چهارشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۶

قیصر امین پور


آبی دریا به رنگ آسمان

قطره‌ها بی‌رنگ و از دریا جدا

قطره‌ی تنها چرا بی‌رنگ ماند؟

رنگ دریاهای آبی از کجاست؟

قطره‌ی تنها به دور از قطره‌ها‌،

با خود آهنگ جدائی می‌زند

قطره‌هایی را که با هم می‌روند،

آسمان رنگ خدائی می‌زند

این من و تو حاصل تفریق ماست

پس تو هم با من بیا تا ما شویم

حاصل جمع تمام قطره‌ها،

می‌شود دریا، بیا دریا شویم

قیصر امین‌پور

کتاب‌های ادبیات دوران مدرسه‌مان پر بود از شعرهای جورواجور، از دوره سعدی و قبل از آن تا مجیزگویی‌های بی‌مغز و بی‌ارزش آدم‌هایی مثل حمید سبزواری. از شعرای جدید کمتر شعری می‌دیدیم در آن کتاب‌ها که باری از اندیشه داشته‌باشد. شعر جدید یا مدّاحانه بود (در بهترین حالت با رنگی از احساس)، یا اگر رنگی از تفکّر عمیق داشت، باب طبع دولت کریمه نبود و نیست. در میان شاعران جدید که شعرشان به قطب اندیشه‌گرائی نزدیک‌تر باشد، حدّاکثر شعرهای مشخّصی از نیما یوشیج یا سهراب سپهری را ممکن بود (و هست) در کتاب‌های درسی ببینیم، آنها هم چنان نمادین هستند که تأویل‌شان پرخطر به نظر نمی‌آید. آن وقتی که من و دوستانم به مدرسه می‌رفتیم همین‌ چند شعر نیما یوشیج و سهراب سپهری هم در کتاب‌ها نبودند. در این میان اشعار قیصر امین‌پور نه تنها به خودی خود، بلکه به عنوان یک استثناء هم در این بازار سانسور غنیمتی بودند.

این شعر قطره و دریا از دکتر قیصر امین‌پور را از آن دوره هنوز به یاد دارم. ساده و پرمعنی، با ترکیب‌هایی منحصر به خود او. ترکیب‌هایی معنایی که ظاهر ساده دارند، امّا از جنبه مفهوم بسیار دل‌نشینند. از آن وقتی که آلبوم «نیلوفرانه» راشنیدم، مکرّر به یاد این بیتش می‌افتادم:

تو با منی امّا، من از خودم دورم

چو قطره از دریا، من از تو مهجورم

دوری بنده بدحال از خدا، در عین حضور و نزدیکی خداوند را شاید بهتر از این نشود وصف کرد.

اگر آن آلبوم با اقبال مردم مواجه شد، تا حدّ زیادی به خاطر شعرهای روان و زیبای قیصر امین‌پور بود. چندین شعر دیگر او هم توسّط آهنگسازان و خوانندگان دیگری به تصنیف و ترانه و آواز تبدیل شدند.

باز هم چنین آدمی از دست رفته و ما ایرانی‌ها که متخصّصیم در اجرای نمایش خاک عزا بر سر ریختن، تنها می‌توانیم یادش را برای چند روزی زنده بداریم. بعد او هم می‌شود قسمتی از تاریخ، به همان سادگی که فروغ فرّخزاد، فریدون مشیری و خیلی‌های دیگر را به تاریخ سپردیم و اکنون اشعارشان را خودمان سانسور می‌کنیم.

بیشتر از همه از این ناراحتم که نعش چنین آدم‌هایی هم طعمه لاشخورها می‌شود. گزارشگر صدا و سیمای ضرغامی میکروفونش را جلوی سهیل محمودی می‌گیرد تا او با همان لبخند ابلهانه همیشگی‌اش مثلاً در وصف این آدم حرفی بزند، بی‌ آن که کوچکترین نشانی از اندوه در چهره‌اش ببینی. از صاحب‌عزاهای واقعی، رسانه حکومتی سراغ نمی‌گیرد. دکتر شفیعی کدکنی را ببینید که چه طور مثل کودکی زار می‌زند. صاحب‌عزا کیست؟

کاش می‌فهمیدیم. کاش لااقل می‌فهمیدیم که نمی‌فهمیم.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۶

