یکشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۶

درس دادن

همان سال اوّلی که وارد دانشگاه شدم، شروع کردم به درس دادن. از همان موقع فهمیدم چه کار بی‌خودی است، که بروی به خانه‌ی مردم، به بچه (توله) ننرشان درس بدهی، نگران درس نخواندن و تمرین حل نکردن و دل به کار ندادنش شوی، که نگران نمره‌های آینده‌اش باشی، که بعد از جلسه بایستی و با مادرهایی که خودشان علّت‌العلل تمام مشکلات هستند حرف بزنی و هزار چیز مزخرف و چندش‌آور دیگر. درس دادن را دوست داشتم آن موقع‌ها، و نسبت به الآنم انرژی خیلی بیشتری هم داشتم. با این وجود نهایتاً تا سال سوّم دانشگاه بیشتر نتوانستم درس بدهم و گذاشتمش کنار. انصافاً بدشانس هم بودم و آن موقع‌ها شاگرد درست و حسابی به تورم نخورد. بیشتر نخاله‌ها نصیبم می‌شدند. و خوب، معمولاً نخاله‌ها از نخاله‌دانی (آغوش گرم خانواده) به وجود می‌آیند و بنابراین با سیستم‌هایی سر و کار داشتم که اصولاً نخاله‌محور بودند.

بعد از چند سال که بساط کار کردن را جمع کرده‌بودم، امسال باز به کلّه‌ام زد که بروم درس بدهم. دوستان هم پایه بودند و شروع کردیم به آگهی دادن. با خودمان گفتیم کلاس می‌گذاریم و حالا که (بزنیم به تخته) فوق‌لیسانس محسوب می‌شویم قیمت بالا می‌گوییم و ... از یک واقعیّت آماری غافل بودیم: ما در رأس پیک جمعیّتی سالهای نخستین بعد از انقلاب بودیم و این پیک همچنان در حال حرکت کردن با ما است. اثر این پیک واقعاً شدید و عجیب است. آنهایی که دوسه سال از ما جلوتر یا عقب‌تر هستند، در تک‌تک امورشان به طور حیرت‌آوری کمتر از ما مشکل دارند. حتّی همین حالا که ما به خیال خودمان با مدرک فوق‌لیسانس می‌خواهیم درس بدهیم، از آگهی‌های روزنامه متوجّه شدیم که عدّه‌ی نسبتاً زیادی آدم در شرایط مشابه ما هستند، یعنی با فوق‌لیسانس و یا در حالی که دانشجوی دکترا هستند، قصد کسب درآمد از راه تدریس خصوصی را دارند. وضع این قدر خراب است که با همین آگهی‌های زپرتی که در راهنمای همشهری می‌دادیم، خیلی‌ها به ما زنگ می‌زنند و مثلاً می‌گویند لیسانس یا فوق‌لیسانس فلان رشته را دارند و آماده‌ی همکاری هستند. معمولاً با نهایت تواضع می‌پرسند که شما نیاز به مدرّس ندارید؟ چه باید بگویم؟ عجیب است.

در این دوره‌ی جدید درس دادن، خیلی خوش‌اقبال‌تر از دوره‌ی قبلی بوده‌ام. به دو پسر خیلی کاردرست درس داده‌ام و حتّی یک کلاس کنکور فوق‌لیسانس هم جور شد که آن را هم درس دادم و خیلی مفید بود. با همه‌ی این‌ها، باز هم دارم به این نتیجه می‌رسم که این کار، کار من نیست. برای موفّقیّت در این کار، اگر تمام شایستگی‌های لازم را داشته‌باشی و تلاشت را بکنی، باز هم باید به یکی از این دو راه بروی: یا حرّافی و مخ زدن و ترساندن باید دست‌افزار همیشگی‌ات باشد، یا باید خودت را بسپاری به صنف نانجیب آموزشگاه‌دارها و آن قدر حقّت را بخورند و دم نزنی تا این که بالأخره معروف شوی و زندگی شیرین بشود. هیچ کدام از این دو راه را کسی دوست ندارد (لااقل باطناً دوست ندارد، هرچند به ظاهر از راه اوّل خوشش بیاید)، و این که نهایتاً به یکی از این دو راه بروی یا این شغل شریف را بگذاری کنار به میزان اشتیاقت به کار و احتیاجت به پول بستگی دارد. هیچ کدام از این دو عامل در من آن قدر قوی نیست که بخواهم ادامه بدهم. مخصوصاً راه دوّم را اصلاً نمی‌توانم تحمّل کنم. فعلاً کج‌دار و مریز ادامه می‌دهم تا... تا چی؟ هیچی. خدا روزیم را جای دیگر حواله کند.

برچسب‌ها:

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home