یکشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۶

حکمت پشه ای

پشه‌ای دورم می‌چرخید. چند بار محلّش نگذاشتم. امّا او انگار نمی‌دانست که نباید کلافه‌ام کند.

عاقبت در دستم گرفتارش کردم. دستم را که باز کردم، دست و پا می‌زد. با هر شش پایش دست و پا می زد. حتّی با بال مجروحش.

الآن جسد نحیفش در سطل زباله است. امّا در آن آخرین ثانیه‌های عمر کوتاهش، باز به یادم انداخت که باید به هر لحظه زندگی چنگ انداخت. با هر شش دست و پا و با هر دو بال باید مبارزه کرد. حتّی با بال مجروح. حتّی برای زندگی پشه‌ای.

برچسب‌ها:

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home