Simultaneously

یکی از چیزهایی که درباره‌ی سایتی مثل دو در دو برای من خیلی جالبه، همین آپدیت شدن اتوماتیک اونه. چرا؟ چون می‌رم روی دو در دو و روی آخرین عنوان‌ها کلیک می‌کنم و یه نگاهی می‌ندازم. چیزیش که جالبه اینه که می‌دونم چیزی که دارم می‌خونم رو یه نفر همین چند دقیقه پیش نوشته. اگر کسی نق می‌زنه، خوشحاله، مریضه، عصبانیه یا هر چی، می‌دونم که همین چند لحظه پیش احساس و حالتش رو با کیبورد بیان کرده. تجسّم این هم‌زمانی تقریبی برای من جالبه.

برچسب‌ها:

گزارش یک خرید

رفتم که از پیرمرد گلدانی بخرم، برای بوته‌ی گلی که قبلاً از خودش خریدیم و حالا جایش تنگ شده. نبود. چشم گرداندم تا پیدا شود. نزدیک بود. گلدان‌های گل را جابه‌جا می‌کرد. فهمید که کار دارم، آمد. خمیده بود مثل همیشه، با پوست ناهموار و ناسالم، امّا چشمهائی که انگار تمام صورتش، حتی روی پوستش را هم می‌پوشاند.

گلدان‌ها را نشانم داد، با همان قدّ خمیده ایستاد و توضیح داد. برایش گفتم که گلدان را برای چه می‌خواهم. گلدانی کوچک‌تر از آن که نشان کرده‌بودم را نشانم داد و گفت این را ببر، آن یکی بزرگش است. بعد که گلدان را برداشتم، ته گلدان را نگاه کرد و گفت سوراخش کوچک است. یک سنگ ناهموار برداشت و با چند ضربه سوراخ گلدان را بزرگ‌تر کرد، در حالی که من می‌ترسیدم گلدان را بشکند. ترسم را فهمیده‌بود (یا شاید چیزی گفتم) که وقتی کارش تمام شد نگاهم کرد و خندید. همه‌ی اینها با همان قامت کمانی.

بعد دنبال «تیله» گشت برای روی سوراخ گلدان. گفتم تکه‌آجر سفالی دارم و قبول کرد. قبول کرد، نه این که از جستجو منصرف شود. بعد درباره گلدان یاس جدیدمان پرسیدم که چرا گل نمی‌دهد. حال و وضع گیاه را پرسید و گفت که چه کنم و بعد گفت گیاه دیرش نشده. انگار پزشکی درباره بیمارش به بستگان بیمار دل‌گرمی بدهد.

بعد درباره خاک پرسید. پرسید در این گلدان جدید که خریده‌ام چه خاکی می‌ریزم؟ گفتم خاک سنگین که از خودش گرفته‌ام. بعد مثل شاگردی که برای محکم‌کاری بخواهد جوابی اضافه بر جواب سؤال بدهد، گفتم خاک سبُک را فقط برای آن کاج مطبّق ریختم. باز خندید. گفت الآن چطور است؟ طوری پرسید انگار که حال کسی را می‌پرسد، آن هم نه هر کسی، انگار که حال دوستش را می‌پرسید. گفتم بهتر است. من هم طوری جواب دادم انگار که از عیادت بیمار آمده‌ام و گزارش می‌دهم. درباره‌ی کاج مطبّق هم سفارش کرد، که آفتاب نخورد، آب زیرش جمع نشود و ... .

خوب که فکرش را می‌کنم، می‌بینم که پیرمرد کارش را دوست دارد. این روزها کمتر کسی را می‌بینی که واقعاً دل‌بسته‌ی کارش باشد. پیرمرد از بیشتر آنهائی که در دانشگاه می‌شناسم خوشبخت‌تر است. بحث حسّ شاعرانه به گل و گیاه نیست. هر کس کمی باغبانی کرده‌باشد می‌داند که کار کردن با خاک و پشگل و علف هرز کار زیاد شاعرانه‌ای نیست. پیرمرد کارش را دوست دارد. می‌فهمی؟

