چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

منبع

فكرشو بكن، داري روي يه موضوعي كار مي‌كني كه كتاب درست و حسابي درباره‌اش نوشته نشده. يعني كتابي نيست كه بتوني بخوني و كلّيّات قضيه به شكل امروزي‌اش دستگيرت بشه. استادت هم كه...(نگم بهتره). بعد، يك سال تمام به اين در و اون در مي‌زني تا بفهمي داستان از چه قراره. هي به اين مقاله و اون مقاله نگاه مي‌كني، مقاله‌ها هم كه قربونش برم همه‌اش پاس‌كاريه: ... در ادامه‌ي كارهاي فلان و فلان‌[1,2] ما تصحيحات فلان و فلان [3-10] را كه فلان گروه در [11] به كار برده‌اند در فرمول (1) اعمال مي‌كنيم و نتايج را با نتايجي كه فلان و فلان در [12-14] گزارش كرده‌اند مقايسه مي‌كنيم. جوابهاي ما تفاوتي حدود 10% با جوابهاي [13] نشان مي‌دهند، امّا با جوابهاي [15] سازگارند...

و اين داستان همين طور ادامه دارد. همه بر شانه‌ي هم ايستاده‌اند و نمي‌تواني غول اصلي را پيدا كني، چرا كه معمولاً اصلاً وجود ندارد. در ضمن بيشتر ژورنالهاي اصلي اين رشته را هم در دسترس نداري. كم‌كم نكات اصلي و فرعي را تشخيص مي‌دهي، منابعي را دست و پا مي‌كني. شماري را براي مطالعه و تعدادي را براي مراحل بعدي يا براي مراجعه‌هاي خاص در نظر مي‌گيري و داري راه مي‌افتي، كه ناگهان دوستت از آن سوي اقيانوس يك ايميل برايت مي‌فرستد، با يك مقاله‌ي 400 صفحه‌اي كه تمام آن چيزهايي را كه دنبالش بوده‌اي، و ده‌ها چيز بيشتر از آن را مثل سلف‌سرويس كنار هم چيده. يك گنج چهار مگابايتي. حالا تو جاي من باشي، چه مي‌كني؟

من فقط يك سؤال دارم: بخندم يا بگريم؟

برچسب‌ها: ,

1 Comments:

At دوشنبه, بهمن ۳۰, ۱۳۸۵ ۴:۴۶:۰۰ بعدازظهر, Anonymous SoloGen said...

پاک‌اش می‌کنی!!!

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home