دوشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۵

عقاب

خیلی وقت بود که می‌خواستم شعر عقاب مرحوم دکتر خانلری را اینجا بگذارم و تنبلی‌ام می‌شد. امروز یک جایی روی وب پیدایش کردم که البته غلط زیاد داشت و اصلاحش کردم. شعر بی‌نظیری است.

عقاب

گشت غمناک دل و جان عقاب ---------- چو از او دور شد ايّام شباب

ديد کش دور به انجام رسيد ---------- آفتابش به لب بام رسيد

بايد از هستي، دل برگيرد ---------- ره سوي كشور ديگر گيرد

خواست تا چاره‌ی ناچار کند ---------- دارويي جويد و در کار کند

صبحگاهي زپي چاره‌ی کار ---------- گشت بر باد سبک‌سير سوار

گلّه کاهنگ چَرا داشت به دشت ---------- ناگه از وحشت ، پر ولوله گشت

و آن شبان بيم زده ، دل نگران ---------- شد سوي بره‌ی نوزاد دوان

کبک در دامن خاري آويخت ---------- مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو استاد و نگه کرد و رميد ---------- دشت را خط غباري بکشيد

ليک صياد سر ديگر داشت ---------- صيد را فارغ و آزاد گذاشت

چاره‌ی مرگ نه کاري است حقير ---------- زنده را دل نشود از جان سير

صيد هر روزه به چنگ آمد زود ---------- مگر آن روز که صيّاد نبود

***

آشيان داشت در آن دامن دشت ---------- زاغکي زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده ---------- جان ز صد گونه بلا در برده

سالها زيسته افزون ز شمار ---------- شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ، ورا ديد عقاب ---------- ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

گفت «کاي ديده ز ما بس بيداد ---------- با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلي دارم اگر بگشايي ---------- بکنم هر چه تو مي‌فرمايي»

گفت «ما بنده‌ی درگاه توايم ---------- تا که هستيم هواخواه توايم

بنده آماده، بگو فرمان چيست ---------- جان به راه تو سپارم، جان چيست

دل چو در خدمت تو شاد کنم ---------- ننگم آيد که ز جان ياد کنم»

***

اين همه گفت ولي با دل خويش ---------- گفت و گويي دگر آورد به پيش

کاين ستمکار قوي پنجه کنون ---------- از نياز است چنين زار و زبون

ليک ناگه چو غضبناک شود ---------- زو حساب من و جان پاک شود

دوستي را چو نباشد بنياد ---------- حزم را بايدم از دست نداد

در دل خويش چو اين راي گزيد ---------- پر زد و دور ترک جاي گزيد

***

زار و افسرده چنين گفت عقاب ---------- که مرا عمر حبابي است بر آب

راست است اين که مرا تيز پر است ---------- ليک پرواز زمان تيز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت ---------- به شتاب ايّام از من بگذشت

گرچه از عمر،دل سيري نيست ---------- مرگ مي‌آيد و تدبيري نيست

من و اين شهپر و اين شوکت و جاه ---------- عمرم از چيست بدين حد کوتاه ؟

تو بدين قامت و بال ناساز ---------- به چه فن يافته اي عمر دراز ؟

پدرم از پدر خويش شنيد ---------- که يکي زاغ سيه روي پليد

با دو صد حيله به هنگام شکار ---------- صد ره از چنگش کرده است فرار

پدرم نيز به تو دست نيافت ---------- تا به منزلگه جاويد شتافت

ليک هنگام دم باز پسين ---------- چون تو بر شاخ شدي جايگزين

از سر حسرت با من فرمود ---------- کاين همان زاغ پليد است که بود

عمر من نيز به يغما رفته است ---------- يک گل از صد گل تو نشکفته است

چيست سرمايه‌ی اين عمر دراز ---------- رازي اينجاست تو بگشا اين راز

***

زاغ گفت ار تو در اين تدبيري ---------- عهد کن تا سخنم بپْذيري

عمرتان گر که پذيرد کم و کاست ---------- دگری را چه گنه، کاین زشماست

ز آسمان هيچ نياييد فرود ---------- آخر از اين همه پرواز چه سود ؟

پدر من که پس از سيصد و اند ---------- کان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت که بر چرخ اثير ---------- بادها راست فراوان تاثير

بادها کز زبر خاک وزند ---------- تن و جان را نرسانند گزند

هر چه از خاک شوي بالاتر ---------- باد را بيش گزند است و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک ---------- آيت مرگ بُوَد، پيک هلاک

ما از آن، سال بسي يافته ايم ---------- کز بلندي، رخ بر تافته ايم

زاغ را ميل کند دل به نشيب ---------- عمر بسيارش از آن گشته نصيب

ديگر اين خاصيت مردار است ---------- عمر مردارخوران بسيار است

گند و مردار، بهين درمان است ---------- چاره رنج تو زان آسان است

خيز و زين بيش، ره چرخ مپوي ---------- طعمه‌ی خويش بر افلاک مجوي

ناودان جايگهي سخت نکوست ---------- به از آن، کنج حياط و لب جوست

من که بس نکته‌ی نيکو دانم ---------- راه هر برزن و هر کو دانم

خانه اي در پس باغي دارم ---------- وندر آن گوشه سراغي دارم

خوان گسترده‌ی الوانی هست ---------- خوردنی‌های فراوانی هست

***

آنچه زان زاغ چنین داد سراغ ---------- گند زاري بود اندر پس باغ

بوي بد رفته از آن تا ره دور ---------- معدن پشّه، مقام زنبور

نفرتش گشته بلاي دل و جان ---------- سوزش و كوري دو ديده از آن

آن دو همراه رسيدند از راه ---------- زاغ بر سفره‌ی خود کرد نگاه

گفت خواني که چنين الوان است ---------- لايق حضرت اين مهمان است

مي‌کنم شکر که درويش نيم ---------- خجل از ماحضر خويش نيم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند ---------- تا بياموزد از او مهمان پند

***

عمر در اوج فلک برده بسر ---------- دم زده در نفس باد سحر

ابر را ديده به زير پر خويش ---------- حَيَوان را همه فرمانبر خويش

بارها آمده شادان ز سفر ---------- به رهش بسته فلک، طاق ظفر

سينه کبک و تَذرو و تِيهو ---------- تازه و گرم شده طعمه‌ي او

اينک افتاده بر اين لاشه و گند ---------- بايد از زاغ بياموزد پند

بوي گندش دل و جان تافته بود ---------- حال بيماري دق يافته بود

دلش از نفرت و بيزاري، ريش ---------- گيج شد، بست دمي ديده‌ی خويش

يادش آمد که بر آن اوج سپهر ---------- هست پيروزي و زيبايي و مهر

فرّ و آزادي و فتح و ظفر است ---------- نفس خرّم باد سحر است

ديده بگشود و به هر جا نگريست ---------- ديد گِردش اثري زینها نيست

آنچه بود از همه سو خواري بود ---------- وحشت و نفرت و بيزاري بود

بال بر هم زد و برجست ز جا ---------- گفت کاي يار ببخشاي مرا

سالها باش و بدين عيش بناز ---------- تو و مردار، تو و عمر دراز

من نيم در خور اين مهماني ---------- گند و مردار تو را ارزاني

گر بر اوج فلکم بايد مرد ---------- عمر در گند به سر نتوان برد

***

شهپر شاه هوا اوج گرفت ---------- زاغ را ديده بر او مانده شگفت

سوي بالا شد و بالاتر شد ---------- راست با مهر فلک همسر شد

لحظه اي چند بر اين لوح کبود ---------- نقطه اي بود و سپس هيچ نبود

پرويز ناتل خانلری

برچسب‌ها:

2 Comments:

At دوشنبه, بهمن ۲۳, ۱۳۸۵ ۶:۱۲:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous شنگول said...

خسته نباشی. من هم دنبالش بودم

 
At پنجشنبه, شهریور ۲۵, ۱۳۸۹ ۳:۳۱:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ahmad said...

آشتى‏
آشتى، جوابى است به منظومه "عقاب"
اثر دکتر پرويز خانلرى‏
لحظه‏اى چند بر اين لوح کبود
نقطه‏اى بود و سپس هيچ نبود

همه آفاق به زير نظرش‏
کهکشان زير پَر تيزپرش‏
تند، چون مرغ نظر مى زد بال‏
تيز، مى رفت چو شاهين خيال‏
رهبر قافله‏اش زنگ سکوت‏
راه‏پيماى ديار ملکوت‏
زير و بالاش نبودى انباز
غير شاهين زمانش، به فراز
درنوشتند همه ملک و مکان‏
ناگهان ديده شاهين زمان،
لامکان ديد هويدا از دور
حوريانش همه در چشمه نور
لامکان، گلشن جان‏پرور جان‏
که در او پر نزند مرغ زمان‏
لامکان، دام‏صفت کام گشاد
واندر آن دام، شب و روز افتاد
شادمان گشت دل شاه سپهر
خيمه‏افروز به بام مه و مهر
از شب و روز چنان باد گذشت‏
همچو صيد از بَر صياد گذشت‏
برد از دست زمان گوى سَبَق‏
گشت در اوج، خداى مطلق‏
از شب و روز فراشد به شتاب‏
واندر آن لحظه، چنين گفت عقاب:
"راست است اين‏که زمان تيزپر است‏
ليک بال من از او تيزتر است‏
بسته شد بال و پَر همسفران‏
منم از روز و شب اينک گذران"
رخت بربست ز زندان مکان‏
رست از قيد گرانبار زمان‏
ابديت شد و از هستى رست‏
تا به بحر ابديت پيوست‏

عالمى ديد همه زيبايى‏
چون بهشت دل من رؤيايى‏
از شراب کهن خمّ اَلَست‏
ملکان فلکى جام به دست‏

گِرد او نغمه‏زنان حلقه زدند
گَرد ره از پَر و بالش ستدند
باده خوردند و به او نوشاندند
خونش از آتش مى جوشاندند
روحش افسوس که آماده نبود
جان او ساغر اين باده نبود
که به کُنجى نخزد دنيايى‏
به سبويى نرود دريايى‏
عالمى داشت همه مستى و ذوق‏
جان شايق به لب آمد از شوق‏
شوق، چندان‏که ز حد درگذرد
آب خضر است که از سر گذرد
آمد از سطوت گردون به ستوه‏
همچنان کاه که از هيبت کوه‏
تا دلش را نگزد رنج سکوت‏
گفت: کاى پردگيان ملکوت،
من نِيم درخور اين جاه و جلال‏
اين جلالت به شما باد حلال‏
اين‏چنين گفت و ز اوج افلاک‏
بال بگشود سوى عالم خاک!
به سر لايتناهى زده پاى‏
شده زان مرحله چونان که خداى‏
بال بر سقف فلک ساييده‏
ديده‏اش ديده خدا، تا ديده‏

خسرو خطه پهناور عرش‏
عرش را ديده به زيرش چون فرش‏
همه‏جا پر زده چندى گستاخ‏
اندر آن‏طُرفه پرشگاه فراخ،
خرّمى ديده نشاط و شادى‏
بهتر از آن، همه‏جا آزادى‏
ديده او ز نظرگاه بشر
به نظرگاه خدا بسته نظر
خاک هندوى ملک، دانه او
مزرع سبز فلک، لانه او
شد پرش بسته به دست ترديد
لحظه‏اى ماند و بسى انديشيد
کز چه برتافت رخ از اوج صعود
وز چه آمد به دلش ميل فرود؟
گر ره آمده را بسپارد
به از اينجا به کجا روى آرد؟
به دلارايى اين چشم‏انداز
دور از اينجا به کجا يابد باز؟
يادش آمد ز پذيرايى زاغ‏
خوان گسترده اندر پس باغ‏
آنچه خود گفت بدان زاغ پليد
وآنچه را زاغ بدو گفت و شنيد
خواست تا همچو شرر دود شود
ناگهان سوزد و نابود شود

ديد بالا همه عمر است و بقاست‏
سوى ديگر همه مرگ است و فناست‏
لرزه انداخت به جانش يک دم‏
رنج هستى غم جانکاه عدم‏
بيم مرگ از تن و جانش مى کاست‏
رنج هستى ز روانش مى کاست‏
دلش از آتش ترديد به تاب‏
مى گرفت آتش و مى گفت عقاب:
ميوه باغ بقا دربدرى است‏
سود بازار عدم بى خبرى است‏
نيستى نيست بود در همه‏حال‏
نيست هستى را اميد زوال‏
گر ز زندان بقا سير آيم‏
به در از آن، به چه تدبير آيم؟
هيچ دردى بتر از بودن نيست‏
بودنى کش سر فرسودن نيست‏
چيست سود من از اين دربدرى‏
به کِه دل بندم در بى خبرى‏
زاغ اگر از غم هستى به در است‏
سود آنست که او بى خبر است‏
به کِه دل فارغ از اين داغ کنم‏
وآنچه عمرى است کند زاغ کنم‏
در دلش وسوسه بود و نبود
کرد از اوج مهى ميل فرود
رفت واندر پس آن باغ نشست‏
زاغ را ديد و بر زاغ نشست‏
يافت گسترده يکى سفره نغز
شربتش خون و خوراکش همه مغز

چون ورا شوکت شاهينى کاست‏
شيون از خيل عقابان برخاست‏
کاى فرود آمده از اوج مهى‏
رو نهاده به ديار سيهى‏
دشمن ما همگان شاد ز تست‏
آبروى همه بر باد ز تست‏
دل ما از تو به يک‏باره بريد
برو اى ساخته با زاغ پليد
قطره را تا که به دريا جايى‏ست‏
پيش صاحبنظران دريايى‏ست‏
ور ز دريا به کنار آيد زود
شود آن قطره ناچيز که بود
قطره درياست اگر با درياست‏
ورنه او قطره و دريا درياست‏

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home