چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵

مسابقه‌ي احمقانه ترين عنوانهاي مقالات فيزيك نظري

اين مسابقه دربارۀ احمقانه‌ترين عنوانهاي مقالات فيزيك نظري است كه در سايت arxiv.org ثبت شده‌اند. البته مسابقه فقط دربارۀ عنوان مقاله‌ها است و نه دربارۀ محتواي آنها. بعضي از آنها بيشتر براي اهالي فيزيك مسخره هستند، به دليل سر هم كردن ناشيانۀ اصطلاحات. امّا اگر با فيزيك نظري سر و كار نداريد باز هم ديدن اين ليست مي‌تواند مفرّح باشد.

برچسب‌ها: ,

اين اجراي سمفوني پنجم بتهون را اگر مي‌توانيد، ببينيد. من هيچ اجراي ديگري از هيچ قطعه‌اي و توسّط هيچ رهبري نديده‌ام كه در آن زيبايي و نظم حركات رهبر اركستر به پاي حركات كارايان در اين اجرا برسد. اگر اشتباه نكنم، اين اجرا مربوط به سال‌هاي ابتدائي فعّاليّت كارايان در سمت رهبر مادام‌العمر اركستر فيلارمونيك برلين است و روايت كارايان از سمفوني پنجم بتهون در اين اجرا چابك‌تر از آن‌چيزي است كه در سالهاي واپسين عمرش اجرا مي‌كرد. خدايش بيامرزد.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵

آن مرد اميدوار است

سوّمين دوره است كه نمايندۀ مجلس شده، و همچنان اميدوار است...

در اين دوره رئيس كميسيون بهداشت و درمان هم هست. چرا اميدوار نباشد؟

در حالي كه او امسال عضو كميسيون تلفيق هم بوده، يارانۀ دارو و سرانۀ بودجۀ درماني در بودجۀ سال آينده كاهش پيدا كرده، امّا او هنوز اميدوار است...

برادرش فرماندۀ سابق سپاه پاسداران و دبير فعلي مجمع تشخيص مصلحت است. پس طبيعتاً او بايد اميدوار باشد...

سايت خبري برادرش به دليل سرپيچي از قانون دولت مهرورز فيلتر شده، امّا او بايد اميدوار بماند...

او ضمناً عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي هم هست، همان شورايي كه وظيفه‌اش را عاقلان دانند. شايد به همين دليل است كه او اميدوار است...

اين را هم بگويم كه او رئيس بيمارستان لقمان حكيم (لقمان‌الدّولۀ سابق) نيز هست، بيمارستاني كه بيشتر به يك قصّاب‌خانه شبيه است و هر بيماري كه از آنجا جان به در ببرد، بايد بداند كه فقط با لطف خداوند از مرگ جسته. امّا آقاي رئيس اميدوار است...

او رئيس هيأت مديرۀ باشگاه استقلال هم بود(هست؟). استقلال به دليل تأخير در ارسال ليست بازي‌كنان، از حضور در جام باشگاه‌هاي آسيا محروم شد. جاي بسي نااميدي است، نه؟ پس چرا او هنوز اميدوار است؟

به دليل حذف استقلال از جام باشگاه‌هاي آسيا، او به همراه تمام اعضاي هيأت مديره، استعفا دادند، از بس كه ناراحت و شرمنده بودند. امّا او نمي‌تواند اميدوار نباشد...

هيأت مديرۀ مستعفي هنوز به عزل و نصب افراد در باشگاه استقلال مشغولند! مي‌دانيد چرا؟ خوب، چون رئيس هيأت مديره اميدوار است...

او نمي‌تواند اميدوار نباشد. اميدوار بودن از ابتدا با او بوده. اميدوار بودن را ديگران براي او انتخاب كرده‌اند. نمي‌شود گفت اميدوار بودن او بيشتر به اسم كوچكش مربوط است يا اسم فاميلش. به هر حال دكتر اميدوار رضايي همچنان اميدوار است.

چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵

براندازي؟

الآن يك چيزي به ذهنم رسيد: حكومت آمريكا در پي براندازي حكومت ايران است، و حكومت ايران هم، اگرچه به طور غيرمستقيم، در پي براندازي حكومت آمريكا است. هر يك از اين دو حكومت پايان عمر ديگري را نزديك اعلام مي‌كند. به نظر من هيچ يك از اين دو حكومت در معرض سقوط نيستند. پس ماجرا چيست؟

برچسب‌ها:

شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۵

رنج روح

ديشب بدترين شبي بود كه از ابتداي عمرم تاكنون تجربه كرده‌ام...

برچسب‌ها:

جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۵

مرگ در راه عقيده؟

اين جمله بالاي صفحه‌ي جي‌ميلم به عنوان Funny Quote of the Day نوشته‌شده‌بود:

“I would never die for my beliefs because I might be wrong.”

-Bertrand Russell

منبعش هم اين سايت هست.

