جمعه، تیر ۰۸، ۱۳۸۶

نویز

به راستی آیا وسوسه همان نویز(noise) است؟

برچسب‌ها:

پنجشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۶

باران تابستانی

می‌خواستم مسواک بزنم. پنجره‌ی حمّام باز است. شب از نیمه گذشته‌ و وارد بازه‌ی زمانی جمعه شده‌ایم. مسواک را به سمت دهانم بردم. امّا صدای ملایم و یک‌نواخت قطره‌های باران که بیرون روی سقف شیشه‌ای می‌خوردند لحظه‌ای متوقّفم کرد. باران؛ آن هم چند روز از تیر گذشته، به این زیبایی. یک هدیه‌ی نامنتظر است. حیف که قدر ندانستم و گذاشتم صدای خش و خش مسواک صدای باران را بپوشاند. مسواک زدنم که تمام شد، دیگر صدای باران هم رفته بود. پس چی فکر کردی؟

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶

دومینو

توی تراس بودم که صدای تصادف آمد؛ اوّل یک صدای برخورد، بعد که سرم را چرخاندم تا نگاه کنم، یکی دیگر را هم‌زمان دیدم و شنیدم و بعد سوّمی را هم. داستان این جوری بود: یک سواری مزدا زد به یک پراید که کنار خیابان پارک شده‌بود. بعد چون به فاصله‌ی کمی، جلوی پراید یک پیکان قراضه پارک شده‌بود، تکانی که پراید خورد باعث شد بزند به پشت پیکان؛ ضربه‌ی شدیدی نبود، امّا پیکان که معلوم بود وضع ترمز دستی‌اش هم بهتر از ظاهرش نیست، مثل فرقونی که در سرازیری آجر را از زیر چرخش برداشته‌باشند راه افتاد و شاید حتّی کمی سرعت گرفت و زد به یک پژو GLX که جلوی آن پارک شده‌بود. زنجیره‌ی برخوردها در اینجا به پایان رسید. هر کس که این صحنه را دید لابد با خودش گفت بیچاره راننده‌ی مزدا که فقط به یک ماشین زده و مقصّر سه تصادف است.

امّا از این بدبیاری‌های دومینومانند هر روز در این مملکت برای خیلی‌ها رخ می‌دهد. در واقع دو تصادف آخر اصلاً تقصیر راننده‌ی مزدا نبودند. تقصیر او نبود که پراید آن قدر نزدیک و تقریباً چسبیده به پیکان پارک کرده‌بود و تقصیر او هم نبود که آن پیکان قراضه مثل یک ارابه‌ی نکبت راه افتاد و ضربه‌ای شاید قوی‌تر از آن ضربه‌ای که مزدا به پراید زده‌بود، به پژو GLX زد. یک بمب در کنار خیابان بوده و آن آدم نگون‌بخت تصادفاً چاشنی بمب را به کار انداخته. حالا هیچ کس نمی‌گوید چرا بمب کنار خیابان بوده، همه می‌پرسند چه کسی چاشنی را زد. وقتی اوضاع بی‌سامان باشد، از این اتّفاق‌ها زیاد می‌افتد. برای خود من چند روز پیش اتّفاق خفیفی مثل این افتاد. کتابی را برای یک نفر دیگر از کتابخانه امانت گرفته‌ام و در تمدید کردنش سهل‌انگاری کرده‌ام. خود آن شخص هم به یاد من نیاورده که این کار را بکنم. چند روز دیرتر که برای تمدید کتاب رفتم، کتابخانه کلّاً تعطیل بوده! حالا من که قبلاً دیر کرده‌ام حق ندارم اعتراض کنم که چرا کتابخانه همین طوری سر خود تعطیل کرده.

اصل ماجرا این است که وقتی همه‌ی اجزای سیستم با بیشترین سستی و کاستی مجاز کار کند، یک خطای کوچک یک نفر، آواری از اشکالات بعدی را روی سرش می‌ریزد و همه هم فقط زبانشان برای او بلند است، در حالی که کلّ سیستم به خاطر اشکالات فراوانش مقصّر است و نه فقط آن کسی که چاشنی را زده.

