جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۵

رابطه

تمام روز آنجا نشسته، آرام و منتظر. مي‌داند كه وقت زيادي را بايد با هم صرف كنيم. من هم مي‌دانم. اگر بخواهيم رابطه‌مان آينده‌اي داشته با‌شد و حاصلي، چاره‌اي جز با هم بودن و با هم وقت گذراندن نيست، آن هم وقت گذراندني كه گذشتن وقت را حس نكنيم. اين ديدارهاي اجباري و دقيقه‌هاي عذاب‌آوري كه با هم صرف مي‌كنيم، اين نگاههاي مكرّر به صفحه‌ي ساعت، نويد روزهاي خوبي را نمي‌دهند. دوره‌ي خوبي را با هم داشته‌ايم. امّا حالا...

مي‌داند كه عاقبت مجبورم برگردم پيش خودش. خوب مي‌داند كه ناچارم دوباره نازش را بكشم. شايد به همين دليل است كه وقتي من را با بقيه رفقايش مي‌بيند، نه حسودي مي‌كند، نه حتّي ذرّه‌اي از آرامشش كم مي‌شود. مي‌داند كه رقيبي ندارد. مي‌داند كه من گرفتارم. فقط مي‌نشيند و تماشا مي‌كند. آرامشي تمام نشدني دارد. تمام بيچارگي‌هايم را با همان آرامش سنگي تماشا مي‌كند؛ قدم زدنهاي توي اتاق، كلافگي‌ها، فوران بي‌حوصلگيهاي ، تنبلي‌ها، فرارهاي نافرجام و ... .

نه نگران مي‌شود، نه عصباني. فقط اينش برايم عجيب است كه حوصله‌اش سر نمي‌رود. وقتي هم كه با خودش هستم و زياد حوصله ندارم، باز هم حوصله‌اش سر نمي‌رود. منم كه بيچاره‌ام. او هر جا برود كارش همين است. درد من را هم مي‌داند. اگر به اختيار خودم بودم، تا الآن آن قدر وجودش را كاويده‌بودم كه از ريخت و هيكل افتاده‌بود. امّا حالا وضع فرق مي‌كند. به اجبار ديگران بايد به سراغش بروم. ديگر نمي‌توانم به ميل خودم با او لاس بزنم. مجبورم كرده‌اند كارم را سر وقت با او تمام كنم. من مرض دارم. مرضم اين است كه بايد خودم راه را پيدا كنم. دستور و راهنمائي ديگران زياد به كارم نمي‌آيد، مگر در حدّ كمك براي يافتن راه. به عقل ديگران اعتماد ندارم، چون ديگران به عقل ديگراني ديگر اعتماد كرده‌اند. نهايتاً خودم بايد راه را بيابم و بپويم. روش كار هم لاس زدن است، بي تعارف. اگر الآن هم آزاد بودم كه لاس بزنم، كلّي جلو بودم. امّا نمي‌گذارند. مزاحم با هم بودنمان مي‌شوند. چشم ندارند تمتّع ما را ببينند. مي‌گويند بايد سر وقت تمامش كني، آن هم به روشي كه ما مي‌گوييم.

چاره چيست. آنها هم دلائل خودشان را دارند. آنها حق دارند. امّا من هم حق دارم.

همه‌ي اينها را خوب مي‌داند. امّا باز هم آرام است. باز هم تمام طول روز با آرامش مي‌نشيند و آشفتگي من را نگاه مي‌كند، لغزيدن و از دست رفتن مداوم ثانيه‌ها را تماشا مي‌كند، در انتظار آن لحظه‌اي كه سرانجام آن قدر انرژي و آن قدر زندگي ذخيره كنم كه بتوانم دوباره به سراغش بروم.

آرامش در ذات اوست، چون او محمل دانايي است، چون او يك كتاب است.

1 Comments:

At شنبه, خرداد ۲۰, ۱۳۸۵ ۲:۱۵:۰۰ بعدازظهر, Anonymous امير said...

سلام .. لينك وبلاگ شما در بخش لينك ها قرار گرفت .. ببخشيد تاخير داشتم شرمنده

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home