پنجشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۶

کلیله و دمنه، نصراللّه منشی، جان نش و ... ما

لیلا دیروز داشت از کلیله و دمنه این داستان را برایم می‌خواند:

آورده‌اند که در ناحیت کشمیر متصیدی خوش و مرغزاری نزه بود که از عکس ریاحین او پر زاغ چون دم طاووس نمودی ، و در پیش جمال او دم طاووس به پر زاغ مانستی.

درفشان لاله در وی چون چراغی

ولیک از دود او برجانش داغی

شقایق بر یکی پای ایستاده

چو برشاخ زمرد جام باده

و در وی شکاری بسیار، و اختلاف صیادان آنجا متواتر. زاغی در حوالی آن بر درختی بزرگ گشن خانه داشت. نشسته بود و چپ و راست می نگریست . ناگاه صیادی بدحال خشن جامه ، جالی برگردن و عصایی در دست ، روی بدان درخت نهاد . بترسید و با خود گفت :این مرد را کاری افتاد که می آید، و نتوان دانست که قصد من دارد یا از آن کس دیگر ، من باری جای نگه دارم و می‌نگرم تا چه کند.

صیاد پیش آمد و جال بازکشید و حبه بینداخت و درکمین نشست. ساعتی بود، قومی کبوتران برسیدند، و سر ایشان کبوتری بود که او را مطوقه گفتندی، و در طاعت و مطاوعت او روزگار گذاشتندی. چندان‌که دانه بدیدند غافل‌وار فرود آمدند و جمله در دام افتادند . و صیاد شادمنان گشت و گرازان به تگ ایستاد تا ایشان را در ضبط آرد. و کبوتران اضطرابی می‌کردند و هریک خود را می‌کوشید. مطوقه گفت: جای مجادله نیست، چنان باید که همگنان استخلاص یاران را مهم‌تر از تخلص خواد شناسند. و حالی صواب آن باشد که جمله بطریق تعاون قوتی کنید تا دام از جای برگیریم فکه رهایش ما درآنست. کبوتران فرمان وی بکردند و دام برکندند و سرخویش گرفت. و صیاد در پی ایشان ایستاد، بر آن امید که آخر درمانند و بیفتند. زاغ با خود اندیشید که: بر اثر ایشان بروم و معلوم گردانم که فرجام کار ایشان چه باشد ، که من از مثل این واقعه ایمن نتوانم بود، و از تجارب برای دفع حوادث سلاحها توان ساخت....

و ادامه داستان را هم که لابد همه در کتاب فارسی خوانده‌اند: کبوترها با هم متّحد می‌شوند و تور را از جا می‌کنند و به جایی می‌برند که یک موش که رفیق «مطوّقه» بوده آنجا لانه داشته و بعد آقاموشه بندهای آنها را می‌جود و تازه سر همین هم کلّی تعارف و ازخودگذشتگی و اینها هست و بعد کبوترها آزاد می‌شوند.

خوب، این داستان مال کلیله و دمنه است که اصلش هندی بوده و بعد در ایران در زمان ساسانی به فارسی میانه ترجمه شد و بعد از چند بار ترجمه در نهایت نصراللّه منشی آن را در قرن ششم هجری از عربی به فارسی ترجمه کرد و خلاصه الآن ترجمه‌ی نصراللّه منشی، صرف نظر از اختلافاتی که درباره‌ی مؤلّف اصلی کلیله و دمنه وجود دارد، یکی از آثار بی‌نظیر ادب و حکمت فارسی است.

کلیله و دمنه و داستان بالا را داشته‌باشید، حالا به این یکی توجّه کنید:

در فیلم A Beautiful Mind که در سال 2001 درباره‌ی زندگی جان نش ساخته شد، یک قسمت داستان مربوط به وقتی است که نش و دوستانش در کافه نشسته‌بودند (وقتی در پرینستون دانشجوی دکترا بوده) و نش مشغول جزوه‌ها و یادداشت‌هایش بوده. پنج دختر وارد کافه می‌شوند، چهار نفرشان زیبائی متوسّطی داشته‌اند و یکی بلوند و زیباتر از بقیه بوده. رفقای نش (به روایت فیلم) شروع می‌کنند به نظربازی و نقشه کشیدن و هر کدام دوست داشته آن دختر بلوند را به رقص دعوت کند. نش با دوستانش مجموعاً چهار نفر بوده‌اند. نش در اینجا متوجّه نکته‌ای می‌شود و آن را با شور و شوق زیاد برای دوستانش توضیح می‌دهد: اگر هر چهار نفر ما به آن دختر بلوند پیشنهاد رقص بدهیم، چون نمی‌تواند به همه ما جواب مثبت بدهد، احتمالاً گروه ما را یک‌جا رد می‌کند. بعد ما ناچار به سراغ چهار دختر دیگر می‌رویم و آنها هم هر کدام با اکراه خواهندپذیرفت، چرا که هیچ کس دوست ندارد انتخاب دوّم دیگران باشد. امّا اگر از اوّل هر چهار تای ما به سراغ آن چهار دختر برویم، اگرچه هیچ کدام به دختر بلوند نمی‌رسیم، امّا آن چهار نفر ما را با گرمی خواهندپذیرفت. نش سپس نتیجه می‌گیرد که: آدام اسمیت در نظریه‌اش که به چنین حالاتی مربوط بوده، اشتباه می‌کرده. آدام اسمیت می‌گفته بهترین نتیجه هنگامی برای یک گروه به دست می‌آید که هر کس کاری را که برای خودش بهترین است انجام دهد (در این حالت، پیشنهاد رقص به دختر بلوند). در حالی که بهترین نتیجه برای گروه وقتی حاصل می‌شود که هر کس کاری را که برای خودش و برای گروه بهترین است، انجام دهد.

سپس نش ذوق‌زده از کشف خود، یادداشتهایش را جمع می‌کند، به طرف دختر بلوند می‌دود و از او تشکّر می‌کند و در حالی که او را بهت‌زده باقی گذاشته، از کافه بیرون می‌دود.

جان نش به خاطر کارهایش در زمینه نظریه‌ی بازی، که احتمالاً بی‌ربط به این ماجرا هم نبوده‌اند، یکی از سه برنده‌ی جایزه‌ی نوبل اقتصاد در سال 1994 بود.

خوب، ایده‌ای که این قدر برای نش مهم بوده و او را به شوق آورده، چند هزار سال قبل در کلیله و دمنه بیان شده!

حالا چه کار کنیم؟ بیاییم بگوییم کشف او دست دوّم بوده و چند هزار سال قبل در ادبیات ما به آن اشاره شده؟ بعد صریحاً یا تلمیحاً نتیجه بگیریم که تمدّن ما در چندین قرن پیش از دستاوردهای اخیر غرب جلوتر بوده؟ این شیوه‌ی مرسوم خیلی از ما، از جمله صدا و سیمای مملکتمان است. این یعنی حرف مفت.

مسأله این است که اوّلاً در داستان کلیله و دمنه اشاره‌ای به فرمول‌بندی ریاضی این ایده نشده، چرا که نه نویسنده آن اثر ریاضی‌دان بوده و نه اساساً این مباحث در ریاضیات آن زمان مطرح بوده. ثانیاً اگر ما چنین ادّعایی داشته‌باشیم (که مثال آن را برای نمونه درباره‌ی کروی بودن زمین و کشفیات دیگر الآن مطرح می‌کنند)، تقصیر از خودمان است که چرا آن علوم و دانسته‌های قدیمی را زنده نگه نداشته‌ایم. زنده نگه داشتن آنها فقط به معنی حفظ کتاب‌ها و احیاناً گنجاندن قسمتهایی از آنها در متون درسی نیست. زنده نگه داشتن یعنی آنها را چنان زنده و تازه در ذهن داشته‌باشیم که در برخورد با مسائل جدید، اعم از مسائل روزمره یا علمی، بتوانیم از آن حکمت قدیمی استفاده کاربردی بکنیم و الهام بگیریم، چیزی که منجر به نوآوری و اکتشاف می‌شود. در ضمن لازمه‌ی این کار آن است که ما اساساً حاضر باشیم خودمان را با مسائل پیچیده درگیر کنیم و از تفکّر بنیادی گریزان نباشیم، که شکر خدا نیستیم!

