جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۸۵

"By indirections find directions out"

_William Shakespeare, Hamlet

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۵

منطق تك سلولي

آقاي احمدي‌نژاد چند روز پيش فرمودند كه به سياست دو بچّه در هر خانواده اعتقادي ندارند، سياستهاي كنترل جمعيّت نتيجه‌ي القائات غرب براي كم كردن قدرت مسلمين است، و اين كه ايران ظرفيّت 120 ميليون جمعيّت را دارد.

اين كه ايران ظرفيّت چه ميزان جمعيّت را دارد، بحث پيچيده‌اي است و شايد تنها نكته‌ي قابل بحث علمي در تمام حرفهاي چند روز پيش احمدي‌نژاد باشد. البته خوب است اين سؤال را به شكل دقيق‌تر هم مطرح كنيم: ايران با وضعيّت و روند حاضرش ظرفيّت چه ميزان جمعيّت را در حال حاضر و در آينده دارد؟ يادمان باشد كه جدا از همه‌ي مسائل پيچيده‌ي سياسي و اجتماعي، مسائلي مانند ميزان ذخاير آب قابل استفاده در كشور از محدوديّت‌هاي بنيادي بر ميزان ظرفيّت كشور براي جمعيّت بيشتر هستند.

من نه جامعه‌شناسم، نه متخصّص آمار، نه اقتصاددان و نه هيچ چيز ديگر از اين دست. امّا به خودم اجازه مي‌دهم كه بگويم حرفهاي احمدي‌نژاد در اين زمينه تركيبي هستند از مقداري دروغ، مقداري اشتباه، مقداري استبداد و نهايتاً و مهم‌تر از همه، توهّم و ناداني منحصر به فرد احمدي‌نژاد.

چرا با وجود آن كه تخصّصي در علوم انساني و اجتماعي ندارم به خودم اجازه مي‌دهم كه چنين اظهار عقيده‌ي تندي بكنم؟ چون من متولّد سال 1359 هستم و اگرچه در يك خانواده‌ي پرجمعيّت به دنيا نيامدم، امّا دقيقاً در اوج قلّه‌ي ميزان تناسل سالهاي ابتداي انقلاب متولّد شدم. تاوان اين مسأله را از زماني كه يادم هست دارم مي‌پردازم و هنوز هم تازيانه‌اش را مي‌خورم.

من و همسالانم، به نسبت آنها كه حدود 2 تا 5 سال از ما كوچكتر يا بزرگتر هستند، در شلوغ‌ترين و بي‌سامان‌ترين سيستم آموزشي دو دهه‌ي خير درس خوانديم، كمترين سرانه‌ي امكانات آموزشي و تفريحي را داشتيم، بيشترين تعداد كنكورها را با بيشترين تعداد شركت‌كننده پشت سر گذاشتيم، و حالا هم كه ربع قرني از زمان تولّدمان گذشته، آينده‌ي درخشاني را فراروي خودمان نمي‌بينيم. در عين حال مي‌بينيم كه آنها كه بين 2 تا 5 سال با ما اختلاف سن دارند، چه بزرگتر و چه كوچكتر، بسياري از اين مشكلات را نداشته‌اند، يا به شكل خفيف‌تري داشته‌اند.

براي مثال، من در هيچ مدرسه‌ي دولتي‌اي درس نخواندم كه كلاسمان كمتر از 42 نفر شاگرد داشته‌باشد، و تازه اين در بهترين شرايط مدرسه‌هاي دولتي همان زمان بود، چون دوره‌ي راهنمايي و دبيرستان را در مدرسه‌هاي نمونه مردمي درس خواندم. تعداد متوسّط دانش‌آموزان در هر كلاس خيلي سريع به زير 40 و اندكي بعد به زير 30 نفر رسيد و دليلش هم به وضوح كاهش تعداد دانش‌آموزان بود. چرا؟ خوب، مقدار كمي از اين كاهش به خاطر گسترش نسبي مدرسه‌هاي خصوصي بود، امّا دليل اصلي، كاهش جمعيّت كلّ دانش‌آموزان بود و دليل آن هم ترك تحصيل نبود، بلكه دليلش تناسل كمتر در سالهاي 63 به بعد بود.

نمي‌خواهم ادامه‌ي اين قصّه را تا زمان حال بكشانم و از همه چيز گله كنم. اشتباه مهيبي رخ داده. مهيب از آن جهت كه با اصلي‌ترين چيز انسانها بازي مي‌شود: با بودن آدمها. بدترين قسمت ماجرا به نظر من مشكلاتي نيست كه براي من و همسالانم ايجاد شده، بلكه ماهيّت تناقض‌آميز و لاينحل مسأله است. نسلي را به تناسل بيشتر تشويق مي‌كنند. كودكاني به دنيا مي‌آيند كه نسلشان از بدو تولّد دچار مشكل مي‌شوند. امّا اين مشكل در بودن خود آنهاست. اگر آنها نبودند مشكلي هم نبود. از طرف ديگر اين نسل نه مي‌تواند به بودنش اعتراض كند، نه مي‌تواند نبودنش را بخواهد. اين تناقض خيلي بدي است.

مسئول اين تناقض، همانهايي هستند كه توده‌ي مردم را به توليد مثل بيشتر فراخوانده‌اند. من تاكنون نشنيده‌ام كه كسي از بابت اين اشتباه از مردم عذرخواهي كرده‌باشد، حتّي يك عذرخواهي لفظي ساده. بدتر آن كه بسياري از آنها حتّي اشتباهشان را قبول ندارند. انگار نه مي‌بينند و نه مي‌شنوند و نه فكر مي‌كنند.

همان ذهنيّت منحرف، همان كوته‌بيني و لج‌بازي، همان جهل مركّب، حالا دوباره سر برآورده. اين كه اشتباه تكرار شود مايه‌ي نگراني است، نه اين كه چه كسي شروع‌كننده‌ي ماجرا باشد. دور از ذهن هم نبود كه اگر 100 نفر را براي تبليغ كردن دوباره‌ي ازدياد تناسل در ايران كانديد مي‌كردند، احمدي‌نژاد در ميان 10 تاي اوّل باشد.

زشتي ديگر اين ماجرا اين است كه همان نسلي كه بيشترين آسيبها را از توليد مثل افسارگسيخته متحمّل شده، حالا كه خودش به سنّ ازدواج و صاحب فرزند شدن رسيده، ترغيب مي‌شود به تكرار كردن همان اشتباه. ديگر حجّت تمام است بر ما. اگر فريب بخوريم و نسل ديگري از اين نسل ايجاد شود كه همان مشكلات خودمان را بر آنها هم تحميل كرده‌‌ايم، خودمان مسئوليم، نه احمدي‌نژاد.

سه‌شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۵

سرخوشي

فكرشو بكن، تهران چهار روز تعطيل باشه. روز اوّل تعطيلات، اون هم روز عيد فطر، شهر خلوت، هوا خنك و ابري، حال آدم هم خوب باشه، بعد بلند شه با بچّه‌ها بره سينما فرهنگ و يه فيلم خوب ببينه(باغ فردس، پنج بعدازظهر).

كمتر چيزي اين قدر به من حال مي‌ده.

یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵

علم بي عمل

همان طور كه مستحضر هستيد، رشته‌ي تحصيلي اين جانب فيزيك، و شاخه‌ي گرايشي من هم ذرّات بنيادي نظري است. ايران يكي از كشورهاي دنيا است كه كار تجربي در ذرّات بنيادي در آن معني ندارد، مگر در شاخه‌هايي كه به اختر‌فيزيك يا تابشهاي كيهاني مربوط باشند. ابزار اصلي پژوهش تجربي در فيزيك ذرّات بنيادي شتا‌ب‌دهنده‌ها(و البته آشكارسازها) هستند. ايران شتاب‌دهنده دارد، امّا در مقايسه با شتاب‌دهنده‌هاي متوسّط به بالا در جهان امروز، شتاب‌دهنده‌اي كه در اختيار سازمان انرژي اتمي است بسيار كوچك و ضعيف محسوب مي‌شود.

من تا همين اواخر با خودم فكر مي‌كردم كه در اختيار نداشتن ابزار تحقيق تجربي، براي كار نظري در اين رشته مشكل مهمّي محسوب نمي‌شود، چون نتايج تحقيقات تجربي به سادگي منتشر مي‌شوند و به لطف اينترنت تقريباً تفاوتي از جهت بهره‌مندي از اين نتايج ميان كشورهايي مثل ايران و آمريكا وجود ندارد.
شتاب‌دهنده‌اي كه در اختيار سازمان انرژي اتمي ايران است، فضايي در حدود يك اتاق را اشغال مي‌كند. اطّلاعات فنّي مربوط به اين ماشين را به ياد ندارم، امّا تا جايي كه مي‌دانم، از آن براي تحقيقات فيزيك هسته‌اي يا ذرّات بنيادي استفاده نمي‌شود، بلكه به تحقيقات پزشكي و كشاورزي اختصاص يافته. براي نمونه، با استفاده از اين دستگاه نمونه‌هاي آفت‌زده‌ي نخود را پرتودهي مي‌كنند و آفتها را مي‌كشند(لابد به سفارش بخشداري برره). مطمئنّاً استفاده از چنين دستگاهي براي مقاصد تحقيقاتي فيزيك ذرّات بنيادي يا حتّي فيزيك هسته‌اي(كه با انرژي‌هاي پايين‌تري سر و كار دارد) در نگاه اوّل مضحك به نظر مي‌رسد. كافي است سري به سايتهاي مراكز تحقيقات تجربي فيزيك ذرّات بنيادي در آمريكا و اروپا و ژاپن بزنيد و عكسهاي هوايي شتابدهنده‌هاي چندين كيلومتري آنها را ببينيد تا متوجّه حرف من بشويد. امّا آموزش چطور؟ اگر قرار باشد تعدادي از دانشجوهايي كه از ايران براي ادامه‌ي تحصيل به خارج از كشور مي‌روند، انگيزه‌اي براي تحقيقات تجربي در حوزه‌ي فيزيك شتابدهنده‌ها داشته‌باشند، چطور بايد زمينه‌ي فكري لازم را براي اين جهت‌گيري تحصيلي و مطالعاتي پيدا كرده‌باشند؟ از طرف ديگر نمي‌شود به طور قطعي گفت كه استفاده‌ از چنين دستگاهي براي تحقيقات فيزيكي به طور كامل ناممكن است. بسياري از نتايج حيرت‌آور و بنيادي در دوران طلائي فيزيك ذرّات بنيادي، بين 30 تا 40 سال پيش، با استفاده از شتابدهنده‌هاي آن زمان كه هر كدام در يك اتاق جا مي‌شده‌است به دست آمده يا مورد آزمايش قرار گرفته‌اند. در ضمن آزمايشهاي پديده‌هايي در انرژي‌هاي كم اين روزها مورد توجّه ويژه هستند و احنمالاً با استفاده از همين شتاب‌دهنده هم مي‌شود تحقيقاتي انجام داد كه ارزش تحقيقاتي قابل ملاحظه داشته‌باشند.
يكي دو سال پيش كه در فكر انتخاب دانشگاه براي مقطع فوق‌ليسانس بودم، حرفهايي شنيدم درباره‌ي اين كه قرار است يك شتاب‌دهنده‌ي خطّي براي تحقيقات فيزيكي در اطراف اصفهان ساخته شود. از آن موقع تا به حال هنوز خبري در اين مورد نشنيده‌ام و اصلاً نمي‌دانم چنين پروژه‌اي شروع شده يا نه. امّا خبر نسبتاً اميدواركننده اين است كه ايران در حال ساختن يك يا چند رصدخانه‌ است كه برنامه‌ي نسبتاً دقيقي براي كارهاي تحقيقاتي كه قرار است در آنها انجام شود تدوين شده است.

مسأله‌ي اصلي اين است كه هيچ كشوري بدون داشتن زيرساختهاي محكم در علوم بنيادي نمي‌تواند پيشرفت قابل ملاحظه‌اي در درازمدّت داشته‌باشد(همان چيزي كه مردم ياد گرفته‌اند و دائم تكرار مي‌كنند: «توسعه‌ي پايدار») و خطر توجّه نكردن به علوم بنيادي براي كشوري مثل ايران كه پول نفت از يك طرف و بنيادگرائي ديني هم از همان طرف، عوامل رخوت‌زا در فضاي فكري جامه‌اش هستند شديدتر است. براي توسعه‌ي علوم بنيادي هم بايد آدمهايي كه ارزش اين مسأله را مي‌دانند، براي مدّت طولاني برنامه‌ريزي كنند و بودجه جذب كنند. امّا يك نكته‌ي مهم هم اين است كه حتّي در توسعه‌ي علوم بنيادي هم رشد سرطاني معني دارد. يعني اگر فقط بودجه‌اي محدود صرف دانشگاهها و پژوهشكده‌هايي شود كه به تحقيقات نظري مشغولند، و توجّهي به كارهاي تجربي و آزمايشگاهي نشود(كه لااقل از نظر اجرايي و مالي بسيار سخت‌تر هستند)، در نهايت چيز زيادي عايد مملكت نمي‌شود، بلكه همان تحقيقات نظري هم به سرعت به بيراهه مي‌روند.

چه اشكالي دارد كه مثلاً يك يا دو روز در هفته، كار شتاب‌دهنده‌ي سازمان انرژي اتمي به آموزش دانشجوهاي مقطع ليسانس و فوق‌ليسانس اختصاص پيدا كند تا حدّاقل تصوّري از اين كه يك شتاب‌دهنده واقعاً چي هست و كار كردن با آن چه معنايي دارد براي من نوعي حاصل شود؟ فكر مي‌كنم اگر چنين برنامه‌اي اجرا شود در ميان مدّت نتايج خيلي مهمّي در تحقيقات علمي و تفكّر پژوهشي در دانشكده‌ها و پژوهشگاه‌ها ببينيم. امّا بعيد مي‌دانم كسي در ايران اين طرح را بپسندد. پس اصلاً براي چي اينجا نوشتمش؟ خوب، شايد چون فكر مي‌كنم ايده‌ي خوبي باشه. كافي نيست؟

I have something good

"Paradoxes are good(that's a paradox of course), because paradoxes force you to think.... "

_Farnk Wiczek, Nobel Lecture

پنجشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۵

حاج ‌آقا در سرزمين عجايب

ديشب بعد از شام نشسته‌بوديم اطراف تلويزيون و اخوي گرامي داشت كانالهاي تلويزيون را عوض مي‌كرد بلكه يك چيز جالبي پيدا كند، كه رسيد به يك برنامه‌ي زنده كه يك آقاي روحاني با يك مجري نشسته‌بود روي سن يك تالاري كه پر از ميهمانان محترم بود و داشت براي آنها صحبت مي‌كرد. بعد در انتهاي سخنان پربارشان ايشان فرمودند كه من يك موقعي براي تبليغ و سخنراني به خارج از كشور رفته‌بودم و آنجا يك نفر داشت متن سخنراني من را ترجمه مي‌كرد(لابد قبل از سخنراني) كه رسيد به كلمه‌ي «غيرت» و گفت اين كلمه در زبان اينها معادل ندارد! ما (يعني حاج‌آقا) تعجّب كرديم. بعداً ديديم كه خيلي از كلمه‌ها در زبان اينها معادل ندارد. مثلاً «حيا» معادلي در زبان آنها ندارد، مثلاً اگر بخواهي بگويي دخترجان، يك كمي باحياتر صحبت كن، اين قابل ترجمه به زبان آنها نيست. و يا اين كه كلمه‌اي مثل «ناموس» در زبان آنها معادلي ندارد. چون آنها اصلاً اين چيزها برايشان معني ندارد. مثلاً اگر همسر يك مردي را بدزدند برايش مثل اين است كه ماشينش را دزديده‌باشند. تازه زن كه زياد است، براي خريدن ماشين بايد كلّي پول داد (و حاج‌آقا تبسّمي كردند)... و كمي بعد هم ايشان صحبتهايشان را تمام كردند.

حالا من كه نمي‌دانم حاج‌آقا به كجا تشريف برده‌بودند كه مردمش بي‌حيا و بي‌ناموس و بي‌غيرت و بي‌بقيه‌ي موارد بودند و در طول تاريخشان هم هرگز مزيّن به حيا و غيرت و ... نبوده‌اند كه براي اين مفاهيم لااقل اسمي داشته‌باشند، امّا در همين زبان انگليسي كه ما مختصري با آن آشنا هستيم تمام اين كلمات معادل دارند و هر يك چند معادل هم دارد كه هر كدام در جاهاي خاصّي به كار مي‌رود. در بقيه‌ي زبانهاي اروپايي هم اين كلمات حتماً معادل دارند، چون ريشه‌هاي فرهنگي آنها به هم نزديك است و در ضمن كلمات مشترك و عاريتي هم زياد دارند. شايد حاجي به ميان يك قبيله‌ي بدوي در آفريقا يا حوزه‌ي رودخانه‌‌ي آمازون رفته بوده... امّا نه، فكر نكنم. تيپ حاج‌آقا به آفريقا و آمازون نمي‌خورد. امّا مسلّماً زبان مردم بي‌غيرت آنجا انگليسي يا چيزي مشابه آن نبوده، چون حاج‌آقا حتماً توجّه داشته‌اند كه در خانه‌ي هر بيننده‌ي گرامي برنامه احتمالاً يك فرهنگ فارسي به انگليسي پيدا مي‌شود و ممكن است آن بيننده‌ي گرامي بعد از اتمام برنامه به فرهنگ لغات مراجعه كرده و تورّقي نموده‌باشد.

جستجو براي يافتن محلّ مأموريّت حاجي و زبان محلّي مردم بي‌حياي آنجا همچنان ادامه دارد.

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۵

ا‌َليوم استعمال اينترنت پرسرعت و نيم سرعت حرام است

نمي‌شود چشمت را ببندي و فراموش كني كه داري در ايران زندگي مي‌كني. اگر هر چند وقت يك بار احمدي‌نژاد يك دسته‌گل تازه به آب ندهد با آن حرفها و تصميمها و انتصابهايش، هم‌جنسها و زيردستهايش اين وظيفه‌ي خطير را به نحو احسن انجام مي‌دهند. يكشنبه كه اخوي گرامي گفت يك جايي خوانده كه واگذاري خطوط اينترنت سريع‌تر از 128 كيلوبيت بر ثانيه ممنوع شده، فكر كردم يا خبر را ناقص خوانده يا به يك نوعي سركار بوده. ديروز بعد‌ازظهر كه داشتم از دانشگاه برمي‌گشتم اين خبر را از راديوي تاكسي شنيدم. واقعاً اينها با اين تصميمهاي بخردانه روح مظفّرالدّين‌شاه و محمّدعلي‌شاه قاجار را شاد كرده‌اند، آن قدر شاد كه من در اين شب احيا نشسته‌ام و دلم مي‌خواهد هرچه از كيبوردم در مي‌آيد نثار اين مسئولين دلسوز كنم. تازه دو ماه است كه ما يك جور اينترنت نيمچه سريع خريده‌ايم، آن هم به قيمت بالا، چون منطقه‌ي ما سرويس DSL ندارد و گفته مي‌شود علّتش قرار داشتن وزارت اطّلاعات در اينجا است و در نتيجه فقط مي‌توانيم يك جور سرويس Wireless را بخريم كه گران‌تر است. حالا همين هم قرار است محدود شود. تبارك‌اللّه!

اطلاق واژه‌ي پرسرعت به خطوط 128kb يك نوع ميراث تكنولوژيكي است از سالهاي ابتداي پيدايش خطوط DSL، و مي‌دانيم كه اين ميراثها چه سريع كهنه و بي‌معني مي‌شوند. اين كلمه هنوز هم به خطوطي با اين سرعتها اطلاق مي‌شود، امّا هر كس اندكي سرش در كار باشد خوب مي‌داند كه اين سرعتها حدّاقلهاي دنياي شبكه‌اي امروز هستند. چند سال بود كه مخابرات جلوي گسترش خطوط اينترنت پرسرعت را مي‌گرفت. به اين ترتيب پول هنگفتي از طريق هزينه‌ي تلفن مشتركاني كه مجبور بودند( وهستند) با تكنولوژي عتيقه‌ي Dial up به اينترنت وصل شوند گير مخابرات مي‌آيد. از طرف ديگر گسترش لاك‌پشتي زيرساختهاي لازم براي ديجيتال كردن همان خطوط تلفن هم خوراك خبري تكراري امّا تقريباً دائمي مخابرات بود. براي من تقريباً مسلّم شده كه اين سياست فقط در جهت منفعت‌طلبي مخابرات نيست، بلكه هدف كلّي‌تر و مهم‌تر آن محدود كردن هرچه بيشتر تماس شهروندان ايراني با دنياي فراسوي مرزهاي ايران است. ممكن است جمع كردن آنتن‌هاي ماهواره را بشود تا حدّ زيادي توجيه كرد و به ناف اسلام و اخلاق و هويّت ملّي بست، امّا تسلسل اقداماتي كه در جهت كشيدن ديوار آهنين به دور مملكت است، نهايتاً پنهان‌ نمي‌ماند.

طرح ابلهانه‌ي اينترنت ملّي در همين راستا است و حالا با اين بخشنامه‌ي اخير ديگر كمتر ابهامي بر جا مانده. عرضه‌ي اينترنت 128 كيلوبيتي نه براي شركتها چندان معقول است و نه براي مشتري. بايد حدود 50 هزار تومان وديعه بگذاري براي مودم DSL يا حدود 100 هزار تومان براي مودم IP-Wireless و مبالغ بيشتري براي تكنولوژي‌هاي بالاتر. حدود 30 هزار تومان هم حدّاقلّ هزينه‌ي اشتراك ماهانه است براي يك خطّ ADSL. با اين بند و بساط اگر يك خطّ 128 كيلوبيتي بخري تازه در بهترين حالت و ساعت كم ترافيك شبكه سرعتي معادل دو برابر آب باريكه‌ي Dial up خواهي داشت! به مثل معروف، آدم براي يك ليوان شير كه گاو نمي‌خرد. در شرايطي كه تكنولوژي‌هاي نسل چندم DSL و تكنولوژي جديد امّا بسيار فراگير WiMAX در كنار انواع تكنيكهاي فرعي‌تر، استفاده از پهناي باندهايي بسيار بيشتر از اين را براي كاربران خانگي و تجاري ممكن مي‌كنند، و در همان حال كه دولتهاي كشورهاي همسايه‌ي ما، بر اساس آگاهي به نقش حياتي شبكه‌هاي ارتباطي، به سرعت در حال بهره‌مند كردن شهروندانشان از آخرين ثمرات اين نوع تكنولوژي‌ها هستند، همان اينترنت نيم‌بندي هم كه در اختيار داريم را دارند از ما مي‌گيرند، براي چهار ماه يا براي مدّت نامحدود، كسي چه مي‌داند. اگر چهار ماه ديگر خبري از لغو ممنوعيّت نشد چه كسي مي‌تواند اعتراض كند و به كه بايد اعتراض كرد؟ مگر سابقه‌ي واگذاري موبايلها و خدمات ضعيف و عدم پاسخگويي را از همين مخابرات محترم نداريم؟ مگر پلمپ فلّه‌اي ISPها را يادمان رفته؟ مگر انحصار VOIP و استفاده‌ي ناشيانه از آن در رومينگ موبايل با عربستان را فراموش كرده‌ايم؟ اصلاً اين شعارهاي بانكداري و تجارت الكترونيكي، دولت الكترونيكي(فقط تصوّر كنيد احمدي‌نژاد الكترونيكي چه چيزي مي‌شود)، آموزش و دانشگاه مجازي و همه‌ي اين لق‌لقه‌هايي كه از در و همسايه ياد گرفته‌اند را بدون اينترنت پرسرعت واقعي چطور مي‌خواهند اجرا كنند (با فرض اين كه قصد اجرا داشته‌باشند)؟

جا دارد در اين شب بيست و سوّم ماه رمضان از خداوند اندكي عقل براي مسئولين محترم و صبر جميل براي خودمان طلب كنيم. در ضمن جا دارد ببينيم جناب استاد معتمدنژاد و استاد شكرخواه و ديگران كه اين همه دم از جامعه‌ي اطّلاعاتي مي‌زنند تا چه حد در چنين بزنگاهي آماده‌ي بيان نظر صريح و مؤثّر هستند.

یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۵

در راه گسترش علم

الآن Emuleجان را باز كردم و دنبال Scientific American شماره‌ي اكتبر 2006(يعني ماه جاري) گشتم. بسيار راحت و تميز پيدا كرد و الآن هم دارم از دو آدم بسيار محترم، يكي در فرانسه و يكي در فنلاند فايلش را دريافت مي‌كنم. دنيا زيباست!

البته بايد يك چيزي را هم بگويم. قيمت اين مجله در آمريكا 4 دلار است و بعضي فروشگاهها هم با تخفيف مي‌دهند 3.5 دلار. امّا در ايران شما فقط با سه چهار برابر قيمت دستتان به اين مجلّه مي‌رسد، آن هم در جاهاي خاص، و اگر اقتصاد ايران را هم با اقتصاد آمريكا مقايسه كنيد و سطح درآمد و قدرت خريد و ارزش پول و از اين جور چيزها را حساب كنيد مي‌بينيد كه قيمت اين محصول در اينجا شايد به بيش از 10 برابر قيمتش در آمريكا مي‌رسد و اين يعني بسي ظلم مضاعف. پس من كار خوبي مي‌كنم! تازه بعدش براي دو نفر هم فايلش را با ايميل مي‌فرستم. اگر شما هم مي‌خواهيد بگوييد. تعارف نكنيد. مجّانيه! هدف گسترش علم است.

سينه‌زني تكنو

- اوّل بگم كه الآن داره بارون مياد و شهر خلوته و يكي از معدود زمانهاي زيبا و دوست‌داشتني تهرانه. درختهاي چنار هم كمي زرد شده‌اند و مقداري از برگشان هم كف خيابانها ريخته و هوا خنك و تميز است و ....

- خانه‌ي ما يك جايي هست كه هر ماشيني بخواهد از ميدان مادر(محسني) مستقيم به سمت سيدخندان برود از كنار ما رد مي‌شود. ما هر روز صداي كركننده‌ي ضبط و بند و بساط خيلي از اين ماشينهاي جوات را كه آهنگهاي آبگوشتي(البته به انضمام گوشت‌كوب) گذاشته‌اند مي‌شنويم و چون ساختمان ما قديمي است همه‌ي اجزايش با عبور اين عزيزان به حالت ويبره درمي‌آيد و ما هم دستمان به جايي نمي‌رسد. هر ماشيني كه رد مي‌شود و با اين باند و آمپليفايرهاي جديد ما را عذاب مي‌دهد ته دلم لعنتش مي‌كنم. بيشتر اينها مال جاهاي ديگر تهران هستند (جردن جنوبي، جواتيه، جنّت‌آباد و ساير جاهايي كه اسمش با «ج» شروع مي‌شود يا نمي‌شود) و فكر مي‌كنند ميدان محسني و مناطق تابعه‌اش خبري هست و همه‌ي ملّت منتظر شنيدن صوت ملكوتي غازغازك اينها هستند. امّا چيزي كه حرص من را به غايت درمي‌آورد، روزهايي مثل 19 تا 21 رمضان يا دهه‌ي اوّل محرّم است كه آهنگهاي آبگوشتي جاي خودش را به سينه‌زني‌هاي آبگوشتي مي‌دهد كه الآن به وفور توليد مي‌شود و فرقش با آن آهنگهاي آبگوشتي فقط در كلمه‌هاي نامفهوم عزيزان مدّاح است(من گاهي با خودم فكر مي‌كنم اون مدّاحه موقع خوندن داره هدبَنگ مي‌زنه). به جاي سازهاي الكترونيكي هم سينه‌زني عزيزان عزادار(به سبك هيپ هاپ) خانه‌ي ما و خودمان را مي‌لرزانند. من اگر به جاي رئيس پليس راهنمايي و رانندگي بودم، يك يگان ويژه را مأمور مي‌كردم كه اوّلاً با اين آلودگي‌هاي صوتي برخورد كنند(مثلاً ماشين طرف را دو ماه بخوابانند (و من دلم خنك مي‌شد، پايان پرانتز دوّم)) و ثانياً اگر از اين سينه‌زني‌هاي تكنو گذاشته‌بود، همه‌ي سرنشينان ماشين را پياده كنند و مجبورشان كنند يك ساعت به همان شدّت سينه‌زني كنند كه هم فيضي برده‌باشند و هم مصرف‌كننده‌ي منفعل محصولات فرهنگي(!!!) و مذهبي(!!!!) نباشند.

خدا آخر و عاقبت ما را با اين حيوانات بي‌تميز ختم به خير كناد.

چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۵

قصّه‌هاي ليلا

تا به حال لوبياي سحرآميز ديده‌ايد؟ يا چيزي شبيه به آن؟ شده بخواهيد يك كاري را انجام بدهيد و از نتيجه‌اش مطمئن نباشيد و بعد نتيجه‌اش بارها و بارها بيشتر و مستمر‌تر از آن چيزي بشود كه در خوشبينانه‌ترين حالت انتظارش را داشتيد؟ من يك چنين تجربه‌اي داشته‌ام. اين لوبياي سحرآميز همچنان دارد رشد مي‌كند و بالا مي‌رود و من مي‌خواهم شما را در حاصلش شريك كنم.

خواهرم، ليلا، كه 9 سال از من جوان‌‌تر است، كتاب‌خوان بي‌نظيري است. البته خودتان مي‌توانيد حدس بزنيد كه منظورم كتابهاي داستاني است. در شانزده‌سالگي دو سه كتابخانه‌ي در حال انفجار دارد كه همه‌ي كتابهايشان را خوانده (بعضي را بيش از ده بار) و كتابهاي بسياري را هم خوانده كه در اين كتابخانه‌ها نيستند. كتابهاي تميز و ارزشمندي مي‌خواند(نه از آن «رمان»هاي دختركان جوان) و اين هم نكته‌ي مهمّي است.

دنيايي كه در اين داستانها دارد فقط متعلّق به خودش است و بس. اگر واقعاً بخواهيد چنين دنيايي داشته‌باشيد بايد آن شور خواندن را كه او دارد شما هم داشته‌باشيد و مي‌دانيد كه به دست آوردن اين شور تقريباً محال است، اگر از قبل آن را نداشته‌باشيد.

ماجراي لوبياي سحرآميز به وقتي برمي‌گردد كه ليلا تازه سواددار شده بود و من سعي كردم به تنها روشي كه بلد بودم او را از فضاي كوچك و بسته‌ي خانه‌مان رهايي دهم: كتاب. فكر كنم اوّلين كتابي كه برايش خريدم، ماتيلدا، نوشته‌ي رولد دال بود. بقيه‌ي راه را عمدتاً خودش طي كرده.

چند وقتي ترغيبش كردم كه تعدادي از بهترين قصّه‌هايي را كه خوانده، به انتخاب خودش، براي ديگران بخواند. مثل بيشتر همسالانش اوّل مي‌ترسيد. بعد راضي شد. حالا مشتاق شده. برويد و قصّه‌هاي ليلا را بشنويد. نظرهاي‌تان را برايش با ايميل بفرستيد، چون ظاهراً امكان كامنت گذاشتن در آنجا وجود ندارد. اميدوارم شما هم مثل من لذّت ببريد.

مخدوم بي عنايت

اگر از قبل نشناسيش، بعيد است بفهمي اين هماني است كه اسمي به آن باشكوهي دارد. نحيف و رنجور رد مي‌شود، با وضعي رقّت‌آور. پايين‌تر از سطح خيابان مي‌رود، در مسيري كه خودش قبلاً تهيه ديده، شايد به تدبير روزي كه شكوه گذشته را نداشته‌باشد، روزي كه مجال خودنمايي نمانده‌باشد.

دور و برش را همه جور خاشاك پر كرده، كه خودش به اجبار از جاهاي مختلف مي‌آورد، بيشتر و نفرت‌آورتر از همه قوطي‌هاي خالي نوشابه و آب‌معدني. وقتي مثل اين وقت سال به نهايت ضعف مي‌رسد، دور و برش را طوري سنگچين مي‌كنند كه راه باريكي داشته‌باشد و مرداب درست نكند. مثل سنگ لحد كه كنار مرده بگذارند.

اين همان موجودي است كه هنوز روي نقشه‌ها به نام رودخانه‌ي دربند شناخته مي‌شود. همين مردم خودخواهي كه با فاضلاب و زباله ضعيف و آلوده‌اش مي‌كنند، وقتي به اطراف ما مي‌رسد حتّي نامش را عوض مي‌كنند: كانال. انگار كه حلال‌زاده‌اي را حرام‌زاده خطاب كنند. بدترين توهين، بي‌شرمانه‌ترين تحقير.

من مي‌دانم كه اين همان رودخانه‌ي دربند است. بيشتر مردم مي‌دانند، امّا ترجيح مي‌دهند فراموش كنند. من نه. بارها با دوچرخه، و چند باري هم پياده، امتدادش را گرفته‌ام و تا تجريش رفته‌ام. چندين بار هم از تجريش امتدادش را گرفته‌ام و تا خانه‌مان كه فقط دو كوچه با رود فاصله دارد آمده‌ام. هنوز تا حوالي قلهك و زرگنده زيبا و باشكوه است. هر كس كمي جغرافي يا زمين‌شناسي بداند به سادگي متوجّه مي‌شود كه كوچه‌هاي شيب‌دار و اعيان‌نشين الهيه و زرگنده همگي حاصل تراشكاري چندين هزارساله‌ي اين رود هستند. اين مناطق همگي درّه‌ي رود دربند محسوب مي‌شوند. امّا چه كسي اهمّيّت مي‌دهد. كمتر كسي ممكن است از اينجا رد شود و بيشتر از قيمت املاك اين منطقه به رودي فكر كند كه پشت ديوارها و در قعر بسترش مظلومانه جريان دارد، رودي كه مادر اين منطقه است. امّا رود در اينجاها هنوز زيباست. هنوز آبش زياد كدر نيست(همان آبي كه در ارتفاعات دربند آن را مي‌نوشيم و شايد كمتر آبي به آن زلالي باشد). به اطراف خانه‌ي ما در حوالي ميرداماد كه مي‌رسد آلوده و پرخاشاك است. كلاغها تنها همدمش در اينجا هستند، و البته درختاني كه از دو طرف به شكل غريبي سر به سويش خم كرده‌اند. درختها از ما آدمها قدرشناس‌ترند، اين را همه مي‌دانند.

امشب كه اوّلين باران پائيزه‌ي امسال باريد، لابد رود دوباره رمقي گرفته. امّا همين ديروز هم كه از پل رومي تا خانه از كنارش پياده آمدم، كه لابد ضعيف‌ترين روز امسالش بود، هنوز هم زيبا، مطمئن و آرامش‌بخش بود. هرچه پايين‌تر مي‌آمدم نحيف‌تر و آلوده‌تر مي‌شد تا نزديك خانه‌ي ما كه جريانش تقريباً قهوه‌اي‌رنگ شده‌بود. با همه‌ي اينها هنوز يك چيزش در همه‌ي طول اين مسير پابرجا و بدون تغيير بود: صدايش، آن صداي بي‌مانندش. هنوز آبشارهاي پرشمارش طنين باشكوهي دارند و جريان خودش هم صداي زيبايش را از دست نداده، با وجود همه‌ي آنچه كه به ستم بر وجودش تحميل كرده‌ايم. راست مي‌گويند انگار كه تنها صدا است كه مي‌ماند.

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵

برامس

حالا كه شب بيدارم، نوشتنم گرفته. امروز با اين جناب الاغ دوست‌داشتني (يعني همين Emule) يك چيزي گرفته‌ام كه نگو و نپرس، و الآن كه دارم اين را مي‌نويسم (ساعت 1:18 بامداد دوشنبه 17 مهرماه 85) هدفون توي گوشم است و دارم بهش گوش مي‌كنم. اگر مي‌خواهيد بدانيد چه است، اينجا را ببينيد.

قبلاً از دوبل كنسرتوي برامس اجراي هايتينك- شرينگ - استاركر را داشتم كه از شهركتاب خريده‌ام و انصافاً اجراي بسيار زيبا و محكمي است و ساعتهاي خوش زيادي را با آن گذرانده‌ام. اجراي كندراشين- اويستراخ-‌ روستروپويچ را هم به صورت ويدئويي دارم (به لطف همين الاغه) كه بسيار ديدني و شنيدني است و با حسرت روزهايي كه نبوده‌ام و نديده‌ام آن را تماشا مي‌كنم. امّا چه كسي روي اين كره‌ي خاكي است كه اين اثر(دوبل كنسرتوي برامس) را دوست بدارد و بتواند از خير شنيدن اجراي كارايان- موتر- مِنِسيس بگذرد. از نظر اجراي اركستر(و البته ضبط ديجيتال) اين اجرا بر دو تاي قبلي ترجيح دارد. نواختن موتر محكم و استوار امّا مثل هميشه كمي زنانه است. منسيس هم نوازندگي درخوري را به نمايش مي‌گذارد. خلاصه اين كه اين اجرا مثل هميشه ثابت مي‌كند كه كارايان استاد بي‌مانند اجراي آثار رمانتيك بوده‌است. به كلكسيون لذّتهاي من، يكي اضافه شد.

خدا را شكر كه من نه در ولايات غرب زندگي مي‌كنم و نه پول كافي براي خريدن CD از اين شهركتاب گرانفروش دارم، وگرنه (مثل گذشته) زندگيم را به باد مي‌دادم. خدا اين الاغه را براي ما نگه دارد.

شب بيداري

مرض شب‌بيداري من دوباره عود كرده. بعد از چند شب تقلّا كردن تا سحر و خوابيدن بعد از سحر تا اذان ظهر به افق تهران، ديگر تسليم شده‌ام. علّتش (بخوانيد بهانه‌ام) بيشتر ماه رمضان است و روزه‌ي جسماني كه كار كردن در طول روز را سخت مي‌كند. پس به مملكت شب مي‌گريزم كه در اينجا پادشاهم! شب، آرام و خلوت است. كسي در اتاقت را نمي‌زند، رفت و آمدي نيست، و در ضمن شكم بي‌هنر هم بهانه دستت نمي‌دهد. من تا صبح بيدارم. مي‌دانم براي سلامتي بد است ولي از پس خودم برنيامدم.

جمعه، مهر ۱۴، ۱۳۸۵

بتهوون، كارايان، موتر

گاهي پيش مي‌آيد كه چند روزي نمي‌توانم درست كار كنم. تمركز ندارم، بي‌حوصله مي‌شوم و اين وضع كه غالباً موقّتي است چند روزي طول مي‌كشد. حس مي‌كنم هيچ دليلي براي انجام دادن هيچ كاري ندارم. وقتي شروع مي‌شود نمي‌دانم كه شروع شده، تا اين كه به نيمه‌ي خود مي‌رسد. به هر حيله‌اي متوسّل مي‌شوم كه بتوانم روزي دو سه ساعت را به كارهاي عادّي يك دانشجو بپردازم، بقيه‌ي چيزها به كنار. امّا نمي‌شود. عاقبت به نقطه‌ي اوج عذاب مي‌رسم و بعد بدون آن كه بفهمم چرا، حس مي‌كنم تمام شده.

در اين وقت مي‌دانم كه بايد به سراغ چيزي بروم كه بتوانم پايان عذاب را با آن جشن بگيرم. معني‌دارترين صدايي كه تابه‌حال شنيده‌ام كنسرتو ويولون بتهوون با اجراي كارايان- موتر است. درباره‌اش هرچه بگويند و بنويسند كم است. در پايان دوره‌هاي بي‌حوصلگي و بيچارگي محض بايد يك بار از اوّل تا آخرش را گوش كنم. وقتي تمام شد دوباره مطمئن شده‌ام كه دنيا دليلي براي بودن دارد و زندگي به زندگي كردنش مي‌ارزد، علي‌رغم هرچه عذاب و بيهودگي كه بايد تحمّل كرد.

كنسرتو ويولون بتهوون با همه‌ي كنسرت ويولونهاي ديگر فرق دارد. عجيب آن است كه با همه‌ي آثار ديگر بتهوون هم متفاوت است. با حمله و هشدار مهيب شروع نمي‌شود، شروعش از هر هيجاني تهي است. با تأمّلي عميق و بسيار محتاطانه شروع مي‌شود. موومان اوّلش چيزي در حدود بيست و هفت دقيقه طول دارد. دو موومان اوّل از هيجاناتي كه غالباً در فرم كنسرتو(آن هم در دوره‌ي بتهوون) سراغ داريم تهي است. آتش‌بازي‌هاي تكنيكي، پاساژهاي نفس‌گير و يا تكنيكهاي خيلي خاصّ نوازندگي ويولون در كلّ اين دو موومان نيست. در عوض روايتي از انديشه‌ها و نگاههاي ژرف است كه با پيوستگي حيرت‌آوري امتداد مي‌يابد. نوازنده‌اي كه اين دو موومان را به خوبي اجرا كند نه تنها تكنيك بالا، بلكه درك بسيار عميقي از موسيقي را بايد به عرصه‌ي اجرا بياورد. من اجراهاي زيادي از اين كنسرتو نشنيده‌ام، امّا اجراهايي از بزرگاني مانند فرانچسكاتي و اويستراخ را شنيده‌ام كه به نظرم بيشتر بر تكنيك آن اساتيد استوار بوده. اجراي هايفتز از اين اثر بسيار معروف است كه متأسّفانه نيافته‌ام كه بشنوم. موومان دوّم از موومان نخست هم فضاي آرام‌تري دارد. البته اين يك سنّت در فرم كنسرتو است كه موومان مياني روندي آهسته‌تر و گاه تغزّلي داشته‌باشد، امّا در كنسرتو ويولون بتهوون خود موومان اوّل با آن كه افت و خيزهاي متعدّد دارد، مجموعاً روالي آهسته‌تر و متفكّرانه نسبت به غالب كنسرت ويولونها دارد. دو موومان نخست مجموعاً در حدود چهل دقيقه به طول مي‌انجامند و موومان دوّم به موومان آخر پيوسته است(مثل موومانهاي سه و چهار سمفوني پنجم بتهوون). موومان سوّم بر خلاف دو موومان قبلي از ابتدا تا انتها با يك تم بسيار آهنگين و نسبتاً تند به پيش مي‌رود و در انتها نيز يكي دو پاساژ نفس‌گير دارد. اين موومان گويي نتيجه‌ي تأمّلات دو موومان پيش از خود را بيان مي‌كند كه شادماني و سبكباري بسيار لذّت‌بخشي است. در موومان سوّم شاهد گفتگوي متوالي ويولون و اركستر هستيم و اين موومان در اوج روندگي و نشاط اين گفتگو، با حركتي روان و مطمئن به پايان مي‌رسد.

كنسرت ويولون بتهوون گويي روايت انديشه‌ها ، ترديدها، تلاشها و مكاشفات دروني وي و مناظره‌اي است كه ذهن بيدار او با خودش انجام مي‌دهد و نهايتاً به شادي متفكّرانه‌اي ختم مي‌شود كه كمتر رگه‌اي از سرمستي و غفلت در آن ممكن است ديده شود.

شنيدن اين اثر تجربه‌ي بي‌نظيري براي من بوده و هست. امشب بار ديگر به شنيدنش محتاج شدم و با لذّت از ابتدا تا انتهايش را ديدم و شنيدم. دوست دارم يك روز بتوانم خودم نواختنش را بيازمايم و اين شايد آرزويي دست‌نيافتني باشد.

پنجشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۵

هستي و نيستي

با همين Emule كه در پست قبلي نوشتم، شروع كردم دنبال چند تا كتاب فلسفه گشتن، شايد فقط از سر سيري. از جمله دنبال "Being and Nothingness" ژان‌پل سارتر گشتم. فايلش را پيدا كرده‌ام و در ليست انتظار است. در ذهنم سعي مي‌كنم اسم كتاب را به فارسي برگردانم: بودن و نبودن، بودن و نيستي، .... هستي و نيستي. يادم مي‌افتد يك كتابي به اين اسم را اخيراً در مجموعه كتابهاي قديمي كه يكي داشت به عنوان كاغذ باطله دور مي‌ريخت و ما گرفتيمشان ديده‌ام. حالا كجاست؟ لابد جائي كه انبارشان كرده‌ايم (باور كنيد كتابخانه‌هايمان دارند مي‌تركند). كجا؟ كنار ميز كامپيوتر به گمانم. فقط سرم را به چپ مي‌چرخانم و جلدش را مي‌بينم. به همين سادگي. زير دو كتاب ديگر است. برمي‌دارمش و صفحه‌ي اوّلش را باز مي‌كنم. كسي با خودكار آبي نوشته‌است: زمستان 60. بي‌اختيار ذهنم مي‌رود به حال و هواي فيلمها و عكسهايي كه از آن سالهاي اوّل جنگ ديده‌ام. حال و روز كتاب هم بي‌شباهت به آنها نيست، سالم است با صفحه‌هايي كه اندكي زرد شده‌اند. جلد محكمي دارد و كاغذ خوبي، و حروفچيني سربي كه اين روزها ديگر منسوخ شده. همان قدر كه در زمستان 60 ديدن يك كتاب با چاپ سنگي عجيب بوده الآن هم براي من ديدن اين كتاب با حروفچيني سربي عجيب است. زمستان 60. من آن موقع اندكي بيش از يك سال سن داشته‌ام. ترجمه‌ي عنايت‌اللّه شكيباپور است. نمي‌شناسمش. با جلد قهوه‌اي‌رنگ اعلا و عكس آبي‌رنگ سارتر روي آن. ناشرش «مؤسّسه انتشارات شهريار» است. سال چاپ را ننوشته يا من پيدا نمي‌كنم. قيمت؟ 600 ريال. خريدار نبود؟ نمي‌فروشم.

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵

peer to peer

در اينترنت شگفتيهاي بسياري ديده‌ام، يكي همين وبلاگها. امّا شگفتي و اعجاب اصلي آن تا همين چند وقت اخير كه با برنامه‌هاي Peer To Peer آشنا شدم بر من پوشيده مانده‌بود. علّتش بيشتر سرعت پائين اينترنت و هزينه‌ي بالاي تلفن بود. الآن دوّمين ماهي است كه اينترنت بي‌سيم در خانه داريم و من هم شبانه‌روز از آن كار مي‌كشم. Emule را نصب كرده‌ام و هرچه را كه در اين چند سال عقده‌ي داشتنش به دلم بود دارم از اينترنت مي‌گيرم. كمتر چيزي هست كه در اين شبكه‌ پيدا نشود: از فيلمهاي سياه و سفيد اجراهاي قديمي موسيقي كلاسيك گرفته تا كپي شناسنامه‌ي احمدي‌نژاد (البته دنبال اين دوّمي نگشته‌ام چون به كار من نمي‌آيد). بيشتر، فايلهاي كتابهاي اسكن شده را گرفته‌ام، مثل فايل اين كتاب و اين يكي. همچنين شماره‌هاي دو سه سال اخير Scientific American را گرفته‌ام. اگر هر كدام از اينها بر حسب تصادف به كار كسي مي‌خورد كه اينجا را مي‌خواند، لطفاً بگويد تا با ايميل برايش بفرستم.

بعد رفتم سراغ فايلهاي بزرگتر. اجراهايي از آثار موسيقي كلاسيك كه هميشه آرزوي ديدن و شنيدنشان را داشتم به وفور يافتم. مثلاً اين اجرا و اين يكي. حالا ديگر قضيه‌ي در باز ديزي و حياي گربه است، امّا گربه‌ي مفلوك چند سال است كه گشنگي كشيده و ول كن ماجرا نيست. اجراهايي را مي‌گيرم كه هرگز در تهران پيدا نكرده‌ام و فكر نكنم بعداً هم پيدا شوند.

چيزي كه به اندازه‌ي موجود و در دسترس بودن اين فايلها جالب است، شبكه‌ي عظيمي از افرادي است كه اين فايلها را ميان هم ردّ و بدل مي‌كنند. از هر قارّه و كشوري هستند و تعدادشان زياد، امّا تابع ساعات شبانه‌روز است. و خيلي جالب است كه مي‌بيني كتابي را كه سالها دنبالش بوده‌اي از كسي داري مي‌گيري كه مثلاً در تركيه، آرژانتين، تايلند، فرانسه يا استراليا است، و در همان حال هم ديگران قسمتهايي از فايل را كه تو داري از تو مي‌گيرند.

نسبت به مسأله‌ي كپي‌رايت هم بي‌تفاوت نيستم، امّا اگر اين آمريكاي جهان‌خوار اين همه سال ما را در تحريم نگه نمي‌داشت، احتياجات علمي و فكري ما اين طور جمع نمي‌شد كه حالا منفجر شود. گواه اين مسأله تعداد نسبتاً كم اعضاي آمريكايي در اين شبكه‌ها است.

دو سه تا از اين فايلهاي كتابها را به استادهاي گروهمان داده‌ام و مشكل كپي كردن كتاب براي كلاسشان حل شده. اميدوارم آمريكا الي‌الابد ايران را تحريم كند تا هم جمهوري اسلامي پاينده باشد و هم وجدان ما از بابت اين كارها آسوده!

سه‌شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۵

ماليخولياي احتمالات

يك سؤال كه دست‌كم براي خود من موضوعيِّت دارد اين است كه من چرا در اينجا اين قدر كم مي‌نويسم و وقتي هم كه مي‌نويسم اين قدر نچسب و نخواندني است؟ در حالي كه مي‌توانم ساعتها درباره‌ي همين چيزهايي كه درباره‌شان اينجا مي‌نويسم حرف بزنم و بحث كنم و مخ اطرافيانم را بدون درد به كار بگيرم. يا اين كه چرا درباره‌ي چيزهاي خواننده‌پسندتري نمي‌نويسم كه لااقل چند تا كامنت بيشتر داشته باشم. البته موضوعي كه هم جذّاب باشد، هم قابل پروراندن باشد و هم مبتذل و بي‌ارزش نباشد به راحتي پيدا نمي‌شود. در اين زمينه كسي كه به نظر من خيلي موفّق است، جناب حامدخان قدّوسي (قدّس سرّه) است كه مطالبش غالباً هم جالب و هم مفيد هستند (بزنم به تخته). البته به نوع ارتباطش با رشته‌ي تحصيلي‌اش هم مربوط است، امّا نه به طور مطلق.

هيچ كس وبلاگي براي خوانده نشدن توسّط ديگران بر پا نمي‌كند. در عين حال جلب خواننده براي كسي كه مي‌خواهد منسجم و قابل دفاع بنويسد نمي‌تواند مهمترين اولويّت باشد. ادّعا ندارم (و نمي‌توانم داشته باشم) كه هر مطلبي در اينجا نوشته‌ام كاملاً منطقي، تحليلگرانه و حتّي از نگاهي كلّي قابل دفاع بوده، امّا مي‌توانم بگويم كه رسيدن به چنان مرتبه‌اي هميشه از اهداف من بوده و هست. من از نوشتن در اينجا و از معدود كامنتهايي كه شماي خواننده گاه و بيگاه اينجا مي‌گذاريد خيلي زياد ياد گرفته‌ام. از همه‌ي شما ممنونم.

به همين پست قبلي كه درباره‌ي جمع‌آوري آنتنهاي ماهواره نوشتم يك نگاهي بكنيد، نه گزارش جذّابي است، نه ديدگاه شخصي‌ام را به خوبي بيان كرده‌ام و نه به نتيجه‌ي مشخّصي رسيده‌ام. چرا انتظار داشته‌باشم شما آن را بخوانيد؟ (خوب معلومه، چون شماها خيلي مهربون هستيد) چقدر زياد از «نمي‌دانم» ، «شايد» ، «لابد»، «احتمالاً»، «فكر مي‌كنم» و مضامين مشابه استفاده مي‌كنم. اين كلمات ملال‌آورند. اينها «احتمالاً» به دليل مشي محطاتانه‌اي هستند كه اظهار نظر كردن در حيطه‌ي علوم دقيق، كه من خودم را درگيرشان كرده‌ام، ايجاب مي‌كند. به خاطر پيچيدگي چيزي مثل فيزيك نظري و محدود بودن بضاعت فكري بشر، ما هميشه دست به عصا اظهار نظر مي‌كنيم، حتّي در شجاعانه‌ترين موضع‌گيري‌ها. اصلاً مسأله همين است. شجاعت در بيان عقيده با خودفريبي و ديگرفريبي فرق دارد و ما دقيقاً مواظب اين تفاوت هستيم. وقتي در سال 2004 هاوكينگ آن سخنراني جنجالي را درباره‌ي نظريات جديدش در مورد سياه‌چاله‌ها انجام داد، با وجود عظمت علمي او، فيزيكدانهاي زيادي اعتراض كردند به اين كه هاوكينگ نبايد نتايجي را كه هنوز چاپ نكرده و تأييد نشده‌اند در يك سخنراني عمومي مطرح كند: اين كارش غير علمي بود.

من هم سعي مي‌كنم چيزهايي بياموزم. يكي از اين چيزها همين غيرعلمي نبودن است، كه نتيجه‌اش استفاده‌ي مداوم از كلماتي است كه مضمون احتمال دارند. بايد اين رويّه را تعديل كنم. اين از اين.

ديگر چه؟ زبان روزمرّه‌ي من غالباً آميخته با طنز است و اين طنزم گاه و بيگاه اطرافيانم را به سختي مي‌گزد (البته من اهل عذرخواهي نيستم، چون معمولاً حرفم نادرست نيست، بلكه زيادي درست است، اين هم عذر بدتر از گناه). چرا اين طنز را وارد نوشته‌هايم نمي‌كنم؟ «شايد» اعتماد به نفس كافي ندارم. «لابد» مي‌ترسم. «احتمال» دارد نگران سخيف شدن مطلب باشم. نه؟

زماني فكر مي‌كردم تصويرگر خوبي باشم. سابقه‌اش را هم دارم. «احتمالاً» بايد از پيله‌ام خارج شوم. بيان كردن، تحليل كردن، به طنز گفتن، فقط قدرت بيان و تحليل نمي‌خواهد، جرأت هم مي‌خواهد، جرأت اشتباه كردن، جرأت حرفي زدن و بعداً پس گرفتن يا اصلاح كردن. و خلاصه جرأت بي‌نقص نمايان نشدن. من كم جرأتم؟ «نمي‌دانم».

دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۵

سانسور سخت‌افزاري

گاهي مي‌بينم حكومت كارهايي انجام مي‌دهد كه نمي‌دانم درست است يا نه، نمي‌دانم از انجام دهندگان آن كار ناراحت باشم يا راضي و حتّي سپاسگزار. فقط مي‌دانم كه از خشونتي كه در انجام دادنش هست منزجزم، امّا شايد اين همان آهن داغ بقراط باشد و من ندانم. و بعدش خدا را شكر مي‌كنم كه من در جايگاه مجري يا دستوردهنده‌ي آن كارها نيستم و لازم هم نيست كه باشم.

يكي از اين كارها ديروز دامنه‌اش به اطراف خانه‌ي ما رسيد. چندين سرباز و افسر پليس به همراه چند «لباس شخصي» آمدند، وارد تمام ساختمانهاي اطراف خانه‌ي ما شدند و هر آنتن ماهواره‌اي كه پيدا كردند، كندند و بردند. قيچي‌هاي دسته‌بلند فلز‌بُري در دست سربازهايي بود كه به بام ساختمانها مي‌رفتند و لابد از آنها براي بريدن كابل و LMB متّصل به ديشها استفاده مي‌كردند. به ساختمان ما نيامدند. ساختمانهاي اطراف به بام ما مشرف هستند و احتمالاً از همانجا ديدند كه ديش ماهواره نداريم. روبروي خانه‌ي ما يك قواره زمين خالي هست. آنتنهاي كنده‌شده را در آنجا تلمبار كردند. تعداد غنائم حيرت‌آور بود. چند وانت و كاميون به ترتيب آمدند و سربازها لاشه‌هاي آنتنها را بار زدند. تعدادي از همسايه‌ها در خيابان جمع شده‌بودند و تماشا مي‌كردند. ميليونها تومان پول بي‌زبان در چند دقيقه تبديل به قراضه شد و حالا داشت بارگيري مي‌شد و اين تازه ظاهر كار بود. خيلي‌هاشان لابد به برنامه‌هاي آن طرف آب خو كرده‌اند و برنامه‌هاي خاصّي را هر روز مي‌ديدند و حالا بايد در خماري سير كنند.

نمي‌دانم كه مجموعه‌ي اين عمليات فايده‌اي هم دارد يا نه، امّا مي‌دانم كه اگر هدف اين است كه مردم برنامه‌هاي آن طرف آب را نبينند و به جايش تلويزيون ضرغامي را نگاه كنند، اين كارها كاملاً بي‌فايده است، و بلكه اثر معكوس دارد.

من كه فعلاً روزه‌ي عقلاني گرفته‌ام و سعي مي‌كنم اصلاً تلويزيون نگاه نكنم، امّا اگر بساط ماهواره داشتيم بدم نمي‌آمد يك ساعتي در روز را به آن اختصاص بدهم و مخصوصاً يكي دو تا از برنامه‌هاي خبري خوب را ببينم. اين را هم گفتم كه اداي بچّه مثبت‌ها را در نياورده‌باشم!

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۵

تازه و سبز