برچسب‌ها:

جمعه، تیر ۰۱، ۱۳۸۶

داستان پایان‌نامه‌ی من _ قسمت هفتم

بیشتر کتاب‌های مکانیک کوانتومی با شرح و مروری بر چند آزمایش تاریخی شروع می‌شوند که نخستین مورد آنها معمولاً مسأله‌ی تابش جسم سیاه است. این مسأله در سال‌های پایانی قرن نوزدهم میلادی به یکی از معضلات اساسی فیزیک تبدیل شده‌بود. مسأله مربوط به یکی از بدیهی‌ترین مشاهدات فیزیکی است: اجسام مادی همواره در حال جذب انرژی تابشی از محیط اطراف خود و گسیل این انرژی به شکل تابش الکترومغناطیسی هستند. جسم سیاه در این‌جا یک اصطلاح است. جسم سیاه ایده‌آل به عنوان جسمی تعریف می‌شود که تمامی طول موج‌های رسیده به سطح خود را جذب کند (منعکس نکند) و همچنین تمامی طول موج‌ها را از خود بتاباند (یعنی طیف تابشی آن پیوسته و کامل باشد). عملاً جسم سیاه واقعی در طبیعت وجود ندارد (سیاه‌چاله‌ها را با جسم سیاه اشتباه نگیرید، چون جذب تابش توسّط سیاه‌چاله اساساً مربوط به یک مکانیسم دیگر است و در ضمن هنوز نمی‌دانیم که تابش از سیاه‌چاله‌ها واقعاً وجود دارد یا نه و اگر وجود دارد به چه صورت است.). در آزمایش‌های مربوط به جسم سیاه سعی می‌کنیم از اجسامی استفاده کنیم که با تقریب خوبی مثل جسم سیاه ایده‌آل رفتار کنند. هر جسم جامد (که از این‌جا به بعد جسم سیاه ایده‌آل فرض می‌شود) در حالت تعادل گرمایی جسم با محیط اطراف خود، تابش الکترومغناطیسی را با تمامی طول موج‌ها (فرکانس‌ها) گسیل می‌کند. امّا توزیع فرکانسی این تابش و میزان کلّ توان تابشی (= میزان انرژی تابیده شده بر واحد زمان) برای یک جسم مشخّص، تابعی از دما است. بدیهی است که اگر میزان کلّ توان تابیده‌شده در دمای ثابت توسّط یک جسم جامد در تمامی طول موج‌های ممکن را با هم جمع بزنیم (در واقع انتگرال بگیریم)، باید به یک عدد متناهی برسیم. چرا؟ خوب معلوم است، چون یک جسم معیّن که نمی‌تواند بی‌نهایت انرژی در واحد زمان گسیل کند. حالا اگر یک ساز و کار نظری بیاید و مقداری بی‌نهایت را برای توان کلّ تابش شده از یک جسم سیاه پیش‌بینی کند (چیزی که به وضوح مغایر با مشاهدات ما است)، آیا این پیش‌بینی آن قدر بد نیست که آن را فاجعه بنامیم؟ در واقع مکانیک آماری کلاسیک و نظریه‌ی الکترومغناطیس ماکسول (که دو رکن بسیار مهمّ فیزیک قرن نوزدهم بودند) در کنار هم به این نتیجه می‌رسیدند که توان تابشی گسیل شده از یک جسم جامد، باید به طور پیوسته با فرکانس افزایش یابد و در واقع برای فرکانس‌های بالا به بی‌نهایت برسد. این پیش‌بینی نادرست به قدری آزاردهنده بود که آن را فاجعه‌ی فرابنفش (Ultraviolet Catastrophe) خواندند.

شاید این هم از طنزهای روزگار باشد که شخصی که راه گریز از «فاجعه» را یافت، هنگامی که قبلاً برای تعیین موضوع تز دکترای فیزیکش به استاد راهنمای خود مراجعه کرده‌بود، با پاسخ ناامیدکننده‌ای مواجه شد. استادش به او گفته‌بود که مسأله‌ی حل‌نشده‌ای در فیزیک باقی نمانده و بهتر است وقت خود را صرف پژوهش در زیست‌شناسی کند. استاد او مسلّماً فیزیک‌دان بی‌خردی نبوده. جوّ غالب فکری در پایان قرن نوزدهم همین گونه بود. موفّقیّت‌های مکانیک نیوتونی و سپس الکترودینامیک کلاسیک و مکانیک آماری، بسیاری را به این نتیجه رسانده‌بود که واقعاً فیزیک وظیفه‌ی خود در توصیف رفتار بنیادی طبیعت را به پایان رسانده.

