسور واقع شده، امّا به همان میزان که صد سال تنهائی بیان روزگار تیره‌ی مردم ولایت مارکز است، این کتاب هم بیان تیره‌روزی مردم جنوب ایتالیا در آن دوره است. و البته ناگفته نگذارم که «خدای چیزهای کوچک» آرانداتی روی را هم باید در کنار این دو قرار داد: روایتی از مردم هند، البته با نگاهی اختصاصی‌تر.

امّا این دو کتاب (مسیح هرگز به اینجا نرسید و خدای چیزهای کوچک)، بیان و فضای جانورگونه‌ و شهوانی صد سال تنهائی را ندارند، زبانشان منزّه‌تر است و نگاهشان بیشتر متمرکز بر نارسائی‌ها و ظلم‌ها. خدای چیزهای کوچک نیز تفاوتی بارز با آن دو کتاب دیگر دارد که در زبان و نگاه زنانه‌ی نویسنده است.

بدون توضیح بیشتر، که ممکن است لطف خواندن احتمالی کتاب را کم کند، خواندن «مسیح هرگز به اینجا نرسید» را پیشنهاد می‌کنم. رمان نیست و بیشتر یک نوع خاطره‌نگاری با جهش‌های زمانی به جلو و عقب است. فضای کتاب هم شادی‌آور و سرگرم‌کننده نیست، اگرچه گاه به گاه رگه های طنز هم دارد. امّا بدون شک ... بدون شک چه؟ می‌توانم بگویم از آن نوع کتاب‌هایی است که با خواندنشان آدم کمی تغییر می‌کند، تغییری بزرگ‌تر در کوتاه‌مدّت و رسوبات کمتر این تغییر در درازمدّت.

ممنونم لیلا.

برچسب‌ها: ,

1 Comments:

At شنبه, آذر ۰۳, ۱۳۸۶ ۱۰:۳۶:۰۰ بعدازظهر, Blogger چشمهایی که فکر می کنند said...

با سلام!
دوست عزیز این اثر اخیر در واقع ترجمه ایرانی از "Christ Stopped at Eboli" اثر کارلو لوی در 1945 است که براساس آن فیلم سینمایی جذابی به توسط فرانچسکو روسیFrancesco Rosi نیز ساخته شده و با هنرنمایی جیان ماریو ولونته فقید و ایرنه پاپاس در سیمای وطنی با مقدار زیادی قیچی کاری اوایل انقلاب به نمایش درآمد!،ترجمه نام فیلم را هم ایرانیها در آن موقع"مسیح هرگز به ابولی نیامد" انتخاب کرده بودند.اگر DVD فیلم را یافتید حتماً ببینید کار فوق العاده ای است.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home