جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶

معمّای سنّتی یادگرفتن و حفظ کردن

«اوّل حفظ کن، بعد کم‌کم یاد می‌گیری.»

هر قدر هم شعارهای آموزشی ما بر ضدّ چنین تفکّری باشند (و شعارهای ما دور از واقعیّت هستند)، این گاهی روش خوبی است. یادتان هست که ابن‌سینا کتاب مابعد‌الطّبیعه را آن قدر خوانده بود که از بر شده بود و همچنان نمی‌فهمید؟ چیزهای سخت را این جوری می‌شود یاد گرفت. معنی‌اش هم طبیعتاً این نیست که آدم سعی نکند بفهمد، بلکه همان تلاش برای فهمیدن باید آن قدر تکرار شود که اگر نتوانست ساختار را درک کند، لااقل ساختار به طور کامل و با جزئیّات به ذهن منتقل شود تا ذهن بتواند به طور دائم روی آن کار کند، خودآگاهانه و ناخودآگاهانه.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۶

Time Evolution of a Particle's Trajectory

دو سال گذشت. با 255 پست. وبلاگ‌نویس خوبی نیستم و البته فکر می‌کنم کم و بیش دلائلش را در این مدّت فهمیده‌ام. مهم هم نیست. من این کار را شروع کردم و لنگ‌لنگان ادامه‌اش دادم و حتّی ککش را توی تنبان دو‌سه نفر دیگر هم انداختم. عجبا از این‌چنین ذرّه‌ای با چنین مسیری! در وبلاگستان فارسی (وحتّی در blogsphere انگلیسی) با آدمهای خوبی آشنا شدم که بیرون از این فضا ممکن نبود بشناسمشان. خوشحالم و خدا را شکر می‌کنم. نوشتن در اینجا (و به تبعش، خواندن‌های بیشتر در جاهای دیگر) برای من مفیدتر از آن بوده که انتظارش را داشتم. معمولاً همین جور است. یک کاری را به قصدی شروع می‌کنی و در طول راه به چیزهایی می‌رسی که انتظارشان را نداشته‌ای. میوه‌هایی می‌چینی و طعمهایی را مزه می‌کنی که تخیّلت هم توان تجسّمشان را نداشت. بعدش می‌فهمی که چه ابعادی را به قول string theoristها کامپکت کرده‌بودی و در جهانی با ابعاد محدود زندگی می‌کرده‌ای. وقتی این اتّفاق تکرار می‌شود کم‌کم به این نتیجه می‌رسی که تعداد این ابعاد متناهی نیست؛ که همیشه بعدهای جدید هست برای این که واردشان شوی. چیزهایی که قبلاً ملال‌آور و خاکستری می‌دیدی به تدریج رنگ می‌گیرند و می‌فهمی که در این جهان چیزی زیادی نیست، اگر کم نباشد.

اینترنت و وبلاگستان هم در این مدّت خیلی تغییر کرده‌اند. دو سال پیش برای گذاشتن یک فایل موسیقی دو سه مگابایتی به هزار جا سر می‌زدم و آخرش هم نمی‌شد. الآن گزینه‌های متعدّد دارم که حتّی بعضی از آنها ایرانی هستند. امکانات زیادی هم الآن در دسترس هست که به تدریج ایجاد شده‌اند.

الآن من در این شهر خانه‌ای دارم، هرچند محقّر، امّا (به زعم خودم) آبرومند، و نشانی‌ای دارم. آشنایانی دارم و ناآشنایانی که می‌توانم با آنها آشنا شوم. من شهروند این شهرم. مثل بقیه همشهری‌هایم می‌توانم در امور این شهر اظهار عقیده کنم، شاد یا عصبی شوم (غمگین شدن در کار من نیست)، در انتخاباتش رأی دهم، بر ضدّ مستبدّانش بشورم، و حتّی گاهی از دنیای چهاربعدی ملموس اطرافم به درون این شهر بگریزم، در معبرهایش قدم بزنم، با ساکنانش خوش و بش کنم و خوب و بدش را تماشا کنم. من خوشحالم که شهروند این شهرم و خوشحالم که چنین همشهری‌هایی دارم. خوشحالم و سپاسگزار که تو، هر کس که هستی، آشنا یا ناآشنا، داری این نوشته‌ها را می‌خوانی. خواندنت اگر بزرگترین انگیزه‌ی من نوعی نباشد، یکی از مهمترین دلیلها است.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۶

