جمعه، مهر ۰۷، ۱۳۸۵

آزمايشگاه عقايد

من عقيده داشته و دارم كه خداوند ما مخلوقاتش را سر كار نگذاشته، بلكه هر كسي اگر يك مسير كلّي را بر اساس عقل و شعور (و اخلاق البته) در زندگي انتخاب كند و براي پيشرفت در آن راه تلاش خودش را بكند، به آرامش دروني و رضايت از زندگي مي‌رسد و در خارج از وجود خودش هم كارهاي مهمّ و مفيدي انجام مي‌دهد كه براي ساير مردم مفيد است. حالا شما شايد بگوئيد كه هنر كردي، اينها را آدم توي در پيت‌ترين كتابهاي معارف و اخلاق اسلامي و غير‌اسلامي هم مي‌تواند پيدا كند. امّا نه، اعتقادات را آدم بايد خودش ذرّه‌ذرّه بنا كند و به شكل سازگاري براي خودش جلو ببرد (اين هم خودش يك عقيده است)، و اينهايي كه گفتم مسائل كوچك يا كم‌اهمّيّتي نيستند. نتيجه‌ي كلّي اين عقيده اين است كه در ساختار جهاني كه ما در آن زندگي مي‌كنيم تناقض و معمّاهاي غيرقابل حل وجود ندارد و اين لاأقل براي من نكته‌ي مهمّي بوده‌است. وقتي يك مسأله‌ي رياضي يا فيزيك، يا يك مشكل فنّي، يا يك مشكل در زندگي آدم وجود دارد كه بايد حلّش كند، اين اعتقاد خيلي مهم است كه آيا واقعاً اين مسأله\مشكل قابل حل هست يا نه، و اگر قابل حل هست آيا حل شدنش به عاملهايي اساساً ناشناختني مثل شانس بستگي دارد، يا سازوكار بنياديني وجود دارد كه شما بتوانيد با اعتماد بر آن به كوشش براي حلّ مسأله ادامه دهيد. من كلمه‌ي ايمان را براي توصيف وضعيّت اخير مناسب مي‌دانم.

ديدگاه لائيك، كه احتمالاً ديدگاه غالب در دپارتمانهاي علوم طبيعي در دانشگاههاي جهان است، بيشتر بر نقش «طبيعت» و زيبائي و رمزآميز بودن آن در اين راه تكيه دارد، كه به نظر من ديدگاه كاملي نيست. اگر طبيعت به ظاهر بناي ناسازگاري با شما را بگذارد، براي حل كردن مسائلتان به چه اهرمي متوسّل مي‌شويد؟ اگر مثلاً يك روز، يك ماه، يك سال، يا حتّي چند سال براي حل كردن يك مسأله‌ي رياضي وقت و انرژي صرف كنيد، چه عاملي در طول اين مدّت شما را به جلو مي‌راند و به يافتن جواب اميدوار نگه مي‌دارد؟ اين حتّي در مورد مسأله‌هايي كه قبلاً حل شده‌اند و شما فقط براي تمرين كردن حلّشان مي‌كنيد موضوعيّت دارد. بيشتر مردم عادت مي‌كنند كه حل‌شدني بودن مسائل را به تدريج بپذيرند و زياد وارد اين بحثها نشوند، امّا من فكر مي‌كنم گريز از پاسخ دادن به چنين سؤالهايي است كه باعث مي‌شود افراد از همه‌ي انرژي و انگيزه‌ي خودشان استفاده نكنند و خيلي وقتها هم اميدشان را از دست بدهند و تلاش كردن را متوقّف كنند. يك اثر ديگر چنين وضعي در دنيا، تجاري شدن روزافزون بيشتر مقوله‌ها و از جمله گرم شدن بازار رشته‌هاي دانشگاهي منتهي به صنايع پولساز (كه در ضمن نياز كمتري به تفكّر عميق و حلّ مسائل دشوار دارند) و ضعيف شدن علوم پايه غيركاربردي است.

اگر يك نفر عقيده داشته‌باشد كه جواب آنجاست و فقط بايد خودش را به آن برساند، حل كردن يا نكردن مسأله فقط به يك موضوع شخصيّتي تبديل مي‌شود كه به مراتب ساده‌تر و قابل‌فهم‌تر از خود حل‌شدني بودن يا نبودن مسأله است.