برچسب‌ها: ,

Bach: Erbarme Dich

باز هم یک قطعه که مدّتها دنبالش بودم؛ آریایی بسیار زیبا و معروف از پاسیون سن ماتیوی باخ. کلّ پاسیون را از Emule گرفتم. اجرایی قدیمی است به رهبری کارایان. ارکستر فیلارمونیک وین و گروه کرVienna Singverein به همراه چندین خواننده سولو این اثر عظیم را با رهبری کارایان جوان (در آن موقع) اجرا کرده‌اند. این اثر هم از نظر ارزش هنری و هم از جنبه طولانی بودن واقعاً عظیم است. این اجرا در نهم ژوئن 1950 میلادی صورت گرفته و به صورت زنده (لابد در آن زمان روی صفحه‌ی گرامافون) ضبط شده‌است. ضبط زنده‌ی چنین اثری در آن موقع خودش کار بسیار عظیمی بوده و من به یاد ندارم که آثار بزرگ ادبیات سمفونیک در سالهای خیلی دور به شکل زنده ضبط شده‌باشند. حالا یک نفر لطف کرده و CDهای آن را (با فرمت فشرده‌ی APE) به اشتراک گذاشته. همان طور که گفتم اثری طولانی است و روی سه CD عرضه شده.

امّا آریای موسوم به "Erbarme Dich" که عمدتاً تک‌نوازی ویولون و آواز خواننده‌ی آلتو است، ندبه‌های مادری را در رنج فرزندش بیان می‌کند. من از داستان این پاسیون زیاد خبر ندارم و نمی‌دانم مادر کیست و فرزندش به چه مصیبتی دچار شده (شاید مشکل سربازی دارد). امّا بدون اطّلاع از این جزئیات هم می‌توان از زیبائی این قطعه لذّت برد. در این اجرا خواننده‌ی آلتو در این قسمت (به احتمال خیلی زیاد) Kathleen Ferrier است.

آندری تارکوفسکی اجرایی از این آریا را که بدون خواننده و فقط با تک‌نوازی ویولن است در تیتراژ آغازین آخرین فیلم خود (The Sacrifice) به عنوان موسیقی زمینه مورد استفاده قرار داده‌است.

فایل را از این‌جا بگیرید.

در باره‌ی این پاسیون روی ویکی‌پدیا بخوانید.

قسمتی از این آریا را با نوازندگی منوهین ببینید و بشنوید.

برچسب‌ها:

جمعه، مهر ۲۷، ۱۳۸۶

داستان پایان‌نامه‌ی من - قسمت هشتم

اثر فوتوالکتریک

پذیرفتن ماهیت ذرّه‌ای برای نور، آن گونه که پلانک پیشنهاد کرد، شاید در توجیه تابش جسم سیاه بسیار موفّقیّت‌آمیز بوده‌باشد، امّا چگونگی رسیدن به این موفّقیّت شامل مراحل ریاضی زیادی است. در برابر، با استفاده از مدل ذرّه‌ای برای نور، می‌شود پدیده‌ای را به صورت سرراست توضیح داد که توضیح آن با استفاده از مدل موجی ناممکن به نظر می‌رسد: پدیده‌ی فوتوالکتریک.

پلانک پیشنهاد کرده‌بود که پرتوهای نور به صورت بسته‌بسته گسیل می‌شوند و انرژی هر ذرّه (بسته) نیز متناسب با فرکانس نور است: E=hf که در آن E انرژی ذرّه، h ثابت پلانک و f فرکانس نور (یا ذرّه‌ی نور) است.

در اوائل قرن بیستم، فیزیک‌پیشگان متوجّه شدند که نمی‌توانند با مدل موجی برای نور، پدیده‌ی فوتوالکتریک را شرح دهند. قبل از این که بگویم پدیده‌ی فوتوالکتریک چیست، باید کمی درباره‌ی ساختار جامدات فلزّی توضیح بدهم. می‌دانید که در یک فلز، بعضی از الکترون‌ها تقریباً آزاد هستند و می‌توانند در درون فلز حرکت کنند، بی آن که مقیّد به اتم خاصّی باشند. امّا این به آن معنی نیست که این الکترون‌ها کاملاً آزاد باشند. این مسأله شبیه آن است که شما در کشور خودتان آزاد هستید که هر کجا خواستید بروید، امّا آزاد نیستید بدون انجام تشریفات اداری از کشورتان خارج شوید. در یک فلز هم چیزی وجود دارد به نام تابع کار (work function). تابع کار مقدار انرژی منفی‌ای است که تقریباً هر کدام از این الکترون‌های آزاد دارند. انرژی منفی دیگر چیست؟ اگر شما بتوانید یکی از این الکترون‌ها را از فلز خارج کنید، به شکلی که انرژی اضافه‌ای برایش باقی نماند، عملاً الکترون را به یک ذرّه‌ی آزاد تبدیل کرده‌اید. امّا برای این منظور باید انرژی صرف کنید (انرژی مثبت) و به الکترون بدهید تا از فلز بیرون بیاید. پس الکترون درون فلز در واقع انرژی منفی داشته. هر جا که یک حالت مقیّد وجود داشته‌باشد، مثلاً برای الکترون‌های درون یک اتم که به هسته مقیّد شده‌اند، انرژی کلّ ذرّه‌ی مقیّد منفی است. تابع کار یک فلز، مقدار این انرژی منفی به ازای هر الکترون است. تابع کار از یک فلز به فلز دیگر تغییر می‌کند و یکی از مشخّصات هر فلز است.

