سه‌شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۶

گزارش یک خرید

رفتم که از پیرمرد گلدانی بخرم، برای بوته‌ی گلی که قبلاً از خودش خریدیم و حالا جایش تنگ شده. نبود. چشم گرداندم تا پیدا شود. نزدیک بود. گلدان‌های گل را جابه‌جا می‌کرد. فهمید که کار دارم، آمد. خمیده بود مثل همیشه، با پوست ناهموار و ناسالم، امّا چشمهائی که انگار تمام صورتش، حتی روی پوستش را هم می‌پوشاند.

گلدان‌ها را نشانم داد، با همان قدّ خمیده ایستاد و توضیح داد. برایش گفتم که گلدان را برای چه می‌خواهم. گلدانی کوچک‌تر از آن که نشان کرده‌بودم را نشانم داد و گفت این را ببر، آن یکی بزرگش است. بعد که گلدان را برداشتم، ته گلدان را نگاه کرد و گفت سوراخش کوچک است. یک سنگ ناهموار برداشت و با چند ضربه سوراخ گلدان را بزرگ‌تر کرد، در حالی که من می‌ترسیدم گلدان را بشکند. ترسم را فهمیده‌بود (یا شاید چیزی گفتم) که وقتی کارش تمام شد نگاهم کرد و خندید. همه‌ی اینها با همان قامت کمانی.

بعد دنبال «تیله» گشت برای روی سوراخ گلدان. گفتم تکه‌آجر سفالی دارم و قبول کرد. قبول کرد، نه این که از جستجو منصرف شود. بعد درباره گلدان یاس جدیدمان پرسیدم که چرا گل نمی‌دهد. حال و وضع گیاه را پرسید و گفت که چه کنم و بعد گفت گیاه دیرش نشده. انگار پزشکی درباره بیمارش به بستگان بیمار دل‌گرمی بدهد.

بعد درباره خاک پرسید. پرسید در این گلدان جدید که خریده‌ام چه خاکی می‌ریزم؟ گفتم خاک سنگین که از خودش گرفته‌ام. بعد مثل شاگردی که برای محکم‌کاری بخواهد جوابی اضافه بر جواب سؤال بدهد، گفتم خاک سبُک را فقط برای آن کاج مطبّق ریختم. باز خندید. گفت الآن چطور است؟ طوری پرسید انگار که حال کسی را می‌پرسد، آن هم نه هر کسی، انگار که حال دوستش را می‌پرسید. گفتم بهتر است. من هم طوری جواب دادم انگار که از عیادت بیمار آمده‌ام و گزارش می‌دهم. درباره‌ی کاج مطبّق هم سفارش کرد، که آفتاب نخورد، آب زیرش جمع نشود و ... .

خوب که فکرش را می‌کنم، می‌بینم که پیرمرد کارش را دوست دارد. این روزها کمتر کسی را می‌بینی که واقعاً دل‌بسته‌ی کارش باشد. پیرمرد از بیشتر آنهائی که در دانشگاه می‌شناسم خوشبخت‌تر است. بحث حسّ شاعرانه به گل و گیاه نیست. هر کس کمی باغبانی کرده‌باشد می‌داند که کار کردن با خاک و پشگل و علف هرز کار زیاد شاعرانه‌ای نیست. پیرمرد کارش را دوست دارد. می‌فهمی؟

برچسب‌ها: ,

1 Comments:

At دوشنبه, آبان ۰۷, ۱۳۸۶ ۱۰:۳۵:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناخته ها said...

خوش به حالش. شاید چون که سرو کارش مستقیم با طبیعت و زندگی است. دانشگاهی ها بیشتر انگار سروکارشان با کتاب های مرده است. کتاب خوب است. اما زندگی نیست

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home