به هر حال، نام این شخص ماکس پلانک بود. پلانک علاقه‌ی زیادی به مکانیک آماری داشت و بینش عمیق او در مکانیک آماری بود که به او در یافتن پاسخ این مسأله کمک کرد، هرچند خود او بعدها یافته‌ی خود را متواضعانه یک شانس دانست.

پلانک تابش را متشکّل از بسته‌هایی دانست که هر یک حامل مقدار معیّنی انرژی است. او گسسته (ذرّه‌ای) بودن تابش را به مکانیسم تابش در سطح جسم داغ نسبت داد (بر خلاف آینشتاین که بعداً ذرّه‌ای بودن را به ماهیت تابش الکترومغناطیس نسبت داد ، و نه به ساز و کار تابش). پلانک انرژی هر بسته را با طول موج تابش الکترومغناطیسی متناظر با آن ذرّه، متناسب دانست. به این ترتیب او مسأله را از بررسی آماری امواج الکترومغناطیسی به بررسی آماری یک سیستم ذرّات تبدیل کرد. جواب‌هایی که بر این اساس به دست آورد، دقیقاً با نتایج آزمایش‌ها و قوانینی که تا پیش از آن به صورت تجربی به دست آمده‌بود هم‌خوانی داشت. استاد راهنمای پلانک شاید شگفت‌زده می‌شد اگر می‌دانست دانشجویی را از پژوهش در فیزیک نهی کرده که کار او نقطه‌ی آغاز داستان‌های بعدی فیزیک گردید و شرح آزمایش و مشاهدات او سرآغاز کتاب‌های آموزش فیزیک قرن بیستم شده‌است.

پلانک مقاله‌ی خود را در سال 1900 میلادی ارائه کرد. پس تاریخ تولّد فوتون در ذهن بشر را باید همان سال دانست. البته نیوتون هم قبلاً ماهیت ذرّه‌ای را برای نور پیش‌نهاد کرده‌بود، امّا منشاء تفکّر نیوتون مشاهدات وی در اپتیک هندسی بود. نیوتون به راستی بزرگ‌ترین فیزیک‌دانی بوده که تاکنون بر سطح این سیّاره زیسته‌است.

مسأله‌ی تابش جسم سیاه فقط از نظر تاریخی مهم نیست. کاربردهای آن در حوزه‌های مختلفی مثل کیهان‌شناسی و مهندسی بسیار حیاتی هستند. اگر حال و حوصله‌ی خواندن را دارید، این مقاله از ویکی‌پدیا را بخوانید. به ویژه این عکس را در توضیح طیف تابشی ببینید.

اثر فوتوالکتریک بماند برای پست بعد از این سری.

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۶

داستان پایان‌نامه‌ی من _ قسمت ششم


فوتون

می‌شود گفت فوتون تمام چیزی است که ما می‌بینیم، می‌شنویم، می‌چشیم، و یا از هر راه فیزیکی دیگر حس می‌کنیم. فوتون چیزی است که اجزای بدن ما را سر هم نگه داشته و تمام تعاملات درونی بدن ما و تمام موجودات زنده‌ی دیگر را بر عهده دارد. چگونه؟