امّا مهم‌ترین جنبه این مسأله، به نظر من، مفهوم تجربه‌ی شخصی است. وقتی یک نفر مسأله‌ای را که راه حل و جوابش را نمی‌دانسته حل می‌کند، این فرایند برای آن شخص یک تجربه‌ی جدید و منحصر به فرد است، چیزی که بر شخصیت و تفکّر او اثر عمیقی می‌گذارد. گیریم که نویسنده‌ی کلیله و دمنه نکته‌ای را که نش دو هزار و چند صد سال بعد به آن پی برده، می‌دانسته‌است. حتّی با نادیده گرفتن جنبه ریاضی کار نش، این معرفت قبلی شخصی دیگر، ارزش کار نش را کم نمی‌کند، حال آن شخص دو هزار و ششصد سال قبل از نش می‌زیسته یا ده هزار سال یا بیست سال، تفاوتی در اصل ماجرا ایجاد نمی‌شود. ضمن آن که نش چنین ایده‌ای را در یک بستر ریاضی به دست آورده و سپس پرورانده، نه صرفاً با نگاه پندآموزی.

بله. علوم و دانسته‌های زیادی در کتاب‌های قدیم و جدید هست، امّا تا وقتی آنها را در ذهن و اجتماع خودمان زنده نکنیم و نتوانیم برای زندگی روزانه و تنگناهای ذهنمان از آنها بهره بگیریم، نه تنها جای تفاخری بر میراث گذشتگان نداریم، که باید بابت کاهلی و مردگی خودمان شرمگین باشیم.

برچسب‌ها: , ,

شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۶

مسیح هرگز به اینجا نرسید

این روزها که وقت خالی و مهم‌تر از آن، ذهنی تقریباً آزاد دارم، تصمیم گرفتم به چند کار عقب‌افتاده برسم و یکی از مهم‌ترین این کارها، خواندن تعدادی داستان‌ کوتاه و رمان‌ است.

چون این فرصت فراغت زودگذر است، بهتر دیدم وقتم را به خواندن چند تا از بهترین‌ها بگذرانم. اوّل «اشتیلر» را تمام کردم که خواندنش را پیش از دفاع از پایان‌نامه‌ام شروع کرده‌بودم. اشتیلر (که به توصیه و معرّفی جناب عامّه‌پسند) سراغش رفتم، رمانی است از ماکس فریش، نویسنده‌ی سوئیسی. درباره‌ی رمان اشتیلر چیزی نمی‌نویسم، جز این که حقیقتاً یکی از بهترین کتاب‌هایی بود که تاکنون خوانده‌ام. توضیحات عامّه‌پسند برای معرّفی کتاب کافی است، حتّی شاید بیش از کافی.

بعد دست به دامن لیلای قصّه‌گو شدم (که البته این روزها قصّه نمی‌گوید) و او بعد از کمی تأنّی، «مسیح هرگز به اینجا نرسید» را پیشنهاد کرد. کتاب را از او گرفتم و خواندنش را هنوز نیم ساعت نیست که به پایان برده‌ام.

«مسیح هرگز به اینجا نرسید»، که اخیراً فهمیدم در بعضی از لیست‌های چندین رمان برتر جهان جای دارد، یک نوع وقایع‌نگاری\گزارش\خاطره‌نگاری شخصی است که نویسنده آن، کارلو لوی، درباره اقامت تبعیدی‌اش در روستایی دورافتاده به نام «گالیانو» در جنوب ایتالیا نوشته‌است. زمان وقایع، سال‌های 1935 و 1936 است، هنگامی که حکومت فاشیست موسیلینی بر ایتالیا حاکم بود و جنگی نیز برای اشغال «حبشه» درگرفت. لوی، پزشک و نقّاشی بوده ساکن نواحی شمال ایتالیا که در آن زمان به دلایل سیاسی به نواحی جنوبی تبعید می‌شود ، ابتدا به روستایی به نام گراسّانو و سپس به گالیانو در همان حوالی.

کسانی که خیال می‌کنند «صد سال تنهائی» گابریل گارسیا مارکز یک شاهکار است، خوب است این کتاب را بخوانند. من نمی‌دانم برگردان فارسی آن (با ترجمه‌ی نسبتاً خوب محمّدحسین رمضان‌کیائی، چاپ انتشارات هرمس) تا چه حد مورد عنایت تیغ سانسور واقع شده، امّا به همان میزان که صد سال تنهائی بیان روزگار تیره‌ی مردم ولایت مارکز است، این کتاب هم بیان تیره‌روزی مردم جنوب ایتالیا در آن دوره است. و البته ناگفته نگذارم که «خدای چیزهای کوچک» آرانداتی روی را هم باید در کنار این دو قرار داد: روایتی از مردم هند، البته با نگاهی اختصاصی‌تر.