كارهايي كه لااقل در ده سال اخير انجام داده‌ام بيشتر براساس همين ديدگاه بوده و هنوز هم سعي مي‌كنم بر اين اساس حركت كنم (اين ادّعاي بزرگي است). البتّه هوشمندي لازم را وارد كار نكرده‌ام كه اثرش را به وضوح مي‌توانم ببينم. اين هم مسأله‌اي است. فكر مي‌كنم اعتقاد افراطي به رويّه‌اي كه شرح دادم باعث شده در بيشتر موارد از هوشمندي خودم استفاده‌ي لازم را نبرم. واژه‌ي بنيادگرائي افراطي اگر توصيف دقيقي براي اين رفتار(احتراز از هوشمندي) نباشد، دست‌كم بسيار به آن نزديك است. براي نمونه من «عقيده داشته‌ام» كه براي هر درسي در دانشگاه بهترين منبع درسي كتابهاي معتبري هستند كه بهترين استادهاي دنيا نوشته‌اند و بايد آنها را (از روي نسخه‌هاي جديد و به زبان اصلي) دقيق بخوانم و بفهمم و منابع متداول مثل جزوه‌ي استادهاي خودم در درجه‌ي بعدي اهمّيّت قرار دارند. اين عقيده براي من گران تمام شد، حدّاقل به قيمت سه نمره اختلاف در معدّلم كه حالا روزي نيست كه بر آن افسوس نخورم. امّا از طرف ديگر فوايدي هم داشته. اين كه توانائي‌هايم در زبان انگليسي بسيار تقويت شده و بدون زحمت زيادي امسال نمره‌ي خوبي در آزمون تافل آوردم و اين كه كتابها و مقاله‌هاي زيادي را به راحتي جستجو مي‌كنم و مي‌خوانم، از فوايد آن عقيده و تلاشهايي است كه بر مبناي آن انجام دادم. پس لااقل در زندگي خودم به اين نتيجه رسيده‌ام كه «بنيادگرائي» و «ساختارگرائي» ظاهراً اثرشان اين است كه بنيادها را تقويت مي‌كنند. امّا براي برداشت كردن محصول از اين بنيادها به عامل ديگري نياز است كه من آن را در برابر «ساختارگرائي» و «بنيادگرائي» قرار مي‌دهم (به تفاوت اين دو مفهوم دقّت كنيد: ساختارگرائي و بنيادگرائي، كه البتّه ارتباط زيادي با هم دارند). آن عامل ديگر هوشمندي است كه من اثرش را در تخريب موقّتي امّا پي در پي ساختارهاي قديمي و كلاسيك و بنا كردن ساختارهاي جديد و بهتر مي‌دانم. بر اين اساس است كه «هوش» را نه چيزي ذاتي در افراد، بلكه مرتبط با ميزان گرايش اوّليّه‌ي آنها به يكي از اين دو مسير(ساختارگرائي و بنيادگرائي يا هوشمندي) مي‌دانم كه بيشتر به شرايط پرورشي دوران كودكي مربوط است، امّا در عين حال در دوران بزرگسالي هم قابل تغيير است.

حرف آخر اين كه فكر مي‌كنم اين دو عامل در زندگي هر كسي لازم هستند و هر كس بايد به نحوه‌ي گرايش خود به اين دو و تعادل در اين گرايش، به طور دائم توجّه داشته‌باشد (به اين مي‌گويند نتيجه‌گيري مبتذل). ايمان داشتن و همچنين توجّه به ساختارهاي كلاسيك و رويّه‌هاي مرسوم و «اثبات‌شده»، جاي هوشمندي را نمي‌گيرند و امكان پيشرفت و بهره‌برداري محدودي را به آدم مي‌دهند، و در مقابل هوشمندي به تنهائي نمي‌تواند نتايج پايدار و وضعيّت قابل اطميناني را براي شخص فراهم كند.

اين را هم بگويم كه آنچه در اينجا نوشتم حاصل تجارب فكري من است و از اين مسأله غافل نيستم كه براي پخته‌تر حرف زدن در اين زمينه‌ها بايد با علومي مثل جامعه‌شناسي، رفتارشناسي و هوش مصنوعي آشنا بود، امّا ناآگاه بودن من به آن علوم باعث نمي‌شود كه چيزي را كه خودم به دست آورده‌ام بي‌ارزش بدانم يا از بيانش بپرهيزم.

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home