شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۵

فراموشت نكرد ايزد در آن حا‌ل

كه بودي نطفه‌ي مدفون مدهوش

روانت داد و طبع و عقل و ادرا‌ك

جمال و نطق و راي و فكرت و هوش

ده انگشتت مرتب كرد بر كف

دو بازويت مركب ساخت بر دوش

كنون پنداري اي ناچيز همت

كه خواهد كردنت روزي فراموش

سعدي (گلستان)

چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۵

داستان پایان‌نامه‌ی من _ قسمت سوّم

تامسون به درستي دريافت كه الكترون يكي از اجزاي اصلي تشكيل‌دهنده‌ي ماده است، امّا در برابر سؤالي كه فوراً در پي كشف او مطرح شد، جواب مناسبي ارائه نكرد. سؤوال اين بود كه اگر ذرّاتي با بار منفي و جرم بسيار كم در درون ماده هستند، پس جرم عمده‌ي ماده از كجاست و همچنين بار مثبتي كه بايد اين بار منفي را خنثي كند (چون ماده‌ي معمولي از نظر الكتريكي خنثي است) چه منشأي دارد؟ پاسخ او به اين سؤوال همان مدل كيك كشمشي (يا يك چيزي در همين مايه‌ها) بود.

لازم بود اين مدل مورد بررسي تجربي قرار گيرد. رادرفورد اين كار را انجام داد. آزمايشي كه او انجام داد به اين شكل بود كه باريكه‌اي از ذرّات آلفا (كه اكنون مي‌دانيم در واقع همان هسته‌هاي هليوم هستند: دو پروتون و دو نوترون) را به سوي ورقه‌اي بسيار نازك از طلا فرستاد (ورقه‌ي طلا را بمباران كرد). اگر مدل تامسون براي ساختار ماده درست مي‌بود، بايد تمامي ذرّات آلفا با كمي انحراف از ورقه عبور مي‌كردند، امّا هيچ كدام نبايد دچار انحراف شديد در مسير خود مي‌شد. امّا در عمل مشاهده شد كه تعداد خيلي كمي از ذرّات آلفا از ورقه‌ي طلا «پس زده شدند»، يعني تقريباً در عكس جهتي كه به سمت آن رفته بودند، از سمت آن برگشتند. معني اين پديده آن بود كه آنها با ذرّاتي بسيار سنگين‌تر از خود برخورد كرده‌بودند و نسبت بسيار كم ذرّات پس‌رانده شده نشان مي‌داد كه اين ذرّات بسيار سنگين بايد سطح(حجم) بسيار كمي را در ساختار ورقه(بلور) طلا اشغال كرده‌باشند. الكترونهاي تامسون به وضوح نمي‌توانستند عامل مهمّي در اين پس زدگي ذرّات آلفا باشند، چرا كه جرم بسيار كمي داشتند. پس رادرفورد به درستي نتيجه گرفت كه ذرّات بسيار سنگيني كه در ساختار ورقه‌ي طلا بودند، «هسته»هاي بسيار سنگين و داراي بار مثبت بودند كه ... كه چي؟ الكترونها چي؟ اين اوّلين بار بود كه لزوم تدوين چيزي به نام «مدل اتمي» احساس شد. حالا مي‌دانستند كه در درون ماده دو چيز وجود دارد: الكترونهاي سبك با بار منفي و هسته‌هاي سنگين با بار مثبت. همچنين مي‌دانستند كه بيشتر حجم ماده را آن الكترونها پر مي‌كنند، نه هسته‌ها (يعني سخت‌ترين و سنگين‌ترين و متراكم‌ترين موادّي كه تاكنون ديده يا درباره‌اش شنيده‌ايد، عمدتاً توخالي است!). حالا اين اجزاي سبك و سنگين چه «آرايشي» در درون ماده داشتند؟ بديهي‌ترين پاسخ كه به ذهن فيزيكدانان آن موقع رسيد، مدلي مانند سيستم منظومه‌ي شمسي بود، با اين تفاوت كه اين بار نيروي نگه‌دارنده‌ي مدار، گرانشي نبود، بلكه الكترومغناطيسي بود. پس جناب رادرفورد مدلي پيشنهاد كرد كه به مدل سيّاره‌اي رادرفورد براي اتم معروف شد: هسته‌هاي سنگين و داراي بار مثبت در مكانهاي نسبتاً ثابتي در درون اتم قرار داشتند و الكترونها مانند زمين و ديگر سيّارات منظومه‌ي شمسي كه به گرد خورشيد بر مدارهاي بيضي‌شكل مي‌چرخند، به دور هسته‌هاي اتم مي‌گردند. رادرفورد هسته‌ي سبك‌ترين اتم، هيدروژن را، پروتون نام نهاد. شكل زير طرح كلّي دستگاه آزمايش رادرفورد را نشان مي‌دهد.


يك نكته‌ي مهم درباره‌ي آزمايشهاي تامسون و رادرفورد اين است كه روشهايي كه آنها به كار بردند، مانند استخراج الكترون از كاتد گرم، و يا بمباران ورقه‌ي فلز با باريكه‌ي ذرّات، هنوز هم در انواع و اقسام وسايل كاربردي و تحقيقات آزمايشگاهي به كار مي‌روند.

نكته‌ي بسيار مهم و شايد بتوان گفت تصادف بسيار زيبائي كه درباره‌ي آزمايش رادرفورد وجود دارد آن است كه محاسبه‌ي سطح مقطع برخورد (يعني توزيع زاويه‌اي تعداد ذرّات پراكنده شده در واحد زمان از واحد سطح) اين آزمايش در چارچوب مكانيك كلاسيك دقيقاً به همان نتيجه‌اي مي‌رسد كه از مكانيك كوانتومي(كه در آن زمان هنوز وجود نداشت) به دست مي‌آيد و اين مسأله كمك بزرگي به تكوين نظريه‌ي رادرفورد كرد.

مدل رادرفورد و كشفيّات او گام بزرگي رو به جلو بودند، امّا مدل اتمي او بر اساس فيزيك آن زمان (يعني مكانيك نيوتني و الكترومغناطيس كلاسيك) داراي ناسازگاري دروني بود: اگر الكترونها به دور هسته مي‌چرخند، چون ذرّاتي داراي بار هستند، طبق الكتروديناميك كلاسيك بايد از خود پرتوهاي الكترومغناطيس تابش كنند. اين تابش باعث كاهش انرژي آنها مي‌شود كه طبق مكانيك كلاسيك بايد منجر به كوچك‌تر شدن تدريجي مدار آنها به دور هسته شود. با ادامه‌ي اين روند سرانجام بايد مدار به قدري كوچك و انرژي جنبشي الكترونها به دور هسته به قدري كم شود كه الكترونها روي هسته سقوط كنند و ساختار اتم فرو بريزد. اين مدل پايداري اتمهاي ماده و در نتيجه پايداري خود ماده را توضيح نمي‌داد.

اين پايان كار فيزيك كلاسيك در توصيف پديده‌هاي اتمي بود. مكانيك كوانتومي داشت متولّد مي‌شد و البتّه همزمان با مكانيك كوانتومي، كودك ديگري هم پا به عرصه‌ي فيزيك نهاد: نسبيّت خاص. مقدم اين دو نونهال در همه‌ جاي دنياي علم گرامي داشته‌نشد و عجيب آن كه كسي كه كه به عنوان يكي از شخصيّتهاي بزرگ و مهم در تكوين فيزيك كوانتومي از او ياد مي‌شود، بدترين و شايد بشود گفت موذيانه‌ترين مخالفتها را با كشفيّات جديد در فيزيك كوانتومي كرد. نام او نيلز بوهر است و اگر خدا بخواهد، در پست بعدي از اين سري به او و كارش خواهم‌پرداخت. با وجود همه‌ي اين مخالفتها و گاهي دشمني‌ها، اين دو كودك به خوبي رشد كردند و چند دهه بعد كه تبديل به دو موجود رشد يافته و توانا شدند، به وصلت هم درآمدند. حاصل اين وصلت دقيق‌ترين نظريه‌ي علمي‌اي است كه تاكنون بشر به آن رسيده‌است: نظريه‌ي كوانتومي ميدانها.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۵

Although this may seem a paradox, all exact science is dominated by the idea of approximation.

_Bertrand Russel

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۵

عواقب جنگ ناشيانه

جنگ در جنوب لبنان وارد مرحله‌ي فرسايشي شده. اوضاع بي‌شباهت به جنگ ايران و عراق نيست. صدّام گفته‌بود كه در يك روز ايران را اشغال مي‌كند. هشت سال گذشت و نهايتاً مجبور به عقب‌نشيني تحقير‌آميزي شد. اسرائيل هم بر اساس تجارب قبلي خود با اعراب انتظار داشت كه حدّاكثر در يك هفته لااقل جنوب لبنان را تصرّف كند، امّا با گذشت نزديك به يك ماه هنوز نه پيشرفت چشمگيري داشته و نه چشم‌انداز روشني در برابر خود دارد. من دقيقاً نمي‌دانم در كشورهاي غربي چه تصويري از صهيونيست‌ها وجود دارد، امّا اين را مي‌دانم كه يهودي‌ها به طور كلّي و صهيونيست‌ها به طور خاص، در طول چندين دهه تلاش زيادي كرده‌اند كه تصوير مطلوبي از خودشان در جهان بسازند: يك قوم مظلوم و كم‌توقّع، باهوش و بانشاط. قومي كه حقّش را مي‌خواهد و نه بيشتر. اين تصوير غلط را با تربيت افراد برجسته در رشته‌هاي علمي، صنعتي و فرهنگي مختلف، تبليغات فراوان و هوشمندانه و سرمايه‌گذاريهاي كلان و ايجاد انحصار رسانه‌اي تبليغ كرده‌اند. فكر مي‌كنم بيشتر مردمي كه در سطح جهان با رسانه‌ها سر و كار دارند مي‌دانند كه بسياري از خبرگزاري‌ها، شركتهاي بزرگ فيلم‌سازي و كانالهاي تلويزيوني در دست يهودي‌ها هستند. كار تبليغاتي آنها پيچيده و حجيم و البته موذيانه است و به عقيده‌ي من اين تبليغات و تصوير‌سازي‌ها بيشتر از ارتش اسرائيل در بقاء و قوام رژيم صهيونيستي اثر داشته‌اند.

جنگي كه الآن در جريان است بدترين ضربه‌ها را به اين سيستم تبليغاتي مي‌زند و چهره‌اي را كه در طول چندين دهه از موم ساخته شده به سرعت آب مي‌كند. باز هم تأكيد مي‌كنم كه از ميزان تأثير اين تبليغات چندان اطّلاعي ندارم، امّا اين تأثير هر قدر هم كه بوده باشد در حال ضعيف شدن است. در شهرهاي مختلف اروپا و حتّي آمريكا تظاهرات و تجمّعهاي كوچك و بزرگ در اعتراض به جنگ برگزار مي‌شود. تصاوير وحشتناك قربانيان جنگ كه از كانالهاي تحت كنترل يهودي‌ها پخش نمي‌شود، در دستهاي تظاهركنندگان است. از سوي ديگر جهت‌گيري فكري اين تجمّعات از ضدّيّت بي‌طرفانه با جنگ در حال چرخش به سمت جانبداري از مقاومت حزب‌اللّه و شخص سيّد حسن نصر‌اللّه است. تصاوير او و پرچم حزب‌اللّه را در كنار پرچم لبنان در دست تظاهر كنندگان همه‌ي كشورها مي‌بينم. در چند روز اخير از اخباري كه خبرگزاري‌هاي خارجي منتشر مي‌كنند كم‌كم دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه اسرائيل فقط دشمن منفور فلسطين و لبنان و كشورهاي عربي و اسلامي نيست. حس مي‌كنم غربي‌ها هم ته دلشان چندان دل خوشي از اين قوم سرگردان ندارند و حالا كه اسرائيل در برابر نيروهاي حزب‌اللّه كم آورده، آنها هم كم‌كم جرأت پيدا مي‌كنند طرف اسرائيل را نگيرند، يا دست‌كم محكم نگيرند. اگر اوضاع به اين ترتيب ادامه پيدا كند، بايد گفت كه شل شدن بعضي از صداها در غرب در جانبداري مطلق از اسرائيل، مرحله‌ي اوّل در از دست رفتن نفوذ و اعتبار صهيونيست‌ها است، هرچند براي ديدن عيان اين ماجرا بايد كمي صبر كرد و دقيق بود.

مردم لبنان روزانه قرباني مي‌شوند. آمار تلفات از تلويزيون دولتي ايران اعلام نمي‌شود و فقط مواردي كه اثرگذاري عاطفي شديد دارند را مي‌گويند. مثلاً ديروز خبر كشته شدن دو نوزاد را در يك حمله‌ي هوائي اسرائيل دادند: يكي دو روزه و ديگري دو ماهه. هر روز هم خبر مي‌دهند كه تمام اعضاي يك خانواده‌ي مثلاً هفت نفري در يك حمله‌ي هوائي شهيد شده‌اند. با اين حال به نظر مي‌رسد كه مردم لبنان خودشان را نباخته‌اند و مصمّم به شكست دادن دشمنشان هستند. صداهاي مصلحت‌طلب هر روز از هر گوشه بلند است كه با اسرائيل كنار بياييد تا مردم كمتري از هر دو طرف كشته شوند، امّا ظاهراً اين بار كه يك نيروي غيردولتي در برابر اسرائيل ايستاده همه فهميده‌اند كه «مشكل كشورهاي اسلامي از حكّام فاسد آنها است» و بر اين اساس اكثر لبناني‌ها هم تصميم بر مقاومت دارند. هيچ ملّتي ذلّت را نمي‌پسندد، به ويژه هنگامي كه خود را در موضع عزّت و افتخار ببيند. ممكن است ما بگوئيم جنگ‌طلبان از احساسات مردم سوءاستفاده مي‌كنند و سوار بر اين موج احساسات به دنبال منافع خود و تثبيت قدرت هستند، امّا پذيرفتن خواسته‌هاي اسرائيل و آمريكا از سوي لبنان در شرايط كنوني يك خطاي واضح است.

مهمترين بازنده‌ي اين جنگ تا اينجا اسرائيل بوده، حتّي اگر كاملاً از موضع غيرعقيدتي به واقعه نگاه كنيم. اوضاع داخل اسرائيل ناآرام و ناامن است و اين براي يك كشور صنعتي‌شده كه بر مبناي امنيّت تضمين‌شده به وجود آمده و بر اين اساس شهرونداني براي خود از اطراف عالم گرد آورده، به معني ايست قلبي است. اين ناامني ادامه خواهد داشت، زيرا شهروندان صهيونيست ديگر نمي‌توانند از ايمني شهرها و شهركهاي خود در صورت بروز كشمكشهاي مرزي در آينده مطمئن باشند، حتّي اگر لبناني‌ها حاضر شوند شرايط آمريكا و اسرائيل را بپذيرند. موشكهاي حزب‌اللّه در داخل اسرائيل امنيّت رواني باقي نگذاشته‌اند و اين توان تسليحاتي احتمالاً در آينده تقويت هم خواهدشد. در برابر، بسياري از مردم لبنان كشته و مجروح شده‌اند يا خانه‌ي آنها در بمبارانها نابود شده، امّا آنها عادت به عافيت نداشته‌اند و سابقه‌ي اين ناامني‌ها را در مقياسهاي مختلف داشته‌اند. به همين دليل است كه شهروندان اسرائيلي خواهان اتمام سريع جنگ هستند و پشت دولت تازه‌كارشان را خالي‌كرده‌اند، امّا در برابر مردم لبنان پشتيبان حزب‌اللّه هستند. اين روزها در تلويزيون بسيار ديده‌ام لبناني‌هايي را كه خانه و زندگي خود را از دست داده‌اند و در برابر دوربين با حرارت مي‌گويند همه‌ي اينها فداي سيّد حسن، فداي خاك قدم جنگجويان حزب‌اللّه و ... و در عين حال دولت و ارتش لبنان وارد جنگ نشده‌اند. بايد گفت كه اين جنگي است ميان دولت اسرائيل است و ملّت لبنان. اگرچه پشتيباني آمريكا و اروپا از اسرائيل بسيار گسترده است، امّا همه‌ي اين پشتيباني‌ها براي يك دولت جايگزين حمايت ملّتش نمي‌شود.

به نظر مي‌رسد نهايتاً نتيجه‌ي اين جنگ به ضرر اسرائيل باشد، امّا اين كه ميزان اين ضرر چقدر است، بايد صبر كرد و ديد. در عين حال از خدا مي‌خواهيم جنگ هرچه زودتر تمام شود و خسارات مالي و انساني آن محدودتر باشد.

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۵

از وصيّت‌نامه‌ي امام علي(ع) به امام حسن(ع):

... فَالحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشياعُ في التّواصُفِ، وَ أَضْيَقُها في التَّناصُفِ ....

و از نامه‌ي ايشان به ابن عبّاس:

... فَاعْلََمْ أَنَّ الدَّ‌هْرَ يَوْمان، يَوْمٌ لََك وَ يَوْمٌ عَلَيْك...

و از جملات ايشان است كه:

كَفاكَ اَدَباً لِنَفْسِك، إِجْتِناباً ما تَكْرَهُهو مِنْ غَيْرِك.

(واي خدايا، چقدر عربي تايپ كردن سخته)

ترجمه‌ي هيچ كدام را نمي‌نويسم، چون زيبايي خود جمله‌ها را مخدوش مي‌كند. حدس مي‌زنم مشكلي در فهميدن معاني نداشته‌باشيد.

ميلاد اميرالمؤمنين بر همه‌ي شما مبارك باشد.

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵

سيستم ايلياتي

مشغول خواندن كتابي هستم به نام «قصّه‌هاي قاجار» به قلم جناب استاد خسرو معتضد (چشم و گوش استاد راهنمايم روشن). اين نخستين كتابي است كه از تأليفات ايشان مي‌خوانم و البتّه در اين روزها كه تبليغ مي‌كنند «صدمين سالگرد حاكميّت مردم ايران»، يا همان جنبش مشروطه است، هنوز به فصلهاي مشروطه نرسيده‌ام و در اواسط ماجراهاي ناصرالدّين شاه هستم.

با خواندن اين كتاب، حس مي‌كنم هر ضعف و ناداني و فسادي كه در دوره‌ي قاجار بذرش در اين مملكت پاشيده‌شده، در هيچ زماني برچيده نشده و هنوز دنباله‌اش را مي‌توان پيدا كرد. نه تنها فساد و ناداني برچيده نشده، بلكه سيستم ايلي اداره‌ي مملكت هم هنوز پابرجاست و انگار كسي هم ميل به برچيدنش ندارد. در يك سيستم ايلي حاكم كيست؟ اصلاً در چنين سيستمي چيزي به عنوان «مردم» معني دارد؟

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵

خط كشي عابر پياده

ساعت 2 صبح است. كارگران مشغول خط كشي كردن تقاطع جلوي خانه‌ي ما هستند. رفتم از روي تراس مدّتي نگاهشان كردم. قبلاً چند بار خيابانهاي اطراف خانه‌ي ما را خط ‌كشي كرده بودند و هر دفعه هم من بيدار بودم و ماشين خط ‌كشي را ديدم. امّا اين دفعه‌ي اوّل است كه تقاطع جلوي خانه‌ي ما را خط ‌كشي عابر پياده مي‌كنند. خط كشي وسط خيابان را ماشين انجام مي‌دهد، امّا براي خط كشي عابر پياده يك چارچوب را روي زمين مي‌گذارند و مساحتي كه داخل آن قرار گرفته را رنگ‌پاشي مي‌كنند، يعني كار را دستي انجام مي‌دهند و يا لااقل الآن كه من ديدم اين طور بود.

لطفاً هميشه از روي خط كشي عابر پياده عبور كنيد و اگر رانندگي مي‌كنيد هم به حريم آن احترام بگذاريد، چون كشيدنش كار سختي است!

چند پرسش ابلهانه

من در يك خانواده‌ي مسلمان به دنيا آمده‌ام، اسم اسلامي و عربي روي من گذاشته‌اند، در دو گوشم اذان و اقامه گفته‌اند، مرحوم پدربزرگم اسم و تاريخ تولّدم را پشت جلد قرآنش نوشته‌‌است، از زمان كودكي با يك تربيت مذهبي بزرگ شده‌ام و بعد از همه‌ي اينها الآن ايني هستم كه هستم. من يك مسلمان فابريك هستم و هرچند از اين بابت خوشحال و شكرگزارم، امّا ممكن بود تقديري كاملاً متفاوت داشته‌باشم.

جاهايي ديگر و در زمانهايي ديگر آدمهايي با شرايطي كاملاً متفاوت به دنيا آمده‌اند و رشد كرده‌اند. آدمهايي هستند كه در خانواده‌هاي مذهبي، امّا از نوع يهودي، مسيحي و يا بودائي پرورش پيدا كرده‌اند و تبديل به يهودي، مسيحي و يا بودائي فابريك شده‌اند.

مسلمان بودن يا نبودن من چه قدر اختياري بوده است كه بخواهم كسي را به تحقير نامسلمان خطاب كنم؟ مسيحي بودن آن مسيحي فابريك تا چه اندازه به انتخاب خودش بوده كه بخواهد ديگري را به دليل مسيحي نبودن (يا حتّي مسيحي معتقد نبودن) از خودش كمتر بداند و يا بر عكس، من نوعي او را به خاطر مسلمان نبودنش كمتر از خودم بدانم؟ (حالا از هر جنبه‌اي كه مي‌خواهد باشد)

بهشت و جهنّم چطور؟ اگر قرار است فقط مسلمانها به بهشت بروند (لااقل از ميان آدمهايي كه الآن نفس مي‌كشند) پس خداوند اين چند ميليارد ديگر را براي سوخت جهنّم آفريده؟ (منظورم اين نيست كه ويلاي خودم در بهشت قبلاً رزرو شده)