امّا این دو کتاب (مسیح هرگز به اینجا نرسید و خدای چیزهای کوچک)، بیان و فضای جانورگونه‌ و شهوانی صد سال تنهائی را ندارند، زبانشان منزّه‌تر است و نگاهشان بیشتر متمرکز بر نارسائی‌ها و ظلم‌ها. خدای چیزهای کوچک نیز تفاوتی بارز با آن دو کتاب دیگر دارد که در زبان و نگاه زنانه‌ی نویسنده است.

بدون توضیح بیشتر، که ممکن است لطف خواندن احتمالی کتاب را کم کند، خواندن «مسیح هرگز به اینجا نرسید» را پیشنهاد می‌کنم. رمان نیست و بیشتر یک نوع خاطره‌نگاری با جهش‌های زمانی به جلو و عقب است. فضای کتاب هم شادی‌آور و سرگرم‌کننده نیست، اگرچه گاه به گاه رگه های طنز هم دارد. امّا بدون شک ... بدون شک چه؟ می‌توانم بگویم از آن نوع کتاب‌هایی است که با خواندنشان آدم کمی تغییر می‌کند، تغییری بزرگ‌تر در کوتاه‌مدّت و رسوبات کمتر این تغییر در درازمدّت.

ممنونم لیلا.

برچسب‌ها: ,

جمعه، آذر ۰۲، ۱۳۸۶

سینما پارادیزو

هیچ وقت فیلم سینما پارادیزو را ندیده‌ام، به جز یک بار که تلویزیون گذاشتش و خوب، آنهایی که نسخه اصلی فیلم را دیده‌اند لابد تعجّب می‌کنند که تلویزیون ایران چه چیزی از این فیلم را می‌توانسته برای بیننده باقی بگذارد.

این قطعه از موسیقی فیلم را خیلی قبل‌تر از این که اساساً بدانم چنین فیلمی وجود داشته، شنیده‌بودم و خیلی خوشم آمده‌بود. فکر می‌کنید کجا شنیدم؟ از این قطعه به عنوان موسیقی آگهی تبلیغاتی تلویزیون پارس استفاده کرده‌بودند!

بشنوید.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۶

Quotes from Sidney Coleman

برچسب‌ها: , ,

خطر گوشی موبایل

در فیلم People I Know (محصول 2002) آل پاچینو نقش یک وکیل و فعّال اجتماعی-سیاسی را بازی می‌کند. در آنجا در پاسخ کسانی که می‌گویند چرا یک تلفن موبایل نمی‌خرد، می‌گوید که به آن اعتقاد ندارد و فکر می‌کند باعث بروز سرطان می‌شود.

در فیلم 88 Minutes (محصول 2007)، شاید در حدود نیمی از زمان فیلم، آل پاچینو در حال مکالمه با موبایل است. اساساً این فیلم تا حدّ زیادی وابسته به تلفن‌های موبایل است.

من فکر می‌کنم ضررهای گوشی‌ها و آنتن‌های شبکه‌ی موبایل خیلی بیشتر از آن چیزی است که در جامعه اجازه انتشارش داده می‌شود. آیا باید 40 سال دیگر (اگر زنده باشیم) با حسرت به این روزها نگاه کنیم که چرا فریب خوردیم؟ تجربه‌ی تبلیغ سیگار کافی نبوده‌است؟

برچسب‌ها:

چهارشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۶

th

خواهرم، برادرم، هم‌وطنم، هم‌نوعم، th انگلیسی در هیچ شرایطی و در هیچ لهجه معقولی «ث» تلفّظ نمی‌شود. آخر چرا می‌گویید گوگل ارث (Google Earth)؟ گوگل از کی ارث برده؟ چی ارث برده؟

دو نوع تلفّظ، بسته به کلمه مورد نظر، برای th هست: یکی مثل «د» خوانده می‌شود، امّا درست‌ترش این است که نوک زبان به پشت دندان‌های نیش بخورد و از این جهت (و فقط از همین جهت) تلفّظش مثل حرف «ذ» در عربی است. مثلاً they ، this و there از کلمه‌هایی هستند که این جوری باید تلفّظ شوند. چون بیشتر مردم نمی‌توانند این نوع کلمه‌ها را درست بگویند، th را در آنها مثل «د» تلفّظ می‌کنند که قابل تحمّل است، مثلاً they را «دی» می‌خوانند.