پس لرزه های نمایشگاه

از نتایج دو روز نمایشگاه‌گردی لیلا و خرید چندین کتاب جدید، یکی هم این است که انفجار سالانه‌ی سه کتابخانه‌اش فرا رسیده. در نتیجه سرریز کتابها (که بر اساس قاعده‌ی انتخاب طبیعی مرحوم داروین دست‌چین شده‌اند) به اتاق این جانب هدایت گشته‌است که در زیر مشاهده می‌فرمایید. چون صاحبه‌ی کتابها به هیچ روی خمیر شدن آنها را تاب ندارد، قرار است به نحو مقتضی کتابها را به خوانندگان بعدی برسانیم. اگر احیاناً خواهان هر کدام از این کتابها هستید، کافی است به کاتب‌باشی مسیر یک ذرّه ایمیل بزنید. هر کدام را که بخواهید، (اگر خواننده باشید و در شعاع چند کیلومتری ما) رایگان است. البته کاتب‌باشی خودش هم کتاب زیاد دارد که به امید رساندن به دست خواننده‌ی بعدی زیر تختش انبار کرده. لطفاً راه‌حل ارائه کنید؛ راه‌حلّی که به خمیر کاغذ منتهی نشود البته. (کتابخانه‌ها را قبلاً آزموده‌ایم و مخصوصاً درباره‌ی کتابهای تخصّصی راه خوبی نبوده.)

برچسب‌ها:

شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۶

نمایشگاه کتاب

سنّ الآن لیلا را که داشتم، نمایشگاه کتاب برایم مهم‌ترین چیزی بود که در طول یک سال رخ می‌داد، مهم‌تر از نوروز، مهم‌تر از هر عید یا عزای مذهبی و حتّی بسیار مهم‌تر از سالگرد تولّد خودم. سه چهار روز را بعد از تعطیلی مدرسه کلّاّ به گشتن در نمایشگاه می‌گذراندم، تمام غرفه‌ها را می‌دیدم و تا حدّی که می‌توانستم کتاب می‌خریدم. بعدش مجبور بودم کتابها را دستم بگیرم و از نمایشگاه تا پل مدیریت پیاده بروم، چون جلوی نمایشگاه به جز مسافرکشهایی که تیغشان تیز بود وسیله‌ی نقلیه‌ای یافت نمی‌شد. بعداً که خانه‌مان را عوض کردیم، مسیر من هم عوض شد، به جای پل مدیریت به سمت چهارراه پارک‌وی پیاده می‌آمدم. در هر صورت پیاده‌روی عجیبی بود، با خستگی بی‌مانندی که از گردش طولانی در سالنها و بین سالنها آدم به‌اش دچار می‌شد، با بار سنگین کتابها، آمیزه‌ای از عذاب و لذّت و شور. و همه‌ی اینها در حالی بود که من در کتاب خواندن انگشت کوچیکه‌ی لیلا هم نبودم و نیستم. شوق بی‌حدّش را درک می‌کنم، چون خودم مثل این شوق را قبلاً داشته‌ام. درک می‌کنم، امّا نمی‌فهمم. کار و زندگی من هنوز هم با کتابها است، امّا آن شور نوجوانی با روندی نسبتاً یکنواخت فروکش کرده و حالا در من آمیزه‌ای از کنجکاوی و عذاب باقی مانده. کنجکاوی برای دیدن کتابهای جدید (که حالا بیشتر در میان کتابهای «لاتین» جستجویشان می‌کنم) و عذاب به خاطر هزار چیز یأس‌آور: کتابهای نخوانده، شوق فرومرده، تزویر ارشاد، لاس زدنهای شبه فرهنگی، شهرستانی‌های الکی مشتاق (به زعم من)، فرهنگ پایین همین‌هایی که برای کتاب دیدن و کتاب خریدن می‌آیند (بدتر از همه، کثیف کردنهای محوّطه‌ی نمایشگاه)، هوای سنگین سالنها، کتابهای خارجی‌ای که هر کدام را دست‌کم دو سال دیده‌ام و باز هم می‌آورند و فروخته نمی‌شود و سال بعد در سالن فروش ریالی است، سهمیه‌های نامتغیّر خرید در مقابل قیمت جهنده‌ی ارز، دروغ، دروغ، دروغ....

***

عجیب است برای من، از ملّتی که این قدر کم می‌خوانند، و همان کم خواندنشان هم غالباً به طمع نمره و مرتبه و شغل است، که نمایشگاه کتاب رویداد ملّی مهمّشان باشد. بعد از منحل شدن نمایشگاه بین‌المللی که هر سال برگزار می‌شد، الآن نمایشگاه کتاب مهم‌ترین رویداد نمایشگاهی مملکت است. تنها واقعه‌ای است که این همه آدم را ناگهان از شهرستانها به تهران می‌کشاند. مردم درباره‌ی آن حسّاسند.

تا سال قبل که نمایشگاه کتاب در «محلّ دائمی نمایشگاهها» بود، بلوارهای اطراف دانشگاه ما پر می‌شد از اتوبوسهایی که از دانشگاههای شهرستانها دانشجوها و حتّی اعضای هیأت علمی را می‌آوردند. امسال هم دیدم که دور نمایشگاه (مصلّی) جمع شده‌اند. به جز اینها، خیلی‌ها هم خودشان می‌آیند، حتّی با مشقّت و کم‌پولی. عجیب است برای من. اگر بیشتر اهل کتاب بودیم، شاید کمتر به نمایشگاه کتاب حسّاس می‌شدیم.

***

همان موقع‌ها که همسنّ الآن لیلا بودم، غرفه‌دارهای نمایشگاه کتاب را به چشم مغازه‌دار نگاه می‌کردم. معدودی از آنها البته مستحقّ این نگاه هستند. ولی کم‌کم فهمیدم که اکثراً از جنس اهل کسب نیستند. «کار فرهنگی» واژه‌ی نخ‌نما و مبتذلی شده، امّا خیلی از اینها واقعاً به چیزی عقیده دارند، هرچند ضعیف، هرچند ناکام و سرخورده، هرچند آزرده، امّا کارشان را ادامه می‌دهند. از قیافه خیلی‌هاشان می‌شود فهمید که خودشان ناشرند. غرفه‌هایی را می‌بینی که دو سه نفر در آنها نشسته‌اند (گاهی ناشری را با همسر و فرزندش می‌بینی)، با تعداد کمی کتاب، امّا کتابهایی که خودشان چاپ کرده‌اند. کتابهای دیگران را نمی‌فروشند. خیلی وقتها می‌بینی اکثر کتابهایشان هم خوب است، با چاپی در حدّ متوسّط، امّا غالباً طرّاحی جلد ضعیفی دارند با صحّافی‌های ارزان. می‌شود داستان را خواند: مشقّت تولید کتاب در آخرین مرحله‌ها کار خودش را کرده؛ رمق و حوصله‌ای برای آراستن محصول باقی نمانده، اگرچه خود محصول ممکن است ارزنده باشد. یک دلیل دیگرش هم اساساً کاسب نبودن این جماعت است، که باعث شده فنّ عرضه را ندانند و نیاموزند.

امّا درهرحال آدم از روی خیلی‌هاشان شرم می‌کند. گاهی کتابهایی دارند که خیلی خواندنی است، امّا می‌بینی مثلاً چاپ ده سال قبل است با مینیمم تیراژ و هنوز مانده. می‌روی که بخری، می‌بینی با همان قیمت پشت جلد ده سال پیش می‌دهند و تازه ده درصد تخفیفش را هم می‌دهند و بقیه پولت را با احترام پست می‌دهند. می‌دانی که خبری از سود تجاری نیست، ضرر روی ضرر است و این آدمها را مستحقّ متضرّر شدن نمی‌دانی. ناراحت‌کننده نیست؟ من که ناراحت می‌شوم. ناراحت. یعنی راحت نیستم.

***

گران‌ترین کتابهایی که هر سال در نمایشگاه عرضه می‌شود، بدون شک کتابهای فروش ارزی(سهمیه‌ای) «لاتین» هستند. پس بیشترین تراکم ارزش مادّی کتابها در سالن انبار همین کتابها است و سالن فروش ریالی کتابهای «لاتین» در رتبه‌ی بعدی است. دقیقاً همین دو سالن هستند که امسال از سقفشان آب می‌ریزد (هنوز هم). بعضی از شرکتها روی غرفه‌ی انبارشان را با نایلون به شکل چادر پوشانده‌اند. آدم از عقل و درایت ارشاد در عجب می‌شود.

***

و ما ادراک ما مصلّی؟ عجب چیزی ساخته‌اند. حالا به چه دردی می‌خورد؟ اینها که حاضر نیستند «حجّ مستضعفین» را از دانشگاه تهران به مصلّی منتقل کنند. این همه پول که خرج کرده‌اند چه خواهدشد؟ از طرفی به نظر من حیف است که چنین بنایی را به ستاد نمازجمعه بدهند. برای برگزاری نمایشگاه‌ها خوب است. اگر عقلمان برسد حتّی برای نشان دادن به توریست‌های خارجی هم خوب است. این مصلّی به گمانم همان «آثار باستانی در حال ساخت» بود که یک کسی وعده‌اش را داده. به همه دردی می‌خورد جز به درد نماز جمعه.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۶

نهایت فیلترینگ

برچسب‌ها: ,