مدل استاندارد ذرّات بنیادی موفّق‌ترین و دقیق‌ترین نظریه‌ی علمی است که تا الآن برای توصیف ساختار ماده و برهم‌کنش‌های میان اجزای آن توانسته‌ایم به دست آوریم. از چهار نیرویی که در طبیعت می‌شناسیم، یعنی نیروهای الکترومغناطیسی، هسته‌ای ضعیف، هسته‌ای قوی و گرانشی، مدل استاندارد سه تای اوّل را توصیف می‌کند. از میان سه نیرویی که این مدل قادر به توصیف آنها است، نیرو یا برهم‌کنش الکترومغناطیسی واضح‌ترین آثار را در زندگی ما دارد. وقتی که دستتان را به سطح میز فشار می‌دهید و این فشار را حس می‌کنید و یا هنگامی که جسمی را بر اثر نوری که خودش می‌تاباند و یا نوری که از اجسام دیگر به آن می‌تابد، می‌بینید، برهم‌کنش‌های الکترومغناطیسی در کارند. تمام علم شیمی و زیست‌شناسی (به استثنای شیمی هسته‌ای) در واقع ترکیب واکنش‌های الکترومغناطیسی هستند. واکنش‌های الکترومغناطیسی هم در بنیادی‌ترین سطحی که تا الآن می‌دانیم، با نظریه‌ی الکترودینامیک کوانتومی توصیف می‌شوند. بر اساس این نظریه، که یکی از ارکان مدل استاندارد ذرّات بنیادی است، برهم‌کنش الکترومغناطیسی (الکترودینامیکی) میان دو ذرّه‌ی باردار در پایه‌ای‌ترین مرتبه با تبادل یک فوتون صورت می‌گیرد. مرتبه‌های بالاتر شامل تبادل تعداد بیشتری فوتون و هم‌چنین ایجاد ذرّاتی «مجازی» در میانه‌ی راه هستند. این داستان‌ها را هم برای این که یک درک شهودی از آنها داشته‌باشیم و هم برای سهولت محاسبات، می‌شود با تصاویری موسوم به نمودارهای فاینمن نشان داد. مثلاً این شکل را در نظر بگیرید:




این شکل یک داستان ساده را بیان می‌کند، داستانی آن قدر ساده که در هر ثانیه میلیاردها بار در بدن هر کدام از ما رخ می‌دهد (و حتّی همین رقم هم یک تخمین بی‌معنی است). داستان از این قرار است: روزی، روزگاری (در یک لحظه‌ی مشخّص)، دو الکترون به هم رسیدند. این دو با هم سلام و علیک کردند و سپس هر کدام به راه خودشان رفتند. خطوط صاف در شکل بالا نمایان‌گر الکترون‌ها هستند. خطّ موّاج میانی نمایشگر فوتون است. سلام و علیک این دو الکترون، چنان که می‌دانیم، در واقع وارد کردن نیروی دافعه از جانب هر کدام از آنها به دیگری است. امّا اشتباه نکنید. نقش فوتون در اینجا را نباید به طور کلّی مثل یک توپ در نظر بگیرید که یک نفر به دیگری پرتاب کرده و نیرویی به او وارد کرده، چرا که با چنین ذهنیتی نمی‌توانید همین فرآیند را میان دو ذرّه مانند یک الکترون و یک پروتون به درستی تفسیر کنید. در این حالت جدید، تبادل فوتون عملاً منجر به ایجاد جاذبه میان دو ذرّه با بارهای الکتریکی ناهم‌نام می‌شود. بنابراین نقش فوتون ردّ و بدل شده را به عنوان نوعی قاصد در نظر بگیرید. پیام او می‌تواند جاذبه یا دافعه باشد.

نمودارهای فاینمن که نمونه‌اش را در بالا دیدید، فقط به کار داستان تعریف کردن نمی‌آیند، بلکه کار محاسبات را هم خیلی ساده‌تر می‌کنند. بعد از انجام دادن مقدار زیادی محاسبه (که یک بار برای همیشه انجام می‌دهیم)، می‌توان به قواعدی بسیار ساده برای استفاده از نمودارهای فاینمن در محاسبه‌ی نرخ وقوع برهم‌کنش‌ها رسید (به زبان تکنیکی‌تر ممکن است به جای نرخ انجام برهم‌کنش بگوییم: سطح مقطع برخورد، یا مثلاً دامنه‌ی احتمال). این قواعد، که باز هم قوانین فاینمن خوانده می‌شوند، به سادگی می‌گویند که یک عبارت جبری معیّن را به هر جزء از یک نمودار فاینمن نسبت دهیم. مثلاً برای هر خطّ خارجی (خطّی که یک انتهای آزاد دارد و نماینده‌ی یک ذرّه‌ی ورودی یا خروجی است)، یک جزء مشخّص داریم که در این مورد اسپینور خلق یا نابودکننده‌ی الکترون است؛ برای هر کدام از نقاط تقاطع خطوط (vertex) یک جزء مشخّص دیگر داریم که با بار الکترون (شدّت جفت‌شدگی) متناسب است و برای هر خطّ داخلی (مانند خطّ فوتون در نمودار بالا) یک جزء ریاضی مشخّص دیگر به نام propagator داریم. به این ترتیب می‌توانیم برای محاسبه‌ی نرخ روی دادن یک واکنش بنیادی، مانند پراکندگی الکترون-الکترون، ابتدا تعدادی شکل رسم کنیم (یعنی به جای فرمول نوشتن، نقّاشی کنیم) و سپس از روی آن شکل‌ها و با استفاده از قوانین فاینمن به انجام محاسبات بپردازیم. آیا شگفت‌آور نیست که چنین روشی می‌تواند به نتایجی برسد که تا هفت رقم اعشار یا بیشتر از آن، با نتایج آزمایش‌ها توافق داشته‌باشد؟ به هر حال فاینمن به همراه شوینگر و توموناگا به طور مشترک جایزه‌ی نوبل فیزیک را در سال 1965 به خاطر کشف و توسعه‌ی این چارچوب نظری (الکترودینامیک کوانتومی) دریافت کردند.

دوباره برگردیم به فوتون. از دیدگاه مبتنی بر نظریه میدان‌های کوانتومی (QFT)، فوتون را باید در کنار ذرّاتی بسیار «مدرن‌تر» جای داد، نه در کنار ذرّاتی مثل الکترون و پروتون. این ذرّات «مدرن‌تر» چیزهائی هستند که آنها را اصطلاحاً بوزون‌های برداری می‌نامیم. این ذرّات در واقع مسئولیّت اصلی تبادل نیروها (برهم‌کنش‌ها) را بر عهده دارند. برای بر‌هم‌کنش ضعیف هسته‌ای، این‌ها شامل دو ذرّه به نام W (یکی با بار مثبت و دیگری با بار منفی) و یک ذرّه به نام Z هستند. W و Z ذرّات سنگینی هستند و ضعیف بودن بر‌هم‌کنش ضعیف هم تا حدّ زیادی مربوط به جرم زیاد این ذرّات است. برای برهم‌کنش‌های قوی هسته‌ای، بوزون‌های برداری گلوان (Gluon) نام دارند که نعدادشان هشت تا است. به طور معمول، کشف فوتون را به پلانک نسبت می‌دهند (و البته نام فوتون را گیلبرت لوییس، شیمی‌دان آمریکائی پیشنهاد کرد)، امّا ماهیت آن به شکلی که اکنون درک می‌کنیم (به عنوان یک بوزون برداری)، بسیار دیرتر معلوم شد. در پست بعدی از این سری می‌خواهم کمی درباره‌ی کارهای پلانک در بررسی و توضیح پدیده‌ی تابش جسم سیاه و کار آینشتاین در توضیح پدیده‌ی فوتوالکتریک بنویسم، کارهایی که برای هر کدام آنها یک جایزه‌ی نوبل فیزیک به ترتیب در سالهای 1918 و 1921 در پی داشت و فوتون را برای نخستین بار به ما شناساند. امّا در پایان این پست باید یک چیز مهمّ دیگر را درباره‌ی فوتون بگویم. فوتون اوّلین و تنها ذرّه‌ای بود که تئوری میدان کلاسیکی آن پیش از پیشنهاد مدل میدان کوانتومی آن ارائه شده‌بود. نظریه‌ای که امروز برای میدان الکترومغناطیسی کوانتومی داریم، در واقع شکل کوانتومی نظریه‌ی الکترومغناطیس کلاسیک ماکسول است. تعمیم دادن مفهوم میدان به سایر حوزه‌های فیزیک از همان جا آغاز شد و همچنان ادامه دارد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قسمت‌های قبلی:

قسمت اوّل

قسمت دوّم

قسمت سوّم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۶

غیر منتظره

به بهانه‌ی Deitelخوانی دوباره:

The chief merit of language is clearness.

-Galen

***

What's in a name?

That which we call a rose by any other name would smell as sweet.

-William Shakespeare

***

Intelligence ... is the faculty of making artificial objects, especially tools to make tools.

-Henri-Louis Bergson

***

"Take some more tea," the March Hare said to Alice, very earnestly. "I've had nothing yet." Alice replied in an offended tone, "So I can't take more." "You mean you can't take less," said the Hatter, "it's very easy to take more than nothing."

-Lewis Carroll

برچسب‌ها:

دوشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۶

کمی غیر مایکروسافتی تر

مهدی یک روز آمد توی اتاقم و به رسم هر چند وقتش یک CD به من داد که اگر خواستم از روش کپی کنم و به‌اش پس بدم. مهدی سرپرست شبکه یه مؤسّسه‌ی نسبتاً مهم است. البته مهم بودن آن مؤسّسه از جهت معروف بودن تولیداتش هست، نه این که فکر کنید واقعاً برای جامعه مهم باشه. خلاصه این که مهدی به خاطر کارش (و علاقه شخصیش هم هست البته) جدیدترین برنامه‌ها (نرم‌افزارها) را می‌خرد و تازه‌ترین نسخه‌ها و آپ‌دیت‌ها را هم جمع می‌کند. این دفعه یک CD جالب به من داد. CD نسخه‌ی اروپایی و (نسبتاً) جدید ویندوز XP بود که مدیاپلیر معروف مایکروسافت (و شاید چند چیز دیگه) رویش نیست. در عوض آخرین اصلاحیه‌ها و آپ‌دیت‌ها را به قول هم‌شهری‌های ما به‌اش embed کرده‌اند.

این دو بار اخیری که ویندوزم را خانه‌تکانی کردم، این نسخه‌ی ویندوز را نصب کردم (سیستم من برای ویستا کمی پیر است و در ضمن برنامه‌های مورد استفاده‌ی من هنوز با ویستا سازگار نیستند.). دفعه‌ی پیش خودم روی سیستم مدیاپلیر 10 را نصب کردم به علاوه‌ی PowerDVD و VLC media player و البته QuickTime برای فایلهای مخصوص به خودش (عمدتاً فایلهای mov) و Real Alternative برای پخش فایل‌های فرمت real. امّا این دفعه با خودم فکر کردم چرا الکی سیستم را سنگین کنم، و در نتیجه فقط VLC را نصب کردم با آن دو تای آخر. حالا چند روز است که دارم دنیای بدون ویندوز مدیا پلیر را تجربه می‌کنم. اگر از اینترفیس نسبتاً بی‌ریختش بگذریم، VLC برنامه‌ی بسیار خوبی است. امشب تازه یادم افتاد که هدف اتّحادیه‌ی اروپا از مجبور کردن مایکرسافت به ارائه‌ی این نسخه از ویندوز، فراهم کردن امکان رقابت با برنامهَ‌های مایکروسافتی و مهم‌تر از همه مدیاپلیر برای تولیدکنندگان نرم‌افزارهای مشابه بوده‌است. البته من دقیقاً نمی‌دانم که در اهدافشان به حقّ انتخاب مصرف‌کننده هم توجّه و اشاره داشته‌اند یا نه، امّا حالا که دارم از ویندوز بدون مدیاپلیر استفاده می‌کنم، می‌بینم که واقعاً یک چیزی حالی‌شان می‌شده این اروپائی‌ها. وقتی آن قانون را صادر کردند، من می‌گفتم خوب این چه کاری است؟ نصب مدیاپلیر کار پنج دقیقه است و هیچ زحمتی هم ندارد. امّا حالا می‌بینم عملاً وقتی مدیاپلیر مایکروسافت به صورت خودکار روی ماشین نصب نشود، کاربر دیگر لزوماً به طرف آن نمی‌رود.

کلّاً من دوست دارم تا جایی که ممکن باشد از برنامه‌های رایگان و حتّی Open Source یا Free (یعنی آزاد، نه رایگان) استفاده کنم و حتّی چند بار سعی کردم به لینوکس مهاجرت کنم. مهم‌ترین مشکلم نرم‌افزار نبود، بلکه اگر فقط می‌توانستم مودم دایل‌آپم را به لینوکس بشناسانم، شاید مدّتها بود که در لینوکس ماندگار شده‌بودم. تمام مشکلات دیگر لینوکس، مثل تطابق سختش با خطّ وزبان فارسی و بددست و زشت بودن بعضی از برنامه‌های کوچکش در مقایسه با مشکلاتی که با سخت‌افزار دارد، چندان آزاردهنده نیستند.