امّا در بیشتر کلمه‌هایی که th دارند، تلفّظ درست آن مثل «ت» است که باید زبان نوک زبان بین دندان‌های جلو قرار بگیرد. در این حالت هم فقط از همین جهت است که تلفّظ th انگلیسی شبیه تلفّظ «ث» در عربی می‌شود. امّا اگر کسی نتوانست آن را درست تلفّظ کند، بهتر است «ت» بگوید، نه «س». آخر پدرآمرزیده، تو که thin را «سین» تلفّظ می‌کنی، چرا از آن طرف them را «ذم» نمی‌خوانی؟ یه کم فکر کن تو را به خدا!

تازه آنهایی که th را «س» تلفّظ می‌کنند و لابد فکر می‌کنند خیلی شیک می‌شوند این جوری، در همه‌ی کلمه‌هایی که th با تلفظ «ت» مایل به «ث» دارند هم «س» به کار نمی‌برند، بلکه گاهی «س» و گاهی «ت» می‌گویند. برای مثال، یک بار از یکی از دوستانم درباره راهی سؤال کردم که کد C را در Mathematica به کار ببرم. ایشان فرمودند: از «مس‌لینک» استفاده کن. خدا نصیبتان نکند، من هی رفتم سرچیدم mass link ، mas link یا حتّی mac link ، امّا نتیجه‌ای نگرفتم.

دفعه بعد که این بزرگوار را زیارت کردم، ماوقع را عرض کردم، و بعد معلوم شد منظورش math link بوده. گفتمش آخر مگر تو Mathematica را «متمتیکا» نمی‌گویی؟ اگر Math Link ، «مس‌لینک» است، به Mathematica هم بگو «مسمتیکا»!

امّا شاهکار خلقت آنهایی هستند که هر جا th از هر نوعی دیدند، آن را «س» می‌خوانند. مثلاً لیلا می‌گفت یک شاسکول دودیفرانسل را دیده که they را هم «سی» تلفّظ می‌کرده و یا something را «سامسینگ» می‌خوانده و از این بابت خیلی هم به خودش مطمئن بوده. به لیلا گفتم به ایشان بفرمایید آن سامسونگ است، نه سامسینگ!

بدانید و آگاه باشید که همین th مرا زجرها داده و عمرم را به نقصان مبتلا ساخته!

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶

Sidney Coleman


سیدنی کُلمَن، یکی از برجسته‌ترین فیزیک‌دان‌های قرن بیستم، دو روز پیش در سنّ هفتاد سالگی درگذشت. کُلمن استاد بازنشسته دانشگاه هاروارد و دوست و همکار بسیار نزدیک استیون واینبرگ بود. درباره شخصیت کلمن و بعضی از کارهای او این پست کارول و کامنتهای زیرش را ببینید.

دو سال پیش کنفرانسی برای بزرگ‌داشت سیدنی کلمن در هاروارد برگزار شد. سایت این کنفرانس اطّلاعات بسیار جالب و متنوّعی درباره کلمن، در مقام محقّق و استاد، دارد. ویدئوی (تعدادی از؟) سخنرانی‌های کنفرانس در این سایت هست که من هنوز خودم ندیده‌ام، امّا اسم‌های سخنرانان جالب و پرمحتوا بودن سخنرانی‌ها را تضمین می‌کند.

من در دو سه سال اخیر همواره آرزوی خواندن کتاب معروف کلمن، Aspects of Symmetry، را داشته‌ام و اخیراً که شاید تا حدّی مقدّمات لازم را یاد گرفته‌ام، مجبور شدم لااقل برای مدّتی خواندنش را عقب بیاندازم.

مرگ کلمن برای فیزیک نظری، خصوصاً فیزیک ذرّات بنیادی، فقدان بزرگی است. روحش شاد باشد.


برچسب‌ها: ,

بذر

چند ماه پیش با لیلا رفتم به یک گل‌فروشی. به سرمان زد بذر صیفی‌جات بخریم.

دو جور بذر خریدیم. یکی قرار بود بذر فلفل باشد. کاشتیم، گل ناز درآمد.

یکی دیگر قرار بود بذر خیار باشد. کاشتیم، یک جور فلفل درآمد.

حیف که آن گل‌فروشی لوبیا نداشت که بخریم، وگرنه احتمالاً الآن یک چنگ طلا و یک غاز تخم‌طلا داشتیم.

برچسب‌ها:

دوشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۶

27

بیست و هفت ساله شدم. به بعضی از چیزهایی که یک سال پیش انتظارشان را داشتم رسیده‌ام. به بعضی‌های دیگر نزدیک شده‌ام. امّا تا رسیدن به خودم راه درازی مانده. همیشه هم خواهدماند.

