سه‌شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۶

پس انداز برای آینده

نوشته‌ی زیر از مهدی جامی را تا به حال چند بار خوانده‌ام و باز هم دوست دارم بخوانم. متن کاملش را در این‌جا می‌گذارم، برای مراجعه‌ی بعدی خودم و شاید بقیه. آقای جامی اخیراً از خیالش برای بستن وبلاگش گفته‌بود (نوشته‌بود). امیدوارم این کار را نکند. من وبلاگش را بیشتر از رادیو زمانه دوست دارم، هرچند این مقایسه‌ی درستی نیست و وبلاگ و رادیوی اینترنتی دو چیز متفاوت هستند. امیدوارم از این جور نوشته‌ها بیشتر بنویسد، نوشته‌هایی که احساس و اندیشه تؤاماً و هماهنگ با هم در آنها نقش می‌آفرینند. نوشته‌ی زیر احتمالاً به انگیزه‌ی فراخوان نیک‌آهنگ کوثر نوشته شده، فراخوانی برای نوشتن درباره‌ی مفهوم وطن. لینک به نوشته‌های دیگران در پاسخ به این فراخوان را در وبلاگ نیک‌آهنگ خواهید‌یافت.

وطن برای من علیرضا حیدری است. مردی که از بس دقت کرد سکته کرد. دقت او در روزگار بی دقتی چه معنا داشت؟ وطن. من برای وطن متاسف می شوم که مردانی مثل حیدری را از دست می دهد. وطن برای من فرهنگ آلمانی به فارسی بهزاد است یکی از دهها کار نفیس خوارزمی که مدیرش حیدری بود. زمانی آلمانی می خواندم. امروز نمی خوانم. اما فرق کار خوب و کار بنداز- و- در- رو را می شناسم. میان اینهمه کارهایی که نشان از عجله دارند بهزاد با آرامش نشسته کتابش را نوشته است. و حیدری با آرامش نشسته آن را آماده سازی کرده است. آرامش در دنیای پرتنش ما یعنی چه؟ یعنی وطن. من کلاهم را از سر بر می دارم برای این وطن.

می گوید یکی از این دوستان نادیده در مطلب اش در باب وطن که وطن در حال احتضار است. احتضار؟ من نمی فهمم. من وطن را ابدی می بینم. در تاریخ هزاره های اخیر وطن من، چند ده ساله چیزی نیست. وطن من محتضر نیست.
وطن برای من دایره گردش است. جایی که از گردش در آن لذت برم و از آبادی اش خوشنود شوم و برای ویرانی اش محزون. وطن جایی است که فکرم را مشغول می کند دیدن اش یا خواندن در باره اش. وطن مشغولیت ذهنی است. دل ما آنجاست که گنج ما. وطن گنج من است.

اسماعیل خویی وطن شناس است. در شعر بیدرکجا می گوید وطن جایی است که من خشتی در آن روی خشت نهاده باشم. در آن سهیم باشم. چیزی را در آن باب کرده باشم. چیزی از آن از آن من باشد. وطن جایی برای گریختن نیست. وطن آدم با آدم سفر می کند. شهر به شهر. وطن جایی است که می خواهی خشتی بر خشت اش بنهی. کاری برایش بکنی. دستی برایش بالا بزنی. وطن تو مقصد نهایی توست. حتی اگر در ایستگاههای جهان تمام عمر سرگردان باشی.

وطن شفیعی کدکنی است. غول زیبای دانش و فرهنگ ما. شمیسا ست. انوری است. پورنامداریان است. هر کسی که متن های ما تاریخ ما را عاشقانه می خواند تا بشناساند. وطن عشق بزرگ است. وطن در ناشناخت گم می شود. حتی اگر روی خاک اش زندگی کنی.

وطن دالان بهشت مشهد است که درختهاش را ناجوانمردانه و بیخردانه بریده اند. وطن مادر است که آنسوی دالان بهشت خانه دارد. در خانه اش درخت هست. گل هست مهربانی هست خدا هست. وطن سرد و گرم چشیده است. آهسته است. خردمند است. می داند زندان و شلاق و هیاهو و ادعا و تحمیل کار تازه- به-دوران-رسیده ها ست. وطن برای نگهداشتن فرزندانش چیزهای دیگر دارد. وطن نام تک تک فرزندانش را می داند. اینهمه نام خوب. آدم دلگرم می شود. اینهمه نام خوب به امیدی کار می کنند و خشت بر خشت می نهند. امید وطن است.

برچسب‌ها:

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home