جمعه، مهر ۰۷، ۱۳۸۵

اين دهان بستي دهاني باز شد

تا خورنده لقمه هاي راز شد

لب فرو بند از طعام و از شراب

سوي خوان آسماني کن شتاب

گر تو اين انبان ز نان خالي کني

پر ز گوهرهاي اجلالي کني

طفل جان از شير شيطان باز کن

بعد از آنش با ملک انباز کن

چند خوردي چرب و شيرين از طعام

امتحان کن چند روزي در صيام

چند شبها خواب را گشتي اسير

يک شبي بيدار شو دولت بگير

مولوي

آزمايشگاه عقايد

من عقيده داشته و دارم كه خداوند ما مخلوقاتش را سر كار نگذاشته، بلكه هر كسي اگر يك مسير كلّي را بر اساس عقل و شعور (و اخلاق البته) در زندگي انتخاب كند و براي پيشرفت در آن راه تلاش خودش را بكند، به آرامش دروني و رضايت از زندگي مي‌رسد و در خارج از وجود خودش هم كارهاي مهمّ و مفيدي انجام مي‌دهد كه براي ساير مردم مفيد است. حالا شما شايد بگوئيد كه هنر كردي، اينها را آدم توي در پيت‌ترين كتابهاي معارف و اخلاق اسلامي و غير‌اسلامي هم مي‌تواند پيدا كند. امّا نه، اعتقادات را آدم بايد خودش ذرّه‌ذرّه بنا كند و به شكل سازگاري براي خودش جلو ببرد (اين هم خودش يك عقيده است)، و اينهايي كه گفتم مسائل كوچك يا كم‌اهمّيّتي نيستند. نتيجه‌ي كلّي اين عقيده اين است كه در ساختار جهاني كه ما در آن زندگي مي‌كنيم تناقض و معمّاهاي غيرقابل حل وجود ندارد و اين لاأقل براي من نكته‌ي مهمّي بوده‌است. وقتي يك مسأله‌ي رياضي يا فيزيك، يا يك مشكل فنّي، يا يك مشكل در زندگي آدم وجود دارد كه بايد حلّش كند، اين اعتقاد خيلي مهم است كه آيا واقعاً اين مسأله\مشكل قابل حل هست يا نه، و اگر قابل حل هست آيا حل شدنش به عاملهايي اساساً ناشناختني مثل شانس بستگي دارد، يا سازوكار بنياديني وجود دارد كه شما بتوانيد با اعتماد بر آن به كوشش براي حلّ مسأله ادامه دهيد. من كلمه‌ي ايمان را براي توصيف وضعيّت اخير مناسب مي‌دانم.

ديدگاه لائيك، كه احتمالاً ديدگاه غالب در دپارتمانهاي علوم طبيعي در دانشگاههاي جهان است، بيشتر بر نقش «طبيعت» و زيبائي و رمزآميز بودن آن در اين راه تكيه دارد، كه به نظر من ديدگاه كاملي نيست. اگر طبيعت به ظاهر بناي ناسازگاري با شما را بگذارد، براي حل كردن مسائلتان به چه اهرمي متوسّل مي‌شويد؟ اگر مثلاً يك روز، يك ماه، يك سال، يا حتّي چند سال براي حل كردن يك مسأله‌ي رياضي وقت و انرژي صرف كنيد، چه عاملي در طول اين مدّت شما را به جلو مي‌راند و به يافتن جواب اميدوار نگه مي‌دارد؟ اين حتّي در مورد مسأله‌هايي كه قبلاً حل شده‌اند و شما فقط براي تمرين كردن حلّشان مي‌كنيد موضوعيّت دارد. بيشتر مردم عادت مي‌كنند كه حل‌شدني بودن مسائل را به تدريج بپذيرند و زياد وارد اين بحثها نشوند، امّا من فكر مي‌كنم گريز از پاسخ دادن به چنين سؤالهايي است كه باعث مي‌شود افراد از همه‌ي انرژي و انگيزه‌ي خودشان استفاده نكنند و خيلي وقتها هم اميدشان را از دست بدهند و تلاش كردن را متوقّف كنند. يك اثر ديگر چنين وضعي در دنيا، تجاري شدن روزافزون بيشتر مقوله‌ها و از جمله گرم شدن بازار رشته‌هاي دانشگاهي منتهي به صنايع پولساز (كه در ضمن نياز كمتري به تفكّر عميق و حلّ مسائل دشوار دارند) و ضعيف شدن علوم پايه غيركاربردي است.

