چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۵

مخدوم بي عنايت

اگر از قبل نشناسيش، بعيد است بفهمي اين هماني است كه اسمي به آن باشكوهي دارد. نحيف و رنجور رد مي‌شود، با وضعي رقّت‌آور. پايين‌تر از سطح خيابان مي‌رود، در مسيري كه خودش قبلاً تهيه ديده، شايد به تدبير روزي كه شكوه گذشته را نداشته‌باشد، روزي كه مجال خودنمايي نمانده‌باشد.

دور و برش را همه جور خاشاك پر كرده، كه خودش به اجبار از جاهاي مختلف مي‌آورد، بيشتر و نفرت‌آورتر از همه قوطي‌هاي خالي نوشابه و آب‌معدني. وقتي مثل اين وقت سال به نهايت ضعف مي‌رسد، دور و برش را طوري سنگچين مي‌كنند كه راه باريكي داشته‌باشد و مرداب درست نكند. مثل سنگ لحد كه كنار مرده بگذارند.

اين همان موجودي است كه هنوز روي نقشه‌ها به نام رودخانه‌ي دربند شناخته مي‌شود. همين مردم خودخواهي كه با فاضلاب و زباله ضعيف و آلوده‌اش مي‌كنند، وقتي به اطراف ما مي‌رسد حتّي نامش را عوض مي‌كنند: كانال. انگار كه حلال‌زاده‌اي را حرام‌زاده خطاب كنند. بدترين توهين، بي‌شرمانه‌ترين تحقير.

من مي‌دانم كه اين همان رودخانه‌ي دربند است. بيشتر مردم مي‌دانند، امّا ترجيح مي‌دهند فراموش كنند. من نه. بارها با دوچرخه، و چند باري هم پياده، امتدادش را گرفته‌ام و تا تجريش رفته‌ام. چندين بار هم از تجريش امتدادش را گرفته‌ام و تا خانه‌مان كه فقط دو كوچه با رود فاصله دارد آمده‌ام. هنوز تا حوالي قلهك و زرگنده زيبا و باشكوه است. هر كس كمي جغرافي يا زمين‌شناسي بداند به سادگي متوجّه مي‌شود كه كوچه‌هاي شيب‌دار و اعيان‌نشين الهيه و زرگنده همگي حاصل تراشكاري چندين هزارساله‌ي اين رود هستند. اين مناطق همگي درّه‌ي رود دربند محسوب مي‌شوند. امّا چه كسي اهمّيّت مي‌دهد. كمتر كسي ممكن است از اينجا رد شود و بيشتر از قيمت املاك اين منطقه به رودي فكر كند كه پشت ديوارها و در قعر بسترش مظلومانه جريان دارد، رودي كه مادر اين منطقه است. امّا رود در اينجاها هنوز زيباست. هنوز آبش زياد كدر نيست(همان آبي كه در ارتفاعات دربند آن را مي‌نوشيم و شايد كمتر آبي به آن زلالي باشد). به اطراف خانه‌ي ما در حوالي ميرداماد كه مي‌رسد آلوده و پرخاشاك است. كلاغها تنها همدمش در اينجا هستند، و البته درختاني كه از دو طرف به شكل غريبي سر به سويش خم كرده‌اند. درختها از ما آدمها قدرشناس‌ترند، اين را همه مي‌دانند.

امشب كه اوّلين باران پائيزه‌ي امسال باريد، لابد رود دوباره رمقي گرفته. امّا همين ديروز هم كه از پل رومي تا خانه از كنارش پياده آمدم، كه لابد ضعيف‌ترين روز امسالش بود، هنوز هم زيبا، مطمئن و آرامش‌بخش بود. هرچه پايين‌تر مي‌آمدم نحيف‌تر و آلوده‌تر مي‌شد تا نزديك خانه‌ي ما كه جريانش تقريباً قهوه‌اي‌رنگ شده‌بود. با همه‌ي اينها هنوز يك چيزش در همه‌ي طول اين مسير پابرجا و بدون تغيير بود: صدايش، آن صداي بي‌مانندش. هنوز آبشارهاي پرشمارش طنين باشكوهي دارند و جريان خودش هم صداي زيبايش را از دست نداده، با وجود همه‌ي آنچه كه به ستم بر وجودش تحميل كرده‌ايم. راست مي‌گويند انگار كه تنها صدا است كه مي‌ماند.

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home