جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۶

پیام آور فروردین

هیچ وقت تأخیر توی کارش نبوده. همیشه سر وقت آمده، خودش و چند تا مثل خودش. اگر بیست و چندم اسفند هنوز نیامده‌باشد، اوّل فروردین حتماّ پیدایش می‌شود. پیام‌آور بهار است و سرخوشی و نشاطش هم همین را نشان می‌دهد.

با آن قامت کشیده و بالهای شفّاف می‌آید و یک گوشه برای خودش می‌نشیند. زیاد حوصله دارد. بعد یک دفعه سرت را می‌چرخانی و می‌بینی بال زده و رفته و پیدا کردنش سخت می‌شود. از آدم می‌ترسد و نمی‌ترسد. گاهی آن قدر نزدیک می‌شود که ذلّه می‌شوی، گاهی هم جوری ناپدید می‌شود که گیج می‌مانی بر جا.

مثل هر جاندار دیگری در طبیعت، نر و ماده‌اش زیاد با هم فرق دارند. امّا فرقشان در شکل ظاهری نیست، که در رفتار است. به گمانم جنس نر و ماده‌اش را به تعداد مساوی می‌بینیم و نر به پای ماده می‌سوزد. چطور؟

امسال هم آمد. فکر کنم روزهای آخر اسفند بود که از راه رسید. کدام راه؟ کجا بود؟ نمی‌دانم. امّا آمد. اگر نمی‌آمد کسی نگرانش نمی‌شد، از این بابت تقریباً مطمئنّم. امسال اوّلین بار که یکی‌شان را دیدم، گوشه‌ای برای خودش نشسته‌بود. دیدمش و یادم آمد که همیشه می‌آیند. دفعه‌ی دوّم یکی‌شان(که حتماً ماده بود) دورم می‌پلکید. توی هوا قاپیدمش. دستم را که باز کردم، نیمه‌جان بود. پشه‌ی لعنتی.

برچسب‌ها:

چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۶

سال نو مبارک

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵

85 -----> 85+1

سال 85 هم - به تعبیری - دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد، تعبیری که البته کوته‌بینانه است. به نظر من درست این است که بگوییم ما داریم آخرین نفس‌هایمان را در سال 85 می‌کشیم، نفس‌هایی که باز نخواهند‌گشت.

سال بسیار عجیبی برای من بود. من دوره‌های زمانی کاملاً نامتشابهی در این سال داشتم. روی سه چهار کتاب تخصّصی خفن کار کردم و در نهایت الآن دوباره مشغول کارکردن روی همانی هستم که شروع راهم بود. مقاله‌های خیلی مهم و معروفی را خواندم که آدم‌های بزرگ رشته‌ی ما نوشته‌اند. روزهایی از این سال را به تلاشی نسبتاً ناامیدانه برای حلّ مسأله‌هایی گذراندم که در نهایت حل شدند. برای پایان‌نامه‌ام توانستم چارچوبی پیدا کنم و به راهم ادامه دهم. اینها مهمترین جنبه‌های زندگی دانشجو‌ایی من در سال 85 بودند.

امّا زندگی جنبه‌های گونه‌گون دارد و بخواهیم یا نه، ما را مجبور به مواجهه با این جنبه‌ها می‌کند. سال 85 خشن‌ترین سالی بود که تابه‌حال داشته‌ام. به سادگی ممکن بود در این لحظه‌ای که با آسودگی نسبی مشغول تایپ کردن هستم، پدر و مادرم را از دست داده‌باشم. مامان در نیمه‌ی آبان با آن مردک موتورسوار تصادف کرد، تصادفی که نه به زعم من، که به عقیده‌ی پزشک قانونی‌ای که مامان را معاینه کرد، قاعدتاً باید پایان زندگی او را رقم می‌زد. چنین نشد. چرایش را فقط خدا می‌داند. امّا این سانحه هشداری بود برای همه‌ی ما.

بابا هم در همین اواخر سال به دردی مبتلا شد که ممکن بود آخرین درد زندگانیش باشد. در آن شب سهمگین، در آن قصّاب‌خانه‌ای که نام لقمان حکیم بر آن نهاده‌اند، در همان حین که پزشکان کارآموزنه کارآزموده) یک‌به‌یک مشغول معاینه‌ی او بودند تا هر یک از این گوشت قربانی سهمی ببرند، ناچار بودم بایستم و ناتوان از هر کمکی، درد کشیدنش را ببینم. این درد سه روز او را آزرده بود. بابا به تحمّل کردن درد عادت دارد، زیاد اهل شکایت کردن نیست. شاید همین باعث شد کار به مرحله‌ای وخیم برسد. دردش در آن نیمه‌شب به اوج رسیده‌بود، طوری که نمی‌توانست تحمّلش کند. نخستین بار در زندگیم بود که حس می‌کردم درد می‌تواند پیوند جسم و روح را ذرّه‌ذرّه از هم بگسلد و این گسست را ناباورانه تماشا می‌کردم. وقتی تصمیم به جرّاحی گرفتند، طوری از بالا بودن ریسک عمل و نامعلوم بودن نتیجه با ما حرف زدند که تحمّلش از طاقت من فراتر بود. عصبانی شدم و بر خلاف اکثر اوقات که عصبانیت فلجم می‌کند(چون اصولاً با طرز فکرم مغایرت دارد)، خطبه‌ای کوتاه در باب اخلاق پزشکی و رفتار با بیمار و همراه بیمار خواندم که همه‌شان خاموش شدند و فقط گوش کردند. چه شب سختی بود. اگر خاله‌هایم نیمه‌شب خودشان را نمی‌رساندند شاید آخرین شب عمر خودم می‌شد. بابا هم جان به در برد، و این تنها توصیف واقع‌گرایانه از ماجرای آن شب است.

حسن ختام(!) این سال هم ماجرای دادسرا رفتن بود، برای شکایتمان از همان موتورسوار خطاکار. نامه‌ای برای شرکت در جلسه‌ی دادگاه به خانه‌ی ما فرستادند، بدون مُهر، بدون تاریخ(تاریخ نامه)، بدون شماره و بدون آدرس. در روز و ساعتی که در آن نامه ذکر شده‌بود به دادسرایی که شکایت‌مان را آنجا ارائه‌داده‌بودیم رفتیم. فرمودند اینجا نیست، باید بروید فلان شعبه در فلان جا. البته همین جریان خودش نیم ساعتی طول کشید. هیچ کس هم قبول نکرد که آن نامه را فرستاده، نه در این شعبه و نه در آن یکی. یک ساعت بعد از موعدی که در نامه آمده‌بود به آنجا رسیدیم. در هر کدام از این دو شعبه توهین‌های زیادی را تحمّک کردیم، که معلوم بود حدّاقل سهم هر کسی است که به آن سرای مخوف وارد شود. آن جوانک خطاکار هم نیامده‌بود. فکر می‌کنید چه شد؟ کار مردم را که نمی‌شود لنگ گذاشت. «حاج‌آقا» (یعنی جناب قاضی) رأی را غیابی صادر فرمودند. بعدش کارمندها مثلاً به ما لطف کردند و گفتند یک هفته‌ی دیگر بیایید اینجا تا رأی را به طور غیررسمی(یواشکی) به شما ابلاغ کنیم(نه، اشتباه نکنید، هیچ چشم‌داشت نامشروعی نداشتند!). ابلاغ رسمی هم می‌افتد به آن طرف سال. مشاهده‌ی جمال نورانی حاج‌آقا هم بر چشمان گنه‌کار ما حرام بود. هفته‌ی بعد که تماس گرفتیم، منشی حاج‌آقا فرمودند «رأی را به نفع شما داده‌اند». مامان گفت خدا را شکر، تبرئه شدم، شب عیدی پیش خانواده‌ام هستم!

این سال هم گذشت، همچنان که حدوداً 13.6 میلیارد سال پیش از آن بر این جهان گذشته. شهرام جزایری شاید به اندازه‌ی مادرم خوش‌شانس نبود، وگرنه شاید او هم شب عیدی پیش خانواده‌اش می‌بود.

از رویدادهای مبارک امسال، نمره‌ی خوبم در آزمون تافل، آغاز جریان Application، همکاری (هرچند کم‌رمقم) با ماهنامه‌ی شبکه(در اثر لطف و مدارای آقای پوررستمی) و صدالبته دفاع چهارپنج نفر از دوستانم بود. سال آینده سال برداشت محصول است و اگر نجنبم محصولم به باد می‌رود. امیدوارم سال خوبی برای همه باشد، پر از شادی، قرین با سلامتی، به دور از اندوه‌ها، و در مسیر بهتر شدن.

آمین.

برچسب‌ها:

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵

رؤیای یک نظریه‌ی نهائی

این متن را در بُرد یکی از گروه‌های علمی گروه فیزیک دیدم که به انگلیسی بود و اصلش در اینجاست. چند وقتی قصد داشتم ترجمه‌اش کنم برای اینجا، که وقت نمی‌شد. حالا این ترجمه‌اش است که در زیر می‌آید. من در ترجمه کردن اگر قرار باشد بین روانی متن و رعایت دقّت و امانت یکی را انتخاب کنم، دقّت را انتخاب می‌کنم. پس ببخشایید اگر ترجمه‌ام سلیس و روان نیست.

فیزیک به یک نظریه‌ی همه چیز دست نخواهد‌ یافت

- فرانک ویلچک(استاد فیزیک MIT و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیک در سال 2004)

من خوش‌بینم که فیزیک به یک نظریه‌ی همه چیز دست نخواهد‌یافت.

ممکن است این چیز عجیبی برای خوش‌بین بودن به نظر برسد. بسیاری از همکاران من در رشته‌ی فیزیک از افق دست‌یابی به یک نظریه‌ی همه چیز، الهام می‌گیرند. برخی حتّی ادّعا می‌کنند که آن را قبلاً به دست آورده‌اند. (و برای اطمینان، تصدیق می‌کنند که iهای معدودی باقی مانده‌اند که باید روی آنها نقطه گذاشت، ‌یا tهای کمی هستند که باید خطّ افقی آنها را رسم کرد.) همکاران عزیز، نصیحت من این است: مراقب باشید که آرزوی چه چیزی را دارید. اگر لحظه‌ای بیاندیشید که این کلمه‌ها چه معنایی دارند، یک نظریه‌ی همه چیز چندان جذّاب نخواهد‌بود. دست‌یابی به چنین نظریه‌ای به این معنی است که جهان دیگر نمی‌تواند ما را شگفت‌زده کند، و چیز دیگری ندارد که به ما بیاموزد.

من طرفدار چنین ایده‌ای نیستم. من خوش‌بینم که جهان به شگفت‌زده کردن ما از راه‌هایی جذّاب و بنیادی ادامه خواهدداد.

نوشتن قانون‌ها یا معادلات، فاصله‌ی زیادی با حدس زدن پیامدهای آنها دارد. فیزیکدان‌های اندکی – که در زمره‌ی افراد هوشیار هم نیستند – انتظار دارند که کارهای آینده در فیزیک بنیادی، منجر به توضیح دقیق مثلاً، علوم عصبی، شود.

خوانشی مصطلح‌تر از «نظریه‌ی همه چیز»، به ایده‌ی فیزیکدان‌هایی که این اصطلاح را به کار می‌برند، نزدیک است. این نظریه قرار است نه واقعاً برای همه چیز، بلکه برای «همه‌ی چیزهای بنیادی» باشد. و «بنیادی»(fundamental) هم در اینجا به معنایی نامعمول و فنّی به کار رفته. کلمه‌ای دقیق‌تر در اینجا می‌تواند «پایه‌ای»(basic) و یا «کاهش‌ناپذیر»(irreducible) باشد. یعنی نظریه‌ی همه چیز فیزیکدان‌ها قرار است تمام قوانینی را که به طور منطقی، حتّی علی‌الاصول از قوانین دیگر قابل استخراج نیستند، ارائه کند. ساختار DNA یقیناً – علی‌الاصول – از معادلات مدل استاندارد به دست می‌آیند و من قویّاً گمان دارم که امکان‌پذیر بودن تفکّر نیز به همین ترتیب قابل استخراج است. بنابراین این پدیده‌ها، در حالی که بسیار مهمّند و به طور متداول به وضوح بنیادی هستند، از دید تکنیکی بنیادی نیستند و روشن ساختن آنها بخشی از یک نظریه‌ی همه چیز نیست.

من فکر می‌کنم ما در آستانه‌ی ورود به دوران طلائی جدیدی در فیزیک بنیادی هستیم. LHC (Large Hadron Collider) که قرار است در تابستان 2007 در سِرن، نزدیک ژنو، آغاز به کار نماید، رفتار ماده را در انرژی‌هایی بالاتر از هر میزانی که در گذشته قابل دستیابی بوده، مورد کاوش قرار خواهدداد. اتّفاق نظری درباره‌ی آنچه که در آنجا خواهیم‌یافت وجود ندارد. من هنوز طرفدار محاسباتی هستم که ساواس دیموپولوس، استوآرت رابی و من در سال 1981 انجام دادیم. به بیان غیر دقیق، ما دریافتیم که توصیف برهم‌کنش‌های بنیادی را می‌توان تنها در چارچوب نسخه‌ای گسترش یافته از نسبیّت یکی کرد(یگانگی پیمانه‌ای)، که تبدیلات اسپین را هم در بر داشته‌باشد(اَبَرتقارن). برای ساختن این اتّحاد دوگانه، ما مجبور بودیم ذرّات جدیدی را وارد نظریه کنیم که در آن زمان سنگین‌تر از حدّی بودند که قابل مشاهده باشند، امّا باید در LHC قابل دستیابی باشند. اگر آن ذرّات وجود داشته‌باشند، ما دنیای جدیدی از پدیده‌ها را برای اکتشاف و سیاحت داریم. بسیار محتمل است که پاسخ معمّای ماده‌ی تاریک در اخترشناسی، آنجا باشد. چندین ایده‌ی رقیب نیز در حال خودنمایی هستند. نکته‌ی اصلی این است که هرچه رخ بدهد، فیزیک‌دان‌های تجربی اکتشافاتی بنیادی خواهند داشت که ما را شگفت‌زده خواهدکرد. و اگر نظریه‌ی همه چیز را، به شرحی که رفت(یعنی تمام چیزهای بنیادی) در اختیار داشته‌باشیم این امور ناممکن خواهندبود.

در ماه‌های اخیر، مفهومی متفاوت و بسیار ضعیف‌تر از نقشی که «نظریه‌ی همه چیز» باید ایفا کند، مطرح شده که عمدتاً الهام گرفته از پیشرفت‌هایی در نظریه‌ی ریسمان است. در این تصویر، این نظریه مجموعه‌ای یکتا از معادلات را ارائه می‌کند، امّا معادلاتی که حل‌های متعدّدی دارند که در قسمت‌های مختلف جهان محقّق می‌شوند. در اینجا صحبت از یک multiverse است که از نواحی متعدّدی تشکیل شده و هر کدام یک جهان را در درون خود می‌سازد که قوانین مشخّصه‌ی خود را دارد. در این صورت حتّی تعیین قوانین بنیادی – یعنی پایه‌ای، کاهش‌ناپذیر – فراتر از توان نظریه است، چرا که این قوانین از جهانی به جهان دیگر تغییر می‌کنند. در اینجا تضادّ میان عظمت واژگان «نظریه‌ی همه چیز» و اطّلاعات ناچیزی که ارائه می‌شود، مضحک به نظر می‌رسد.

اغواکنندگی جستجو برای یک نظریه‌ی همه چیز، تلاش طولانی آینشتاین برای نسخه‌ی خودش، نظریه‌‌ی یکتای میدان، را تداعی می‌کند. مبادا فراموش کنیم که آن تلاش بی‌ثمر بود. آینشتاین در دوران شکوهمند خلّاق خود، نظریه‌های حیرت‌آور چیزهای به‌خصوصی را خلق کرد: حرکت براونی، اثر فوتوالکتریک، الکترودینامیک اجسام متحرّک و برابری جرم اینرسی و گرانشی. من از آینشتاین اوّلیه الهام می‌گیرم: فرصت‌طلب خلّاقی که در طبیعت کنکاش می‌کرد، نه آن رومانتیک «همه یا هیچ» بَعدی که تلاش می‌کرد به طبیعت دیکته کند(و ناکام ماند). من خوش‌بینم که طبیعت به شگفت‌زده کردن من و جانشینان من، برای مدّتهای طولانی ادامه خواهد داد.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵

سانسور شعر

سانسور هميشه اعصاب من را خرد مي‌كند، از هر نوع كه مي‌خواهد باشد. فيلم‌هاي بزرگ تاريخ سينما را مي‌بينم كه در سيماي جمهوري اسلامي سانسور مي‌شوند، آن هم نه از نوع آستين و يقه و بوسه؛ فيلم را طوري مي‌بُرند و تغيير مي‌دهند كه نامي جز تحريف نمي‌شود برآن گذاشت. مكالمه‌اي را پخش مي‌كنند و در حين آن تصاوير در و ديوار را نشان مي‌دهند. تبديل كردن معشوقه و رفيقه و فاسق به نامزد و خواهر و همسر كه داستاني قديمي است. مكالمه‌ها و معني جمله‌ها را گاهي دقيقاً واژگون مي‌كنند. گاهي هم صحنه‌اي از فيلم را حذف مي‌كنند كه به نوعي نقطه‌ي عطف فيلم است و حذف كردنش مثل سر بريدن يك پيكر زنده است. مثلاً فيلم يك ذهن زيبا (A Beautiful Mind) را پخش مي‌كنند و آن قسمت فيلم را كه همسر جان‌ نش قبول مي‌كند او به آسايش‌گاه بازنگردد و با او درباره‌ي «برخاستن از رؤيا» صحبت مي‌كند، كلّاً حذف مي‌كنند. اين جور وقت‌ها با خودم مي‌گويم آدم اگر اصل فيلم را نبيند راحت‌تر است، بعد با خودم مي‌گويم حيف نيست آدم اصل چنين فيلمي را نبيند؟ و بعد با خودم فكر مي‌كنم من ديوانه‌ام كه اصل فيلم را ديده‌ام و باز هم نسخه‌ي تطهير‌شده‌اش را نگاه مي‌كنم. بي‌شك عقلم معيوب است.

امّا از سانسور فيلم و داستان و خبر و نشريه‌هاي خارجي(و صد البته اينترنت) كه بگذريم، اخيراً نظرم به حوزه‌ي ديگري از سانسور جلب شد كه از تمامي اينها به نظرم زشت‌تر و نامردانه‌تر و ناموجّه‌تر رسيد: سانسور شعر.

در اين يك سال اخير(يعني سالي كه رو به پايان است) توجّهم به شعر بعضي از شاعران معاصر مثل فروغ فرّخ‌زاد، فريدون مشيري و دكتر شفيعي‌كدكني(كه خداوند سلامت و پاينده‌اش بدارد) جلب شد. من هيچ وقت شعر را زياد جدّي نگرفته‌ام. شعر خوب هميشه برايم جذاب بوده، امّا به دليلي نامعلوم هميشه باور داشته‌ام كه شعر خوب آن قدر كم است كه ارزش جست و جو ندارد. در ضمن هيچ وقت هم شاعران را آدم‌هاي مهمّي نمي‌دانسته‌ام(راستش، هنوز هم نمي‌دانم). آخر شاعري هم شد كار؟(منظورم كار تمام‌وقت است). شعر گفتن به نظر من يك جنبه‌ي فرعي از زندگي بهترين كساني است كه شعر گفته‌اند. كلّاً عقيده دارم كسي كه به خلق آثار ادبي مي‌پردازد، حتماً بايد كاري جدّي‌تر و تعاملي واقعي‌تر با جهان داشته‌باشد تا بتواند معرفت و تجربه كسب كند. در غير اين صورت زيربناي فكري درستي براي خلق اثر ادبي پيدا نمي‌كند، حالا اين اثر ادبي مي‌خواهد شعر باشد، داستان، يا هر چيز ديگر. اين عقيده را درباره‌ي روزنامه‌نگاري و خبرنگاري دولتي هم دارم. اكثر اين خبرنگارهاي صدا و سيما به نظر من مشتي حقوق‌بگير خوش‌ادا و بي‌مايه هستند. گزارشهاي آبكي‌شان عموماً نوعي خوش‌رقصي مذبوحانه است.

بگذريم. در مورد آثار بزرگاني مثل حافظ و فردوسي، ما هميشه با يك مسأله روبه‌رو هستيم: تصحيح. ديوان حافظ به تصحيح فلان كس از روي فلان نسخه، مثنوي معنوي به تصحيح فلان استاد. چرا؟ اين مسأله دلائل زيادي دارد و درمورد هر اثر با بقيه‌ي آثار متفاوت است. مثلاً تحريف و گم شدن غزل‌هاي حافظ دليلي متفاوت دارد از تحريف‌هايي كه در منطق‌الطّير عطّار به وجود آمده‌اند. امّا يك سري دلائل عمومي تقريباً در مورد تمامي آثار بزرگ تاريخ ادبيّات ايران(بلكه جهان) وجود داشته‌است كه مهم‌ترين آنها استنساخ خطّي در دوران ماقبل چاپ بوده. هم اشتباهات سهوي نسخه‌برداران(و انباشت اين خطاها در چند نسخه‌برداري متوالي)، هم اعمال سليقه‌هاي نامشروع و تصرّف در اثر و هم احياناً آسيب ديدن نسخه‌هاي اصلي باعث مي‌شده كه يك اثر ادبي مانند شاهنامه‌ي فردوسي در طول زمان دچار تغيير شود. فشارهاي سياسي هم در اين مسأله بي‌تأثير نبوده، امّا در دوراني كه چاپ وجود نداشته، خوشبختانه مجوّز چاپ هم وجود نداشته و خوشبختانه‌تر اين كه سانسورچي ارشاد هم هنوز پا به عرصه‌ي وجود نگذاشته‌بود(و چه دوراني بود...).

امّا امروز چه؟ امكان نشر كاغذي و الكترونيكي محيّا است. امّا نشر كاغذي در ايران در بند حاكمان شرع است. انصافاً، آيا اگر مولوي در دوران ما مي‌زيست و مثنوي معنوي او را براي دريافت مجوّز چاپ به ارشاد مي‌بردند، بدون سانسور شدن امكان نشر مي‌يافت؟ شاهنامه‌ي فردوسي چه‌طور؟ آيا سعدي را مجبور نمي‌كردند قسمت عمده‌اي از باب عشق و جواني گلستانش را حذف كند؟ آيا گذشت زمان اين همه تأثير دارد در پذيرش چيزي كه اگر خلق زمان حاضر باشد مردودش مي‌كنند؟

شعر زمان ما چطور؟ رفتم اشعار فروغ فرّخ‌زاد را بخرم. با حافظه‌ي اندكي كه از اشعارش دارم، به راحتي فهميدم بعضي از بهترين شهرهاي او در هيچ كدام از مجموعه شعرهايش كه در بازار است چاپ نشده و بعضي ديگر سانسور شده‌اند. براي مثال، بند آخر(دو بيت آخر) شعر «زندگي» در تمامي چاپ‌ها حذف شده‌اند. اين شعر زيبا را در اينجا بشنويد و خودتان قضاوت كنيد كه حذف كردن آن دو بيت چه قدر به كلّيت اين اثر لطمه مي‌زند. تحريف‌ها و سانسورهايي را هم در اشعار بزرگاني مثل مرحوم دكتر خانلري و يا ملك‌الشّعراي بهار ديده‌ام. به همين قياس چندان دور از واقع نيست كه سانسورها و تحريف‌هاي ديگري را در آتار تمامي شاعران بزرگ معاصر انتظار داشته‌باشيم. من فقط آن نمونه‌هايي را كه ديده‌ام مي‌توانم بيان كنم.

صد سال ديگر، فروغ فرّخ‌زاد، فريدون مشيري، حميد مصدّق و ديگراني كه هم‌عصر آنها بودند، ديگر شاعر معاصر محسوب نمي‌شوند، بلكه شاعراني از نسل گذشته به شمار خواهندآمد و آثارشان قسمت مهمّي از ادبيات پارسي انگاشته‌مي‌شود(حتّي اگر ما الآن آن قدر غافل باشيم كه تنها گذشت زمان اين مسأله را تثبيت كند). آيا آن وقت هم بايد كساني بيايند و مجموعه اشعار اين افراد را تدوين و تصحيح كنند؟ آيا بايد چاپ‌هاي مختلف آثار آنها را گردآورند و مقابله كنند؟ لابد بعد از آن هم بايد مقالات و كتاب‌هايي بنويسند در ريشه‌يابي علّت‌هاي تحريف اين آثار. در آن صورت از دستگاه مميّزي ارشاد دولت جمهوري اسلامي چگونه ياد خواهدشد؟ و از ما چطور؟ اگر عقيده داريم كه آثار بزرگ ادب پارسي ميراثي است كه از گذشتگان به ما رسيده، به همين قياس آثار بزرگي هم كه معاصران ما خلق كرده و مي‌كنند، امانت‌هايي هستند كه بايد نگهداري شوند و سالم به دست آيندگان برسند. اين آثار شايد بيشتر از آن كه به ما متعلّق باشند، به نسل‌هاي بعدي تعلّق دارند، چرا كه اگر براي ما ميوه و شاخ و برگ هستند، براي آنها كه بعداً مي‌آيند ريشه محسوب مي‌شوند. از ما به عنوان امانت‌دار ياد خواهدشد يا خائن؟

برچسب‌ها:

یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵

عكس‌هاي باحال از مراسم سالگرد سيد احمد






منبع: خبرگزاري‌هاي فارس، مهر و ايسنا

جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵

راهي به سوي آسمان - در دست احداث

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

دائي كُشي

به نظر من وضعيّتي كه با اين رأي احمقانه‌ي فدراسيون فوتبال براي تيم سايپا و علي دائي پيش آمده، بهترين موقعيّت براي دائي است تا بتواند محبوبيّت و اعتبار لطمه ديده‌ي خودش را بازيابي كند. بعيد مي‌دانم كه حتّي جوات‌ترين طرفداران استقلال هم دلشان بخواهد تيم‌شان با چنين وضعي قهرمان اين فصل ليگ برتر شود، با داوري‌هاي جانب‌دارانه، رأي‌هاي مافيايي و حق‌كُشي‌هاي بي‌شرمانه.

با وجود تمام احترامي كه براي مسعود مرادي قائلم، بايد بگويم كه قضاوت اخير او در بازي استقلال و صباباتري يك افتضاح بود، اگر نگويم يك رسوايي بود. اگر ماجراي بازي سايپا و پرسپوليس را هم به اين داستان اضافه كنيم، جاي بحث چنداني درمورد حمايت يك‌طرفه‌‌ي فدراسيون فوتبال از اين دو تيم عتيقه و قراضه‌ي تهران باقي نمي‌ماند. ببينيد كار به كجا كشيده كه من، مني كه تماشاي بازي‌هاي ليگ برتر باعث سردرد و افسردگي‌ام مي‌شود، كي‌بُرد رنجه مي‌كنم براي اين مسائل. اين ماجرا از آن بحث‌هاي مدل حامد قدّوسي مي‌طلبد كه بگويد اين تيم‌ها را خصوصي كنند و حمايت دولتي را از آنها قطع كنند تا ببينند يك من ماست چه‌قدر كره مي‌دهد...

برچسب‌ها:

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

ويوالدی

يك چيزي را ديروز مي‌خواستم بنويسم كه يادم رفت: ديروز(چهارم مارس) سالگرد تولّد آنتونيو ويوالدي (1678 تا 1741 ميلادي)، آهنگ‌ساز و ويولُنيست برجسته‌ي ايتاليايي دوره‌ي باروك بود. چون ويوالدي از محبوب‌ترين آهنگ‌سازان در نزد ما مي‌باشد، اين روز فرخنده‌ي سپري شده را به شما ملّت غيور تبريك مي‌گوييم. ويوالدي را به درستي بايد پدر فرم كنسرتو دانست. او فرم كنسرتو را به شكلي كه الآن مي‌شناسيم درآورد و خودش هم بيش از 500 كنسرتو ساخته كه بيشتر آنها براي ويولُن هستند.

راستي، تولّد باخ هم به تقويم جلالي روز اوّل فروردين است. ويوالدي و باخ بزرگ‌ترين چهره‌هاي موسيقي باروك هستند. آيا اين مسأله با زمان تولّدشان ارتباطي دارد؟

معروف‌ترين اثر ويوالدي مجموعه‌اي از چهار كنسرتو ويولن است كه به نام چهار فصل شناخته مي‌شوند و هر يك نام يكي از فصل‌هاي سال را دارند. اين منظومه احتمالاً يكي از قديمي‌ترين و در عين حال هنوز يكي از زيباترين نمونه‌هاي موسيقي مجلسي(توصيفي) است. ويوالدي در اين كنسرتوها حالات مختلف طبيعت و مردم را در فصول مختلف توصيف كرده‌است. براي نمونه، موومان آخر كنسرتوي زمستان را بشنويد. در اين موومان ويوالدي بيدار شدن تدريجي طبيعت را با حالاتي مثل ذوب شدن برف‌ها، وزش نسيم بهاري، جوانه زدن گياهان و شادي مردم توصيف مي‌كند و در پايان با پاساژهاي زيبايي منظومه خود را همان گونه كه از بهار آغاز شده‌بود، به ورود شكوهمند بهار ختم مي‌كند.

آثار ويوالدي براي همه قابل استفاده هستند. يعني اگر با موسيقي كلاسيك ميانه‌اي نداريد، باز هم به احتمال زياد از گوش دادن به ساخته‌هاي ويوالدي لذت خواهيدبرد. البته مداومت هم تأثير خودش را دارد.

به تجربه فهميده‌ام كه در مورد اجراهاي چهار فصل ويوالدي به دنبال اجراهاي نوازندگان، رهبرها و اركسترهاي بزرگ و معروف نبايد بود. من اجراي اركستر فيلارمونيك برلين به رهبري كارايان از چهار فصل ويوالدي با تك‌نوازي آن-سوفي موتر را بسيار خشك و نامطبوع يافتم. در برابر، اجراهايي مانند نمونه‌ي بالا بسيار دل‌پذيرتر هستند. اگر روزي دستتان به اجراي اي‌ميوزيچي(I Musici) از آثار ويوالدي و خصوصاً چهار فصل رسيد، شنيدنشان را غنيمت بشماريد. انگار ويوالدي آثارش و به ويژه چهار فصل را براي اركسترهاي مجلسي ساخته‌است.

برچسب‌ها:

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

خانه‌ی ما از آن بالا

شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۵

مهرورزي

تبريكات دوستان

برچسب‌ها:

رفع فيلتر

الآن متوجّه شدم كه عكسهاي روي بلاگر ديگر فيلتر نمي‌شوند. مدّتي بود كه عكسهاي روي بلاگر مشمول عنايت دستگاه فيلترينگ دولت كريمه قرار گرفته‌بودند. حالا من نمي‌دانم مي‌شود به اين رفع فيلتر اعتماد كرد يا نه؟ اگر فردا دوباره فيلتر كردند چي؟ مشكل ديگرم اين است كه نمي‌دانم براي اين رويداد مبارك دقيقاً بايد از چه فرد يا افرادي و به چه طريقي تشكّر كنم. و مشكل ديگرم هم اين است كه نمي‌دانم به خاطر اين فيلترينگ چند ماهه بايد به چه فرد يا افرادي لعنت بفرستم. البته من قبلاً اين اقدام خطير را به انجام رسانده‌ام.

برچسب‌ها:

جنون ادواري

اين موقع سال به سرم مي‌زند كه بروم دنبال برنامه‌نويسي و كار عددي و از اين جور چيزها، الآن چهارمين سالي است كه اين اتّفاق دارد مي‌افتد. براي پايان‌نامه‌ام هم احتمالاً بايد از يك جايي به بعد مشغول كدنويسي بشوم و اين بهانه دستم داده. جنون ادواري‌ام عود كرده. خدا به خير بگذراند.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۵

انرژي هسته‌يي هغّ مصلّم ماثط