پایان دهه‌ی سوّم زندگی احتمالاً برای هیچ کس خوشایند نیست و این اعداد نزدیکی رسیدنش را خبر می‌دهند.

برچسب‌ها:

جمعه، آبان ۱۸، ۱۳۸۶

امانت

آیا وقتی یک نشریه یا سایت، مطلبی را از سایت نشریه‌ی دیگری اقتباس می‌کند، لازم است نام کامل و دقیق منبع و همچنین اسم درست نویسنده را هم درج کند؟ من فکر می‌کنم که این طوری است و اگر فکر من درست باشد، پس روزنامه‌ای مثل ابرار اقتصادی و سایتی مانند آفتاب در این زمینه کوتاهی کرده‌اند. البته می‌دانم که نمونه‌های عمل شریف Copy-Paste در نشریات و سایت‌های فارسی‌زبان آن قدر زیاد است و این کار برای عدّه‌ای (نه برای همه) آن قدر عادّی شده که دیگر حوصله‌ی گفتن و شنیدن در این باره هم برای خیلی‌ها باقی نمانده، امّا موردی که در این‌جا نقل می‌کنم اوّلین تجربه‌ی شخصی من در این زمینه است و دست‌کم برای خودم خیلی مهم است.

مقاله‌ای که من برای ماهنامه‌ی شبکه تهیّه کرده‌بودم (در واقع اوّلین تجربه‌ی کاری من در دنیای مطبوعات حرفه‌ای) و در شماره 72 آن (دی‌ماه 85) چاپ شده‌است، شهریورماه امسال برای دسترسی رایگان عموم بازدید‌کنندگان از سایت ماهنامه‌ی شبکه بر روی سایت این نشریه قرار گرفت (این‌جا). بعداً کنجکاو شدم ببینم کسی مطلب بنده را قابل دانسته برای نقل یا اقتباس، یا نه. خوشبختانه (متأسّفانه؟) با اندکی گوگلیدن متوجّه شدم که بـــــــــــله، دوستان شرمنده کرده‌اند.

تهیه‌کنندگان صفحه کامپیوتر و اینترنت روزنامه‌ی ابرار اقتصادی و البته بیشتر روزنامه‌های اقتصادی ایران، انگار منبعی جز چند سایت خیلی مشخّص فارسی‌زبان برای اقتباس مطلب سراغ ندارند. صفحه‌ی کامپیوتر این روزنامه هر روز با مطالبی پر می‌شود که از سایت ماهنامه‌ی شبکه، سایت System group و چند سایت معدود دیگر جمع (=Copy&Paste) کرده‌اند و خیلی لطف می‌کنند که آدرس کلّی سایت منبع را در زیر مطلب می‌آورند. در مورد ماهنامه‌ی شبکه، حتّی آدرس سایت آن را هم به طور کامل و دقیق نمی‌نویسند. به هر حال، آن‌ها مقاله‌ی من را با حذف کردن شکل‌ها (شاید چون مشخّصات خودم را در کدهای مثال مورد استفاده قرار داده‌بودم) در شش قسمت چاپ کرده‌اند:

قسمت اوّل - قسمت دوّم - قسمت سوّمقسمت چهارمقسمت پنجمقسمت ششم

حذف کردن شکل‌ها باعث شده که تقریباً تمام فایده‌ی آموزش فنّی مقاله از دست برود، چون شکل‌ها کدهای نمونه را نشان می‌دادند. این نشان می‌دهد که مزدبگیران ابرار اقتصادی یا مقاله را مرور نکرده‌اند (خواندنش پیش‌کش) و یا مرور کرده‌اند، امّا کمترین ارزشی برای مفید بودن چیزی که چاپ می‌کنند قائل نیستند.

امّا شاید جالب‌تر از کار ابرار اقتصادی، کار سایت آفتاب باشد. آنها این مقاله را نه مستقیماً از سایت ماهنامه‌ی شبکه، بلکه از سایت ابرار اقتصادی برداشته‌اند و در پایان هم نام روزنامه‌ی ابرار اقتصادی و نام ناقص سایت ماهنامه‌ی شبکه را، به همان شکلی که در سایت ابرار اقتصادی بوده، درج کرده اند. اسم من در روزنامه‌ی ابرار اقتصادی و در هیچ یک از این دو سایت به عنوان مؤلّف و مترجم مقاله آورده‌نشده.

سایت ماهنامه شبکه یکی از منابع تغذیه خیلی از سایت‌ها و روزنامه‌ها است و مقاله‌ی من در این میان چیز بسیار ویژه‌ای نبوده‌است. افرادی هستند که از راه کپی کردن مطلب از این سایت نان می‌خورند و برای آنها زیاد فرقی نمی‌کند که آن مطلب مثلاً درباره‌ی لی‌تک است یا درباره‌ی سیستم‌عامل‌های سرور یا برنامه‌های کاربردی کوچک. مهم فقط این است که مطلب فارسی و بی‌دردسر باشد و ترجیحاً طولانی. هرچه بزرگ‌تر و صفحه‌پرکن‌تر، بهتر.

نوشتن در نشریات حرفه‌ی من نیست و این نوع کارهای غیراخلاقی هم به عنوان یک مبتدی هم برایم زیاد اهمّیّتی ندارد. حتّی تا حدّی خوشحالم که عزیزان ما را لایق دانسته‌اند! امّا خدا به فریاد آنهائی برسد که کارشان نوشتن یا ترجمه کردن است و به کیفیّت کارشان هم حسّاس هستند و قربانی این نوع رفتارها می‌شوند.

کسی چاره‌ای به ذهنش می‌رسد؟ من فکر می‌کنم می‌شود یک سایت درست کرد که این نوع رفتارها در آن گزارش شوند و در ضمن نشریاتی که به طور مداوم مرتکب این رفتارها می‌شوند هم در آن معرّفی شوند (حتّی با گزارش آماری دقیق). البته اداره کردن چنین سایتی احتمالاً باید به شکل گروهی باشد. این شاید راه‌حلّ خوبی باشد، تا زمانی که سیستم قضائی کشور به حدّی برسد که با حجم دردسر قابل قبولی بتوان این نوع مسائل را در آن پی‌گیری کرد.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۶

ک مثل کپل

آقا مهدی، برادر گرامی ما، اخیراً تعدادی فایل به ما داده‌اند که بسی جالب می‌باشد. این فایل‌ها موسیقی تیتراژ بعضی از سریال‌های تلویزیونی، کارتونی و عروسکی هستند که در سال‌های کمی تا قسمتی دور از سیمای جمهوری اسلامی به سمع و نظر ما رسیده‌است. در این‌جا تعدادی از این فایل‌ها را که توسّط هیأت داوران «مسیر یک ذرّه» انتخاب شده‌اند به شما عرضه می‌داریم:

در برابر باد - موسیقی تیتراژ پایانی سریال را من آن قدر دوست داشتم که می‌خواستم بروم به خاطرش فلوت زدن یاد بگیرم، امّا خوب، به خیر گذشت (در واقع به خیر نگذشت. از تنبلی و ... و ...ام بود که نرفتم یاد بگیرم.).

داستان این سریال مربوط به ایرلندی‌هایی است که برای رهایی کشورشان از دست «کت قرمز»های انگلیسی مبارزه می‌کردند. عدّه‌ای از آنها دستگیر و به استرالیا تبعید می‌شوند و داستان عمدتاً مربوط به سفر آنها به استرالیا و بعد سکونت و زندگی‌شان در آن‌جا است. شخصیت‌های اصلی این سریال یک زن و مرد جوان هستند که طبعاً با هم ازدواج می‌کنند و ... . نکته جالب این است که این سریال در نهایت ضدّانگلیسی نیست، بلکه عمدتاً ضدّخشونت است.

درباره‌ی این سریال این‌جا کمی بیشتر بخوانید.

ارتش سرّی – یکی از سریال‌های تاریخی شبکه‌ی BBC. این سریال به شدّت مورد التفات و توجّه ما بود و قسمت‌های زیادی از آن را ضبط نمودیم. امّا در آن موقع آن قدر شعورم قد نمی‌داد که متوجّه موسیقی متن تیتراژ آن بشوم. خود تیتراژ سریال بسیار زیبا و مخصوصاً هماهنگ با مضمون سریال بود. در ضمن دوبله این سریال به فارسی، یکی از آثار درخشان تاریخ دوبله در ایران است.

درباره‌ی ارتش سرّی این‌جا بیشتر بخوانید.