پدیده‌ی فوتواالکتریک به این شکل است: پرتوهای نور را به سطح یک فلز می‌تابانیم. بعضی از این پرتوها به الکترون‌های آزاد درون فلز می‌خورند و ممکن است انرژی لازم برای خروج از فلز را به الکترون‌ها بدهند، یعنی انرژی‌ای بیشتر از تابع کار فلز. اگر قائل به ماهیت موجی برای نور باشیم، با افزایش شدّت نور باید الکترون‌های بیشتری از فلز کنده شوند و در ضمن باید انرژی الکترون‌های کنده‌شده بیشتر شود. طبق مدل موجی، تاباندن نور با هر فرکانسی می‌تواند منجر به پدیده‌ی فوتوالکتریک شود، مشروط بر این که شدّت تابش به اندازه‌ی کافی زیاد باشد. امّا مدل ذرّه‌ای می‌گوید اگر انرژی هر ذرّه، که متناسب با فرکانس آن است، از تابع کار فلز کمتر باشد، هیچ الکترونی از سطح فلز کنده نخواهد‌شد، هرچند که نوری با شدّت بسیار زیاد (یعنی تعداد خیلی زیادی فوتون) هم به کار ببریم. در ضمن طبق دیدگاه ذرّه‌ای اگر نوری با شدّت خیلی کم، امّا با فرکانس به حدّ لازم بزرگ را به سطح فلز بتابانیم، باز هم الکترون‌ها کنده می‌شوند، امّا با شدّت کمتر. طبق مدل موجی در این حالت هیچ الکترونی نمی‌تواند کنده شود. الکترون‌های کنده شده را در هر حالت می توان با اندازه‌گیری جریان الکتریکی‌ای که ایجاد می‌کنند آشکارسازی نمود. معمولاً از یک منبع نوری فرابنفش برای آزمایش فوتوالکتریک استفاده می‌شود. منابع نوری با فرکاس‌های کمتر (مثلاً در محدوده‌ی نور مرئی) گاهی به کار می‌روند تا ثابت شود که در این فرکانس‌ها هیچ الکترونی کنده نمی‌شود. بنابراین انرژی فوتون‌های فرابنفش تقریباً به اندازه‌ی تابع کار فلزهای متداول است.

پلانک پیش‌نهاد کرده‌بود که نور به شکل ذرّ‌ه‌ای گسیل شود. او هر گز نگفته‌بود که میدان الکترومغناطیسی خودش ماهیت ذرّه‌ای دارد. امّا برای توصیف اثر فوتوالکتریک با یک مدل ذرّه‌ای برای نور، فقط ذرّه‌ای دانستن فرایند گسیل کافی نبود. لازم بود خود میدان الکترومغناطیسی هم ذرّه‌ای فرض شود. این کار تقریباً محال به نظر می‌رسید، چرا که در قرن هجدهم نیوتون ماهیت ذرّه‌ای را برای نور پیشنهاد کرده‌بود و در قرن نوزدهم این دیدگاه به تدریج به نفع دیدگاه موجی کنار گذاشته شده‌بود. وقتی مدلی که یک دانشمند بزرگ پیشنهاد کرده، به تدریج کنار می‌رود و مدل جایگزین آن موفّقیّت‌های زیادی به دست می‌آورد، بازگشت به مدل اوّلیه بسیار سخت می‌شود. کسی که شجاعت و بینش لازم برای این کار را داشت، آلبرت آینشتاین بود. آینشتاین ماهیت ذرّه‌ای را نه به فرایند گسیل، بلکه به خود میدان الکترومغناطیسی نسبت داد. بر این اساس انرژی الکترون‌هایی که از سطح فلز کنده می‌شوند، حدّاکثر با تفاضل انرژی یک ذرّه‌ی نور (فوتون) و تابع کار فلزّ هدف برابر است.

بر خلاف نظریه‌ی پلانک که بلافاصله مورد پذیرش قرار گرفت، نظریه‌ی آینشتاین که در سال 1905 ارائه شد، مخالفت لجوجانه‌ی جامعه‌ی فیزیک‌پیشگان را در برابر خود دید. تقریباً 20 سال مبارزه‌ی آینشتاین و البته بعضی کارهای فیزیک‌پیشگان دیگر بود که سرانجام منجر به پذیرش مدل ذرّه‌ای برای نور شد. پس اگر اسم آینشتاین را جایی شنیدید یا خواندید، فقط نسبیت را به یاد نیاورید. در واقع آینشتاین هرگز برای نسبیت جایزه‌ی نوبل دریافت نکرد، امّا به خاطر توصیف اثر فوتوالکتریک این جایزه را گرفت.

رابرت میلیکان در سال 1916 بررسی بررسی گسترده‌ی خود روی اثر فوتوالکتریک را به اتمام رساند و در گزارش خود نوشت:

«ظواهر نشان می‌دهند که معادله‌ی فوتوالکتریک آینشتاین ... در همه‌ی موارد نتایج مشاهده‌شده را پیش‌بینی می‌کند. با این حال مدل شبه‌ذر‌ه‌ای که آینشتاین با آن به معادله‌ی خود رسیده در حال حاضر کاملاً غیر قابل دفاع به نظر می‌رسد.»

(پروفسور کمال‌الدّین جناب، استاد فقید گروه فیزیک دانشگاه تهران، شاگرد رابرت میلیکان در Caltech بود.)

قدم نهائی در پذیرش مدل آینشتاین، آزمایش کامپتون بود که در سال 1923 انجام شد و امیدوارم در پست بعدی از این سری به آن بپردازم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیح تکمیلی: پانزدهم مهرماه از پایان‌نامه‌ام دفاع کردم و پرونده‌اش بسته شد، امّا این سری پستها را تا نقطه‌ی پایانی منطقی ادامه می‌دهم. امیدوارم به درد کسی بخورد.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۶

پنج برگزیده

انگار من سالها منتظر چنین فرصتی بوده‌ام. این است لیست افراد مورد نظر من و دلایل نایل آمدنشان به این افتخار:

محکوم اوّل: کامران نجف‌زاده، به خاطر پاچه‌خواری افراطی و ادای آدم‌های حرفه‌ای و باهوش رو درآوردن.

محکوم دوّم: خانم دکتر میرسیّدی ، به خاطر لباس‌های ضایع، خنده‌های چندش‌آور، و احساس خیلی محبوب بودن و غفلت از چهره‌ای که زیبا نیست (خوب مجبورش که نکردن بیاد توی تلویزیون. این همه دکتر خوشگل. والّا).

محکوم سوّم: شنبلیله، مهوّع‌ترین مجری و گزارشگر تلویزیون، به جرم این که حرف زدنش حتّی در حدّ پیش‌دبستانی هم نیست و در ضمن شل و چندش‌آور است. محض توضیح عرض کنم که من این قدر این موجود رو دوست دارم که ناخودآگاه اسمشو هم یادم نمی‌مونه (فراموشی ناخودآگاه خاطرات بد). اگه می‌خواهید بدانید کیه این یارو، برای نمونه در ماه رمضون نصفه شب می‌رفت توی خیابون و از مردم بدبخت و علّاف گزارش‌های شاعرانه تهیّه می‌کرد. موهای فلفل‌نمکی و ته‌ریشی دارد که دیده نمی‌شه، امّا کاملاً حس می‌شه! قبلاً مجری این مجلّه‌ی خبری اخبار کانال یک بود.

محکوم چهارم: پورنگ (+ امیرمحمّد)، به خاطر تلاش بی‌وقفه برای ابله کردن هرچه بیشتر نسل‌های فعلی و آینده. از ارائه‌ی توضیح بیشتر معذورم، چون واقعاً قصد فحش دادن ندارم.

محکوم پنجم: شهریاری، جانوری که از صدا و سیما بیرون رانده شد و دوباره برگشت، به خاطر تزویر بی‌انتها و بی‌شرمانه، لبخندهای اهریمنی سی و دو دندانی، و لحن اداری شبه‌صمیمانه و هزار چیز دیگر.

(خداییش پنج تا برای من خیلی کمه. جواد خیابانی، مراد عنادی، فرزاد حسنی، بیشتر مجری‌های مسابقه های تلفنی، مجری برنامه کودک شبکه‌ی یک، این یارو پشمک جدیده که کانال پنج آورده و خیلی‌های دیگه هستند که دوست دارم ....)

مجازات: چرا مجازات مخرّب؟ زجرآورترین مجازات برای چنین موجوداتی اینه که مجبورشون کنیم به طور جدّی و متمرکز از مغز آکبندشون در راه درست استفاده کنن. مجازات پیشنهادی من اینه که اونها رو به یک دانشگاه درجه یک دنیا بفرستیم (بله، تعجّب نکنید) و مجبورشون کنیم در عرض چهار سال در یک رشته به انتخاب خودشون لیسانس یا در عرض دو سال فوق‌لیسانس بگیرن و البته نمره‌ای کمتر از B نباید بگیرند، در غیر این صورت از اون رشته اخراج می‌شن و باید از نو شروع کنند. کلّ این فرایند اخراج شدن فقط دو بار می‌شه اتّفاق بیفته. اگر برای بار سوّم در یک درس نمره‌ای کمتر از B آوردن، باید نابود بشن، البته نه به یک روش وحشیانه، بلکه مثلاً با تزریق سم یا با گیوتین (این هم برای خنک شدن دل خودمون). نگران نباشید. من مطمئنّم که این جوری اینها رو چند سال دیگه با یه مدرک دانشگاهی معتبر توی تلویزیون نمی‌بینیم و در ضمن فکر نمی‌کنم آخرش تیغه‌ی گیوتین تمیز بمونه.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۶

رهنمودهای ما در باب خوشی

تجربه ثابت کرده که به هیچ وجه نباید یک بازه‌ی زمانی را برای «خوش بودن» کنار گذاشت. هرگز نباید به خودمان وعده بدهیم که در فلان موقع از مشکلات رها شده‌ایم و بنابراین دلیلی برای خوش نبودن وجود نخواهد داشت. در آن وقت‌هایی که از قبلش فکر می‌کنیم هیچ مشکلی نخواهد بود و به قول معروف، نفسی از سر آسودگی خواهیم‌کشید، همه نوع مزاحم‌های درونی و بیرونی، انسانی و غیرانسانی، مادّی و معنوی به ما هجوم می‌آورند.

پس چه‌طور خوش باشیم در حالی که خوشی از قبل قابل برنامه‌ریزی دقیق نیست؟ باید همیشه آماده‌ی دفاع در برابر ناهمواری‌ها بود. همیشه باید انتظار آدم‌های عوضی را داشت، انتظار بیماری، انتظار تهاجم به حریم شخصی، و چیزهای دیگری که آدم را به هم می‌ریزند. خوشی در آینده نیست و خوشی‌های گذشته هم قابل تکرار‌شدن نیستند. تغییر حال در نهایت خارج از اراده‌ی کامل ما است. امّا تجربه‌های خوشایند گذشته یک پند اساسی دارند: دَم را دریاب، چه برای بهتر شدن و چه برای بهتر بودن.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۶

پس انداز برای آینده

نوشته‌ی زیر از مهدی جامی را تا به حال چند بار خوانده‌ام و باز هم دوست دارم بخوانم. متن کاملش را در این‌جا می‌گذارم، برای مراجعه‌ی بعدی خودم و شاید بقیه. آقای جامی اخیراً از خیالش برای بستن وبلاگش گفته‌بود (نوشته‌بود). امیدوارم این کار را نکند. من وبلاگش را بیشتر از رادیو زمانه دوست دارم، هرچند این مقایسه‌ی درستی نیست و وبلاگ و رادیوی اینترنتی دو چیز متفاوت هستند. امیدوارم از این جور نوشته‌ها بیشتر بنویسد، نوشته‌هایی که احساس و اندیشه تؤاماً و هماهنگ با هم در آنها نقش می‌آفرینند. نوشته‌ی زیر احتمالاً به انگیزه‌ی فراخوان نیک‌آهنگ کوثر نوشته شده، فراخوانی برای نوشتن درباره‌ی مفهوم وطن. لینک به نوشته‌های دیگران در پاسخ به این فراخوان را در وبلاگ نیک‌آهنگ خواهید‌یافت.

وطن برای من علیرضا حیدری است. مردی که از بس دقت کرد سکته کرد. دقت او در روزگار بی دقتی چه معنا داشت؟ وطن. من برای وطن متاسف می شوم که مردانی مثل حیدری را از دست می دهد. وطن برای من فرهنگ آلمانی به فارسی بهزاد است یکی از دهها کار نفیس خوارزمی که مدیرش حیدری بود. زمانی آلمانی می خواندم. امروز نمی خوانم. اما فرق کار خوب و کار بنداز- و- در- رو را می شناسم. میان اینهمه کارهایی که نشان از عجله دارند بهزاد با آرامش نشسته کتابش را نوشته است. و حیدری با آرامش نشسته آن را آماده سازی کرده است. آرامش در دنیای پرتنش ما یعنی چه؟ یعنی وطن. من کلاهم را از سر بر می دارم برای این وطن.

می گوید یکی از این دوستان نادیده در مطلب اش در باب وطن که وطن در حال احتضار است. احتضار؟ من نمی فهمم. من وطن را ابدی می بینم. در تاریخ هزاره های اخیر وطن من، چند ده ساله چیزی نیست. وطن من محتضر نیست.
وطن برای من دایره گردش است. جایی که از گردش در آن لذت برم و از آبادی اش خوشنود شوم و برای ویرانی اش محزون. وطن جایی است که فکرم را مشغول می کند دیدن اش یا خواندن در باره اش. وطن مشغولیت ذهنی است. دل ما آنجاست که گنج ما. وطن گنج من است.

اسماعیل خویی وطن شناس است. در شعر بیدرکجا می گوید وطن جایی است که من خشتی در آن روی خشت نهاده باشم. در آن سهیم باشم. چیزی را در آن باب کرده باشم. چیزی از آن از آن من باشد. وطن جایی برای گریختن نیست. وطن آدم با آدم سفر می کند. شهر به شهر. وطن جایی است که می خواهی خشتی بر خشت اش بنهی. کاری برایش بکنی. دستی برایش بالا بزنی. وطن تو مقصد نهایی توست. حتی اگر در ایستگاههای جهان تمام عمر سرگردان باشی.

وطن شفیعی کدکنی است. غول زیبای دانش و فرهنگ ما. شمیسا ست. انوری است. پورنامداریان است. هر کسی که متن های ما تاریخ ما را عاشقانه می خواند تا بشناساند. وطن عشق بزرگ است. وطن در ناشناخت گم می شود. حتی اگر روی خاک اش زندگی کنی.

وطن دالان بهشت مشهد است که درختهاش را ناجوانمردانه و بیخردانه بریده اند. وطن مادر است که آنسوی دالان بهشت خانه دارد. در خانه اش درخت هست. گل هست مهربانی هست خدا هست. وطن سرد و گرم چشیده است. آهسته است. خردمند است. می داند زندان و شلاق و هیاهو و ادعا و تحمیل کار تازه- به-دوران-رسیده ها ست. وطن برای نگهداشتن فرزندانش چیزهای دیگر دارد. وطن نام تک تک فرزندانش را می داند. اینهمه نام خوب. آدم دلگرم می شود. اینهمه نام خوب به امیدی کار می کنند و خشت بر خشت می نهند. امید وطن است.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۶

دائم

انسان هیچ تجربه‌ای از کلمه‌ی «دائم» ندارد.

به کار بردن این کلمه در زبان روزمرّه‌ی ما فقط یک قرارداد است، شاید از روی جهل، تنبلی یا ترس.

دندان‌های دائمی، شغل دائمی، ازدواج دائمی، خانه‌ی دائمی... . همه‌ی این‌ها فقط قرارداد است، در برابر چیزی که آن را موقّت می‌نامیم.

موقّت یعنی این که بیشتر اطمینان داریم آن چیز موقّتی است.

و دائمی، فقط یعنی موقّتاً طولانی‌مدّت.

شاید این دردناک‌ترین واقعیّتی باشد که باید با آن کنار بیاییم.

برچسب‌ها: