سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵

85 -----> 85+1

سال 85 هم - به تعبیری - دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد، تعبیری که البته کوته‌بینانه است. به نظر من درست این است که بگوییم ما داریم آخرین نفس‌هایمان را در سال 85 می‌کشیم، نفس‌هایی که باز نخواهند‌گشت.

سال بسیار عجیبی برای من بود. من دوره‌های زمانی کاملاً نامتشابهی در این سال داشتم. روی سه چهار کتاب تخصّصی خفن کار کردم و در نهایت الآن دوباره مشغول کارکردن روی همانی هستم که شروع راهم بود. مقاله‌های خیلی مهم و معروفی را خواندم که آدم‌های بزرگ رشته‌ی ما نوشته‌اند. روزهایی از این سال را به تلاشی نسبتاً ناامیدانه برای حلّ مسأله‌هایی گذراندم که در نهایت حل شدند. برای پایان‌نامه‌ام توانستم چارچوبی پیدا کنم و به راهم ادامه دهم. اینها مهمترین جنبه‌های زندگی دانشجو‌ایی من در سال 85 بودند.

امّا زندگی جنبه‌های گونه‌گون دارد و بخواهیم یا نه، ما را مجبور به مواجهه با این جنبه‌ها می‌کند. سال 85 خشن‌ترین سالی بود که تابه‌حال داشته‌ام. به سادگی ممکن بود در این لحظه‌ای که با آسودگی نسبی مشغول تایپ کردن هستم، پدر و مادرم را از دست داده‌باشم. مامان در نیمه‌ی آبان با آن مردک موتورسوار تصادف کرد، تصادفی که نه به زعم من، که به عقیده‌ی پزشک قانونی‌ای که مامان را معاینه کرد، قاعدتاً باید پایان زندگی او را رقم می‌زد. چنین نشد. چرایش را فقط خدا می‌داند. امّا این سانحه هشداری بود برای همه‌ی ما.

بابا هم در همین اواخر سال به دردی مبتلا شد که ممکن بود آخرین درد زندگانیش باشد. در آن شب سهمگین، در آن قصّاب‌خانه‌ای که نام لقمان حکیم بر آن نهاده‌اند، در همان حین که پزشکان کارآموزنه کارآزموده) یک‌به‌یک مشغول معاینه‌ی او بودند تا هر یک از این گوشت قربانی سهمی ببرند، ناچار بودم بایستم و ناتوان از هر کمکی، درد کشیدنش را ببینم. این درد سه روز او را آزرده بود. بابا به تحمّل کردن درد عادت دارد، زیاد اهل شکایت کردن نیست. شاید همین باعث شد کار به مرحله‌ای وخیم برسد. دردش در آن نیمه‌شب به اوج رسیده‌بود، طوری که نمی‌توانست تحمّلش کند. نخستین بار در زندگیم بود که حس می‌کردم درد می‌تواند پیوند جسم و روح را ذرّه‌ذرّه از هم بگسلد و این گسست را ناباورانه تماشا می‌کردم. وقتی تصمیم به جرّاحی گرفتند، طوری از بالا بودن ریسک عمل و نامعلوم بودن نتیجه با ما حرف زدند که تحمّلش از طاقت من فراتر بود. عصبانی شدم و بر خلاف اکثر اوقات که عصبانیت فلجم می‌کند(چون اصولاً با طرز فکرم مغایرت دارد)، خطبه‌ای کوتاه در باب اخلاق پزشکی و رفتار با بیمار و همراه بیمار خواندم که همه‌شان خاموش شدند و فقط گوش کردند. چه شب سختی بود. اگر خاله‌هایم نیمه‌شب خودشان را نمی‌رساندند شاید آخرین شب عمر خودم می‌شد. بابا هم جان به در برد، و این تنها توصیف واقع‌گرایانه از ماجرای آن شب است.

حسن ختام(!) این سال هم ماجرای دادسرا رفتن بود، برای شکایتمان از همان موتورسوار خطاکار. نامه‌ای برای شرکت در جلسه‌ی دادگاه به خانه‌ی ما فرستادند، بدون مُهر، بدون تاریخ(تاریخ نامه)، بدون شماره و بدون آدرس. در روز و ساعتی که در آن نامه ذکر شده‌بود به دادسرایی که شکایت‌مان را آنجا ارائه‌داده‌بودیم رفتیم. فرمودند اینجا نیست، باید بروید فلان شعبه در فلان جا. البته همین جریان خودش نیم ساعتی طول کشید. هیچ کس هم قبول نکرد که آن نامه را فرستاده، نه در این شعبه و نه در آن یکی. یک ساعت بعد از موعدی که در نامه آمده‌بود به آنجا رسیدیم. در هر کدام از این دو شعبه توهین‌های زیادی را تحمّک کردیم، که معلوم بود حدّاقل سهم هر کسی است که به آن سرای مخوف وارد شود. آن جوانک خطاکار هم نیامده‌بود. فکر می‌کنید چه شد؟ کار مردم را که نمی‌شود لنگ گذاشت. «حاج‌آقا» (یعنی جناب قاضی) رأی را غیابی صادر فرمودند. بعدش کارمندها مثلاً به ما لطف کردند و گفتند یک هفته‌ی دیگر بیایید اینجا تا رأی را به طور غیررسمی(یواشکی) به شما ابلاغ کنیم(نه، اشتباه نکنید، هیچ چشم‌داشت نامشروعی نداشتند!). ابلاغ رسمی هم می‌افتد به آن طرف سال. مشاهده‌ی جمال نورانی حاج‌آقا هم بر چشمان گنه‌کار ما حرام بود. هفته‌ی بعد که تماس گرفتیم، منشی حاج‌آقا فرمودند «رأی را به نفع شما داده‌اند». مامان گفت خدا را شکر، تبرئه شدم، شب عیدی پیش خانواده‌ام هستم!

این سال هم گذشت، همچنان که حدوداً 13.6 میلیارد سال پیش از آن بر این جهان گذشته. شهرام جزایری شاید به اندازه‌ی مادرم خوش‌شانس نبود، وگرنه شاید او هم شب عیدی پیش خانواده‌اش می‌بود.

از رویدادهای مبارک امسال، نمره‌ی خوبم در آزمون تافل، آغاز جریان Application، همکاری (هرچند کم‌رمقم) با ماهنامه‌ی شبکه(در اثر لطف و مدارای آقای پوررستمی) و صدالبته دفاع چهارپنج نفر از دوستانم بود. سال آینده سال برداشت محصول است و اگر نجنبم محصولم به باد می‌رود. امیدوارم سال خوبی برای همه باشد، پر از شادی، قرین با سلامتی، به دور از اندوه‌ها، و در مسیر بهتر شدن.

آمین.

برچسب‌ها:

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home