سال‌های دور از خانه (اوشین) –این سریال هم به شدّت پربیننده بود و قسمتی از آن هم مربوط به وقایع جنگ جهانی دوّم می‌شود، امّا نه در اروپا (مانند ارتش سرّی)، بلکه در ژاپن. در آن سال‌های جنگ که تلویزیون دو تا شبکه بیشتر نداشت (و چه خوب بود) و دو تا روزنامه اصلی هم بیشتر وجود نداشت (کیهان و اطّلاعات) و در آن دو روزنامه‌ها هم جدول خاموشی برق چاپ می‌شد، اصلاً عجیب نبود که اوشین مردم را جلوی صفحه‌ی تلویزیون میخ کند (البته اگر برق نمی‌رفت). داستان اوشین بی‌شباهت به داستان زندگی خیلی از مردم در آن زمان نبود و طبعاً مردم خوشحال می‌شدند که در سرزمین‌های دور کسی را شبیه خودشان می‌دیدند.


درباره‌ی این سریال هم این‌جا بخوانید.

مدرسه‌ی موش‌ها – از هر چه بگذریم سخن موش خوش‌تر است، مخصوصاً اگر موش فرهیخته‌ای باشد که به مدرسه می‌رود، مخصوصاً اگر کپل باشد.

شاید شرایط آن سال‌ها بود که مرضیه برومند را قادر به ساختن بهترین اثرش کرد. بعضی‌ها انگار در شرایط تراژیک بهتر کار می‌کنند.


برچسب‌ها:

یکشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۶

حکمت پشه ای

پشه‌ای دورم می‌چرخید. چند بار محلّش نگذاشتم. امّا او انگار نمی‌دانست که نباید کلافه‌ام کند.

عاقبت در دستم گرفتارش کردم. دستم را که باز کردم، دست و پا می‌زد. با هر شش پایش دست و پا می زد. حتّی با بال مجروحش.

الآن جسد نحیفش در سطل زباله است. امّا در آن آخرین ثانیه‌های عمر کوتاهش، باز به یادم انداخت که باید به هر لحظه زندگی چنگ انداخت. با هر شش دست و پا و با هر دو بال باید مبارزه کرد. حتّی با بال مجروح. حتّی برای زندگی پشه‌ای.

برچسب‌ها:

جمعه، آبان ۱۱، ۱۳۸۶

جنایتی به نام اسپمینگ

نمی‌دانم این اسپمرها با خودشان چه فکری می‌کنند. چه قدر گیرشان می آید که حاضرند چنین ایمیل‌هایی برای تعداد زیادی از مردم بفرستند؟ برای تبلیغ کردن یک جنس (جواهرات بنجل، دارو، نرم‌افزار یا چیزهای دیگر) به چه ترفندهای عجیب و البته کثیفی متوسّل می‌شوند.

یک جوری توی این هرزنامه‌ها می‌نویسند که انگار من نوعی یک آدم محتاج و بی‌نوا هستم که می‌خواهند با متاع خودشان من را نجات دهند. با یک لحنی می نویسند، انگار که بر سر تو منّت هم گذاشته‌اند. فکر نمی‌کنند من حتّی اگر هم آن قدر ابله باشم که نوشته‌شان را جدّی بگیرم، باز هم وقتی هر روز 10 تا از این جور ایمیل‌ها دریافت کنم اعتقادم به آنها را از دست می‌دهم؟

این ایمیل‌های ناخواسته انگار وضع غالب در دنیای جدید ما را نشان می‌دهند: به طور پیوسته از کیفیّت همه چیز کم می‌کنیم و کمّیت را افزایش می‌دهیم و حتّی آگاهانه یا ناخودآگاه، فکر می‌کنیم کمّیت جای کیفیت را خواهد گرفت. جُرم اصلی آدم‌هایی که با اسپم فرستادن یا با هر نوع تولید انبوه و بنجل فضا را اشغال می‌کنند، این است که ساختن و پیدا کردن چیزهای واقعاً باارزش را هر روز سخت‌تر از قبل می‌کنند. پیدا کردن حرف خوب، کتاب خوب، غذای خوب، شعر خوب، موسیقی خوب و هر نوع جنس خوب در این کاه‌دان آشفته هر روز دشوارتر از قبل می‌شود. از طرف دیگر ساختن چیزهای باارزش هم خیلی‌خیلی سخت‌تر می‌شود. این روزها کسی که بتواند چیز باارزشی خلق کند، باید خیلی بیشتر از گذشته تلاش کند تا مجال آفرینش بیابد. خیلی سخت‌تر از گذشته می‌توانی کیفیّت و ظرافت را به مردم نشان دهی، چون تولید انبوه حسّاسیت مردم را کم کرده. حفظ کردن حسّاسیت خودت هم از آن ساده‌تر نیست. چاره چیست؟

برچسب‌ها: ,