من فكر مي‌كنم اين حرفِ درستيه؛ البته تا قبل از اين كه آدم بتونه ايمان بياره. اگر ايمان آورد(حالا به هر چيزي) مفهوم درست و غلط براي آدم تعريف جديدي پيدا مي‌كنه. البته در هر حال لازمه(يا لااقل خوبه) كه آدم فكر باز داشته‌باشه.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۵

احمدي‌‌نژادي را ديدم،

زار مي‌گريست...

به حساب ذخيره‌ي ارزي دل باخته‌بود

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

منبع

فكرشو بكن، داري روي يه موضوعي كار مي‌كني كه كتاب درست و حسابي درباره‌اش نوشته نشده. يعني كتابي نيست كه بتوني بخوني و كلّيّات قضيه به شكل امروزي‌اش دستگيرت بشه. استادت هم كه...(نگم بهتره). بعد، يك سال تمام به اين در و اون در مي‌زني تا بفهمي داستان از چه قراره. هي به اين مقاله و اون مقاله نگاه مي‌كني، مقاله‌ها هم كه قربونش برم همه‌اش پاس‌كاريه: ... در ادامه‌ي كارهاي فلان و فلان‌[1,2] ما تصحيحات فلان و فلان [3-10] را كه فلان گروه در [11] به كار برده‌اند در فرمول (1) اعمال مي‌كنيم و نتايج را با نتايجي كه فلان و فلان در [12-14] گزارش كرده‌اند مقايسه مي‌كنيم. جوابهاي ما تفاوتي حدود 10% با جوابهاي [13] نشان مي‌دهند، امّا با جوابهاي [15] سازگارند...

و اين داستان همين طور ادامه دارد. همه بر شانه‌ي هم ايستاده‌اند و نمي‌تواني غول اصلي را پيدا كني، چرا كه معمولاً اصلاً وجود ندارد. در ضمن بيشتر ژورنالهاي اصلي اين رشته را هم در دسترس نداري. كم‌كم نكات اصلي و فرعي را تشخيص مي‌دهي، منابعي را دست و پا مي‌كني. شماري را براي مطالعه و تعدادي را براي مراحل بعدي يا براي مراجعه‌هاي خاص در نظر مي‌گيري و داري راه مي‌افتي، كه ناگهان دوستت از آن سوي اقيانوس يك ايميل برايت مي‌فرستد، با يك مقاله‌ي 400 صفحه‌اي كه تمام آن چيزهايي را كه دنبالش بوده‌اي، و ده‌ها چيز بيشتر از آن را مثل سلف‌سرويس كنار هم چيده. يك گنج چهار مگابايتي. حالا تو جاي من باشي، چه مي‌كني؟

من فقط يك سؤال دارم: بخندم يا بگريم؟

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۵

درگيري

شلغم: بيا و به در گاه خدا توبه كن. ببين چه قدر حرف بد زدي.

مصطفي: مثلاً چه حرفي زدم كه بد بوده؟

شلغم: اين حرفها چي بود كه در مورد وزير ارشاد گفتي. اون بيچاره داره وظيفه‌اش رو انجام مي‌ده.

مصطفي: كاملاً با اين حرفت موافقم. اون دقيقاً داره وظيفه‌اش رو انجام مي‌ده. البته به نظر من بيچاره نيست.

شلغم: اگر با من موافقي، پس چرا به كارهاش ايراد گرفتي؟

مصطفي: من كه نگفتم كار خوبي كرده. من فقط گفتم به عنوان يك عضو در يك سيستم، وظيفه‌ي خودش رو به درستي انجام داده.

شلغم: يعني تو با كلّ سيستم مخالفي؟

مصطفي: راستش رو بگم؟

شلغم: آره.

مصطفي: نمي‌دونم. من با زور گفتن و به حريم زندگي آدمها تجاوز كردن مخالفم.

شلغم: مثلاً اينها چي كار كردن كه به حريم زندگي جنابعالي تجاوز شده؟

مصطفي: همين طرح ساماندهي...

شلغم: اون كه تو رو شامل نمي‌شه. فعلاً گفته‌اند وبلاگهايي كه اسم دامنه‌ي مستقل ندارند فعلاً لازم نيست...

مصطفي: آهان. «فعلاً».

شلغم: حالا اصلاً فكر كن تو را هم مجبور كردند كه بري وبلاگ زپرتي‌ات رو ثبت كني. كه چي؟

مصطفي: اون كسي كه روي تو اسم شلغم گذاشته آدم چيزفهمي بوده.

شلغم: با مسخره كردن من مثلاً دليل آوردي؟

مصطفي: هر طور دلت مي‌خواد حساب كن.

شلغم: ببينم، مگه دو تا آدم ديگه نمي‌آن اينجا كه نوشته‌هاي تو رو بخونن؟

مصطفي: فكر كنم لااقل يه ده پونزده نفري باشن.

شلغم: حالا هر چي. پس خودت داري مي‌گي كه چيزهايي كه اينجا مي‌نويسي رو بقيه مي‌خونن، حالا چه دو نفر، چه دو هزار نفر.

مصطفي: آره. من اعتراف مي‌كنم كه وبلاگم خواننده داره. خداوندا مرا به خاطر اين گناه ببخشاي.

شلغم: تو قبول نداري كه در اين صورت، تو در قبال چيزهايي كه اينجا مي‌نويسي مسؤوليّت داري؟

مصطفي: خوب، چرا.

شلغم: پس ديگه چه اعتراضي به ساماندهي داري؟

مصطفي: شلغم جون، تو قبول داري كه وقتي به يه نفر ديگه تلفن مي‌زني و باهاش حرف مي‌زني، ممكنه حرفهات روش اثر بد يا خوب بذاره؟

شلغم: اين ربطي به بحث ما نداره.

مصطفي: قبول داري وقتي به يه نفر ديگه ايميل مي‌زني و يه چيزهايي توي ايميلت مي‌نويسي، ممكنه اون چيزهايي كه مي‌نويسي روي طرف مقابلت...

شلغم: مغلطه نكن. اينجا مسأله‌ي رسانه است. اصلاً ماهيتش فرق مي‌كنه.

مصطفي: قبول داري كسي كه روي يه ديوار توي خيابون با رنگ يه چيزي مي‌نويسه...

شلغم: اون يه كار غير قانونيه.

مصطفي: قبول داري وقتي يه آخوند...

شلغم: روحاني.

مصطفي: وقتي يه روحاني، منظورم همون آخونده، توي مسجد مي‌ره بالاي منبر يه چيز غلط مي‌گه، روي ذهن مردم اثر بد مي‌ذاره؟

شلغم: تو با روحانيت مشكل داري. عقده‌گشايي مي‌كني؟

مصطفي: اصلاً فرض كن من عقده‌اي و كينه‌اي و گمراهم. حرفي رو كه زدم قبول داري يا نه؟ قبول نداري حرف بدِ يه آخوند روي ذهن مردمي كه مي‌رن مسجد و به آخوندها اعتقاد دارن، اثر بد مي‌ذاره؟

شلغم: ببينم، آخوندها هيچ حرف خوبي توي مسجد نمي‌زنن؟

مصطفي: ببينم، ملّت هيچ چيز خوبي توي وبلاگهاشون نمي‌نويسن؟

شلغم: اون كاملاً يه چيز ديگه است.

مصطفي: چطور؟

شلغم: توي وبلاگ‌ها رو كه نگاه كني، همه جور وبلاگ هست. هر جور آدمي پيدا مي‌كني كه وبلاگ داره.

مصطفي: خوب؟

شلغم: بيشتر حجم چيزهايي كه مي‌نويسن حرفهاي اشتباه و بي‌ربطه. اينها بايد ساماندهي بشن يا نه؟ بالأخره اين جوري هركي‌به هركي نمي‌شه كه، مملكت قانون داره.

مصطفي: راست مي‌گيا. اصلاً تا حالا همچين چيزي به ذهن من نرسيده‌بود. اَه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه

شلغم: نمي‌خواد منو مسخره كني. اگه راست مي‌گي، بگو كجاي حرفم غلطه.

مصطفي: من بيشتر دارم به اين فكر مي‌كنم كه كجاي حرفت درسته؟

شلغم: خوب بگو ديگه، من چه حرف اشتباهي زدم؟

مصطفي: اوّل به من بگو ببينم، تو چطور به اين نتيجه رسيدي كه بيشتر چيزهايي كه توي وبلاگها نوشته مي‌شه اشتباه و بي‌ربطه؟

شلغم: خودت اگه با انصاف به اين وبلاگهاي جورواجور نگاه كني،...

مصطفي: تو فرض كن من بي‌انصافم. تو كه انصاف داري، بگو با چه معياري به اين همه آدم توهين مي‌كني؟

شلغم: من آماري ندارم. امّا با يه نگاه كلّي....

مصطفي: مثل همون آخوندها داري حرف مي‌زني.

شلغم: يعني چطوري؟

مصطفي: از يه سري كلّيّات كه نمي‌شه ردّشون كرد، با استدلالهاي كلّي و غيردقيق مي‌خواي به نتيجه‌اي برسي كه خودت مي‌خواي.

شلغم: اين طور نيست. خودت هم مي‌دوني.

مصطفي: اين طور هست و تو نمي‌دوني. در ضمن هنوز به سؤال من جواب ندادي.

شلغم: كدوم سؤال؟

مصطفي: من گفتم تو قبول داري كه وقتي يه آخوند توي مسجد بره بالاي منبر و ...

شلغم: ببين، يه روحاني كه توي مسجد براي مردم صحبت مي‌كنه، درس اين كار رو خونده. براي اين كار تعليم ديده.

مصطفي: خوب كه چي؟ يعني هيچ حرف غلطي نمي‌زنه، فقط به اعتبار اين كه براي مخ‌زدن مردم دوره ديده؟

شلغم: بي‌ادبي نكن. من مي‌گم اون براي تبليغ دين دوره ديده و احتمال اين كه حرف اشتباهي بزنه به طور متوسّط خيلي كمتر از يه آدم غيرروحاني هست.

مصطفي: فرض كن من حرف تو رو قبول كردم. امّا تو خودت هم مي‌گي به طور متوسّط، خودت هم مي‌گي احتمالش كمتره، نه اين كه اصلاً احتمال نداره.

شلغم: آره خوب، يك روحاني هم به هر حال يك آدمه. ممكنه اشتباه كنه.

مصطفي: حالا دو تا سؤال.

شلغم: بگو.

مصطفي: اوّل اين كه تو قبول داري كه يه منبر توي يه مسجد هم حدّاقل به اندازه‌ي يك وبلاگ نقش رسانه‌اي داره؟

شلغم: اين كه مسلّمه. اصلاً بعضي از روحانيون اخيراً وبلاگ را به يك منبر مجازي تشبيه كرده‌اند و خواستار اين شده‌اند كه هر طلبه‌اي حدّاقل يك وبلاگ داشته‌باشد.

مصطفي: با اين حرفهات كار منو ساده كردي. اوّلاً كه منبر يك رسانه‌ي يك‌طرفه است، يك ابزار مونولوگ است، در حالي كه وبلاگها عموماً قسمت كامنت دارند و در ضمن به هر حرفي كه در يك وبلاگ نوشته شود، مي‌شود در كامنتهاي آن، يا از طريق ايميل به نويسنده‌اش، يا از طريق نوشتن در وبلاگهاي ديگه جواب داد.

شلغم: خوب، يك روحاني هم كه بالاي منبر سخنراني مي‌كند كه بعدش به آسمان عروج نمي‌كند، بعدش مي‌آيد پايين و مي‌توني اگه حرفي داري به‌ش بگي.

مصطفي: اين همون چيزيه كه نه تو فهميدي نه اون آخوندها. وقتي كه اون آخونده از منبر مي‌آد پايين، ديگه از محيط اون رسانه، يعني منبر، خارج شده. در نتيجه اون حرفشو براي همه گفته، در حالي كه تو حرفتو فقط به اون مي‌گي و احياناً چند نفري كه دور و برش هستن.

شلغم: ولي خوب به هر حال مي‌توني حرفت رو بهش بزني.

مصطفي: «ولي خوب به هر حال»

شلغم: مسخرگي نكن. مگه دروغ مي‌گم؟

مصطفي: نه. ولي حرف تو جواب حرف من نبود.

شلغم: حالا اصلاً چه اهمّيّتي داره. مسأله اينه كه يك روحاني ممكنه يك حرفي بالاي منبر بگه كه به نظر تو اشتباهه، امّا خوب، تو بعداً مي‌توني در اين باره نظرت رو بهش بگي.

مصطفي: واقعاً كه تو شلغمي. مثلاً جواب دادي؟ حالا سؤال دوّمم ...

شلغم: من جوابتو دادم، حالا تو لج‌بازي مي‌كني تقصير من چيه؟

مصطفي: هر جا كم آوردي من لج‌بازم. اين هم يه ترفند آخوندي ديگه‌است.

شلغم: بي‌ادبي نكن. سؤال دوّمت چيه؟

مصطفي: قبول داري كه آخوندي كه داره بالاي منبر براي مردم سخنراني مي‌كنه، در واقع داره يه كار حرفه‌اي انجام مي‌ده؟

شلغم: من كه از اوّل همينو گفتم. گفتم به خاطر همينه كه احتمال اين كه حرف اشتباهي بزنه...

مصطفي: كمتره، نه؟ فرض كن من حرف تو رو قبول كردم. امّا تو خودت هم الآن هم قبلاً گفتي كه احتمال اشتباه كمتره، نه اين كه اصلاً امكان نداره اشتباه كنند.

شلغم: بله. گفتم كه يك روحاني هم بالأخره معصوم نيست و ممكنه اشتباه كنه.

مصطفي: حالا اگر اشتباه كرد تكليف چيه؟ مثلاً فرض كن من رفته‌ام يه مسجد و يه آخوندي بالاي منبر يه حرف اشتباه زد و من فهميدم كه حرفش اشتباهه، يا اين كه اصلاً من فكر كردم كه اون داره اشتباه مي‌كنه. من چه كاري مي‌تونم بكنم؟

شلغم: خوب اينو كه قبلاً هم گفتم. تو مي‌توني بعد از اين كه از منبر اومد پايين...

مصطفي: اون موقع كه مي‌ترسم خسته باشه، تازه اگر از اون آخوندهاي معروف باشه كه يه مشت نوچه و اينا دارن كي جرأت مي‌كنه جلوي اونها بره بگه حاجي فلان حرفت به فلان دليل اشتباهه، يا مثلاً سند فلان حرفت چيه؟ من يه چيز ديگه دارم مي‌گم.

شلغم: چي؟

مصطفي: من مي‌گم اگر قبول داري كه بالاي منبر حرف زدن يه آخوند، يه كار حرفه‌ايه، خطاي حرفه‌اي اون رو چطور مي‌شه پي‌گيري كرد؟ ما چيزي مثل اتّحاديه‌ي صنف منبرداران نداريم كه...

شلغم: تو به خيلي جاها مي‌توني شكايت كني.

مصطفي: مثلاً؟

شلغم: مثلاً به ستاد رسيدگي به امور مساجد.

مصطفي: اگر حرفش به حكومت برنخوره اونها اهمّيّتي نمي‌دن.

شلغم: تازه يه چيزي هست به اسم دادگاه ويژه‌ي روحانيت.

مصطفي: منو مسخره نكن كلّه بنفش. كي جرأتشو داره بره دادگاه ويژه‌ي روحانيت از يه آخوند به خاطر حرفي كه رو منبر زده شكايت كنه؟ تازه هر نوع اشتباه حرفه‌اي‌ جرم نيست كه. من مي‌گم مثلاً اگر يه آخوند روي منبر يه حديث خوند و بعد با آسمون و ريسمون به هم بافتن از اون حرف نتيجه گرفت كه مثلاً در مورد ازدواج دخترها، لازم نيست پدر و مادر دختر نظر خود دختر رو بپرسند، و من بدونم كه اين حرفش غلطه...

شلغم: خوب؟

مصطفي: خوب اون با اين حرف غلطش روي ذهن مردمي كه اون رو به عنوان يه شخصيت مذهبي مي‌شناسن و براش احترام قائلن، اثر بد گذاشته. روي زندگي خانوادگي اونها و آينده‌ي بچه‌هاي اونها اثر خيلي بدي گذاشته. اين در حالت خيلي پاستوريزه، يه اشتباه حرفه‌اي خيلي بده. من به كدوم نهادي مي‌تونم از اين كارش شكايت كنم؟

شلغم: اي بابا، اين طوري كه تو مي‌گي نمي‌شه كه. تو فرض كن به قول خودت يه نهادي باشه كه تو بتوني از هر روحاني‌اي كه بالاي منبر حرفي زده به اونجا شكايت كنه. اين طوري ديگه هيچ كس جرأت نمي‌كنه منبر بره. تازه احترام روحانيّت هم پايين مي‌آد و اين به ضرر جامعه است.

مصطفي: من نگران آمار منبرها و احترام آخوندها نيستم. در ضمن فكر نمي‌كنم نفع جامعه در احترام گذاشتن بي‌قيد و شرط به آخوندها باشه. من مي‌گم اگر قبول داري كه اين چيزهايي كه من گفتم جرم هستن، يا لااقل خطاي حرفه‌اي هستن، هر كسي بايد بتونه از مجرم يا خطاكار شكايت كنه و اميد پي‌گيري داشته‌باشه.

شلغم: ببين، اين چيزي كه تو مي‌گي عملي نيست، اصلاً چي شد كه از ساماندهي وبلاگها رسيديم به اينجا. ببين چه قدر از اين شاخه به اون شاخه مي‌پري.

مصطفي: من اصلاً از اين شاخه به اون شاخه نپريدم. الآن دقيقاً همون جايي هستيم كه بايد باشيم.

شلغم: چه طور؟

مصطفي: تو مي‌گي از يه آخوند كه بالاي منبر حرف اشتباه مي‌زنه نمي‌شه، يا نبايد، يا عملي نيست، يا درست نيست كه شكايت بشه. البته اين حرفت مزخرفه...

شلغم: اي بابا، من كه كلّي دليل برات آوردم.

مصطفي: دليل‌هات به درد خودت مي‌خورن. تازه اگر من اين قدر خنگ باشم كه دليل‌هاي شلغمي تو رو قبول كنم، تو مي‌گي از يه آخوند به هر حال نبايد بشه شكايت كرد. در حالي كه اوّلاً خودت قبول داري اون آخونده براي كارش دوره ديده. ثانياً اون آخونده از منبر رفتنش داره نون مي‌خوره...

شلغم: اي‌ بابا، حالا هر كي ندونه فكر مي‌كنه چه نون چربي هم هست.

مصطفي: ببخشيد شلغم‌خان، مزنّه‌ي يه منبر رفتن الآن چنده؟

شلغم: نمي‌دونم، امّا روحانيون معمولاً زندگي ساده‌اي دارن.

مصطفي: تو غلط كردي. به يكي بگو كه ندونه.

شلغم: با بد و بي‌راه گفتن مثلاً مي‌خواي روحانيت رو زير سؤال ببري؟

مصطفي: با اين روحانيت تو من زير جواب هم نمي‌رم، سؤال كه جاي خود داره. حالا، داشتم مي‌گفتم كه، تو مي‌گي اون آخوندي كه بالاي منبر حرف بي‌ربط بزنه نبايد بشه ازش شكايت كرد، در حالي كه اون حرفه‌ايِ اين كاره و به قول تو براش دوره ديده و تازه خرج «زندگي ساده»اش رو هم از منبر و سجّاده‌اش درمي‌آره. حالا تو به چه حكمي مي‌گي يه آدمي كه وبلاگ داره بايد بره و وبلاگش رو ثبت كنه و هميشه زير ذرّه‌بين حكومت باشه؟ اگر حكومت خيلي نگران فكر و ايمان مَردُمه، چرا يه راهه نمي‌ذاره كه از هر كسي كه مجرمه بشه شكايت كرد؟ اگر يه آخوند بالاي منبر يه حرف اشتباهي بزنه اثرش بدتره يا اين كه يه نفر توي وبلاگش يه چيز اشتباه بنويسه؟

شلغم: البته اشتباه از هر كسي سر بزند بد است...

مصطفي: تو نمي‌فهمي مسأله چيه؟

شلغم: نه فقط شما مي‌فهمي.

مصطفي: اين سيستم بسته است، و تحمّل فضاي باز وبلاگ‌ها رو نداره. مسأله اين نيست كه تو حرف درست بزني يا غلط. مسأله اينه كه حرفي نزني كه با ارزشهايي كه اينها براي خودشون تعريف كردن جور در نياد.

شلغم: تو كه مي‌خواستي شعار بدي از همون اوّل شعارتو مي‌دادي، اين قدر لازم نبود پيچيده‌اش كني.

مصطفي: خوب بگو كجاي حرفم غلطه.

شلغم: سيستم بسته كجا بود؟ فضاي باز وبلاگ‌ها چيه؟ حالا باز يكي اينو بگه كه وبلاگش پربيننده باشه...

مصطفي: يعني تا كارتل نباشيم نبايد در كار بزرگان دخالت كنيم، نه؟

شلغم: يعني اين كه تو كاسه داغ‌تر از آش شدي. حالا تازه مگه وبلاگ‌ها چه قدر توي جامعه اثر دارن كه كسي بخواد «فضاي باز وبلاگ‌ها» رو تحمّل نكنه؟ باورت شده‌ها.

مصطفي: اگر اثر ندارن يا اثر كمي دارن، پس اين همه فيلترينگ و ساماندهي و منبر مجازي ديگه چيه؟ تو بالأخره سر يه حرفت وايسا.

شلغم: تو عصباني هستي. نمي‌دونم از كي دلخوري، به روحانيت و نظام بند كردي. با اين پرت و پلاها مردم از روحانيت جدا نمي‌شن. تو همين راهپيمائي بيست و دوي بهمن امسالو مگه نديدي...

مصطفي: من حرفمو زدم. هر كي دوست داره مي‌تونه اين پُستو از اوّل بخونه!

برچسب‌ها:

دوشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۵

عقاب

خیلی وقت بود که می‌خواستم شعر عقاب مرحوم دکتر خانلری را اینجا بگذارم و تنبلی‌ام می‌شد. امروز یک جایی روی وب پیدایش کردم که البته غلط زیاد داشت و اصلاحش کردم. شعر بی‌نظیری است.

عقاب

گشت غمناک دل و جان عقاب ---------- چو از او دور شد ايّام شباب

ديد کش دور به انجام رسيد ---------- آفتابش به لب بام رسيد

بايد از هستي، دل برگيرد ---------- ره سوي كشور ديگر گيرد

خواست تا چاره‌ی ناچار کند ---------- دارويي جويد و در کار کند

صبحگاهي زپي چاره‌ی کار ---------- گشت بر باد سبک‌سير سوار

گلّه کاهنگ چَرا داشت به دشت ---------- ناگه از وحشت ، پر ولوله گشت

و آن شبان بيم زده ، دل نگران ---------- شد سوي بره‌ی نوزاد دوان

کبک در دامن خاري آويخت ---------- مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو استاد و نگه کرد و رميد ---------- دشت را خط غباري بکشيد

ليک صياد سر ديگر داشت ---------- صيد را فارغ و آزاد گذاشت

چاره‌ی مرگ نه کاري است حقير ---------- زنده را دل نشود از جان سير

صيد هر روزه به چنگ آمد زود ---------- مگر آن روز که صيّاد نبود

***

آشيان داشت در آن دامن دشت ---------- زاغکي زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده ---------- جان ز صد گونه بلا در برده

سالها زيسته افزون ز شمار ---------- شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ، ورا ديد عقاب ---------- ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

گفت «کاي ديده ز ما بس بيداد ---------- با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلي دارم اگر بگشايي ---------- بکنم هر چه تو مي‌فرمايي»

گفت «ما بنده‌ی درگاه توايم ---------- تا که هستيم هواخواه توايم

بنده آماده، بگو فرمان چيست ---------- جان به راه تو سپارم، جان چيست

دل چو در خدمت تو شاد کنم ---------- ننگم آيد که ز جان ياد کنم»

***

اين همه گفت ولي با دل خويش ---------- گفت و گويي دگر آورد به پيش

کاين ستمکار قوي پنجه کنون ---------- از نياز است چنين زار و زبون

ليک ناگه چو غضبناک شود ---------- زو حساب من و جان پاک شود

دوستي را چو نباشد بنياد ---------- حزم را بايدم از دست نداد

در دل خويش چو اين راي گزيد ---------- پر زد و دور ترک جاي گزيد

***

زار و افسرده چنين گفت عقاب ---------- که مرا عمر حبابي است بر آب

راست است اين که مرا تيز پر است ---------- ليک پرواز زمان تيز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت ---------- به شتاب ايّام از من بگذشت

گرچه از عمر،دل سيري نيست ---------- مرگ مي‌آيد و تدبيري نيست

من و اين شهپر و اين شوکت و جاه ---------- عمرم از چيست بدين حد کوتاه ؟

تو بدين قامت و بال ناساز ---------- به چه فن يافته اي عمر دراز ؟

پدرم از پدر خويش شنيد ---------- که يکي زاغ سيه روي پليد

با دو صد حيله به هنگام شکار ---------- صد ره از چنگش کرده است فرار

پدرم نيز به تو دست نيافت ---------- تا به منزلگه جاويد شتافت

ليک هنگام دم باز پسين ---------- چون تو بر شاخ شدي جايگزين

از سر حسرت با من فرمود ---------- کاين همان زاغ پليد است که بود

عمر من نيز به يغما رفته است ---------- يک گل از صد گل تو نشکفته است

چيست سرمايه‌ی اين عمر دراز ---------- رازي اينجاست تو بگشا اين راز

***

زاغ گفت ار تو در اين تدبيري ---------- عهد کن تا سخنم بپْذيري

عمرتان گر که پذيرد کم و کاست ---------- دگری را چه گنه، کاین زشماست

ز آسمان هيچ نياييد فرود ---------- آخر از اين همه پرواز چه سود ؟

پدر من که پس از سيصد و اند ---------- کان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت که بر چرخ اثير ---------- بادها راست فراوان تاثير

بادها کز زبر خاک وزند ---------- تن و جان را نرسانند گزند

هر چه از خاک شوي بالاتر ---------- باد را بيش گزند است و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک ---------- آيت مرگ بُوَد، پيک هلاک

ما از آن، سال بسي يافته ايم ---------- کز بلندي، رخ بر تافته ايم

زاغ را ميل کند دل به نشيب ---------- عمر بسيارش از آن گشته نصيب

ديگر اين خاصيت مردار است ---------- عمر مردارخوران بسيار است

گند و مردار، بهين درمان است ---------- چاره رنج تو زان آسان است

خيز و زين بيش، ره چرخ مپوي ---------- طعمه‌ی خويش بر افلاک مجوي

ناودان جايگهي سخت نکوست ---------- به از آن، کنج حياط و لب جوست

من که بس نکته‌ی نيکو دانم ---------- راه هر برزن و هر کو دانم

خانه اي در پس باغي دارم ---------- وندر آن گوشه سراغي دارم

خوان گسترده‌ی الوانی هست ---------- خوردنی‌های فراوانی هست

***

آنچه زان زاغ چنین داد سراغ ---------- گند زاري بود اندر پس باغ

بوي بد رفته از آن تا ره دور ---------- معدن پشّه، مقام زنبور

نفرتش گشته بلاي دل و جان ---------- سوزش و كوري دو ديده از آن

آن دو همراه رسيدند از راه ---------- زاغ بر سفره‌ی خود کرد نگاه

گفت خواني که چنين الوان است ---------- لايق حضرت اين مهمان است

مي‌کنم شکر که درويش نيم ---------- خجل از ماحضر خويش نيم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند ---------- تا بياموزد از او مهمان پند

***

عمر در اوج فلک برده بسر ---------- دم زده در نفس باد سحر

ابر را ديده به زير پر خويش ---------- حَيَوان را همه فرمانبر خويش

بارها آمده شادان ز سفر ---------- به رهش بسته فلک، طاق ظفر

سينه کبک و تَذرو و تِيهو ---------- تازه و گرم شده طعمه‌ي او

اينک افتاده بر اين لاشه و گند ---------- بايد از زاغ بياموزد پند

بوي گندش دل و جان تافته بود ---------- حال بيماري دق يافته بود

دلش از نفرت و بيزاري، ريش ---------- گيج شد، بست دمي ديده‌ی خويش

يادش آمد که بر آن اوج سپهر ---------- هست پيروزي و زيبايي و مهر

فرّ و آزادي و فتح و ظفر است ---------- نفس خرّم باد سحر است

ديده بگشود و به هر جا نگريست ---------- ديد گِردش اثري زینها نيست

آنچه بود از همه سو خواري بود ---------- وحشت و نفرت و بيزاري بود

بال بر هم زد و برجست ز جا ---------- گفت کاي يار ببخشاي مرا

سالها باش و بدين عيش بناز ---------- تو و مردار، تو و عمر دراز

من نيم در خور اين مهماني ---------- گند و مردار تو را ارزاني

گر بر اوج فلکم بايد مرد ---------- عمر در گند به سر نتوان برد

***

شهپر شاه هوا اوج گرفت ---------- زاغ را ديده بر او مانده شگفت

سوي بالا شد و بالاتر شد ---------- راست با مهر فلک همسر شد

لحظه اي چند بر اين لوح کبود ---------- نقطه اي بود و سپس هيچ نبود

پرويز ناتل خانلری

برچسب‌ها:

پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۵

سه‌شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۵

قطره ها


برچسب‌ها:

دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵

؟

الآن از فولدر موسيقي كلاسيكم يك Properties اخذ كردم و ديدم حجمش رسيده به 8.25 گيگابايت. با توجّه به اين كه بيشتر اين حجم رو فايلهاي mp3 با bit rate متوسّط 160kbps تشكيل مي‌دن، خودتان حساب كنيد من چقدر موسيقي كلاسيك دارم و يا معادل چند تا سي‌دي صوتي 70 دقيقه‌اي(به طور ميانگين) مي‌شود. البته اين تمام ماجرا نيست، چون حدود 10 يا 15 تا سي‌دي كلاسيك هم دارم كه هنوز روي كامپيوتر نريختمشان. در ضمن در آن دوران طلايي اينترنت بي‌سيم هم حدوداً 10 تا آلبوم از بهترين اجراهايي كه در ايران پيدا نمي‌شوند از اينترنت گرفتم و بيشترشان را هنوز به mp3 تبديل نكرده‌ام كه بخواهم روي كامپيوترم بريزم.

حالا منظور؟ دارم پُز مي‌دم؟

نه. مي‌خوام بگم آن موقعي كه هنوز سي‌دي نبود و تعداد زيادي كاست داشتم، براي گوش كردن به يك چيزي كه به حال و هوايم بخورد كمتر دردسر داشتم. الآن با وجود اين كه ظاهراً همه چيز به راحتي در دسترس است امّا نمي‌دانم چرا انتخاب كردن به جاي آن كه آسان‌تر شود سخت‌تر شده. البته آن وقتها جوان‌تر هم بودم.

الآن دارم به يك چيز فوق‌العاده گوش مي‌كنم: كنسرتو ويولن‌سِل دورژاك، با اجراي اركستر فيلارمونيك برلين، به رهبري كارايان فقيد و با نوازندگي جناب روستروپويچ(حفظه‌اللّه‌تعالي). از دورژاك تا الآن فقط سمفوني آخرش را شنيده‌ام و همين كنسرتو را و يك سوئيت(اگر درست يادم باشد) كه در يك كنسرت شنيدم و همه اين آثار واقعاً بي‌نظيرند.

برچسب‌ها:

بدهاي خوب

خداي تعالي رحمت آورد بر آن اسپمري كه از عنوان ايميلش مي‌تواني مطمئن شوي كه آن ايميل اسپم است و مجبور نمي‌شوي با اين اينترنت درپيت* ايران بروي و داخل ايميل را هم ببيني.

___________________________

* درپيت: واژه پيشنهادي فرهنگستان براي دايل‌آپ ملّي

برچسب‌ها:

پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۵

مرض

سرما خورده‌ام. تابه‌حال سرماخوردگي را بدون قرص و كپسول پشت سر نگذاشته‌ام. اين بار دارم امتحان مي‌كنم. درمانم عبارت است از خواب بي‌استرس تا حدّ ممكن(يعني تا جايي كه از پتو خجالت بكشم)، تغذيه‌ي ساده و غير محرّك، چاي و سوپ زياد، يك دانه پرتقال در روز و البته حرص نخوردن كه ظاهراً ممكن نيست. البته به جز اينها يك موسيقي‌درماني هم خودم براي خودم تجويز كرده‌ام. اگر اهل موسيقي واقعي هستيد، موومان اوّل سمفوني نهم بتهوون را براي درمان سرماخوردگي شديداً توصيه مي‌كنم. روي من كه اثر خوبي دارد.

خداوند تمام بيماران را از هر نوع، هرچه زودتر شفا دهاد.

پي‌نوشت: الآن چهار روز از جمعه كه اين پست را نوشتم مي‌گذرد. سرماخوردگي‌ام تقريباً به طور كامل رفع شده. البته نوع ويروس يا ميكروبش هم از آن ....ها نبود كه خيلي قوي باشد، امّا اگر همين را مي‌خواستم به روش دارويي هميشگي درمان كنم الآن همچنان مريض بودم.(جاي خالي را با كلمه‌ي نامناسبي به دلخواه خودتان پر كنيد.) بنابراين اين شيوه‌ي درماني جديد را هم مي‌شود به عنوان دستاورد علمي جديد در دهه‌ي فجر معرّفي و افتتاح كرد. مبارك همه باشد.

برچسب‌ها: