پنجشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۶

اتوبوس مدرسه

یه چیزی رو دیشب (یا شب قبلش) داشتم برای مهدی می‌گفتم، به یاد قدیم‌ها. فکر کردم بد نیست اینجا هم بنویسم.

اتوبوس‌های بنز 302 شرکت واحد را یادتان هست؟ همان‌ها که درهای جلو و عقبش با دو تا دکمه‌ی قرمز باز و بسته می‌شد و بالای درش هم شیر گاز داشت(!!)، همان‌ها که صندلی‌هایش اوّل تشک ابری داشت، بعد چوبی و پلاستیکی، همان‌ها که روی بدنه‌شان تبلیغ ماکارونی و لوازم خانگی نبود (به جز این آخری‌ها)، همان‌ها که ترمز دستی‌شان را راننده‌ها باید چهار پنج بار عقب و جلو می‌کردند تا بگیرد، همان‌ها که....

البته من با مهدی هیچ کدام این‌ها را نمی‌گفتم. می‌دانید از چی حرف می‌زدم؟ این اتوبوس‌های بیچاره که خیلی وقت‌ها تا آخرین نفر ممکن پر می‌شدند، طوری که درشان به زور بسته می‌شد (خدا را شکر که این مسأله به تاریخ پیوسته!)، و خیلی هم قراضه و قدیمی بودند، باید وقت به وقت تعمیر می‌شدند. تعمیرگاه شرکت واحد ظاهراً یک شابلون داشت که همیشه با آن داخل این اتوبوس‌ها اطّلاعات مربوط به تعمیر را می‌نوشت، مثل مُهرهایی که در بانک‌ها پشت چک‌پول می‌زنند و بعد داخلش را مثل یک فرم پر می‌کنند. این شابلون هم جاهای خالی داشت که باید پُر می‌شد (لابد با ماژیک) و همیشه‌ی خدا هم این شابلون را بالای سر راننده نقش می‌کردند، یعنی سوار اتوبوس که می‌شدی، دقیقاً رو به رویت بود. کسی یادش هست شابلونه چی نوشته‌بود؟ اینو نوشته‌بود:

« اتوبوس تازه‌تعمیر است.

از تاریخ (جای خالی) تا (جای خالی) در مسیرهای پرشیب تردّد نشود.

در تاریخ (جای خالی) جهت آچارکشی به تعمیرگاه مراجعه شود.»

جالبش این بود که من همیشه در مسیر امیرآباد و یوسف‌آباد و گاهی هم در مسیر فاطمی-سیدخندان که مسیرهای پرشیبی هم بودند سوار این اتوبوس‌ها می‌شدم و همیشه هم همین را بالای کلّه‌ی آقای راننده نوشته‌بود.

الان هرچی گوگلیدم نشد عکس یکی از آن اتوبوس‌ها را پیدا کنم و طبق معمول عکس هزار چیز با ربط و بی ربط دیگر را پیدا کردم، از جمله این عکس را که از همه مربوط‌ تر بود. همان قدر کاری و همان قدر نجیب.

برچسب‌ها:

یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۶

یکم مهر

بعد از بیست سال پی در پی، امسال اوّلین سالی است که آغاز پاییز چندان مفهوم پررنگی در خانه‌ی ما ندارد. نه دانش‌آموزی هست و نه دانشجویی. شروع شدن سال تحصیلی را دیگر نمی‌توانم حس کنم. تا یکی دو هفته‌ی دیگر از پایان‌نامه‌ام دفاع می‌کنم، امّا تاریخ دفاع قبلاً روی کاغذ ثبت شده: نوزدهم شهریور. درباره‌ی دفاع کمی نگرانم و بدتر از آن این که اصلاً حوصله ندارم خرده‌کاری‌های باقی مانده را جمع و جور کنم. دوره‌ی فوق‌لیسانس دوره‌ی شیرینی نبود و این تا حدّ زیادی به بدبیاری گروه ورودی ما هم مربوط می‌شد. من هم بدبیاری‌ها و کوتاهی‌های شخصی خودم را داشتم.

امّا اوّل مهرهایی در پیش است که شاید معنی شروع را دوباره زنده کنند. خدا می‌داند. اوّل مهر سال بعد باید برای ما مهم باشد. خیلی مهم. اگر بیشتر توضیح بدهم این پست آخرم می‌شود.

آن هیجان‌های کودکانه‌ی شروع مدرسه و آن رنگ‌های واضح نوجوانی هرگز برنخواهندگشت. آن هیجان‌های کاذب قبولی در دانشگاه هم، که همه آگاهانه سعی می‌کردند مخفی کنندش، تکرار نمی‌شوند. امّا اوّل مهر اگر نه برای من، برای خیلی‌هایی که حالا نوبت آنهاست، اضطراب‌ها و رنگ‌های مشابه دارد.

آن سال اوّل دبستان، در مدرسه‌ای نیمه‌تمام که تازه افتتاح شده‌بود، موشک‌باران تهران که همان سال مدرسه‌ها را به تعطیلی کشاند، ریاکاری نفرت‌انگیز انقلابی که کودکانه و صادقانه یاد می‌گرفتیم، صحبت‌های طولانی مدیری که واقعاً دلش نمی‌خواست حرف بزند، و بعد معلّم‌های جدید، همان‌ها که بعدتر فهمیدم خشونت روز اوّلشان از ترس است، نه از قدرت، همه‌ی اینها و صدها چیز زشت و زیبای دیگر، حالا که دیگر دانش‌آموز و دانشجو نیستم انگار سریع‌تر از قبل رنگ می‌بازند.

هنوز هم گزارشگرهای ابله تلویزیون می‌روند و از کلاس اوّلی‌ها سؤال‌های ابلهانه می‌پرسند. هنوز هم می‌شود به راحتی تشخیص داد که برای ساختن این گزارش‌های ابلهانه سراغ هر مدرسه‌ای نمی‌روند. امّا دیگر بچه‌ها از دوربین نمی‌ترسند. کمتر دچار لکنت می‌شوند و حتّی گاهی ابله میکروفون به دست را مسخره می‌کنند. خیلی‌ها می‌گویند اینها از نسل ما باهوش‌ترند. واقعاً؟

شروع سال تحصیلی کم‌اهمّیّت‌تر از شروع سال نوی رسمی نیست. بیشتر از یک سوّم جمعیّت این کشور دانشجو یا دانش‌آموزند و اوّل مهر یعنی شروع دوباره‌ی فعّالیّت حرفه‌ای آنها برای یاد گرفتن، برای تبدیل شدن به آدم‌هایی بهتر. هر قدر هم که تبلیغات بنجل رسانه‌ها رغبت ما را برای فکر کردن به اصل ماجرا کم کند، نباید بگذاریم فراموشمان شود که سال تحصیلی واقعاً چه مفهومی دارد و چه قدر مهم است.

سال نو مبارک.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت: الآن از اینجا فهمیدم که اوّل مهر، روز تولّد محمّدرضا شجریان هم هست. مبارک باشد. امّا نفهمیدم جناب استاد شجریان چند ساله شدند!

برچسب‌ها:

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶

و چنین گفت لاریجانی

- لاریجانی در مورد امضای پروتكل الحاقی پس از بازگشت پرونده به وین نیز یادآور شد همه این مسایل نیاز به گفت‌وگو دارد. ما بر اساس مصالحمان باید گفت‌وگو كنیم و مانند گذشته فی سبیل الله كاری نمی‌كنیم.

- وی در پاسخ به سوال خبرنگاری كه به خروج اعتراض آمیز البرادعی از نشست شورای حكام پس از قرائت بیانیه‌ی اتحادیه اروپا اشاره كرد و پرسید چه چیزی میان شما و البرادعی و سولانا بود كه به اینجا ختم شد گفت: كشور و نظام از بیت المال به دیپلمات‌ها پول می‌دهد كه پولتیك مناسب برای حل مساله داشته باشند، پول نمی‌دهد كه نافله بخوانند.

به نظر شما اگر کسی (مثلاً حسن روحانی یا کمال خرّازی) چهار سال پیش این جوری حرف می‌زد، چه کارش می‌کردند؟ حوزه‌ها تعطیل نمی‌شد؟ مراجع وااسلاما سر نمی‌دادند؟ طلبه‌ها تظاهرات نمی‌کردند؟ بیانیه نمی‌دادند؟ کیهان بزرگ‌ترین تیتر ممکن را به این مسأله اختصاص نمی‌داد؟ مصباح یزدی و انصاریان و ... بر سر منبر عزاداری نمی‌کردند؟

من فکر می‌کنم خیلی خوب است که الآن می‌شود از این حرف‌ها زد، حتّی اگر آدم‌های محدودی مجاز به این کار باشند. چه خوب که داریم از آن نفاق دینی فاصله می‌گیریم (اگر فاصله بگیریم). امّا خیلی دیر است، خیلی ضرر کردیم.

برچسب‌ها: ,