سه‌شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۵

روزمرگی از ديد يك روان‌پريش

يك عصر پاييزي، يا زمستاني؟ آخرهاي پاييز است. دو شب ديگر شب يلداست. از دانشگاه برمي‌گردم به سوي خانه. هوا ابري نيست. آفتاب عصرگاهي از هر روزنه‌اي به كوچه‌ها مي‌تابد. رنگش به وضوح قرمز است. چرا؟ چون نور خورشيد هنگام عبور از جوّ زمين پراكنده مي‌شود. ميزان پراكندگي با طول موج نور نسبت معكوس دارد(در واقع با توان چهارم طول موج نسبت عكس دارد) و هنگام عصر، چون نوري كه به ما مي‌رسد مسير طولاني‌تري را در جوّ زمين طي كرده، طول موج‌هاي كوتاه‌تر(متمايل به آبي و بنفش در طيف مرئي) به سمت آنهايي پراكنده مي‌شود كه در غرب ما هستند و در ميانه‌ي روز هستند. در نتيجه آنها آسمان را آبي مي‌بينند و ما قسمتهاي قرمزتر نور خورشيد را مي‌بينيم.

از روي پل هوايي رد مي‌شوم. كف پل را با ورقه‌هاي آهني پوشانده‌اند . بين بعضي از ورق‌ها كمي فاصله گذاشته‌اند. چرا؟ لابد براي آن كه در تابستان كه ورقها آفتاب مي‌خورند، جا براي انبساط داشته‌باشند.

آفتاب از ميان نرده‌هاي پل روي كف آن مي‌افتد. سايه‌ي نرده‌ها روي سطح پل افتاده. سايه‌ها تيز نيستند و مرز مبهمي دارند. چرا؟ به چندين دليل: اوّل اين كه خورشيد يك منبع نقطه‌اي نور نيست، بلكه گستردگي دارد. دوّم اين كه نور خورشيد، هم به خاطر پراكنده شدن و هم به خاطر شكست، در جوّ زمين مسير كاملاً مستقيمي را طي نمي‌كند. سوّم اين كه اگر يك چشمه‌ي نور نقطه‌اي هم داشتيم، باز به خاطر اثرهاي موجي در انتشار نور، لبه‌ي سايه‌ها كمي محو مي‌شد.

از روي پل پايين مي‌آيم. بايد از يك راه گل‌آلود رد شوم. با وجود اين كه قسمتهاي ديگر راه كاملاً خشك شده‌اند، قسمتي كه خاكي است هنوز از برف چند روز پيش گل‌آلود است. چرا اينجا خشك نشده؟ به من چه كه اينجا خشك نشده. وقتي آب با خاك مخلوط شد، جذب گرما توسّط خود آب كندتر مي‌شود و تبخير آن هم آهسته‌تر مي‌شود.

سوار تاكسي مي‌شوم و به سمت چهارراه پارك‌وي مي‌روم. وسط راه، كنار يك دوربرگردان، يك اُپل پشت يك وانت ترمز مي‌كند و جاي چرخ مي‌اندازد. چرا جاي چرخ مي‌اندازد؟ چون ترمز كرده و نيرويي كه به زمين، رو به جلو وارد كرده، از ماكزيمم نيروي اصطكاك ايستايي بين چرخها و زمين بيشتر شده و در نتيجه چرخها به جاي اين كه همچنان بچرخند، سُر مي‌خورند.

چهار راه پارك‌وي. از تاكسي پياده مي‌شوم. زمين كمي لغزنده است، مخصوصاً روي آسفالت جلوي رستوران شاطرعبّاس كه حتّي در تابستان هم انگار ليز است. چه كار كنم كه ليز نخورم؟ بايد سعي كنم موقع راه رفتن به جلو خم شوم تا گرانيگاه بدنم در امتداد قائم با كفشهايم قرار بگيرد و گشتاور بزرگي ايجاد نشود كه شانس سُر خوردنم را زياد كند.

چراغهاي خيابان كم‌كم روشن مي‌شوند. نگاهشان كه مي‌كنم، نورشان انگار به شكل يك صليب منشعب مي‌شود و هر شاخه‌اش به راه خود مي‌رود. چرا؟ اين يكي سخت است. فقط مي‌دانم كه بايد معادلات موج را نوشت و با تكينگي‌هايي كه به دست مي‌آيند درست رفتار كرد. اين كار را استاد استادم، كه همان Professor Sir Michael Berry باشد، در يكي از تعطيلات كريسمسش انجام داده.

سوار تاكسي بعدي مي‌شوم....

برچسب‌ها: ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home