پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۵

عرف، منطق، حس

بعضي وقتها يك موقعيّتهايي پيش مي‌آيد كه مي‌بينم رفتارم با آن چيزي كه عرفاً بايد باشد خيلي متفاوت است، يا اصلاً متّضاد عرف است.

براي مادرم حادثه‌اي رخ داد، يك حادثه‌ي رانندگي كه غريبه‌اي در آن مقصّر بود. به محلّ حادثه رفتم، سراسيمه و نگران. از خانه تا محلّ تصادف را بي‌وقفه دويدم. مادرم را ديدم، با صورت زخمي و متورّم، و مقصّر حادثه را، كه آن طرف‌تر است، نگران و آشفته.

حالا بايد چه كنم؟ بايد عصباني باشم؟ دست به يقه شوم؟ داد بزنم؟ لابد.

نمي‌توانم. عصباني نيستم. فقط نگران مامانم هستم. حتّي شوكه هم نيستم.

روبروي حسينه‌ي ارشاد رخ داده. زمان: نزديك مغرب. مادرم مثل هميشه راهي مسجد قبا بوده. موتورسواري كه زنش را هم ترك موتور نشانده‌بوده و ورود ممنوع هم مي‌رفته به او زده. كسبه‌ي يك نمايشگاه ماشين كه آنجا بوده مادرم را به داخل مغازه‌شان مي‌برند، مي‌نشانندش، مقصّر را نگه مي‌دارند، به ما و به پليس زنگ مي‌زنند. واقعاً همه چيز را به بهترين شكل مديريت كرده‌اند.

شايد اگر رخ دادنش را ديده‌بودم برافروخته مي‌شدم. نمي‌دانم. نمي‌توانم عصباني باشم. وقتي به آنجا رسيدم و حتّي بعد از ديدن زخمهاي مادرم، باز هم عصباني نيستم. مي‌دانم كه اشتباهي رخ داده، اشتباه بدي كه زمينه‌ي رخ دادنش را هر روز شاهدم: موتور، خلاف، سرعت، تعجيل بي‌هدف... امّا هيچ حسّي از خشم ندارم. من هم اشتباه مي‌كنم. هر روز. بيشتر از روزي يك بار. چرا بايد از اشتباه ديگري خشمگين شوم، در حالي كه خودش هم متأسّف و درمانده است؟ شايد اين هم يك اشتباه ديگر من است. امّا حتّي در اين صورت هم خود اين اشتباه شاهد ديگري بر درستي استدلال من است.

لابد خيلي مسخره است، امّا حتّي براي موتور‌سوار و زنش هم نگرانم. به بيمارستان مي‌رويم. عكس‌برداري، معاينه، بخيه، تزريق، ... همه‌ي چيزهايي كه گفتن اسمشان هم تن آدم را مورمور مي‌كند. پليس مي‌آيد. چاره‌اي نيست. بايد فعلاً شكايت كنيم و مرد موتورسوار هم شب را ميهمان بازداشتگاه باشد تا ببينيم چه مي‌شود. دلم نمي‌خواهد بازداشت شود. زنش خيلي ترسيده. خودش امّا زودتر سوار ماجرا مي‌شود. بچه‌ي كوچكي در خانه دارند كه از تنهايي در شب مي‌ترسد. اينها من را آزار مي‌دهد. از آن طرف مادرم كه كم‌كم گرماي اوّليّه را از دست داده، دردهايش زيادتر مي‌شوند. شب بايد بماند. ما بايد برويم. مردي نمي‌شود بماند. خاله‌ام مي‌ماند.

عصباني نيستم. ديگر نگران هم نيستم. كلافه‌ام.

تضميني نيست كه من اشتباه بدتري را در آينده‌ي خيلي نزديك مرتكب نشوم. امّا عجيب است كه پيش خودم به بقيه حق مي‌دهم از خطاي من عصباني شوند، در حالي كه چنين حقّي را براي خودم نمي‌خواهم. خيلي ساده و شايد احمقانه است. از اين كه مردم اشتباه كنند، عصباني نمي‌شوم. حتّي از چنين اشتباه بزرگي.

امّا عصبانيتم انگار جاي ديگري كمين كرده. روز بعد مادرم هنوز در بيمارستان و موتورسوار هنوز در بازداشتگاه است. يكي از خويشانش را مي‌فرستد براي رسيدگي به امور. با پدرم صحبت مي‌كند. اوّل با ترس و لرز و از موضع ضعف. پدرم بدتر از من به فكر جوان خاطي است. خويشاوندش هم كه لحن نرم و نازك پدرم را مي‌بيند، كم‌كم جري مي‌شود و سعي مي‌كند سانحه را كوچك جلوه بدهد. در قدم بعد تقاضاي رضايت مي‌كند. حيف كه آنجا نبودم. حيف.

نسبت به اشتباه غير عمد ديگران تقريباً حسّي ندارم. به شرط آن كه مرتكبش مسئوليّت كارش را قبول كند. امّا تحمّل حقّه‌بازي را ندارم. اصلاً. ابداً. ممكن است اينجا به قدري عصباني شوم كه كار دست طرف بدهم. فقط اگر من آن مردك را ببينم...

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home