جمعه، دی ۰۸، ۱۳۸۵

ارئه‌ي بليط نشان دهنده‌ي شخصيت شماست

روز سه‌شنبه راديو اعلام كرد كه فروش بليط‌هاي جشنواره‌ي موسيقي فجر از امروز(يعني همان سه‌شنبه) شروع مي‌شود. آن روز نتوانستم بروم و با خودم گفتم بليطها حتماً امروز تمام شده‌اند، بيخود دلت را خوش نكن. روز چهارشنبه به دليل ديگري گذرم به اطراف خيابان حافظ افتاد و بعد با خودم گفتم بروم يك سري بزنم، شايد بليطي مانده‌باشد. برنامه‌ي اجراها را كنار گيشه‌ي تالار وحدت به يكي از تابلوهاي اعلانات زده‌بودند. رفتم از گيشه بپرسم كه چيزي مانده يا نه، ديدم پنجره‌اش بسته است. رفتم از نگهباني پرسيدم، گفت گيشه باز است، به پنجره‌اش بزن. رفتم و خواستم دقّ‌الپنجره كنم كه يك خانمي پنجره را باز كرد. جسارتاً پرسيدم بليط چيزي مانده يا نه، ايشان پاسخ دادند هنوز فروش بليط‌ها شروع نشده. عرض كردم ديروز راديوي ممالك محروسه گفت بليط مي‌فروشند، فرمودند هنوز بليط‌ها نرسيده و ما هم دائم بايد به اين و آن جواب بدهيم(بعداً با خودم فكر كردم كه مگر شغل آن خانم همين نيست كه به مردم جواب بدهد؟). شماره تلفن آنجا را از آن خانم گرفتم كه بعداً تماس بگيرم.

فرداي آن روز كه مي‌شد ديروز، پنج‌شنبه، اين بنده‌ي حقير و دوست بزرگوارم علي‌آقا، زنگ زديم، فرمودند بليط‌ها هنوز نرسيده، فردا تماس بگيريد. با يار شفيقمان قرار گذاشتيم كه صبح جمعه ساعت 9 آنجا باشيم. ساعت 9:40 من آنجا بودم و ديدم چهارپنج نفري جلوي يك گيشه‌ي بسته به صف ايستاده‌اند. رفتم جلو و يك كمي نگاه كردم، ديدم ظاهراً منتظر باز شدن گيشه هستند. از يكي از آنها پرسيدم صفِ چيست، گفت بليط جشنواره موسيقي(و شايد با خودش فكر كرد من دنبال صف پمپ‌بنزين يا صف دستشويي مي‌گردم). چند دقيقه بعد علي هم آمد. در صف ايستاديم و از گيشه‌ي ديگري كه باز بود، امّا بليط اجراهايي را داشت كه ما نمي‌خواستيم، برنامه‌ي اجراها را گرفتيم. كم‌كم چند نفر ديگر هم آمدند. بعد معلوم شد كه بليط‌ها را آورده‌اند، امّا آقاي متصدّي گيشه در حال شمردن آنهاست(خانم روز چهارشنبه امروز نبودند). فرآيند شمارش بليط‌ها، كه همه به ترتيب با كامپيوتر چاپ شده‌بودند، حدود 2 ساعت طول كشيد. ديروز هم برف آمده‌بود و زمين هم يخ زده‌بود. يك درخت چنار كنار گيشه بود كه هر چند دقيقه يك بار اندكي برف روي كلّه و پيكر ما مي‌ريخت. يك آقاي مهرباني پشت سر ما در صف بود با دخترش. گفت اين برف را از درخت بتكانم كه آزارمان ندهد، برويد كنار... امّا متأسّفانه فرصت كافي براي كنار رفتن به ما نداد و برفها را يكجا روي ما ريخت. البته سهم خودش از سايرين بيشتر شد. خلاصه بعد از حدود دو ساعت، گيشه باز شد. جلوي ما در صف دو آقاي جوان بودند كه در دست يكي از آنها يك ويولن بود. معلوم شد كه از نوازندگان اركستر زهي پارسيان هستند(و احتمالاً اركسترهاي ديگر). لطف كردند و آثاري را كه قرار بود در جشنواره اجرا كنند براي ما گفتند(اين هم از عجايب است كه از هيچ منبع رسمي‌اي نمي‌شود فهميد مثلاً اركستر سمفونيك تهران در جشنواره‌ي موسيقي چه آثاري را خواهد‌نواخت). از همان آقايي كه ويولن دستش بود پرسيدم شما به طور متوسّط چند اجرا در سال داريد. از دوستش براي جواب دادن كمك خواست. دوستش گفت ما در طول سال حدود چهار اجرا داريم. گفت حدوداً پنج ماه از سال است كه امكان برپايي كنسرت وجود دارد(به خاطر محرّم، صفر و رمضان، تعطيلي تابستان، و مناسبتها و برنامه‌هاي ديگر) و در اين پنج ماه هم خيلي وقتها برنامه‌ريزي‌هاي ما را بدون اطّلاع قبلي به هم مي‌زنند. مثلاً سال پيش براي يك كنسرت از قبل هماهنگ كرده‌بوديم و مجوّزها را هم گرفته‌بوديم، بليط‌ها هم فروخته شد، روز اجرا گفتند فلان قطعه‌هايي كه مي‌خواهيد اجرا كنيد مورد دارد و بدين ترتيب كنسرت برگزار نشد(در حالي كه بايد اين حرف را لااقل موقع صدور مجوّز مي‌زدند). گاهي هم سالن را براي كار ديگري مي‌خواهند و باز بدون اطّلاع قبلي اجراي از قبل هماهنگ‌شده‌ي ما را لغو مي‌كنند.

بعد از حدود سه ساعت، در حالي كه پاهايمان از سرما تقريباً بي‌حس شده‌بود(اين را موقع برگشتن فهميديم) نهايتاً نوبت ما شد و خريدهاي ما بدين ترتيب شدند: من دو بليط براي اجراي اركستر ملّي در دوشنبه‌ي آينده خريدم، براي خودم و مهدي(برادر بزرگوارمان). دوبليط براي اجراي چهارشنبه‌ي آينده‌ي اركستر زهي پارسيان خريدم، براي خودم و ليلا، يك بليط براي اجراي اركستر سمفونيك تهران و يك بليط هم براي اجراي كوارتت زهي خاچيك بابايان خريدم. علي هم براي اجراهاي اركستر سمفونيك، اركستر زهي پارسيان و كوارتت زهي بابايان بليط خريد به تعداد كافي(!).

قيمت بليط‌ها را هم وقتي در صف بوديم از همان آقاي ويولن به دست پرسيدم: بليط‌هاي همكف تالار وحدت، هر كدام پنج هزار تومان و بليط‌‌هاي سالن رودكي هم هر يك سه هزار تومان. قيمت بستگي به گروه اجرا كننده يا حتّي تعداد نوازندگان\خوانندگان ندارد، بلكه قيمت سالن است.

اين بود خاطرات ما از يك روز فرهنگ-هنري. فكر مي‌كنم عزيزان در وزارت ارشاد نهايت تلاش خود را كردند تا تهيه‌ي بليط جشنواره به فرآيندي خاطره‌انگيز و حماسه‌ساز بدل شود.

شديداً به سَرم زده كه دوباره مشقهاي ويولن را پيش يك استاد جديد از سر بگيرم. آه اي خدا...

برچسب‌ها:

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home