چهارشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۶

قیصر امین پور


آبی دریا به رنگ آسمان

قطره‌ها بی‌رنگ و از دریا جدا

قطره‌ی تنها چرا بی‌رنگ ماند؟

رنگ دریاهای آبی از کجاست؟

قطره‌ی تنها به دور از قطره‌ها‌،

با خود آهنگ جدائی می‌زند

قطره‌هایی را که با هم می‌روند،

آسمان رنگ خدائی می‌زند

این من و تو حاصل تفریق ماست

پس تو هم با من بیا تا ما شویم

حاصل جمع تمام قطره‌ها،

می‌شود دریا، بیا دریا شویم

قیصر امین‌پور

کتاب‌های ادبیات دوران مدرسه‌مان پر بود از شعرهای جورواجور، از دوره سعدی و قبل از آن تا مجیزگویی‌های بی‌مغز و بی‌ارزش آدم‌هایی مثل حمید سبزواری. از شعرای جدید کمتر شعری می‌دیدیم در آن کتاب‌ها که باری از اندیشه داشته‌باشد. شعر جدید یا مدّاحانه بود (در بهترین حالت با رنگی از احساس)، یا اگر رنگی از تفکّر عمیق داشت، باب طبع دولت کریمه نبود و نیست. در میان شاعران جدید که شعرشان به قطب اندیشه‌گرائی نزدیک‌تر باشد، حدّاکثر شعرهای مشخّصی از نیما یوشیج یا سهراب سپهری را ممکن بود (و هست) در کتاب‌های درسی ببینیم، آنها هم چنان نمادین هستند که تأویل‌شان پرخطر به نظر نمی‌آید. آن وقتی که من و دوستانم به مدرسه می‌رفتیم همین‌ چند شعر نیما یوشیج و سهراب سپهری هم در کتاب‌ها نبودند. در این میان اشعار قیصر امین‌پور نه تنها به خودی خود، بلکه به عنوان یک استثناء هم در این بازار سانسور غنیمتی بودند.

این شعر قطره و دریا از دکتر قیصر امین‌پور را از آن دوره هنوز به یاد دارم. ساده و پرمعنی، با ترکیب‌هایی منحصر به خود او. ترکیب‌هایی معنایی که ظاهر ساده دارند، امّا از جنبه مفهوم بسیار دل‌نشینند. از آن وقتی که آلبوم «نیلوفرانه» راشنیدم، مکرّر به یاد این بیتش می‌افتادم:

تو با منی امّا، من از خودم دورم

چو قطره از دریا، من از تو مهجورم

دوری بنده بدحال از خدا، در عین حضور و نزدیکی خداوند را شاید بهتر از این نشود وصف کرد.

اگر آن آلبوم با اقبال مردم مواجه شد، تا حدّ زیادی به خاطر شعرهای روان و زیبای قیصر امین‌پور بود. چندین شعر دیگر او هم توسّط آهنگسازان و خوانندگان دیگری به تصنیف و ترانه و آواز تبدیل شدند.

باز هم چنین آدمی از دست رفته و ما ایرانی‌ها که متخصّصیم در اجرای نمایش خاک عزا بر سر ریختن، تنها می‌توانیم یادش را برای چند روزی زنده بداریم. بعد او هم می‌شود قسمتی از تاریخ، به همان سادگی که فروغ فرّخزاد، فریدون مشیری و خیلی‌های دیگر را به تاریخ سپردیم و اکنون اشعارشان را خودمان سانسور می‌کنیم.

بیشتر از همه از این ناراحتم که نعش چنین آدم‌هایی هم طعمه لاشخورها می‌شود. گزارشگر صدا و سیمای ضرغامی میکروفونش را جلوی سهیل محمودی می‌گیرد تا او با همان لبخند ابلهانه همیشگی‌اش مثلاً در وصف این آدم حرفی بزند، بی‌ آن که کوچکترین نشانی از اندوه در چهره‌اش ببینی. از صاحب‌عزاهای واقعی، رسانه حکومتی سراغ نمی‌گیرد. دکتر شفیعی کدکنی را ببینید که چه طور مثل کودکی زار می‌زند. صاحب‌عزا کیست؟

کاش می‌فهمیدیم. کاش لااقل می‌فهمیدیم که نمی‌فهمیم.

برچسب‌ها: ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home