چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۵

علم و معرفت

بعد از چندين روز دوري از وبلاگستان و اينترنت، امروز نشستم قدري وب‌گردي كنم كه به مقاله‌ي زير برخوردم. انگار قسمت زيادي از افكاري را كه چند سالي است به شكل مبهم در سر دارم و دنبال مي‌كنم، آقاي حجّاريان به روشني بيان كرده‌است (منبع: خبرگزاري كار ايران، ايلنا). متن كامل مقاله به شرح زير است:

"آشنايي با علم، بيگانگي با معرفت"

در حدود سال هاي 1930 بود كه دو قطب جهاني از دو مسير مختلف به اين نتيجه رسيدند كه اصل بر توليد بيشتر يا حداكثر كردن مولديت است. TAYLOR ، متخصص مديريت در آمريكا، معتقد بود كه بايد فرايند كار را قطعه بندي كرد و هر فرد را در يك قطعه گماشت تا در آن مهارت پيدا كند. از اين رو كارها را آن قدر ريز كردند تا بدينوسيله مولديت بالا رود.

اين پروسه به تيلوريسم (TAYLORISM) معروف شد. در شوروي نيز، در زمان استالين، پديده مشابهي، معروف به استخانافيسم پديد آمد. اين امر در بين دو جنگ جهاني و در دوران ركود اقتصادي رخ نمود. در واقع، دو قدرت در رقابت بودند و آلمان هم كمابيش به دنبال جنگ افروزي بود. از اين رو پديده تيلوريسم- استخانافيسم تنها رويكرد برون رفت از اين بحران اقتصادي به نظر مي رسيد. فيلم «عصر جديد» «چارلي چاپلين» هم در نقد پديده تيلوريسم ساخته شده است.

اين پديده به اينجا ختم نشد و در حال حاضر، دنيا در صحنه علم و تكنيك هم همين كار را دنبال مي كند. به علت ارتباط بين دانشگاه و تكنيك، محيط دانشگاه نيز دچار همين تيلوريسم علمي شده است. تيلوريسم علمي يعني چه؟ يعني اينكه يك فرد به دانشگاه برود و فقط به دنبال يك تخصص ويژه باشد. به طور مثال، فردي مهندسي مكانيك مي‌‏خواند با گرايش جامدات با تخصص طراحي سازه كشتي و به طور اخص طراحي عرشه كشتي، و كل زندگي او در اين خلاصه مي شود. به اين، تيلوريسم علمي مي‌‏گويند. دانشگاهها در دنيا به اين سمت رفته‌‏اند و خيلي تخصصي شده اند. علوم را از عالي به داني به سه سطح DISCIPLINE، FIELD، و FOCUS تقسيم مي‌‏كنند. در تيلوريسم علمي، افراد در يك DISCIPLINE خاص و يك FOCUS خاص متمركز مي شوند. افراد با هموآكادميكوس يا آدم دانشگاهي تبديل شده اند. هموآكادميكوس يعني انسان دانشگاهي متخصص در علوم دقيقه و محض (PURE SCIENCE) و نه معرفت(KNOWLEDGE).

در نتيجه معرفت به كنار رفته است. چرا؟ چون بازار و سرمايه‌‏داري در علوم محض كاراتر است. در نتيجه اين پديده، ما نسبت به كل فرآيند توليد بيگانه شده‌‏ايم. آيا تا به حال از خود پرسيده‌‏ايد كه چرا يك كشاورز با فرآيند توليد خود بيگانه نيست؟ به علت اينكه او در تمام مراحل توليد خود دخيل است و به آن آگاهي دارد. به اين بيگانگي از فرآيند توليد، اليناسيون مي‌‏گويند. براثر انقلاب صنعتي و توسعه سرمايه داري، اليناسيون بيشتر در كار يدي مطرح بوده است و "ماكس" و" وبر" هم الينه شدن در كار يدي را مطرح كرده بودند. مقصود من، اليناسيون در كار دانشگاهي و ذهني و بيگانگي از فرآيند فكري است.

عوارض اليناسيون فكري- دانشگاهي چيست؟ به طور مثال، وقتي در غرب از يك فرد متخصص پيشرفته در يك علم خاص پرسيده مي شود كه فرماندار ايالتت كيست؟ يا بر فرض نماينده‌‏ات در مجلس سنا كيست؟ نمي داند. او حتي فرق بين ايران و عراق را هم كه تنها در يك حرف تفاوت دارند، نمي‌‏داند. يادآوري مي شود كه علم خصلت انباشتگي دارد و بنابراين شما اگر بخواهيد در يك زمينه‌‏اي متخصص شويد، بايد حاصل سال ها تحقيق و پژوهش را مطالعه كنيد تا بتوانيد به نكته جديدي برسيد. در غرب به يك سري افراد كه صرفا در يك زمينه تخصص دارند، افراد تك ساحتي مي گويند. به اين افراد GRANT پژوهشي يا بودجه مي‌‏دهند تا در همين يك زمينه خاص متخصص شوند. اين در حالي است كه آدم داراي ابعاد بسيار متنوعي است. آدم هنر و زيبايي مي خواهد. شادي مي خواهد. ادبيات مي خواهد. محيط زيست مي خواهد. آيا آدم نبايد بداند همسايه‌‏اش چه كسي است و چه مشكلي دارد؟ كشورش چه مشكلي دارد؟ آيا او نبايد بداند چه كساني بر او حاكم هستند؟ در سطح كلان كشورش چه مي‌‏گذرد؟ آيا آدم حق حاكميت ندارد؟ وقتي مي‌‏خواهد راي بدهد، نبايد بداند به چه كسي راي بدهد بهتر است؟ چرا يك فيلمساز يا هنرمند حساس در جامعه ما، از يك متخصص بهتر جامعه را درك مي‌‏كند؟ با ديدن فيلم او متوجه مي‌‏شويد كه جامعه را بهتر فهميده و به تصوير كشيده است. همين طور مي‌‏بينيد كه يك شاعر چقدر قشنگ جامعه خود را شناخته است و حتي يك دانشجو جامعه خود را از استادش بهتر فهميده است.

" چرا دولت ها مشوق تيلوريسم هستند؟"

اول: بالا رفتن توليد و ارزش افزوده. دوم: غير سياسي (DEPOLITIZE) كردن دانشگاهها. در كشور ما با افزايش فشارهاي سياسي و اجتماعي، روندهايي اتفاق مي‌‏افتد كه يكي از آنها قطعا فرار مغزها مي باشد. به قول سعدي كه "بر و بحر فراخ است و آدمي بسيار" و" سعديا حب وطن گرچه حديثي است صحيح نتوان مرد به سختي كه من اينجا زادم". عده‌‏اي نيز در اين وضعيت تن به وضع موجود داده و به دنبال زندگي خود مي روند و حتي اخلاق را نيز كنار مي‌‏گذارند. عده‌‏اي دچار افسردگي شده و به سمت انزوا طلبي مي روند و يا منتظر منجي يا دست خارجي مي نشينند. عده‌‏اي ديگر به سمت اعراض، اعتراض و تعرض مي روند. اعراض به معني رويگرداني منفي، اعتراض به معني بيان كردن نارضايتي و تعرض به معني عمل خشونت آميز است.
براي همه اينها چه بايد كرد؟ دولت ها مي‌‏خواهند دانشگاهها و دانشجوها را غير سياسي كنند؛ يا بايد مروج سياست هاي آنها باشيد و يا ساكت باشيد. چرا ميانه آنها با رشته‌‏هاي علوم انساني به اندازه علوم دقيقه خوب نيست؟ چون علوم انساني كمتر قابليت الينه كردن آدم ها را دارند، ولي علوم دقيقه بيشتر اين قابليت را دارند. پس راه برون رفت از اين بحران در رشته هاي غير علوم انساني چيست؟

1. ايجاد رشته هاي بين رشته اي (INTERDISCIPLINARY) مثل مديريت صنعتي يا اقتصاد بهداشت و ... اين كار در غرب شروع شده است ولي در ايران كمتر جا افتاده است.

2. ايجاد شبكه يا NET بين رشته ها. در ايران اين كار را خود دانشجويان بايد بكنند و انجمن هاي اسلامي اين توانايي را دارند و علي الخصوص در انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران و علوم پزشكي تهران، به علت تعدد و تكثر رشته‌‏ها اين امكان بيشتر وجود دارد. اين وظيفه شماست كه اين شبكه را بين رشته‌‏ها ايجاد كنيد. شما مي‌‏توانيد با تهيه ليستي از كلاس هاي مفيد اساتيد مختلف در رشته‌‏هاي مختلف علوم انساني و كلاس هاي خارج دانشگاهي معرفت شناسي، ادبي، اعتقادي و ... و ارائه آن به دانشجويان علاقه مند، زمينه ايجاد اين شبكه را فراهم آوريد. حتي ديدن فيلم و تئاتر، و گوش كردن به انواع موسيقي و خواندن كتاب هاي متنوع نيز در همين راستاست.

حال بايد بدانيم بين اليناسيون علمي و فرآيند دموكراسي در جوامع چه نسبتي وجود دارد؟ دموكراسي داراي دو شاخص رقابت (COMPETITION) و مشاركت (PARTICPATION) است، در غرب شاخص رقابت بالا رفته است و شاخص مشاركت پايين آمده است. در آمريكا و انگليس، احزاب نخبه‌‏گرا هستند و آنها هستند كه با تبليغات، توده‌‏ها را سازمان دهي مي‌‏كنند. بر فرض در شرق و غرب آمريكا كه دانشگاهها بيشتر هستند، گرايش به دموكرات ها بيشتر است، اما در مركز آمريكا كه خرده بورژواها و كشاورزان بيشتر هستند، راي دموكرات ها پايين‌‏تر است و گرايش به سمت جمهوريخواهان بيشتر ديده مي شود. البته مساله نژاد سفيد و سياه و اقليت‌‏ها در شرق و غرب آمريكا كه بيشتر به دموكرات ها گرايش دارند، نيز مطرح است. بنابراين توده‌‏ها براي جمهوري خواهان مهم‌‏تر و نخبگان براي دموكرات‌‏ها مهم تر هستند. البته نخبگان در حال حاضر در آمريكا از نظر كمي، خود بدل به توده شده‌‏اند. نخبگان در كشور ما با نخبگان غرب متفاوت هستند. نخبگان غرب الينه شده و از معرفت دور شده اند. البته در جنوب اروپا به خصوص ايتاليا، اسپانيا، پرتغال، و يونان، معرفت بيشتري در ميان نخبگان ديده مي شود، و در واقع هرچه سرمايه داري (CAPITALISM) شديدتر باشد، اليناسيون نخبگان بيشتر خواهد بود. در حقيقت تيلوريسم زاده كاپيتاليسم است. نخبگان ما نيز هنوز معرفت (KNOWLEDGE) دارند، اهل سياست هستند و مي فهمند. در كشور ما، نيامدن نخبگان به صحنه انتخابات، به نفع دولت است. آنها احزاب پادگاني و قدرت بسيج توده‌‏ها را در دست دارند. در واقع دولت مردان ما در شعار مخالف غرب هستند ولي در واقع همان طور عمل مي‌‏كنند و نخبگاني را مي خواهند كه الينه شده باشند. علايمي هست كه نشان مي دهد كه مي خواهند نسل جديد ما را به سمت علم زدگي (SCIENTISM) و خروج از دايره معرفت سوق دهند.
اين سوال پيش مي‌‏آيد كه چرا ما ايراني ها دچار تيلوريسم علمي شديم، در حالي كه كشورهاي ديگر مثل لبنان، تركيه و ... با اينكه از ما پيشرفته تر هستند اين قدر از سياست زده نشده و دچار تيلوريسم علمي نشده اند. حتي مردم اين كشورها نيز از لحاظ معرفت (KNOWLEDGE) از ما بهترند. دين، هنر، سينما، توليدات فرهنگي، شعر و ادبيات همه از نتايج معرفت در ميان مردم هستند. كشورهايي مثل چين و ژاپن نيز با اينكه از ما پيشرفته ترند، به لحاظ توليدات فرهنگي از ما قوي‌‏ترند. تفاوت ما با آنها چيست كه آنها اين چنين پيشرفته و از نظرKNOWLEDGE برتر هستند ولي ايران را شايد بتوان از اين نظر با كشوري مثل امارات مقايسه كرد. يكي از علل، نفت است كه دست دولت را باز مي‌‏گذارد و باعث مي شود كه دولت احتياجي به ماليات مردم نداشته باشد. علت دوم آن است كه بعد از آمدن و رفتن خاتمي، مردم به اين نتيجه رسيدند كه او نيز نتوانست كاري براي آنها بكند و اصلاحات فايده‌‏اي نداشت و به خصوص بعد از رد صلاحيت هاي مجلس هفتم، اين نااميدي بيشتر شد. مي‌‏توانيم بگوييم، پس از اين وقايع، ما مادي‌‏گراتر شده‌‏ايم. مردم ما دچار مشكلات معيشتي شده‌‏اند و هر كسي در اين دنياي وانفسا به دنبال حل مشكلات خود مي رود و حتي علم جويي و تمايل آنها براي ورود به دانشگاهها نيز براي دستيابي به ثروت و منزلت است.

بنابراين از سه منبع كمياب موجود كه قدرت، ثروت و منزلت هستند، راه قدرت و سياست، در صورتي كه مروج سياست آنها نباشيد مسدود است، ولي در صورتي كه به اليناسيون علمي تن بدهيد، مسير ثروت و منزلت را باز گذاشته‌‏اند. مسير معرفت نيز، كه شامل دين ورزي هم مي شود، بسته شده است و ما در صورتي اجازه استفاده از اينها را خواهيم داشت كه بخشي از دستگاه ايدئولوژيك دولت بشويم.

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home