جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۶

پیام آور فروردین

هیچ وقت تأخیر توی کارش نبوده. همیشه سر وقت آمده، خودش و چند تا مثل خودش. اگر بیست و چندم اسفند هنوز نیامده‌باشد، اوّل فروردین حتماّ پیدایش می‌شود. پیام‌آور بهار است و سرخوشی و نشاطش هم همین را نشان می‌دهد.

با آن قامت کشیده و بالهای شفّاف می‌آید و یک گوشه برای خودش می‌نشیند. زیاد حوصله دارد. بعد یک دفعه سرت را می‌چرخانی و می‌بینی بال زده و رفته و پیدا کردنش سخت می‌شود. از آدم می‌ترسد و نمی‌ترسد. گاهی آن قدر نزدیک می‌شود که ذلّه می‌شوی، گاهی هم جوری ناپدید می‌شود که گیج می‌مانی بر جا.

مثل هر جاندار دیگری در طبیعت، نر و ماده‌اش زیاد با هم فرق دارند. امّا فرقشان در شکل ظاهری نیست، که در رفتار است. به گمانم جنس نر و ماده‌اش را به تعداد مساوی می‌بینیم و نر به پای ماده می‌سوزد. چطور؟

امسال هم آمد. فکر کنم روزهای آخر اسفند بود که از راه رسید. کدام راه؟ کجا بود؟ نمی‌دانم. امّا آمد. اگر نمی‌آمد کسی نگرانش نمی‌شد، از این بابت تقریباً مطمئنّم. امسال اوّلین بار که یکی‌شان را دیدم، گوشه‌ای برای خودش نشسته‌بود. دیدمش و یادم آمد که همیشه می‌آیند. دفعه‌ی دوّم یکی‌شان(که حتماً ماده بود) دورم می‌پلکید. توی هوا قاپیدمش. دستم را که باز کردم، نیمه‌جان بود. پشه‌ی لعنتی.

برچسب‌ها:

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home