اگر يك نفر عقيده داشته‌باشد كه جواب آنجاست و فقط بايد خودش را به آن برساند، حل كردن يا نكردن مسأله فقط به يك موضوع شخصيّتي تبديل مي‌شود كه به مراتب ساده‌تر و قابل‌فهم‌تر از خود حل‌شدني بودن يا نبودن مسأله است.

كارهايي كه لااقل در ده سال اخير انجام داده‌ام بيشتر براساس همين ديدگاه بوده و هنوز هم سعي مي‌كنم بر اين اساس حركت كنم (اين ادّعاي بزرگي است). البتّه هوشمندي لازم را وارد كار نكرده‌ام كه اثرش را به وضوح مي‌توانم ببينم. اين هم مسأله‌اي است. فكر مي‌كنم اعتقاد افراطي به رويّه‌اي كه شرح دادم باعث شده در بيشتر موارد از هوشمندي خودم استفاده‌ي لازم را نبرم. واژه‌ي بنيادگرائي افراطي اگر توصيف دقيقي براي اين رفتار(احتراز از هوشمندي) نباشد، دست‌كم بسيار به آن نزديك است. براي نمونه من «عقيده داشته‌ام» كه براي هر درسي در دانشگاه بهترين منبع درسي كتابهاي معتبري هستند كه بهترين استادهاي دنيا نوشته‌اند و بايد آنها را (از روي نسخه‌هاي جديد و به زبان اصلي) دقيق بخوانم و بفهمم و منابع متداول مثل جزوه‌ي استادهاي خودم در درجه‌ي بعدي اهمّيّت قرار دارند. اين عقيده براي من گران تمام شد، حدّاقل به قيمت سه نمره اختلاف در معدّلم كه حالا روزي نيست كه بر آن افسوس نخورم. امّا از طرف ديگر فوايدي هم داشته. اين كه توانائي‌هايم در زبان انگليسي بسيار تقويت شده و بدون زحمت زيادي امسال نمره‌ي خوبي در آزمون تافل آوردم و اين كه كتابها و مقاله‌هاي زيادي را به راحتي جستجو مي‌كنم و مي‌خوانم، از فوايد آن عقيده و تلاشهايي است كه بر مبناي آن انجام دادم. پس لااقل در زندگي خودم به اين نتيجه رسيده‌ام كه «بنيادگرائي» و «ساختارگرائي» ظاهراً اثرشان اين است كه بنيادها را تقويت مي‌كنند. امّا براي برداشت كردن محصول از اين بنيادها به عامل ديگري نياز است كه من آن را در برابر «ساختارگرائي» و «بنيادگرائي» قرار مي‌دهم (به تفاوت اين دو مفهوم دقّت كنيد: ساختارگرائي و بنيادگرائي، كه البتّه ارتباط زيادي با هم دارند). آن عامل ديگر هوشمندي است كه من اثرش را در تخريب موقّتي امّا پي در پي ساختارهاي قديمي و كلاسيك و بنا كردن ساختارهاي جديد و بهتر مي‌دانم. بر اين اساس است كه «هوش» را نه چيزي ذاتي در افراد، بلكه مرتبط با ميزان گرايش اوّليّه‌ي آنها به يكي از اين دو مسير(ساختارگرائي و بنيادگرائي يا هوشمندي) مي‌دانم كه بيشتر به شرايط پرورشي دوران كودكي مربوط است، امّا در عين حال در دوران بزرگسالي هم قابل تغيير است.

