چهارشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۵

داستان پایان‌نامه‌ی من_ قسمت چهارم


فیزیكدان دانماركی، نیلس بوهر(1885- 1962) را باید در زمره‌ی بزرگترین فیزیكدانهای قرن بیستم به شمار آورد و من قصد داشتم برای این پست ترجمه‌ای از مقاله‌ای را كه ولفگانگ پائولی به مناسبت شصتمین سالروز تولّد بوهر در اینجا نوشته‌بود تهیه كنم كه نهایتاً دیدم بهتر است اگر دوست داشتید خودتان زحمت خواندنش را بكشید. در آن مقاله پائولی(كه خودش فیزیكدان نظری بی‌نظیری بوده) كارهای علمی برجسته‌ی بوهر را برشمرده و توضیح داده. البته دریافت این مقاله از سایت PROLA نیاز به عضویت دارد و اگر احیاناً خواستید آن مقاله را بخوانید می‌توانید فایلش را از اینجا بگیرید.

كار بزرگی كه بوهر انجام داد، در واقع سرآغاز راه فیزیك اتمی بود. همان طور كه در پست قبلی هم گفتم، رادرفورد بر اساس آزمایش‌های پراكندگی ذرّات آلفا از هسته‌های سنگین، به این نتیجه رسید كه فضای داخلی اتمها عمدتاً خالی است و بیشتر جرم هر اتم در یك توده‌ی مركزی واقع است كه بار مثبت دارد و حجم آن نسبت به حجم خود اتم ناچیز است. همچنین نسبت بار الكتریكی به جرم، برای این توده‌ی مركزی، یا همان هسته، خیلی كمتر از الكترون است، چرا كه كلّ اتم در حالت عادّی بار خالص ندارد و بر این مبنا بار الكتریكی مجموع الكترونهای یك اتم باید با بار الكتریكی هسته‌ی آن برابر باشد و علامت این بارها هم باید مخالف هم باشند. الكترون در آن زمان شناخته‌شده بود(ار كارهای تامسون) و نسبت بار به جرم آن از آزمایش رابرت میلیكان(كه آزمایش بسیار جالب و دقیقی بود و میلیكان به خاطر آن برنده‌ی جایزه‌ی نوبل شد) به دست آمده‌بود.

بنابر این رادرفورد تصویری از اتم به دست داد كه نسبت به تصویر تامسون بسیار متفاوت و البته درست‌تر بود، امّا مدل رادرفورد اشكالاتی داشت. این مدل، كه به مدل سیاره‌ای هم شهرت یافت، الكترونها را مانند سیاراتی فرض می‌كرد كه بر اثر نیروی جاذبه‌ی الكتریكی كه میان هر الكترون با هسته وجود دارد، به دور هسته می‌چرخند. چنین تصویری بلافاصله با مشكل روبرو می‌گردد. بر اساس نظریه‌ی الكترومغناطیس كلاسیك ماكسوِل، كه در آن زمان یكی از چارچوبهای بنیادی فیزیك بود(و هنوز هم هست)، هر وقت یك جسم باردار با شتاب حركت كند، از خودش امواج الكترومغناطیسی ساطع می‌كند. منظور از شتاب، تغییر سرعت در واحد زمان است و چون سرحت یك كمیت برداری است، هر وقت یك جسم روی مسیری منحنی(مثلاً دایره‌ای) حركت كند، حتماً دارای شتاب است. پس اگر الكترون هم در اتم روی مسیری دایره‌ای، یا به هر شكل روی مسیری منحنی حركت كند، حتماً شتاب خواهد داشت و چون بار دارد، طبق تئوری ماكسوِل امواج الكترومغناطیسی از خود ساطع خواهدكرد. این امواج طبعاً حامل انرژی هستند. پس الكترون با تابش امواج الكترومغناطیسی به تدریج باید انرژی خود را از دست بدهد و به تدریج روی مدارهای كوچكتری دور هسته حركت كند، تا این كه در نهایت انرژی لازم برای حركت را از دست بدهد و روی هسته سقوط كند. یعنی بر این اساس، اوّلاً تمامی موادّی كه در اطراف ما هستند می‌باید به طور پیوسته از خود تابش الكترومغناطیسی ساطع كنند و ثانیاً تمامی مواد باید به تدریج نابود شوند، چرا كه فروریختن ساختار اتم به معنی نابودی ساختار ماده است و هر جسمی به كسر بسیار كوچكی از حجم خود فرومی‌ریزد. این چیزی است كه در جهان واقع مشاهده نمی‌شود. یعنی اوّلاً اجسام مادّی در اطراف ما به طور پیوسته تابش نمی‌كنند و ثانیاً ساختار آنها به تدریج یا به یك باره فرو نمی‌ریزد.

بوهر مدلی را پیشنهاد كرد كه بر اساس آن الكترون در یك سری «مدارهای مُجاز» می‌تواند به دور هسته بچرخد و در این مدارها تابش نمی‌كند(این كه چرا تابش نمی‌كند بعدها معلوم شد). در ضمن الكترون در هر یك از این مدارها(یا ترازها) انرژی مشخّصی دارد و اگر از یك تراز به ترازی با انرژی كمتر برود، تفاوت انرژی این دو تراز را به صورت تابش یك فوتون از اتم بیرون می‌اندازد. در ضمن اگر الكترونی كه حالا به تراز كم‌انرژی‌تر رفته یك فوتون دریافت كند(از بیرون اتم) كه انرژی آن دقیقاً به اندازه‌ی اختلاف انرژی تراز فعلی الكترون و ترازی با انرژی بالاتر باشد، الكترون(یا اتم) این فوتون را جذب می‌كند و به تراز بالاتر می‌رود. بوهر همچنین فرمولی تجربی و در عین حال ساده برای انرژی الكترون در اتم هیدروژن(ساده‌ترین اتم) به دست آورد كه طول موجهای مختلف را برای انواع فوتون‌هایی كه اتم هیدروژن می‌تواند از خود گسیل كند پیش‌بینی می‌كرد. این فرمول، كه(فقط) یك عدد ثابت تجربی داشت، طیف تابشی اتم هیدروژن را با دقّت زیاد پیش‌بینی می‌كرد و این شگفتی بزرگی بود. یعنی بوهر هم چگونگی تولید شدن نور از فرآیندهای اتمی را توضیح داده‌بود و هم این كه چرا هر اتم فقط طول موج‌های خاصّی را از خودش گسیل(و یا به طور عكس، به خودش جذب) می‌نماید را توجیه كرد و اندازه‌ی دقیق این طول موج‌ها را برای اتم هیدروژن با یك فرمول ساده و شگفت‌انگیز ارائه نمود.

ایده‌ی كوانتومی بودن به شكل جدیدی در نظریه‌ی بوهر ظاهر شده‌بود. قبلاً پلانك از ایده‌ی كوانتومی بودن تابش الكترومغناطیسی برای توضیح تابش جسم سیاه استفاده كرده‌بود، امّا مفهوم پلّه‌‌پلّه بودن انرژی در یك سیستم، برای نخستین بار در تئوری بوهر مطرح شد: این كه یك الكترون درون یك اتم هر انرژی دلخواهی ندارد و فقط روی مدارهای معینی با انرژی‌های مشخّص می‌تواند باشد و چون تفاوت این انرژی‌ها هم مقدارهای معینی است، تابش اتمی هم فقط با طول موج‌های معینی انجام می‌شود.

با كار درخشان بوهر، دوران طلایی كوانتوم آغاز شد.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۵

بي برگ و پربار



محل: باغ فردوس
(و فقط خدا مي‌داند كه چه جهاد اكبري با نفس خويش بنمودم تا در شلوغي خيابان وليعصر دوربين خود بركشم و اين عكسها برگيرم. باشد كه ناظران را خوش آيد.)

مصطفي‌ خان عكّاس باشي

برچسب‌ها:

یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۵

آنجا

الكل، مخدّر، اكستازي، يك قطعه موسيقي ناب، يك فيلم خوب(ترجيحاً در سينما)، يك داستان كوتاه پركشش، يك رمان قوي، شنا، يك مقاله‌ي تخصّصي درست و حسابي، يك كتاب واقعي ...

وجه اشتراك اينها چيست؟ خودت را ساعتي به يك كدامشان بسپار تا ببرندت به جايي ديگر. هر كدام از راهي، و هر يك به جايي متفاوت، امّا همگي مي‌توانند ببرندت. از اينجا مي‌روي، لااقل براي ساعتي. و اين ميل به رفتن و اينجا نبودن، هر روز در ما بيشتر مي‌شود. ما آدمهاي ازخودمتشكّر، ادّعا داريم كه براي جهاني بهتر، زيباتر، معقول‌تر تلاش مي‌كنيم و هرگز در اين راه شكست نمي‌خوريم. در عين حال هر روز آدمهاي بيشتري گرفتار الكل و مخدّر مي‌شوند. آدمهاي بيشتري را مي‌بينيم كه به دنبال مفرهايي سريع و آسان مي‌گردند. به خودمان هم كه نگاه كنيم، هيچ كدام از اين ميل به ترك وضع موجود و رفتن به جايي ديگر، لااقل براي چند ساعت، تهي نيستيم. امّا كمتر حاضريم راه خوب را براي رفتن برگزينيم. نتيجه: آدمهاي "خوب" كمتر مي‌روند و آدمهاي "بد" بيشتر مي‌روند، امّا از راههاي پرخطر و به جاهاي بدتر از اينجا. چرا؟

اخبار تلويزيون، تيترهاي درشت روزنامه، صورتحساب، صداي ماشين، حرفهاي اهل سياست(همان ...ها)، تبليغات، ميزگرد، مصاحبه، "موسيقي پاپ"(همان انكرالاصوات)، ساعت، دروغ، ريا، پرخوري و تندخوري عصبي ...

وجه اشتراك اينها چيست؟ لازم نيست خودت را ساعتي به يك كدامشان بسپاري. اينها زندگي ما هستند(شده‌اند). لحظه‌اي سعي كن از آنها فرار كني و ببين كه چه بي‌دفاع و ناگزيري در برابرشان. اينها به زمين بندت مي‌كنند. نمي‌گذارند از اينجا به جاي ديگري بروي. بدتر از آن: به تو مي‌گويند كه جاي ديگري نيست، هرچه هست همينجاست. آن قدر مداوم و قوي زمينگيرت مي‌كنند كه يادت برود آن جاهاي ديگر را. فقط جلوي رفتنت را نمي‌گيرند. هوس رفتنت را هم مي‌كشند. جرأت سرسپردنت را هم از تو مي‌گيرند، با وعده‌هاي سهل‌الوصولشان. آن وقت است كه دنبال راه ميانبر مي‌گردي براي رفتن. آن وقت است كه ممكن است الكلي يا بنگي شوي يا هزار چيز ديگر. راههاي خوب، امّا دشوارِ رفتن هر روز خالي‌تر مي‌شوند. براي راههاي كوتاه و مبتذل سر و دست است كه مي‌شكند.

برو.

اگر زودتر بروي، به جاي بهتري مي‌روي و از راه بهتر. اگر به آن جاي خوب‌تر رسيدي، اميدوارم هرگز برنگردي!

برچسب‌ها:

جمعه، آذر ۰۳، ۱۳۸۵

Super Macro Shooting


ممكن است عكسهاي اين جوري براي حرفه‌اي‌ها زياد جذّاب نباشند، امّا براي من كه اصلاً در عكّاسي در دوران ماقبل ديجيتال استعدادي نداشتم، بسيار شگفت‌انگيز مي‌نمايند، هم از جهت پيشرفت خارق‌العاده‌ي تكنولوژي، كه به دست آوردن چنين وضوح بالايي را در فاصله‌ي خيلي نزديك ممكن كرده، و هم از اين جهت كه مي‌بينم اين كار چقدر راحت و ارزان شده.

باز هم از عزيزاني كه بنده را با اين هديه‌ي گرانبها شرمنده كردند سپاسگزارم.

مصطفي‌خان عكّاس‌باشي

برچسب‌ها:

پنجشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۵

جناب الاغ


با تشكّر از آنهايي كه براي تولّدم يكي از اينها به‌م دادند

برچسب‌ها:

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۵

26

بيست و شش ساله شدم. بزرگ شدن حسّ خوبي دارد، به شرط آن كه حس نكني فقط يك سال ديگر گذشته، بي هيچ دستاورد خاصّي، به عبارتي يعني اين كه حس كني بزرگتر شده‌اي، نه فقط پيرتر، و حس كني زماني كه گذشته ارزشش را داشته. در يك سالي كه گذشت خيلي كارها كردم و خيلي چيزها ياد گرفتم. زمينه‌ي خيلي كارها را هم براي آينده چيدم. فكر كنم تا يك سال ديگر اگر خدا عمري بدهد معلوم شود كه يك سال گذشته‌ام چه قدر مفيد بوده.

تولّدم مبارك.

برچسب‌ها:

شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵

دبيرستان البرز

تكّه‌تكّه از پيكرش جدا كردند. اركان و اجزايش را به نامحرم‌ها دادند. نامش را خدشه‌دار كردند، و حالا هم مي‌خواهند نابودش كنند. بايد جلوي اين قوم نادان را گرفت. امّا چطور؟ ماجراي دارالفنون بايد چند بار تكرار شود؟

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۵

عرف، منطق، حس

بعضي وقتها يك موقعيّتهايي پيش مي‌آيد كه مي‌بينم رفتارم با آن چيزي كه عرفاً بايد باشد خيلي متفاوت است، يا اصلاً متّضاد عرف است.

براي مادرم حادثه‌اي رخ داد، يك حادثه‌ي رانندگي كه غريبه‌اي در آن مقصّر بود. به محلّ حادثه رفتم، سراسيمه و نگران. از خانه تا محلّ تصادف را بي‌وقفه دويدم. مادرم را ديدم، با صورت زخمي و متورّم، و مقصّر حادثه را، كه آن طرف‌تر است، نگران و آشفته.

حالا بايد چه كنم؟ بايد عصباني باشم؟ دست به يقه شوم؟ داد بزنم؟ لابد.

نمي‌توانم. عصباني نيستم. فقط نگران مامانم هستم. حتّي شوكه هم نيستم.

روبروي حسينه‌ي ارشاد رخ داده. زمان: نزديك مغرب. مادرم مثل هميشه راهي مسجد قبا بوده. موتورسواري كه زنش را هم ترك موتور نشانده‌بوده و ورود ممنوع هم مي‌رفته به او زده. كسبه‌ي يك نمايشگاه ماشين كه آنجا بوده مادرم را به داخل مغازه‌شان مي‌برند، مي‌نشانندش، مقصّر را نگه مي‌دارند، به ما و به پليس زنگ مي‌زنند. واقعاً همه چيز را به بهترين شكل مديريت كرده‌اند.

شايد اگر رخ دادنش را ديده‌بودم برافروخته مي‌شدم. نمي‌دانم. نمي‌توانم عصباني باشم. وقتي به آنجا رسيدم و حتّي بعد از ديدن زخمهاي مادرم، باز هم عصباني نيستم. مي‌دانم كه اشتباهي رخ داده، اشتباه بدي كه زمينه‌ي رخ دادنش را هر روز شاهدم: موتور، خلاف، سرعت، تعجيل بي‌هدف... امّا هيچ حسّي از خشم ندارم. من هم اشتباه مي‌كنم. هر روز. بيشتر از روزي يك بار. چرا بايد از اشتباه ديگري خشمگين شوم، در حالي كه خودش هم متأسّف و درمانده است؟ شايد اين هم يك اشتباه ديگر من است. امّا حتّي در اين صورت هم خود اين اشتباه شاهد ديگري بر درستي استدلال من است.

لابد خيلي مسخره است، امّا حتّي براي موتور‌سوار و زنش هم نگرانم. به بيمارستان مي‌رويم. عكس‌برداري، معاينه، بخيه، تزريق، ... همه‌ي چيزهايي كه گفتن اسمشان هم تن آدم را مورمور مي‌كند. پليس مي‌آيد. چاره‌اي نيست. بايد فعلاً شكايت كنيم و مرد موتورسوار هم شب را ميهمان بازداشتگاه باشد تا ببينيم چه مي‌شود. دلم نمي‌خواهد بازداشت شود. زنش خيلي ترسيده. خودش امّا زودتر سوار ماجرا مي‌شود. بچه‌ي كوچكي در خانه دارند كه از تنهايي در شب مي‌ترسد. اينها من را آزار مي‌دهد. از آن طرف مادرم كه كم‌كم گرماي اوّليّه را از دست داده، دردهايش زيادتر مي‌شوند. شب بايد بماند. ما بايد برويم. مردي نمي‌شود بماند. خاله‌ام مي‌ماند.

عصباني نيستم. ديگر نگران هم نيستم. كلافه‌ام.

تضميني نيست كه من اشتباه بدتري را در آينده‌ي خيلي نزديك مرتكب نشوم. امّا عجيب است كه پيش خودم به بقيه حق مي‌دهم از خطاي من عصباني شوند، در حالي كه چنين حقّي را براي خودم نمي‌خواهم. خيلي ساده و شايد احمقانه است. از اين كه مردم اشتباه كنند، عصباني نمي‌شوم. حتّي از چنين اشتباه بزرگي.

امّا عصبانيتم انگار جاي ديگري كمين كرده. روز بعد مادرم هنوز در بيمارستان و موتورسوار هنوز در بازداشتگاه است. يكي از خويشانش را مي‌فرستد براي رسيدگي به امور. با پدرم صحبت مي‌كند. اوّل با ترس و لرز و از موضع ضعف. پدرم بدتر از من به فكر جوان خاطي است. خويشاوندش هم كه لحن نرم و نازك پدرم را مي‌بيند، كم‌كم جري مي‌شود و سعي مي‌كند سانحه را كوچك جلوه بدهد. در قدم بعد تقاضاي رضايت مي‌كند. حيف كه آنجا نبودم. حيف.

نسبت به اشتباه غير عمد ديگران تقريباً حسّي ندارم. به شرط آن كه مرتكبش مسئوليّت كارش را قبول كند. امّا تحمّل حقّه‌بازي را ندارم. اصلاً. ابداً. ممكن است اينجا به قدري عصباني شوم كه كار دست طرف بدهم. فقط اگر من آن مردك را ببينم...