پنجشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۶

باران تابستانی

می‌خواستم مسواک بزنم. پنجره‌ی حمّام باز است. شب از نیمه گذشته‌ و وارد بازه‌ی زمانی جمعه شده‌ایم. مسواک را به سمت دهانم بردم. امّا صدای ملایم و یک‌نواخت قطره‌های باران که بیرون روی سقف شیشه‌ای می‌خوردند لحظه‌ای متوقّفم کرد. باران؛ آن هم چند روز از تیر گذشته، به این زیبایی. یک هدیه‌ی نامنتظر است. حیف که قدر ندانستم و گذاشتم صدای خش و خش مسواک صدای باران را بپوشاند. مسواک زدنم که تمام شد، دیگر صدای باران هم رفته بود. پس چی فکر کردی؟

برچسب‌ها:

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home