چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۵

قصّه‌هاي ليلا

تا به حال لوبياي سحرآميز ديده‌ايد؟ يا چيزي شبيه به آن؟ شده بخواهيد يك كاري را انجام بدهيد و از نتيجه‌اش مطمئن نباشيد و بعد نتيجه‌اش بارها و بارها بيشتر و مستمر‌تر از آن چيزي بشود كه در خوشبينانه‌ترين حالت انتظارش را داشتيد؟ من يك چنين تجربه‌اي داشته‌ام. اين لوبياي سحرآميز همچنان دارد رشد مي‌كند و بالا مي‌رود و من مي‌خواهم شما را در حاصلش شريك كنم.

خواهرم، ليلا، كه 9 سال از من جوان‌‌تر است، كتاب‌خوان بي‌نظيري است. البته خودتان مي‌توانيد حدس بزنيد كه منظورم كتابهاي داستاني است. در شانزده‌سالگي دو سه كتابخانه‌ي در حال انفجار دارد كه همه‌ي كتابهايشان را خوانده (بعضي را بيش از ده بار) و كتابهاي بسياري را هم خوانده كه در اين كتابخانه‌ها نيستند. كتابهاي تميز و ارزشمندي مي‌خواند(نه از آن «رمان»هاي دختركان جوان) و اين هم نكته‌ي مهمّي است.

دنيايي كه در اين داستانها دارد فقط متعلّق به خودش است و بس. اگر واقعاً بخواهيد چنين دنيايي داشته‌باشيد بايد آن شور خواندن را كه او دارد شما هم داشته‌باشيد و مي‌دانيد كه به دست آوردن اين شور تقريباً محال است، اگر از قبل آن را نداشته‌باشيد.

ماجراي لوبياي سحرآميز به وقتي برمي‌گردد كه ليلا تازه سواددار شده بود و من سعي كردم به تنها روشي كه بلد بودم او را از فضاي كوچك و بسته‌ي خانه‌مان رهايي دهم: كتاب. فكر كنم اوّلين كتابي كه برايش خريدم، ماتيلدا، نوشته‌ي رولد دال بود. بقيه‌ي راه را عمدتاً خودش طي كرده.

چند وقتي ترغيبش كردم كه تعدادي از بهترين قصّه‌هايي را كه خوانده، به انتخاب خودش، براي ديگران بخواند. مثل بيشتر همسالانش اوّل مي‌ترسيد. بعد راضي شد. حالا مشتاق شده. برويد و قصّه‌هاي ليلا را بشنويد. نظرهاي‌تان را برايش با ايميل بفرستيد، چون ظاهراً امكان كامنت گذاشتن در آنجا وجود ندارد. اميدوارم شما هم مثل من لذّت ببريد.

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home