حرف آخر اين كه فكر مي‌كنم اين دو عامل در زندگي هر كسي لازم هستند و هر كس بايد به نحوه‌ي گرايش خود به اين دو و تعادل در اين گرايش، به طور دائم توجّه داشته‌باشد (به اين مي‌گويند نتيجه‌گيري مبتذل). ايمان داشتن و همچنين توجّه به ساختارهاي كلاسيك و رويّه‌هاي مرسوم و «اثبات‌شده»، جاي هوشمندي را نمي‌گيرند و امكان پيشرفت و بهره‌برداري محدودي را به آدم مي‌دهند، و در مقابل هوشمندي به تنهائي نمي‌تواند نتايج پايدار و وضعيّت قابل اطميناني را براي شخص فراهم كند.

اين را هم بگويم كه آنچه در اينجا نوشتم حاصل تجارب فكري من است و از اين مسأله غافل نيستم كه براي پخته‌تر حرف زدن در اين زمينه‌ها بايد با علومي مثل جامعه‌شناسي، رفتارشناسي و هوش مصنوعي آشنا بود، امّا ناآگاه بودن من به آن علوم باعث نمي‌شود كه چيزي را كه خودم به دست آورده‌ام بي‌ارزش بدانم يا از بيانش بپرهيزم.

چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۵

هفته‌ي دفاع مقدّس

الآن هفته‌ي دفاع مقدّس است، هم در ايران و هم در گروه فيزيك ما. البته ما چند هفته است كه هفته‌ي دفاع مقدّس داريم و معني و مفهوم آن اين است كه هر هفته به طور متوسّط چهار پنج جلسه‌ي دفاع از پايان‌نامه برگزار مي‌شود. دوشنبه‌ي همين هفته يكي از دوستان بسيار خوبم از پايان‌نامه‌اش دفاع كرد و امروز هم قرار است يكي از دانشجوهاي دكترا دفاع كند و يك دكتر به جمع دكترهاي دنيا اضافه شود. ما هفته‌ي آينده و احتمالاً هفته‌هاي بعدش هم همچنان هفته‌ي دفاع مقدّس خواهيم داشت و تعداد قابل توجّهي از دوستان فارغ‌التّحصيل مي‌شوند. گروه به شكل محسوسي خلوت‌تر نمي‌‌شود، چرا كه دانشجوهاي جديد و چهره‌هاي تازه آن را پر كرده‌اند. من هم اميدوارم تا آخر همين ترم دفاع كنم و البته اميدوارم پستهاي «داستان پايان‌نامه...» را هم تا آن موقع به يك جايي برسانم. تا ببينيم خدا چه خواهد.

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵

اوّل مهر

تابستان تمام شد. فردا اوّل مهر است. بيستمين سالي است كه اوّل مهر شروع سال كاري من محسوب مي‌شود. كلاس ندارم و فقط روي پايان‌نامه‌ام كار مي‌كنم، امّا اين تشويش روز و روزهاي اوّل با من است. دليل نمي‌خواهد انگار. جزئي از طبيعتم شده. اوّل مهر بدنم خود به خود آدرنالين اضافي توليد مي‌كند. مي‌ترسم يك روز كه دانشجو نباشم، باز هم اوّل مهر شود و اين تشويش رهايم نكند. اين ترس از ترسيدن خودش بلاي مضاعف ديگري است.

از آن سخنراني‌هاي پوچ و طولاني مدير مدرسه‌ها كه مي‌خواهند هر طور شده دانش‌آموزها را به خيال خودشان مجذوب و مقهور كنند نفرت دارم. از آن مراسم كذائي رئيس‌جمهور بدم مي‌آيد. چه معني دارد كه دخترها و پسرها را اوّل صبح بيش از يك ساعت سر پا نگه دارند براي اين نمايش‌هاي پوشالي؟ فقط يك مدير داشتيم كه اين روز اوّل حرفهاي به درد بخور مي‌زد، يا همان حرفهاي هميشگي را طوري مي‌گفت كه با بقيه فرق داشت. او هم عمرش به دنيا نبود. خدا رحمتش كند باقر دزفوليان را، كه مدرسه ما را دوباره رونق و آبرو داده‌بود.

هنوز هم اوّل مهر را دوست دارم. شور و شوق كودكانه و نوجوانانه دانش‌آموزها را كه مي‌بينم، و به ويژه وقتي حس مي‌كنم هنوز مي‌توانم خودم را در زمره‌ي آنها به حساب بياورم، به دنيا اميدوار مي‌شوم. نوزده سال تمام شد كه در اين مسيرم و خيال كناره‌گيري هم ندارم. شايد ترسم از تهديدهاي چپ و راستي است كه ادامه‌ي اين مسير را با امّا و اگر همراه مي‌كنند: سربازي، كار، پذيرش گرفتن براي دكترا، احمدي‌نژاد و شيرين‌كاري‌هايش، وثيقه خروج از كشور، تنبلي و ... . شايد آن ترس قديمي هنوز با من است كه نگران بودم نتوانم اين راه را ادامه دهم يا شايد از آن منصرف شوم.

از استاد بزرگوارم، دكتر گوشه، اجازه گرفته‌ام كه از كلاسهاي نظريه ميدانهاي كوانتومي 2 كه مثل هر سال درس مي‌دهد استفاده كنم. سال قبل به خاطر اين كه كتاب در دسترسم نبود و به خاطر لج‌بازي ريشه‌دارم كه جزوه مي‌نويسم و نمي‌خوانم، نتوانستم از اين كلاس بهره‌ي لازم را ببرم. امسال اگر خدا بخواهد جبران مي‌كنم. دكتر از روي اين كتاب درس مي‌دهد كه در كتابخانه‌هاي ايران ناياب است. كتاب خودش را هر سال به زيراكس دانشكده مي‌داد كه براي شاگردانش كپي كنند. سال قبل اين كار به اشكال خورد و تا دو ماه از ترم رفته كتاب نبود. امسال نسخه‌ي اسكن شده كتاب را روي اينترنت پيدا كرديم و ديگر نيازي به اين كار نيست.

روي پايان‌نامه‌ام هم كار مي‌كنم و اميدوارم اين ترم تمامش كنم. تا ببينيم چه مي‌شود.

چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۵

زن مدرن ايراني

چه جالب است كه آدم در يك روز دو متن بخواند با شرحي كه در پست قبل نوشتم: كه افكار چند ساله‌ي آدم را يكي ديگر كه بيان و ذهن پخته‌تري دارد، موجز و مؤثّر بيان كند. با اين كه خوابم مي‌آمد گفتم كه نوشتنش در اينجا كار امروز است، نه فردا. به خانم‌ها برنخورد، اين بيان مشكل است نه محكوم كردن نصف جامعه و تبرئه‌ي نصفه‌ي ديگر، يا لااقل منظور من از آوردنش در اينجا تخطئه و تحقير نيست.

«تاريخچه‌ي اختراع زن مدرن ايراني بي‌شباهت به تاريخچه‌ي اختراع اتومبيل نيست. با اين تفاوت كه اتومبيل كالسكه‌اي بود كه اوّل محتوايش عوض شده‌بود (يعني اسب‌هايش را برداشته و به جاي آن موتور گذاشته‌ بودند) و بعد كم‌كم شكلش متناسبِ اين محتوا شده‌بود و زن مدرن ايراني اوّل شكلش عوض شده‌بود و بعد، كه به دنبال محتواي مناسبي افتاده‌بود، كار بيخ پيدا كرده‌بود. (اختراع زن سنّتي هم، كه بعدها به همين شيوه صورت گرفت، كارش بيخ كمتري پيدا نكرد). اين طور بود كه هر كس، به تناسب امكانات و ذائقه‌ي شخصي، از ذهنيّت زن سنّتي و مطالبات زن مدرن تركيبي ساخته‌بود كه دامنه‌ي تغييراتش، گاه، از چادر بود تا ميني‌ژوپ. مي‌خواست در همه‌ي تصميم‌ها شريك باشد امّا همه‌ي مسئوليّت‌ها را از مردش مي‌خواست. مي‌خواست شخصيتش در نظر ديگران جلوه كند نه جنسيتش امّا با جاذبه‌هاي زنانه‌اش به ميدان مي‌آمد. ميني‌ژوپ مي‌پوشيد تا پاهايش را به نمايش بگذارد امّا، اگر كسي به او چيزي مي‌گفت، از بي‌چشم و رويي مردم شكايت مي‌كرد. طالبِ شركتِ پاياپاي مرد در امور خانه بود امّا در همان حال مردي را كه به اين اشتراك تن مي‌داد ضعيف و بي‌شخصيت قلمداد مي‌كرد. خواستار اظهار نظر در مباحث جدّي بود امّا براي داشتن يك نقطه‌نظر جدّي كوششي نمي‌كرد. از زندگي زناشويي‌اش ناراضي بود امّا نه شهامت جدا شدن داشت، نه خيانت. به برابري جنسي و ارضاي متقابل اعتقاد داشت امّا، وقتي كار به جدايي مي‌كشيد، به جواني‌اش كه بي‌خود و بي‌جهت پاي ديگري حرام شده‌بود تأسّف مي‌خورد.»

رضا قاسمي، همنوائي شبانه‌ي اركستر چوبها- صفحه 86

تهران_ نشر اختران_ 1384

علم و معرفت

بعد از چندين روز دوري از وبلاگستان و اينترنت، امروز نشستم قدري وب‌گردي كنم كه به مقاله‌ي زير برخوردم. انگار قسمت زيادي از افكاري را كه چند سالي است به شكل مبهم در سر دارم و دنبال مي‌كنم، آقاي حجّاريان به روشني بيان كرده‌است (منبع: خبرگزاري كار ايران، ايلنا). متن كامل مقاله به شرح زير است:

"آشنايي با علم، بيگانگي با معرفت"

در حدود سال هاي 1930 بود كه دو قطب جهاني از دو مسير مختلف به اين نتيجه رسيدند كه اصل بر توليد بيشتر يا حداكثر كردن مولديت است. TAYLOR ، متخصص مديريت در آمريكا، معتقد بود كه بايد فرايند كار را قطعه بندي كرد و هر فرد را در يك قطعه گماشت تا در آن مهارت پيدا كند. از اين رو كارها را آن قدر ريز كردند تا بدينوسيله مولديت بالا رود.

اين پروسه به تيلوريسم (TAYLORISM) معروف شد. در شوروي نيز، در زمان استالين، پديده مشابهي، معروف به استخانافيسم پديد آمد. اين امر در بين دو جنگ جهاني و در دوران ركود اقتصادي رخ نمود. در واقع، دو قدرت در رقابت بودند و آلمان هم كمابيش به دنبال جنگ افروزي بود. از اين رو پديده تيلوريسم- استخانافيسم تنها رويكرد برون رفت از اين بحران اقتصادي به نظر مي رسيد. فيلم «عصر جديد» «چارلي چاپلين» هم در نقد پديده تيلوريسم ساخته شده است.

اين پديده به اينجا ختم نشد و در حال حاضر، دنيا در صحنه علم و تكنيك هم همين كار را دنبال مي كند. به علت ارتباط بين دانشگاه و تكنيك، محيط دانشگاه نيز دچار همين تيلوريسم علمي شده است. تيلوريسم علمي يعني چه؟ يعني اينكه يك فرد به دانشگاه برود و فقط به دنبال يك تخصص ويژه باشد. به طور مثال، فردي مهندسي مكانيك مي‌‏خواند با گرايش جامدات با تخصص طراحي سازه كشتي و به طور اخص طراحي عرشه كشتي، و كل زندگي او در اين خلاصه مي شود. به اين، تيلوريسم علمي مي‌‏گويند. دانشگاهها در دنيا به اين سمت رفته‌‏اند و خيلي تخصصي شده اند. علوم را از عالي به داني به سه سطح DISCIPLINE، FIELD، و FOCUS تقسيم مي‌‏كنند. در تيلوريسم علمي، افراد در يك DISCIPLINE خاص و يك FOCUS خاص متمركز مي شوند. افراد با هموآكادميكوس يا آدم دانشگاهي تبديل شده اند. هموآكادميكوس يعني انسان دانشگاهي متخصص در علوم دقيقه و محض (PURE SCIENCE) و نه معرفت(KNOWLEDGE).

در نتيجه معرفت به كنار رفته است. چرا؟ چون بازار و سرمايه‌‏داري در علوم محض كاراتر است. در نتيجه اين پديده، ما نسبت به كل فرآيند توليد بيگانه شده‌‏ايم. آيا تا به حال از خود پرسيده‌‏ايد كه چرا يك كشاورز با فرآيند توليد خود بيگانه نيست؟ به علت اينكه او در تمام مراحل توليد خود دخيل است و به آن آگاهي دارد. به اين بيگانگي از فرآيند توليد، اليناسيون مي‌‏گويند. براثر انقلاب صنعتي و توسعه سرمايه داري، اليناسيون بيشتر در كار يدي مطرح بوده است و "ماكس" و" وبر" هم الينه شدن در كار يدي را مطرح كرده بودند. مقصود من، اليناسيون در كار دانشگاهي و ذهني و بيگانگي از فرآيند فكري است.

عوارض اليناسيون فكري- دانشگاهي چيست؟ به طور مثال، وقتي در غرب از يك فرد متخصص پيشرفته در يك علم خاص پرسيده مي شود كه فرماندار ايالتت كيست؟ يا بر فرض نماينده‌‏ات در مجلس سنا كيست؟ نمي داند. او حتي فرق بين ايران و عراق را هم كه تنها در يك حرف تفاوت دارند، نمي‌‏داند. يادآوري مي شود كه علم خصلت انباشتگي دارد و بنابراين شما اگر بخواهيد در يك زمينه‌‏اي متخصص شويد، بايد حاصل سال ها تحقيق و پژوهش را مطالعه كنيد تا بتوانيد به نكته جديدي برسيد. در غرب به يك سري افراد كه صرفا در يك زمينه تخصص دارند، افراد تك ساحتي مي گويند. به اين افراد GRANT پژوهشي يا بودجه مي‌‏دهند تا در همين يك زمينه خاص متخصص شوند. اين در حالي است كه آدم داراي ابعاد بسيار متنوعي است. آدم هنر و زيبايي مي خواهد. شادي مي خواهد. ادبيات مي خواهد. محيط زيست مي خواهد. آيا آدم نبايد بداند همسايه‌‏اش چه كسي است و چه مشكلي دارد؟ كشورش چه مشكلي دارد؟ آيا او نبايد بداند چه كساني بر او حاكم هستند؟ در سطح كلان كشورش چه مي‌‏گذرد؟ آيا آدم حق حاكميت ندارد؟ وقتي مي‌‏خواهد راي بدهد، نبايد بداند به چه كسي راي بدهد بهتر است؟ چرا يك فيلمساز يا هنرمند حساس در جامعه ما، از يك متخصص بهتر جامعه را درك مي‌‏كند؟ با ديدن فيلم او متوجه مي‌‏شويد كه جامعه را بهتر فهميده و به تصوير كشيده است. همين طور مي‌‏بينيد كه يك شاعر چقدر قشنگ جامعه خود را شناخته است و حتي يك دانشجو جامعه خود را از استادش بهتر فهميده است.

" چرا دولت ها مشوق تيلوريسم هستند؟"

اول: بالا رفتن توليد و ارزش افزوده. دوم: غير سياسي (DEPOLITIZE) كردن دانشگاهها. در كشور ما با افزايش فشارهاي سياسي و اجتماعي، روندهايي اتفاق مي‌‏افتد كه يكي از آنها قطعا فرار مغزها مي باشد. به قول سعدي كه "بر و بحر فراخ است و آدمي بسيار" و" سعديا حب وطن گرچه حديثي است صحيح نتوان مرد به سختي كه من اينجا زادم". عده‌‏اي نيز در اين وضعيت تن به وضع موجود داده و به دنبال زندگي خود مي روند و حتي اخلاق را نيز كنار مي‌‏گذارند. عده‌‏اي دچار افسردگي شده و به سمت انزوا طلبي مي روند و يا منتظر منجي يا دست خارجي مي نشينند. عده‌‏اي ديگر به سمت اعراض، اعتراض و تعرض مي روند. اعراض به معني رويگرداني منفي، اعتراض به معني بيان كردن نارضايتي و تعرض به معني عمل خشونت آميز است.
براي همه اينها چه بايد كرد؟ دولت ها مي‌‏خواهند دانشگاهها و دانشجوها را غير سياسي كنند؛ يا بايد مروج سياست هاي آنها باشيد و يا ساكت باشيد. چرا ميانه آنها با رشته‌‏هاي علوم انساني به اندازه علوم دقيقه خوب نيست؟ چون علوم انساني كمتر قابليت الينه كردن آدم ها را دارند، ولي علوم دقيقه بيشتر اين قابليت را دارند. پس راه برون رفت از اين بحران در رشته هاي غير علوم انساني چيست؟

1. ايجاد رشته هاي بين رشته اي (INTERDISCIPLINARY) مثل مديريت صنعتي يا اقتصاد بهداشت و ... اين كار در غرب شروع شده است ولي در ايران كمتر جا افتاده است.

2. ايجاد شبكه يا NET بين رشته ها. در ايران اين كار را خود دانشجويان بايد بكنند و انجمن هاي اسلامي اين توانايي را دارند و علي الخصوص در انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران و علوم پزشكي تهران، به علت تعدد و تكثر رشته‌‏ها اين امكان بيشتر وجود دارد. اين وظيفه شماست كه اين شبكه را بين رشته‌‏ها ايجاد كنيد. شما مي‌‏توانيد با تهيه ليستي از كلاس هاي مفيد اساتيد مختلف در رشته‌‏هاي مختلف علوم انساني و كلاس هاي خارج دانشگاهي معرفت شناسي، ادبي، اعتقادي و ... و ارائه آن به دانشجويان علاقه مند، زمينه ايجاد اين شبكه را فراهم آوريد. حتي ديدن فيلم و تئاتر، و گوش كردن به انواع موسيقي و خواندن كتاب هاي متنوع نيز در همين راستاست.

حال بايد بدانيم بين اليناسيون علمي و فرآيند دموكراسي در جوامع چه نسبتي وجود دارد؟ دموكراسي داراي دو شاخص رقابت (COMPETITION) و مشاركت (PARTICPATION) است، در غرب شاخص رقابت بالا رفته است و شاخص مشاركت پايين آمده است. در آمريكا و انگليس، احزاب نخبه‌‏گرا هستند و آنها هستند كه با تبليغات، توده‌‏ها را سازمان دهي مي‌‏كنند. بر فرض در شرق و غرب آمريكا كه دانشگاهها بيشتر هستند، گرايش به دموكرات ها بيشتر است، اما در مركز آمريكا كه خرده بورژواها و كشاورزان بيشتر هستند، راي دموكرات ها پايين‌‏تر است و گرايش به سمت جمهوريخواهان بيشتر ديده مي شود. البته مساله نژاد سفيد و سياه و اقليت‌‏ها در شرق و غرب آمريكا كه بيشتر به دموكرات ها گرايش دارند، نيز مطرح است. بنابراين توده‌‏ها براي جمهوري خواهان مهم‌‏تر و نخبگان براي دموكرات‌‏ها مهم تر هستند. البته نخبگان در حال حاضر در آمريكا از نظر كمي، خود بدل به توده شده‌‏اند. نخبگان در كشور ما با نخبگان غرب متفاوت هستند. نخبگان غرب الينه شده و از معرفت دور شده اند. البته در جنوب اروپا به خصوص ايتاليا، اسپانيا، پرتغال، و يونان، معرفت بيشتري در ميان نخبگان ديده مي شود، و در واقع هرچه سرمايه داري (CAPITALISM) شديدتر باشد، اليناسيون نخبگان بيشتر خواهد بود. در حقيقت تيلوريسم زاده كاپيتاليسم است. نخبگان ما نيز هنوز معرفت (KNOWLEDGE) دارند، اهل سياست هستند و مي فهمند. در كشور ما، نيامدن نخبگان به صحنه انتخابات، به نفع دولت است. آنها احزاب پادگاني و قدرت بسيج توده‌‏ها را در دست دارند. در واقع دولت مردان ما در شعار مخالف غرب هستند ولي در واقع همان طور عمل مي‌‏كنند و نخبگاني را مي خواهند كه الينه شده باشند. علايمي هست كه نشان مي دهد كه مي خواهند نسل جديد ما را به سمت علم زدگي (SCIENTISM) و خروج از دايره معرفت سوق دهند.
اين سوال پيش مي‌‏آيد كه چرا ما ايراني ها دچار تيلوريسم علمي شديم، در حالي كه كشورهاي ديگر مثل لبنان، تركيه و ... با اينكه از ما پيشرفته تر هستند اين قدر از سياست زده نشده و دچار تيلوريسم علمي نشده اند. حتي مردم اين كشورها نيز از لحاظ معرفت (KNOWLEDGE) از ما بهترند. دين، هنر، سينما، توليدات فرهنگي، شعر و ادبيات همه از نتايج معرفت در ميان مردم هستند. كشورهايي مثل چين و ژاپن نيز با اينكه از ما پيشرفته ترند، به لحاظ توليدات فرهنگي از ما قوي‌‏ترند. تفاوت ما با آنها چيست كه آنها اين چنين پيشرفته و از نظرKNOWLEDGE برتر هستند ولي ايران را شايد بتوان از اين نظر با كشوري مثل امارات مقايسه كرد. يكي از علل، نفت است كه دست دولت را باز مي‌‏گذارد و باعث مي شود كه دولت احتياجي به ماليات مردم نداشته باشد. علت دوم آن است كه بعد از آمدن و رفتن خاتمي، مردم به اين نتيجه رسيدند كه او نيز نتوانست كاري براي آنها بكند و اصلاحات فايده‌‏اي نداشت و به خصوص بعد از رد صلاحيت هاي مجلس هفتم، اين نااميدي بيشتر شد. مي‌‏توانيم بگوييم، پس از اين وقايع، ما مادي‌‏گراتر شده‌‏ايم. مردم ما دچار مشكلات معيشتي شده‌‏اند و هر كسي در اين دنياي وانفسا به دنبال حل مشكلات خود مي رود و حتي علم جويي و تمايل آنها براي ورود به دانشگاهها نيز براي دستيابي به ثروت و منزلت است.

بنابراين از سه منبع كمياب موجود كه قدرت، ثروت و منزلت هستند، راه قدرت و سياست، در صورتي كه مروج سياست آنها نباشيد مسدود است، ولي در صورتي كه به اليناسيون علمي تن بدهيد، مسير ثروت و منزلت را باز گذاشته‌‏اند. مسير معرفت نيز، كه شامل دين ورزي هم مي شود، بسته شده است و ما در صورتي اجازه استفاده از اينها را خواهيم داشت كه بخشي از دستگاه ايدئولوژيك دولت بشويم.

سه‌شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۵

ضمن عرض سلام مجدّد

دو سه هفته‌اي دنبال كارهاي اداري و شبه‌اداري بودم. اين كه اين كارها چه بود و به چه نتيجه‌اي بايد منتهي مي‌شد را بعداً مي‌نويسم. بعد هم بلافاصله آخر هفته پيش طبق قرار قبلي با دوستان عازم مسافرت شمال شديم و روي سر دو دوست ديگر كه شمالي هستند (و البته روي سر خانواده‌هاي محترمشان) خراب شديم. يكشنبه صبح برگشتيم و ظهر به تهران رسيديم. از دوشنبه صبح همان كارهاي دو سه هفته اخير دوباره شروع شد. خدا آخر و عاقبت ما را ختم به خير كناد. دچار سرماخوردگي و كوفتگي مزمن هم شده‌ام ولي وقت درمان شدن اساسي را ندارم!
غرض
اين كه سر نزدن به اينجا از تنبلي نبود، بلكه از تراكم كارهايي بود كه اتّفاقاً تجربه‌اي هم در آنها نداشتم. اگر هنوز به اينجا سر مي‌زنيد و برفك مي‌بينيد، به گيرنده‌هايتان دست نزنيد. فرستنده تعطيل بوده. در ضمن لطفاً گيرنده‌هايتان را خاموش نكنيد!