امّا روی همین ویندوز قفل‌شکسته هم می‌شود خیلی غیرمایکروسافتی‌‌تر بود. مثلاً من از آفیس مایکروسافت فقط به دلیل سازگار بودنش با MathType استفاده می‌کنم. در OpenOffice هم برنامه‌ای به نام Math برای وارد کردن فرمول‌های ریاضی وجود دارد، امّا آن برنامه در واقع زبان خودش را دارد که من مشتاق یاد گرفتنش نیستم. در مورد ابزارهای برنامه‌نویسی هم وضع لینوکس برای مبتدی‌ها و نیمه‌حرفه‌ای‌ها زیاد خوب نیست. اهالی لینوکس در واقع چندان روی خوشی به کاربرانی که هدفشان انجام دادن کارهای روزمره با کامپیوتر است نشان نداده‌اند. طرز تفکّر رایج بین برنامه‌نویسان و استفاده‌کنندگان از لینوکس ظاهراً یک تفکّر هکری است. یعنی شما باید با خیلی از ریزه‌کاری‌ها آشنا بشوید تا بتوانید به طور مؤثّر و مفید از ابزارهای لینوکسی استفاده کنید. آنها ادّعا می‌کنند که این کار زمان کمتری را نسبت به زمانی که شما برای تسلّط بر برنامه‌های تجاری باید صرف کنید، می‌طلبد، امّا من در عمل به نتیجه‌ی معکوس رسیده‌ام. هر کس به روش خودش دارد زور می‌گوید. مایکروسافت با ایجاد شرایط انحصاری و تبلیغات گسترده و از آن طرف هم جامعه‌ی نرم‌افزارهای متن باز و آزاد با محیط‌های زمخت و سختشان. آقای استالمن که این قدر شدید و غلیظ با شرکت‌های تولیدکننده‌ی نرم‌افزارهای تجاری و دارای کپی‌رایت مخالفت می‌کند، اگر راست می‌گوید برای Emacs یک اینترفیس قشنگ‌تر بسازد و طرّاحی‌اش را بهتر کند.

با تمام این اوصاف، من به یک راه‌حلّ نسبتاً میانه‌ای رسیده‌ام: ویندوز و آفیس مایکروسافت، به علامه‌ی برنامه‌های دیگری که تعداد زیادی از آنها غیر مایکروسافتی و عمدتاً رایگان هستند. در این میان البته یکی از برنامه‌ها همچنان مایکروسافتی است، امّا رایگان: Visual C# Express که من یکی هم اگرچه خیلی وقت است نتوانسته‌ام از آن استفاده کنم، در عین حال نمی‌توانم ازش دل بکنم. بالأخره مایکروسافت هم کارش را بلد است دیگر!

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۶

درس دادن

همان سال اوّلی که وارد دانشگاه شدم، شروع کردم به درس دادن. از همان موقع فهمیدم چه کار بی‌خودی است، که بروی به خانه‌ی مردم، به بچه (توله) ننرشان درس بدهی، نگران درس نخواندن و تمرین حل نکردن و دل به کار ندادنش شوی، که نگران نمره‌های آینده‌اش باشی، که بعد از جلسه بایستی و با مادرهایی که خودشان علّت‌العلل تمام مشکلات هستند حرف بزنی و هزار چیز مزخرف و چندش‌آور دیگر. درس دادن را دوست داشتم آن موقع‌ها، و نسبت به الآنم انرژی خیلی بیشتری هم داشتم. با این وجود نهایتاً تا سال سوّم دانشگاه بیشتر نتوانستم درس بدهم و گذاشتمش کنار. انصافاً بدشانس هم بودم و آن موقع‌ها شاگرد درست و حسابی به تورم نخورد. بیشتر نخاله‌ها نصیبم می‌شدند. و خوب، معمولاً نخاله‌ها از نخاله‌دانی (آغوش گرم خانواده) به وجود می‌آیند و بنابراین با سیستم‌هایی سر و کار داشتم که اصولاً نخاله‌محور بودند.

بعد از چند سال که بساط کار کردن را جمع کرده‌بودم، امسال باز به کلّه‌ام زد که بروم درس بدهم. دوستان هم پایه بودند و شروع کردیم به آگهی دادن. با خودمان گفتیم کلاس می‌گذاریم و حالا که (بزنیم به تخته) فوق‌لیسانس محسوب می‌شویم قیمت بالا می‌گوییم و ... از یک واقعیّت آماری غافل بودیم: ما در رأس پیک جمعیّتی سالهای نخستین بعد از انقلاب بودیم و این پیک همچنان در حال حرکت کردن با ما است. اثر این پیک واقعاً شدید و عجیب است. آنهایی که دوسه سال از ما جلوتر یا عقب‌تر هستند، در تک‌تک امورشان به طور حیرت‌آوری کمتر از ما مشکل دارند. حتّی همین حالا که ما به خیال خودمان با مدرک فوق‌لیسانس می‌خواهیم درس بدهیم، از آگهی‌های روزنامه متوجّه شدیم که عدّه‌ی نسبتاً زیادی آدم در شرایط مشابه ما هستند، یعنی با فوق‌لیسانس و یا در حالی که دانشجوی دکترا هستند، قصد کسب درآمد از راه تدریس خصوصی را دارند. وضع این قدر خراب است که با همین آگهی‌های زپرتی که در راهنمای همشهری می‌دادیم، خیلی‌ها به ما زنگ می‌زنند و مثلاً می‌گویند لیسانس یا فوق‌لیسانس فلان رشته را دارند و آماده‌ی همکاری هستند. معمولاً با نهایت تواضع می‌پرسند که شما نیاز به مدرّس ندارید؟ چه باید بگویم؟ عجیب است.

در این دوره‌ی جدید درس دادن، خیلی خوش‌اقبال‌تر از دوره‌ی قبلی بوده‌ام. به دو پسر خیلی کاردرست درس داده‌ام و حتّی یک کلاس کنکور فوق‌لیسانس هم جور شد که آن را هم درس دادم و خیلی مفید بود. با همه‌ی این‌ها، باز هم دارم به این نتیجه می‌رسم که این کار، کار من نیست. برای موفّقیّت در این کار، اگر تمام شایستگی‌های لازم را داشته‌باشی و تلاشت را بکنی، باز هم باید به یکی از این دو راه بروی: یا حرّافی و مخ زدن و ترساندن باید دست‌افزار همیشگی‌ات باشد، یا باید خودت را بسپاری به صنف نانجیب آموزشگاه‌دارها و آن قدر حقّت را بخورند و دم نزنی تا این که بالأخره معروف شوی و زندگی شیرین بشود. هیچ کدام از این دو راه را کسی دوست ندارد (لااقل باطناً دوست ندارد، هرچند به ظاهر از راه اوّل خوشش بیاید)، و این که نهایتاً به یکی از این دو راه بروی یا این شغل شریف را بگذاری کنار به میزان اشتیاقت به کار و احتیاجت به پول بستگی دارد. هیچ کدام از این دو عامل در من آن قدر قوی نیست که بخواهم ادامه بدهم. مخصوصاً راه دوّم را اصلاً نمی‌توانم تحمّل کنم. فعلاً کج‌دار و مریز ادامه می‌دهم تا... تا چی؟ هیچی. خدا روزیم را جای دیگر حواله کند.

برچسب‌ها:

شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۶

بنده اساساً از وجود چنین شورائی بی‌اطّلاع بودم، چه در زمان رئیس‌جمهور قبلی و چه در زمان نمونه‌ی فعلی. امّا حالا که چنین شورائی وجود دارد و کارش هم آن طور که از اسمش برمی‌آید، نظارت بر انتشار آثار و انديشه‌هاي رئيس جمهور است، خوب است که این شورا بر روند انتشار آثار و اندیشه‌های رئیس‌جمهور توسّط خود رئیس‌جمهور هم نظارت کند، یعنی (جسارتاً) این شورا به رئیس‌جمهور در مورد حرف‌هایی که با دهانش می‌زند تذکّر بدهد.

برچسب‌ها:

یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶

تخم مرغ چنار

برچسب‌ها: