دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۶

شب بیداری

شب‌بیداری زندگی آدم را عوض می‌کند. اوّل‌هایش که شروع می‌کنی خودخواسته عادت خواب و بیداری‌ات را عوض کنی احساس‌های مختلفی را با هم داری. چند سال پیش که اوّلین بار این کار را کردم، کمی می‌ترسیدم. نمی‌دانستم و نمی‌دانم از چه می‌ترسیدم، امّا کمی ترسناک بود به هر حال. بعد مسأله‌ی هماهنگی پیش می‌آمد. اگر ساعت 9 صبح کسی زنگ بزند و از خواب بپری، تا حدّی موجّه است، هرچند تا حدّی کم. امّا اگر یک نفر سر ظهر زنگ خانه یا تلفن را بزند و با صدای گرفته و ذهن آشفته جواب بدهی، توجیه کردن طرفت سخت می‌شود. در عین حال عصبی هم هستی، چرا که تو، تو که به بازه‌ی زمانی شب فرار کرده‌ای، از دست همین آدم‌ها عاصی بوده‌ای که شیرینی و فایده‌ی خواب شب را خرج کارهایت کرده‌ای. حالا یک نفر زنگ می‌زند و تازه مسخره‌ات هم می‌کند که چرا الآن خواب بوده‌ای. و تو در حالی که از خواب پریده‌ای و احیاناً سردرد مختصری هم داری باید توضیح بدهی و توجیه کنی.

احساس دیگری که با آغاز شب‌بیداری پیدا می‌کنی، احساس استقلال و کنترل است، یعنی قسمت شیرین ماجرا، چیزی که بیشتر جاذبه‌ی این کار را ایجاد می‌کند. حس می‌کنی از شرّ تمام صداها و عوامل مزاحمی که در طول روز اعصاب و تمرکزت را تهدید می‌کردند رها شده‌ای. سکوت شب بی‌نهایت دل‌پذیر است. از این که می‌بینی در هر شبانه‌روز سه‌چهار ساعت یا بیشتر به زمان کار مفیدت اضافه شده احساس رضایت می‌کنی. مجموع این‌ها این حس را به آدم القا می‌کنند که انگار زنجیرهایی را از دست و پایش باز کرده، خودخوسته و خودآگاهانه. در این وضعیّت اعتراض‌های اطرافیانت به برنامه‌ی نامتعارف زندگیت را با لذّت مسخره می‌کنی، چرا که تا حدّ زیادی حس می‌کنی از سلطه‌ی آنها رها شده‌ای و منشأ اصلی نارضایتی آنها همین است.

امّا به تدریج مشکلات جدیدی برایت ایجاد می‌شوند. وقتی برای فرار از تمام آلودگی‌های صوتی و ذهنی روز، به شب فرار کردی، فکرش را نمی‌کردی که این مشکلات هم دنبالت بیایند. امّا می‌آیند و چاره‌ای نیست. خوابیدن در روز سخت است. همان صداهای ناهنجار و همان عوامل مختل‌کننده که کار کردنت را در روز دچار مشکل می‌کردند، حالا به خواب روزت حمله می‌کنند. صدای ماشین‌ها، صدای آدم‌ها، زنگ تلفن، زنگ در، فعّالیت روزمره‌ی آنهایی که فرار تو را به رسمیت نمی‌شناسند...

اگر با تمام این‌ها هم کنار بیایی، باز هم به تدریج می‌فهمی که خواب روز کیفیت خواب شب را ندارد، طبیعتاً با هم فرق دارند. این جوری کم‌کم خسته می‌شوی. ساعت‌های کار شبانه دیگر آن بازدهی اوائل کار را ندارند. خسته که شدی، تمرکزت هم مختل می‌شود. درست که عوامل محیطی پریشانی ذهن در شب کمتر است، امّا تو قبلاً در روز زندگی کرده‌ای و کلکسیونی از این عوامل را در ذهنت داری. شرایط که مساعد شود، این عوامل که در گوشه‌ی مغزت خوابیده‌بودند کم‌کم بیدار می‌شوند و ارکستر ناهنجار خودشان را دوباره علم می‌کنند. نتیجه این که گاهی نیمه‌شب خسته می‌شوی و یکی دو ساعتی می‌خوابی. گاهی ممکن است با خودت فکر کنی این خواب همان خواب شبانه‌ی قبلی است که حالا دارد برمی‌گردد، امّا اشتباه می‌کنی. تو حالا شب‌زی شده‌ای و خواب شبت آرام نیست. بیدار که می‌شوی می‌بینی بهترین ساعت‌های شب را به خواب گذرانده‌ای و باقی‌مانده‌اش هم ارزش بر هم زدن برنامه‌ی طبیعی زندگیت را نداشته. حالا دیگر با خودت درگیری. کسی بیدار نیست که از سر و صدایش شکوه کنی. کسی در اتاقت یا زنگ خانه‌ات را نمی‌زند. کسی به تلفن ثابت یا همراهت زنگ نمی‌زند. آشفتگی و اختلال هست، امّا دیگر از بیرون نیست، از درون خودت است.

تازه برای این وضعیت بهای زیادی هم پرداخته‌ای. کافی است یک نفر بخواهد ساعت 10 صبح با تو قرار بگذارد، یا بدتر از آن، مجبور باشی برای یک کار اداری یا شرکتی صبح از خانه بروی بیرون. برای بلند شدن از تختت باید جان بکنی. در عین حال ماندن در تخت هم در این ساعت‌ها جان کندن است.

به این مرحله که برسی، اگر بی‌تجربه باشی، تا مدّتی عصبی و سردرگم می‌مانی. علاج من برای این وضعیّت، چیزی که در طیّ حدود یک سال و نیم ابداعش کردم، چیزی است که به آن چرخش می‌گویم. یعنی همان سیکلی را که به شب‌خوابی منجر شد، در همان جهت قبلی ادامه می‌دهم تا به وضعیت طبیعی برگردم. چرا می‌گویم ابداعش کردم، در حالی که این روش به نظر بدیهی می‌رسد؟ چون چرخش ساعت‌های خواب و بیداری در جهت معکوس ممکن است طبیعی‌تر به نظر برسد، امّا عملاً خیلی سخت‌تر است. با چرخش در همان جهت قبلی، می‌توانی ساعت‌های خوابت را به تدریج به ظهر، بعدازظهر، عصر و نهایتاً به شب منتقل کنی. اگر کمی مواظب باشی، می‌توانی تا چند ماه هم عادت سحرخیزی‌ات را حفظ کنی. چرخش زمان خیلی زیادی نمی‌برد. حدود یک هفته برای چرخش و یک هفته هم برای تثبیت ساعت‌های خواب شب کافی است.

خوب، حالا چی؟ مشکل اصلی کجا رفت؟ آیا حالا می‌توانی در طول ساعت‌های بیداری‌ات که دوباره به روز منتقل شده‌اند، خوب تمرکز کنی و به کارهایت برسی؟ اخلال‌گران بیرون از خودت هم‌چنان حاضر و فعّالند. امّا تمام این داستان باید یک چیز را به تو یاد داده‌باشد: باید با آنها مواجه شوی، نه این که از آنها فرار کنی. اگر به این مرحله برسی، باید فهمیده‌باشی که مشکل اصلی در ذهن خود تو است، نه در محیط پیرامونت. در محیط‌های متعارف انسانی همیشه انواع عواملی که تمرکزت را تهدید می‌کنند وجود دارند. ممکن است برای نجات دادن تمرکزت بخواهی فرار کنی. این فرار ممکن است در سه بعد فضایی یا در یک بعد زمانی انجام شود. امّا مدّتی بعد از فرار، همان عوامل مزاحم، مثل نسل جدید حشراتی موذی که از تخم‌های‌شان بیرون بیایند، در ذهن خودت فعّال می‌شوند و طبّالی می‌کنند.

باید ذهنت را درست کنی. امّا صبر کن، اگر قرار است ذهنت را منظّم و قوی کنی، اگر قرار است فیلترینگ ذهنی‌ات را قوی‌تر و فعّال‌تر کنی، احتمالاً نیازی نیست که فراری را در بعد چهارم ترتیب بدهی. مثل مردم عادّی زندگی کن، امّا بهتر از مردم عادّی فکر کن. به همین سادگی (و چه پیچیده است!).

امّا من گفتم که تاکنون چند بار به ساعات شب کوچ (فرار) کرده‌ام. چرا؟ اگر می‌دانم که این کار غیرضروری، بلکه مضر است، چرا خودم تکرارش می‌کنم؟ چون این کار به یک نوع اعتیاد نسبتاً خفیف تبدیل می‌شود. خواصّ اعتیاد را هم دارد. می‌دانی که آخرش به بامداد خمار منجر می‌شود، امّا شب شراب وسوسه‌ات می‌کند. چه باید کرد؟ من هم آدمم دیگر(بلانسبت آدم).

برچسب‌ها:

پنجشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۶

بوی ...، عطر یاس

برچسب‌ها:

یکشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۶

برچسب‌ها:

سنگ یا طناب؟ مسأله این است

دو نفر مرتکب جرمی شده‌اند، عملی مجرمانه. این عمل تقریباً در همه جای دنیا جرم محسوب می‌شود، امّا در خیلی جاها مجازاتش بسیار خفیف‌تر از اعدام است.

خوب، نظر اسلام این است که اگر وقوع این جرم را تعداد معیّنی از شهود شهادت دهند، مجرمین باید مجازات شوند و مجازات هم اعدام است. من که حقوق‌دان یا فقیه یا هیچ چیز دیگری از این قماش نیستم. امّا ظاهراً تا این‌جای داستان، حرف و تردید چندانی نیست. حکم معلوم است و جرم هم به وقوع پیوسته. ظاهراً شرایطی که در اسلام برای اثبات این جرم به‌خصوص (زنای محصنه) معیّن شده، بسیار سخت‌گیرانه است. بسیار بعید به نظر می‌رسد که دو نفر را که مشغول ارتکاب چنین جرمی هستند (با توجّه به مخفی‌‌کاری‌ای که لابد دارند)، تعداد کافی شهود با وضوح کافی ببینند و بخواهند و بتوانند شهادت هم بدهند. در ضمن شاهدان باید واقعه را با جزئیات ببینند و نه مثلاً این که دو نفر مشغول کاری بوده‌اند. پس بدون این که حقوق‌دان دینی یا غیردینی باشیم هم می‌توانیم بفهمیم که به هر دلیل یا دلائلی، اسلام کار را برای آنهایی که درصدد کشف این جرم و مجازات مجرمان هستند بسیار سخت کرده. معلوم نیست که تمام این شرایط که به سختی حاصل می‌شوند، در مورد این جرم و پرونده‌ی آن به درستی رعایت شده‌باشند. فرض را بر این می‌گذارم که این اتّفاق افتاده و دقّت و سخت‌گیری لازم اعمال شده.

حالا زمان اجرای حکم است. حکم این است که باید دو نفر کشته شوند. و دعوا بر سر این است که این دو نفر باید چطور کشته شوند. حکم فقهی این است که باید در همان محلّ وقوع جرم، و در حضور «مؤمنان»، با سنگ (سنگ‌ریزه؟) مجرم را آن قدر بزنند که بمیرد. گفته می‌شود که این حکم قدمتی بیشتر از تاریخ اسلام دارد و در زمان جاهلیت نیز رواج داشته.

عدّه‌ی زیادی با استدلال‌ها و گاه بهانه‌های مختلف، با اجرای حکم اعدام به شکل سنگسار نمودن مخالفت می‌کنند و مخالفت خود را هم به اشکال مختلف ابراز می‌کنند. از جنبه‌ی فقهی و حقوقی استدلال‌ها بر این مبنا است که نحوه‌ی اجرای حکم به شکل سنگسار میراثی از گذشته‌های خشن و بدوی است و هیچ دلیل فقهی محکمی بر لزوم اجرای این حکم به این صورت موجود نیست. از جنبه‌ی انسانی و اجتماعی هم اجرای مجازات اعدام به شکل سنگسار را خشن، غیرانسانی، مروّج سبعیت و مسبّب آثار روانی وخیم در جامعه می‌دانند. همچنین مخدوش(تر) شدن وجهه‌ی بین‌المللی ایران و اسلام در اثر اجرای حکم اعدام به شکل سنگسار را دلیل دیگری بر نفی آن می‌دانند.

در برابر تمامی این افراد و استدلال‌های آنها در نفی سنگسار کردن، صدایی در حمایت از این شکل اجرای حکم و تأکید بر آن به گوش نمی‌آید. حتّی گفته می‌شود که رئیس دستگاه قضائی هم در نامه‌ای دستور توقّف اجرای حکم به صورت سنگسار را صادر کرده.

با تمامی این احوال، چنان که در این چند روز اخیر می‌شنویم، به نظر می‌رسد مجرم مذکّر این پرونده را سنگسار کرده‌اند و ممکن است همین مجازات به زودی در انتظار مجرم مؤنّث هم باشد.

در این داستان یک چیز خیلی عجیب وجود دارد: چیزی که صداهای مخالفت با آن بلند است و صدایی در حمایت از آن شنیده نمی‌شود، با وجود ناخواستنی و قابل جلوگیری بودنش به سادگی رخ می‌دهد. تمام تلاش‌ها، حتّی تلاش رئیس دستگاه عامل صدور حکم، برای جلوگیری از اجرای این حکم به این شکل خاص، در برابر عاملی که دیده و شنیده نمی‌شود ناکام می‌مانند. این عامل، فقط خود سنّت باشد و یا متعصّبان سنّت‌گرای خاموش هم به قدرت آن افزوده‌باشند، هر چه که هست بسیار مهیب است.

صورت مسأله بسیار ساده به نظر می‌آید: مجرمانی باید به خاطر جرمشان کشته شوند. منفعت این که آنها را به جای دار زدن، با ضربه‌های سنگ بکشند در چیست؟ و اگر منفعتی در این کار نیست، بلکه ضررهای متعدّدی هم دارد، و در حالی که این همه آدم در نفی این عمل حرف می‌زنند (حتّی اگر فقط حرف زدن باشد) چگونه است که این عمل به سادگی رخ می‌دهد؟ رخ دادن این واقعه هر محرّکی که دارد، در نظر من بسیار عجیب و بسیار هولناک است.

عجیب بودنش برای من به خاطر این نیست که من در این جامعه نفس نمی‌کشم یا وقایع آن را نمی‌بینم. مسأله برای من مثل نقض شدن قانون دوّم ترمودینامیک است: انگار در همین روزهای تابستان یک دفعه آب‌ درون رادیاتور یک پیکان در تهران یخ بزند و در عوض مثلاً قسمتی از موتور همان پیکان ذوب شود. مسأله، حرکت انرژی در جهتی غیرطبیعی است، در جهتی خلاف قوانین طبیعت، حتّی با در نظر گرفتن تمام ناراستی‌هایی که در طبیعت جامعه‌ی انسانی ایجاد شده.

و نهایتاً به وحشت‌زائی مهیب این ماجرا فکر کنیم. خودمان را (اگرچه در این مورد و موارد مشابه بی‌گناه باشیم) در جای آن متّهمانی قرار بدهیم که منتظر پایان زندگی‌شان هستند و مجبورند نظاره‌گر تمام این چانه‌زنی‌ها بر سر نحوه‌ی جان سپردنشان باشند. ممکن است برای هیچ کدام از ما هرگز پیش نیاید که چنین وحشتی را تحمّل کنیم، امّا قوانین نامعقولی که شکل زندگی ما را به طور روزمره تغییر می‌دهند، همان نوع پشتوانه‌ی خاموش و اهریمنی را دارند. چون پای مرگ و زندگی در میان نیست معمولاً برای هر کدام از ما «صرفه ندارد» که علناً به قوانین نوشته و نانوشته‌ی کهنه و نامعقول اعتراض کنیم، امّا داستان همان داستان سنگسار و اعتراض به سنگسار است، فقط با وحشت‌آفرینی کمتر.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۶

Change is nature

از این گفتگو در Ratatouille خیلی خوشم آمد:

Django: [showing the exterminator shop to Remy with the dead rats in the window] The world we live in belongs to the enemy, we must live carefully. We look out for our own kind, Remy. When all is said and done, we're all we've got.[Django starts to walk away]

Remy: [defiantly] No. Dad, I don't believe it. You're telling me that the future is - can only be - more of this?

Django: This is the way things are; you can't change nature.

Remy: Change is nature, Dad. The part that we can influence. And it starts when we decide.

Django: [Remy turns to leave] Where are you going?

Remy: Hopefully, forward.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت: یاد یک چیزی افتادم. جلسه‌ی اوّل درس معادلات دیفرانسیل، استادمان از ما خواست هر کداممان بگوییم از این جمله چه می‌فهمیم: «هیچ چیز در طبیعت به اندازه‌ی تغییر ثابت نیست.»

استاد خیلی خوبی بود آقای مالکیان. خدا شاگردهای بهتر از من نصیبش کند!

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۶

راه‌های رویارویی با فیلم هندی
- بخش اوّل
- بخش دوّم
(ادامه دارد؟)

برچسب‌ها:

پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۶

Zigeunerweisen

برچسب‌ها:

یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۶

دانشکده علوم دانشگاه تهران مفقود گردیده و از درجه اعتبار ساقط است

برچسب‌ها:

هوا را از من بگیر، فایرفاکس را نه!

برچسب‌ها: