جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۵

خود

چرا وقتي يك نفر از جمع كناره مي‌گيرد، در افكارش سير مي‌كند، سرعت فيزيكي‌اش كم مي‌شود، كم حرف مي‌زند، كوتاه پاسخ مي‌دهد و ... مي‌گويند «رفته تو خودش»؟

به نظر من كاملاً برعكس، بايد بگويند از خودش رفته بيرون.

چرا؟ چون «خود»ي كه معمولاً منظور ما است، همان خودي است كه از بيرون براي فرد تصوّر مي‌كنيم. همان خودي است كه با مجموعه برچسب‌هايي كه بر اساس قرارداد يك‌جانبه‌مان به او چسبانده‌ايم شكل گرفته، يا اصلاً مجموعه همين برچسب‌هاست. هيچ كدام از ما به وجود دروني ديگري چنان احاطه ندارد كه بتواند «خود» او را همان طور كه خود او مي‌فهمد، درك كند. پس وقتي مثلاً من شخص ديگري را به صورت سوّم شخص، «خود» مي‌خوانم، قالبي را كه از بيرون، و بر اساس تجربه‌هايم با او، ساخته‌ام و در ذهنم پندارهايي هم از خود واقعي خودم به آن افزوده‌ام مورد نظر دارم، مگر آن كه معمولاً به ياد بياورم كه «خود» حقيقي او جدا از اين مدلي است كه من از او براي خودم ساخته‌ام.

وقتي از بيرونِ «خود» او مي‌بينيم كه او مطابق انتظار معمول ما از آن قالب، رفتار نمي‌كند، آن وقت به خيال خودمان مي‌گوييم «رفته تو خودش» يا «رفته تو لاكِش» و فكر مي‌كنيم در عالم درونش يا همان چيزهايي مشغول است كه ما انتظار داريم باشد. امّا، لااقل در مورد «خود»ي كه ما در ذهنمان از او ساخته‌ايم، معمولاً وضع برعكس است. او از اين «خود»، كه ما ساخته‌ايم و اصالتي ندارد، جدا شده و كمي تا قسمتي بي‌خود شده و احتمالاً با مسايلي درگير است كه براي ما قابل تصوّر نيستند. پس به نظر من بهتر است بگوييم: از خودش دررفته، يا از خودش رفته بيرون.

حالا اصلاً اين موضوع چه اهمّيّتي دارد؟ اهمّيّتش اين است كه اگر زبان محاوره ما در جهت خلاف معاني باشد و ما هم به اين موضوع اهمّيّت ندهيم، به تدريج از همين هم كه هستيم نادان‌تر مي‌شويم!

اين شعر مولوي را هم بشنويد، كه به اين موضوع ربط دارد.

برچسب‌ها:

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۸۵

آيا جنگي در راه است؟

برچسب‌ها:

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۵

طرح گرمايش ملّي

در پي كاهش شديد دماي هوا در بسياري از مناطق كشور طيّ چند ماه اخير، و همچنين به دنبال قطع گاز و برق در بسياري از نقاط سرمازده، رئيس‌جمهور اسلامي ايران، دكتر محمود احمدي‌نژاد، ضمن سخناني وعده داد كه مشكل سردي هوا و قطع گاز را تا سه ماه آينده حل خواهد‌نمود. وي كاهش شديد دماي هوا در نقاط سردسير كشور را برگ ننگين ديگري بر جنايات آمريكا دانست. به گفته‌ي وي، دولت لايحه‌ي «گرمايش ملّي» را به مجلس ارائه نموده و در صورت تصويب مجلس براي برداشت اعتبار مورد نياز اين طرح (ده ميليارد دلار) از صندوق ذخيره‌ي ارزي، اجراي آن از ابتداي بهار آغاز خواهدشد. وي ابراز اميدواري نمود كه با اجراي اين طرح، طيّ شش ماه نخست سال آينده كولاك و يخ‌بندان در هيچ نقطه‌اي از كشور مشاهده نشود. دكتر احمدي‌نژاد افزود: من در سفر اخيرم به آمريكاي جنوبي مشاهده كردم كه هوا در آنجا بسيار خوب و گرم بود و ما بايد از تجارب برادر چاوز و ساير برادرانمان در آنجا استفاده نماييم و انشاءاللّه فنّ‌آوري گرمايشي را بومي كنيم. البته آمريكا و دشمنان ملّت نمي‌خواهند كه اين كار بشود و براي ما مانع‌تراشي خواهندكرد، امّا ما همان طور كه با پشتوانه‌ي اين ملّت بزرگ فنّاوري هسته‌اي را بومي كرديم، انشاءاللّه اين قدم را هم برخواهيم داشت و هيچ چيز نمي‌تواند مانعي در برابر عزم ملّت ايران باشد.

انتهاي خبر

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۵

گنجايش: فيزيكي، ديداري، ذهني

ظرفيت فيزيكي كامپيوترها به سرعت در حال زياد شدن است. روي همين كامپيوتر بنده كه تا حدّي خارج از رده محسوب مي‌شود، دو تا هارد ديسك نصب هست كه مجموعاً 200 گيگابايت گنجايش دارند.

اين مسأله تا حدّ زيادي اغواكننده است. به خيال اين كه فايلهاي كوچك در مقايسه با ظرفيت هارد كامپيوتر جاي خيلي كمي را اشغال مي‌كنند، به طور پيوسته در حال ذخيره كردن فايلهاي كوچكي هستيم كه معمولاً هم از اينترنت مي‌گيريم(صفحه‌هاي وب، عكس، فايلهاي PDF، فايلهاي صوتي ريز و درشت و انواع چيزهاي ديگر). بعد مثلاً براي نظم دادن به آنها(خيلي وقتها در موقع دريافت كردنشان) فولدر مي‌سازيم و معمولاً حتّي دست مبارك را از ماوس به طرف صفحه كليد نمي‌بريم تا عنوان شريف New Folder را به اسمي مرتبط و قابل بازشناسي تغيير دهييم. شخصي را مي‌شناسم كه حتّي آدرس‌هاي اينترنتي مورد نيازش را به صورت Shortcut روي فولدر دسكتاپ كامپيوترش ذخيره مي‌كند. روي دسكتاپ سيستمش از نظر بصري تقريباً جايي براي هيچ گونه شيء جديد وجود ندارد.

نتيجه اين مي‌شود كه يك وقت مي‌بينيم اگرچه از نظر فيزيكي هنوز چندين گيگابايت فضا روي هارد كامپيوترمان باقي است، امّا پوشه‌هاي دسكتاپ و My Documents پر از فايلها و فولدرهايي شده‌اند كه بعضي را حتّي به ياد هم نمي‌آوريم. از چندصفحه‌اي شدن تعداد آيكونها كه بگذريم، اصلاً ذهنمان هم براي مديريت اين توده‌ي نامنظّم كم مي‌آورد.

بعدش هم عدّه‌اي از اين رفتار ما استفاده مي‌كنند و انواع برنامه‌هاي مديريت فايلهاي صوتي، عكس و چيزهاي ديگر مي‌سازند تا پولدار شوند. من خودم هيچ وقت اعتقادي به اين نوع برنامه‌ها نداشته‌ام. آدم اگر خودش نداند دارد چه كار مي‌كند ديگران هم نمي‌توانند اوضاعش را مرتّب كنند(عقيده‌ي شخصي). هر چند وقت يك بار مي‌نشينم و فايلها و فولدرهاي روي دسكتاپ و چند فولدر ديگرم را مرتّب مي‌كنم. اين اتّفاق معمولاً وقتي رخ مي‌دهد كه حدود يك‌سوّم تا نصف سطح دسكتاپم را آيكونهاي مختلف(فايل، فولدر، Shortcut) پوشانده‌باشند. معمولاً در حين انجام دادن اين كار متوجّه مي‌شوم كه چه كارهايي را بايد موقّتاً كنار بگذارم و چه كارهايي را بايد هرچه زودتر تمام كنم.

خلاصه اين كه نگذاريد اعداد فريبتان دهند. اگر ذهنتان از فرآيند انبار كردن فايلهاي كوچك عقب بماند، خالي ماندن قسمتي از هارد ديسك مسأله‌ي مهمّي به حساب نمي‌آيد. چيزهايي را بايد بايگاني كرد و لااقل از چرخه‌ي كارهاي جاري و كوتاه‌مدّت خارج كرد. من فايلهاي مربوط به اين نوع چيزها را لااقل از روي دسكتاپ به فولدرهاي مرتبط به آنها روي درايوهاي ديگر منتقل مي‌كنم. شايد اين مسأله به نظر شما بديهي بيايد، امّا من خيلي‌ها را ديده‌ام كه چيزي به اين سادگي را نمي‌توانند درك كنند.

بيان كلّي‌تر اين مسأله در قالب پديده‌ي Information Overloading انجام مي‌شود. اگر مايليد بيشتر در اين باره بدانيد، پيشنهاد مي‌كنم چند مقاله‌اي را كه بهروز نوعي‌پور تحت همين عنوان نوشته‌است و احتمالاً در سايت ماهنامه‌ي شبكه موجودند، بيابيد و بخوانيد.

برچسب‌ها:

دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۵

وقتي كه بزرگ شدم

اگر روزي در سالهاي آينده توانستم عضو هيأت علمي دانشگاهي شوم، حالا هر دانشگاهي و در هر جايي، و كلاسي داشتم كه به آن درس بدهم، و دانشجوياني كه بخواهند(احياناً) كار تحقيقي با من انجام دهند يا سؤالي از من بپرسند،

اميدوارم كه

خودم هم دانشجو باشم.

درس دادن را كار سبُك و كم‌اهمّيّتي ندانم. نهايت تلاش ذهني و جسميم را بكنم تا كلاسهايم مفرّح و پربار باشند.

آن قدر بزرگ شده‌باشم كه دانشجوها را به عنوان آدمهايي در نظر بگيرم كه دانشجو شده‌اند، نه دانشجوهايي كه ممكن است تحت عنايات من آدم شوند.

اگر دانشجويي براي كار تحقيقاتي به من مراجعه كرد، حالا براي پايان‌نامه، پروژه يا هر چيز، در موضوعي كه بر آن احاطه ندارم اظهار فضله نكنم و عمر آن بيچاره را به هدر ندهم.

اگر سؤالي از من پرسيدند كه جوابش را نمي‌دانستم، بتوانم بگويم نمي‌دانم. براي فرار از نمي‌دانم گفتن به كلّي‌گويي و پُرگويي متوسّل نشوم.

بيشتر از بهترين دانشجوها و بهترين همكارانم مطالعه و تحقيق كنم.

سعي نكنم خودم را باسوادتر يا تيزتر از چيزي كه هستم نشان دهم.

به روز باشم، نه با رُندبازي و ميانبر رفتن، بلكه با مطالعه‌ي وسيع و مستمر.

اگر اوّل\وسط كار تحقيقاتي بُكس و باد كردم، بتوانم به همكار\دانشجويم حالي كنم كه من اين‌كاره نيستم.

به طمع پول، مقاله، ترفيع و هزار چيز ديگر، دانشجويي را استثمار نكنم.

آزادي علمي و فكري دانشجويي را كه با من كار تحقيقاتي انجام مي‌دهد، تا حدّ امكان حفظ كنم.

ايده‌هاي خوب بدهم و ايده‌هاي خوب را جذب كنم.

در انتقال معلومات و تجربه‌ها خسيس نباشم، امّا احمق هم نباشم.

همكارم را كه براي دانشجوها مفيدتر از من است، تنها به دليل اين كه ازش خوشم نمي‌آيد، تخريب يا حذف نكنم.

در نمره دادن گشاده دست باشم. از نمره‌ي بالا دادن لذّت ببرم، شب امتحان با دانشجوهايي كه درس نخوانده‌اند احساس همدردي كنم، استرس امتحان را براي آنها به حدّاقل برسانم و در عين حال انگيزه‌ي درس خواندن را در آنها از بين نبرم(اين كار ممكن است و استادي داشته‌ام كه چنين رفتار كند).

طوري باشم كه دانشجوها بخواهند مثل من باشند تا بتوانند بهتر از من شوند.

اخلاق علمي را رعايت كنم و به دانشجوهايم منتقل كنم.

محيط نسبتاً مصنوعي دانشگاه ذهنم را از دنياي واقعي دور نكند.

محيط خارج از دانشگاه مجال تفكّر پيچيده و پنجه در پنجه‌ي مسائل انداختن را از من نگيرد.

خُشك و قالبي فكر نكنم و در عين حال از قدرت روشهاي استاندارد غافل نباشم.

متوجّه گذر عمر و خطر كند شدن ذهن و كپك زدن معلومات و از بين رفتن و قديمي شدن مهارتها باشم و به طور پيوسته تواناييها و معلوماتم را تازه كنم.

درباره‌ي چيزي كه نمي‌دانم اظهار فضله نكنم. بدانم كه چه قدر يك حرف غلط و يا شكمي من براي يك دانشجو مي‌تواند زيان‌بار باشد.

مؤدّب باشم.

ظاهر و تيپ قابل تحمّلي داشته‌باشم.

اگر دانشجويي سر كلاس خوابش برد، بفهمم كه مشكل دارد. پرخاش نكنم. مسخره‌اش نكنم.

با دانشجوهاي خوب دوست شوم.

به دانشجوي بد احترام بگذارم.

نمره‌ي رد به دانشجويي ندهم.

از پايين بودن نمره‌هاي كلاسم دردم بگيرد.

شغلم (شَلغَم نه، شُغلم) را مسيري براي ارتقاي علمي، ذهني و شخصيتي بدانم و درجا نزنم.

مقاله‌هاي خوب و تازه را به طور مداوم بخوانم.

مقاله‌هاي خوب و به تعداد قابل توجيه(توجّه نه، توجيه) چاپ كنم.

اگر دانشجويي با من كار تحقيقاتي انجام داد، امّا روي موضوعي\مسأله‌اي خودش كار كرد و مقاله نوشت، اسمم را اوّل مقاله‌اش نچپانم.

تك‌بُعدي نباشم. ذهن باز و بينش وسيع داشته‌باشم.

به همكارانم براي بهبود كيفيت كارشان كمك كنم.

كارم بدگويي از همكاران پيش دانشجوهايم نباشد.

اگر از موفّقيّت‌هاي حرفه‌اي همكارانم خوشحال نمي‌شوم، لااقل ناراحت هم نشوم.

اگر ديدم واقعاً فعّاليّت حرفه‌اي به عنوان عضو هيأت علمي جاذبه‌اي برايم ندارد و به همين دليل عملاً كار مفيدي انجام نمي‌دهم، مردانه كنار بكشم و جا را براي ديگران باز كنم.

اگر محيط كارم فاسد و غير قابل اصلاح بود، شجاعت و توانايي تَرك آن را داشته‌باشم.

لجن نباشم.

دروغ نگويم، هرگز، هرگز، هرگز.

آمين.

برچسب‌ها:

یکشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۵

كفشدوزك

من اشتباه مي‌كنم يا واقعاً اين موقع سال براي ديدن اين موجود زود است؟




برچسب‌ها:

پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۵

در نكوهش خرچپانی

البته اين عنوانِ چندان مؤدّبانه‌اي براي يك پست در اين وبلاگ فخيم نيست، امّا وقتي موضوع مورد ذمّ بنده را بدانيد، شايد به من حق بدهيد.

جشنواره‌ي موسيقي فجر امسال، دوشنبه‌ي همين هفته به پايان رسيد. نصيب من از اين جشنواره حضور در پنج كنسرت بود. در ضمن اوّلين باري بود كه تنها به كنسرتي نمي‌رفتم. اوّلين كنسرتي كه رفتم، كنسرت اركستر ملّي(به رهبري فرهاد فخرالدّيني) بود كه همراه مهدي، برادرم، بودم. دوّمين كنسرت هم اجراي گروه پارسيان(به سرپرستي مازيار ظهيرالدّيني) بود كه هم ليلا و هم علي با من بودند و در ضمن علي يكي از دوستانش به اسم مهدي را هم آورده بود. سوّمين كنسرت هم اجراي كوارتت زهي گروه خاچيك بابايان و همچنين گروه كُر دفتر موسيقي بود كه باز هم با علي بودم. اين اجراها همه در هفته‌ي اوّل جشنواره بودند، يعني هفته‌ي پيش. در آغاز اين هفته به دو اجرا از دو اركستر سمفونيك مختلف رفتيم. روز شنبه با علي به اجراي اركستر سمفونيك تهران رفتيم(به رهبري نادر مشايخي) و روز يك‌شنبه براي اجراي اركستر سمفونيك ارمنستان(به رهبري لوريس چكناواريان) پنج نفر شده‌بوديم: من و علي و ليلا و مهدي(دوست علي) و خواهر مهدي.

اجراهايي كه در هفته‌ي اوّل ديديم همگي خوب بودند. شايد بهترين اجرا(از نظر كمّي+كيفي) اجراي اركستر زهي پارسيان بود. در رده‌ي بعد، از نظر كمّي اجراي اركستر ملّي ايران بود و از نظر كيفي اجراي كوارتت زهي خاچيك بابايان. در ضمن اين را هم بگويم كه سه عضو ديگر گروه كوارتت زهي خاچيك بابايان همگي از اعضاي اركستر زهي پارسيان بودند: مازيار ظهيرالدّيني(ويولن دوّم) + يك نوازنده‌ي ويولا كه اسمش يادم نيست + آيدين احمدي‌نژاد(ويولن سِل).

در واقع اجراي گروه كُر دفتر موسيقي را به زور كوارتت زهي بابايان به خوردمان دادند و تعداد قطعاتي كوارتت كه اجرا شد كمتر از معمول يك كنسرت بود. چند تا از قطعات گروه كُر قطعات انقلابي بودند كه به اميد اجراي خاچيك بابايان تحمّلشان كرديم.

جمعه شب كه در حال بازگشت از اجراي كوارتت زهي بودم، با خودم فكر مي‌كردم كه اگر از ان كنسرت بهره‌ي لازم را نگرفتم، دو كنسرت هفته‌ي بعد جبران اخذ حال ما را خواهند كرد. امّا دقيقاً برعكس شد.

اركستر سمفونيك تهران قطعاتي را اجرا كرد كه تماماً از آهنگسازان ايراني بودند. البته اين مسأله به خودي خود نه تنها اشكالي ندارد، بلكه بسيار هم خوب است و ممكن است غناي ادبيات سمفونيك ايران را نشان دهد. امّا خوب، متأسّفانه اين طور نبود. اگرچه كنسرتو كمانچه، ساخته‌ي ارسلان كامكار، اثر بسيار جالب توجّه و زيبايي بود، و در حالي كه يكي دو اثر كوتاه ديگر هم نسبتاً خوب بودند، امّا اجراي مجدّد سمفوني خرّمشهر(اثر مجيد انتظامي) چندان چنگي به دل نمي‌زد. وقتي نوبت به «سمفوني پيامبر اكرم»(اثر شاهين فرهت) رسيد، كم‌كم رايحه‌ي خوش احمدي‌نژاد در تالار وحدت پخش شد. اين اثر كه نه غناي سمفونيك قابل توجّهي داشت و نه زيبايي شرقي خاصّي، به مناسبت «سال پيامبر اعظم» ساخته و اجرا شد. در موومانهاي آخر يك دكلمه‌كننده و يك خواننده(احتمالاً باريتون) به اركستر اضافه شدند. اجراي اين دو بد نبود و همين طور اجراي خود اركستر. امّا «سمفوني پيامبر اكرم» اثر چندان جالبي نبود و در كنار سمفوني خرّمشهر قسمت اعظم زمان كنسرت را به وضع ملال‌آوري درآورد. افراط در تمام‌ايراني كردن برنامه‌ي اجرا به شكل نامطبوعي با اين آثار ناخوش‌آيند تركيب شده‌بود، تا آن جا كه تعداد زيادي از حاضران، كه بر خلاف معمول اين نوع كنسرتها از تيپ ريش+چادر بودند، در زمان آنتراكت فرار را بر قرار ترجيح دادند(البته به نظر من اگر براي آنها اركستر فيلارمونيك برلين سمفوني‌هاي بتهون را اجرا مي‌كرد، باز هم حظّ چنداني نمي‌بردند).

به هر حال، در حالي كه به اجراي يك‌شنبه‌شب اركستر ارمنستان اميدوار بوديم، تالار وحدت را ترك كرديم. با خودمان گفتيم كه اگر وزارت ارشادِ دولت احمدي‌نژاد، اركستر سمفونيك تهران را مجبور به ارائه‌ي چنين برنامه‌ي مضحكي كرده، عمراً زورش به ارمني‌ها نمي‌رسد. به اميد فردا شب(هر چه باشد بشر به اميد زنده است ديگر).

خدا هيچ اميدواري را نااميد نكند. براي كنسرت اركستر سمفونيك ارمنستان به قول اقاي بليط‌فروش يك لُژ را پنج‌نفري گرفته‌بوديم. من و ليلا زودتر رسيديم و رفتيم نشستيم در رديف جلوي لُژ. هنوز دوستان نيامده‌بودند كه دو دختر هم وارد همان بالكن شدند و نشستند. من با خودم گفتم اينها بليط ندارند و وقتي بچه‌ها آمدند مي‌اندازيمشان بيرون. امّا وقتي ياران ما آمدند، معلوم شد كه ان دو مخدّره نيز بليط همان بالكن را دارند و نتيجه آن شد كه من و علي مجبور شديم در رديف سوّم بالكن بنشينيم و گاهي اركستر را هم ببينيم(اگر بليط‌فروش جشنواره را ديديد، سلام ويژه‌ي من را به ايشان برسانيد). البته در عوض توانستم چند تا عكس بگيرم.

برنامه‌ي اجراي اركستر سمفونيك ارمنستان چه بود؟ آن هم در حالي كه درصد زيادي از حاضران ارمني بودند(از جمله جناب استاد خاچيك بابايان) و در حالي كه ما مي‌خواستيم ناكامي‌هاي شب قبلمان را با اجراي آنها فراموش كنيم.

كلّ اثر(كه بدون آنتراكت اجرا شد) يك به اصطلاح «سوئيت سمفونيك» بود، به نام «‌رسول عشق و اميد». در آغاز برنامه ديديم كه بعد از چكناواريان، يك زن و يك مرد هم به روي سن آمدند. با خودم گفتم از دكلمه‌هاي ديشب خبري نخواهد‌بود و اينها حتماً خواننده‌هاي سولو هستند. خوب، البته فاصله‌ي ما از صحنه زياد بود و چند تا كلّه هم جلوي مسير ديد من را گرفته‌بودند، وگرنه مرتكب چنين اشتباهي نمي‌شدم. وقتي از اشتباه درآمدم كه مهدي(دوست علي) با لحني نسبتاً هيجان‌زده گفت: اِ، اين داريوش كاردانه.... البته من هم هيجان‌زده شدم، امّا در جهت معكوس. آري چنين بود اي برادر، داريوش كاردان و ژاله صادقيان، دو مجري نيمه‌جلف تلويزيون (توضيح: نيمه‌جلف= شخصي كه در ميانسالي جلف شده‌باشد) از همان ابتدا روي صحنه بودند و بيشتر برنامه‌ي اجرا با دكلمه‌ي آنها همراه بود يا اين كه اصلاً خود دكلمه‌ي آنها بود. بر خلاف برنامه‌ي شب قبل اركستر سمفونيك، كه دكلمه‌اش شعرهاي نسبتاً وزيني بودند، دكلمه‌ي اين برنامه تشكيل شده‌بود از متن‌هاي طولاني، نسبتاً غير ادبي و بسيار ملال‌آور كه مقدار زيادي هم آيات قرآن اينجا و آنجايش چپانده‌بودند. صداي نكره‌ي كاردان(كه فقط به درد اجراي طنز به سبك خاصّ خودش مي‌خورد) و صداي نه چندان مليح ژاله صادقيان، و غلطهاي پرشمار هر دوي آنها در خواندن متن فارسي و عربي(آيات قرآن) زينت‌بخش اين برنامه بودند. چهار قطعه‌ي اوّل عبارت بودند از هاله‌لويا(هندل)، آوه‌ماريا(باخ) و دو قطعه از موزارت(احتمالاً هر دو از ركوئيم). قطعات بعدي را ساخته‌هاي ميشل ژار(ابوي ژان) از موسيقي متن فيلم محمّد رسول‌اللّه، چكناواريان و فخرالدّيني(يك قطعه از موسيقي سريال امام علي) تشكيل مي‌دادند. شايد خود اين قطعه‌ها به تنهايي چندان بد نبودند، امّا دكلمه‌ها واقعاً مزاحم بودند. به خصوص اين كه سرهم بندي بودن كلّ برنامه را بيشتر نشان مي‌دادند. در اين برنامه مثلاً سعي شده‌بود خطّي توصيفي از بدو خلقت تا عصر غيبت دنبال شود. نقاط مورد تأكيد هم عبارت بودند از: آغاز خلقت(هاله‌لويا)، تولّد حضرت مسيح(آوه‌ماريا)، عروج مسيح(قطعات موزارت)، و سپس وصل كردن ادامه‌ي ماجرا به تاريخ اسلام: بعثت، دعوت كردن مردم به اسلام توسّط پيامبر، هجرت، ازدواج امام علي و حضرت زهرا، وقايع ديگر تا زمان رحلت پيامبر، بعد به طور مشابه وقايعي تا زمان شهادت امام علي، بعد وصل كردن داستان به زمان قيام كربلا، و بعد هم وصل كردن داستان به دوران غيبت(بيشتر يك ذهنيت روضه‌خوان پشت طرّاحي برنامه بود.). جالب آن كه هر جا به قطعاتي جديد نياز بود، از ساخته‌هاي چكناواريان، كه خودش ارمني است، استفاده شده و جالب‌تر اجراي اين آش شله‌قلمكار توسّط اركستر ارمنستان بود، اركستري كه ما و خيلي‌هاي ديگر، اميد داشتيم اجراي آثار ممتاز ادبيات سمفونيك جهان را توسّط آن ببينيم(من چقدر دارم روزنامه‌اي مي‌نويسم، امّا خوب، عيبي ندارد، به هر حال اينها حرفهاي خودم است).

كاشف به عمل آمد كه «ايده‌ي» اين اثر در مغز جناب آقاي سيّد مهدي شجاعي شكل گرفته و تمام متنها هم دست‌پخت ايشان بوده. در پايان اجرا هم ايشان به روي سن آمد تا به احساساتي كه قرار بود حضّار برايش در كنند پاسخ بدهد. مقداري هم حرف زد و در مورد اين قطعه‌ي شاهكار توضيح داد و نمك به زخم ما پاشيد.

من فكر مي‌كنم براي مسخره كردن پيامبرمان ، لااقل در برابر ارمني‌ها، كاري مؤثّرتر از اين نمي‌شد انجام داد. با اين سمفوني‌هايي كه اين آهنگسازان و برنامه‌سازان فرصت‌طلب، مثلاً در مدح پيغمبر اسلام ساختند، واقعاً آن مجلّه‌ي دانماركي كه سال قبل اين همه سر و صدا به پا كرد، روسفيد شد. زين پس واژه‌ي «قلم به دست مزدور» را براي اين جماعت آهنگساز نيز مي‌توان به كار برد.

نكته‌ي ديگري كه من را خيلي عصباني مي‌كند، اين است كه موقع فروختن بليط، برنامه‌ي آثاري كه قرار بود اجرا شوند به مردم اعلام نشده‌بود. من، علي و خيلي‌هاي ديگر، اگر مي‌دانستيم چنين چيزهايي را قرار است به اسم اجراي اركستر سمفونيك به خوردمان بدهند، هرگز پولمان را براي خريدن بليط آن برنامه‌ها حرام نمي‌كرديم. در چارچوب فقه اسلامي، فروختن بليط به اين شكل مصداقي از غِش كردن در معامله است(لابد مي‌گوييد: برو بابا دلت خوشه).

دولت احمدي‌نژاد و دستگاه ارشاد صفّارهرندي اگر چنين برنامه‌اي را به اركسترها تحميل كرده‌اند، خلاف طبيعت و مرامشان قدم برنداشته‌اند. امّا از امثال شاهين فرهت، چكناواريان و نادر مشايخي انتظار نمي‌رفت كه به اين حضرات سواري بدهند و به مخاطب اركستر سمفونيك خيانت كنند.

پي‌نوشت: كاشف به عمل آمد كه دكلمه‌كننده‌ي اجراي اركستر سمفونيك تهران همانا مهتاب كرامتي بوده و خواننده‌اش هم علي تفرشي. باور كنيد اينها را در بروشور ننوشته‌بودند.


برچسب‌ها:

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵

سالهاي دور

امروز با مادر گرانقدرمان رفتيم به انباري جهت تصفيه‌ي زوائد چندين و چند ساله. در ميان تمام چيزهايي كه آنجا بود(كه بعضي‌شان الآن سر كوچه هستند)، چند برگ روزنامه‌ي قديمي كيهان چشممان را گرفت. با خودمان گفتيم نمونه‌اي به شما عرضه كنيم. البته نمي‌شد همه‌ي قسمتهاي جالب را اسكن كرد، بنابراين به دوربين عزيزمان متوسّل گشتيم.

لطفاً به تاريخ اين روزنامه دقّت بفرمائيد: چهارشنبه، 6 فروردين 1359. اين روزنامه حدوداً 7 ماه از بنده بزرگتر است. زماني كه بني‌صدر رئيس‌جمهور بوده و شاه در حال فرار:

اينك اهمّ عناوين: ممنوعيّتي كه در اينجا به آن اشاره شده، كم‌كم در حال لغو شدن است، البته هر چند وقت يك بار كمي تشديد و تمديد مي‌شود:

خودتان مي‌دانيد كه در آن زمان كلاسهاي آموزش زبان چه قدر كم بوده‌است. پس اين آگهي را جدّي بگيريد و فرصت را از دست ندهيد:

اين يكي مال پنج‌شنبه 15 ارديبهشت 61 است. سالهاي اوّل جنگ. تيترها را ملاحظه بفرمائيد:

زماني بوده كه در روزنامه‌ي كيهان به خاتمي براي شهادت بستگانش تسليت مي‌گفته‌اند. عجب!

شهيد بابي ساندز يك ساله شد. مبارك است انشاءاللّه. قرائت فاتحه را فراموش نفرمائيد:

يك خبر تكراري. خبر ثابت روزنامه‌ها. شايد سي سال ديگر اين خبر هنوز تكراري باشد:

من از اين جريان خبر نداشتم. شما چطور؟

حيف كه الآن دانشجو هستم، وگرنه اين فرصت طلائي را هرگز از دست نمي‌دادم:

تيتر خبر: زنان تهران به بي‌حجابها شديداً اخطار كردند:

من امروز به نزديك‌ترين بقّالي مراجعه كردم. متأسّفانه از اين مارك بستني نداشتند، وگرنه دلي از عزا درمي‌آوردم. خدا به آقاي احمدي‌نژاد خير بدهد كه اگر نان و تخم‌مرغ و بقيه چيزها گران شده، لااقل مردم مي‌توانند بستني بخورند:

اين يكي هم در نوع خودش جالب است. اگر در شهرري سكونت داريد، مواظب كبوترهاي‌تان باشيد. اگر در شهرري بيمار شديد يا به هر نحوي كارتان به بيمارستان كشيد، بگوييد گياه‌خواريد. در غير اين صورت كبوترها نوش جانتان:

مؤسّسه‌ي شكوه هم ثبت‌‌‌‌نام مي‌كند. از ما گفتن بود:

اين كاريكاتور را يكي از خوانندگان كيهان در همان سالها به روزنامه ارسال كرده. ظاهراً كه پيش‌بيني‌اش درست از آب درآمده، فقط سر طناب دست كس ديگري بود. ايران اسلامي فقط توفيق نگاه كردن را پيدا كرد:

برچسب‌ها:

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵

گزارش مختصر روزنامه‌ي اعتماد از كنسرت اركستر ملّي ايران (كه من و مهدی پريشب رفتيم و جای همه‌تان خالی بود)

برچسب‌ها: