شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۵

مايكروسافت و جريان متن باز

اگر جدال تاريخي جريان متن باز (open source) با جريان سنّتي نرم‌افزار تجاري، كه تقريباً همه مايكروسافت را رهبر آن مي‌دانند، برايتان جالب است، حتماً اين را ببينيد. تا همين دو سال پيش تقريباً غيرممكن بود كلمه‌ي ممنوعه‌ي open source را در يكي از صفحات سايت مايكروسافت ببينيد، يا حتّي نام مهمترين ميوه‌ي آن را: لينوكس. چنين بياني و راه انداختن برنامه‌ي مجوّزهاي Shared source، براي من به منزله‌ي آغاز دوره‌ي جديدي از تاريخ است.

امّا در عين حال جالبترين و آموزنده‌ترين قسمت ماجرا، تغيير موضع واضح و تا حدّي متواضعانه‌ي بزرگترين و ثروتمندترين شركت نرم‌افزاري جهان است. اين چيزي است كه ما بايد ياد بگيريم. بزرگ ماندن سخت‌تر از بزرگ شدن است و يكي از مهمترين لوازم آن كنار گذاشتن خودسري و تكبّر است. اگر از سابقه‌ي موضع‌گيري‌هاي مايكروسافت در برابر لينوكس و جنبش متن باز آگاهي داشته‌باشيد، حتماً مي‌دانيد كه تا چند سال پيش اين شركت علناً به تحقير كردن لينوكس و تفكّر متن باز مي‌پرداخت (مثل درست كردن انواع شيريني و مبلمان و چيزهاي ديگر به شكل پنگوئن و استفاده‌ي تمسخرآميز از آنها در داخل محيط شركت). حتّي جناب بيل گيتس (دامت بركاته) در گفتگوها و سخنراني‌هايش محصولات متن باز را تحقير مي‌كرد. اين ديدگاه و اين روش برخورد تدريجاً تغيير كرد تا به نقطه‌ي امروزي رسيد (و مطمئنّناً همچنان در حال تغيير خواهد بود).

مجموعه‌ي اين رفتارها و نگرشها چيزهايي در خود دارند كه فكر مي‌كنم هم براي زندگي شخصي ما و هم براي مديران و سرمايه‌داران آموزنده است.

چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۵

توضيح

لينك وبلاگ آزادي مانا نيستاني را در sidebar گذاشتم. قبلاً از اين لينكها زياد ديده‌ام و گاهي هم وسوسه شده‌ام بعضي از آْنها را در وبلاگم بگذارم. امّا هر دفعه با خودم فكر كردم آن آدمها را خوب نمي‌شناخته‌ام و دليل زنداني شدنشان را هم به اندازه‌ي كافي برايم واضح نبوده كه بخواهم خواستار آزاد شدنشان شوم. شايد واقعاً مرتكب جرمي شده‌اند كه مستحقّ مجازات باشند (هرچند معتقدم زندان يك مجازات احمقانه و بينهايت ظالمانه است، براي هر جرمي هم كه مي‌خواهد باشد) و اگر قرار باشد هر كسي را زنداني كردند برايش يك لوگو و وبلاگ علم كنند كه فلاني را آزاد كنيد، كاري احمقانه خواهد شد. به ويژه آن كه اين حركتها معمولاً براي مطبوعاتچي‌ها انجام مي‌شود و بقيه‌ي اصناف از آن محرومند.

امّا اين دفعه واقعاً معتقدم كه بازداشت و حبس كردن اين آدم، نهايت ظلم و شقاوت است. ماجراي واقعي تا جايي كه من مي‌فهمم آن بوده كه در يك كاريكاتور در صفحه‌هاي كودك و نوجوان روزنامه‌ي ايران كه هيچ ربط و اشاره‌اي هم به هيچ قوميّت يا حتّي ملّيّتي نداشته يك كلمه‌ي تركي (آن هم با حروف انگليسي) از زبان يك سوسك گفته شده. اين اتّفاق مي‌توانست در زمان ديگري بيفتد و آب هم از آب تكان نخورد. امّا چون تحريكات خارجي‌ها براي دامن زدن به آشوبهاي قومي جدائي‌طلب اين روزها زياد شده (اين يك واقعيّت است، نه توهّم توطئه)، عدّه‌اي از اهالي محترم (!!) تبريز آشوب و تجمّع به پا كرده‌اند كه واي دَدَم واي، به ما توهين شده و از اين حرفها. در جمهوري آذربايجان حتّي عدّه‌ي كمي (حدود 20 نفر) را جمع كرده‌اند و پرچم ايران را آتش زده‌اند. حكومت ايران هم براي اين كه كنترل اوضاع از دستش خارج نشود و در ضمن اعتراضهاي سازماندهي‌شده از خارج كشور را به عنوان حركتهاي انقلابي و مردمي و مطيع نظام نشان دهد، فوراً چند راهپيمائي ديگر در شهرهاي آذربايجان راه انداخته كه مثلاً مردم بيايند و اعتراض كنند و در ضمن سران محلّي را هم در اين حركتها وارد كرده. بعدش ديده‌اند كه بايد يك بلائي هم سر طرّاح كاريكاتور و سردبير مربوطه بياورند و گرفته‌اند هر دو را بازداشت و كلّ روزنامه را تعطيل كرده‌اند. بعدش نشسته‌اند و عقلهايشان را روي هم ريخته‌اند، ديده‌اند كه در دادگاه مطبوعات به اندازه‌ي كافي نمي‌شود مسئله را گنده كرد و شايد اصلاً در حدّ جرم نباشد. پس بازداشت‌شدگان محترم را به دادگاه انقلاب فرستاده‌اند تا بتوانند فارغ از هر گونه قانون و منش عاقلانه هر رأيي كه صلاح دانستند بدهند و به سيخشان بكشند.

اين وسط كمترين تقصير متوجّه طرّاح مفلوك آن كاريكاتور است كه البته به اشتباه خود هم اقرار كرده و از تُركها هم معذرت خواسته‌است. تا به حال داستاني به اين مسخرگي شنيده‌بوديد؟

چون از قبل اين آدم و تعدادي از كارهايش را مي‌شناختم، ديدم بي‌انصافي است كه لااقل در حدّ يك لوگو از او دفاع نكنم، كسي كه به نقل از نيك‌آهنگ كوثر « آرامشش و متانتش نایاب است» و در ضمن در حرفه‌ي خودش هم در سطح بالايي قرار دارد.

اميدوارم مانا نيستاني و همكارش كه به نادرستي بازداشت و مجازات شده‌اند به زودي آزاد شوند و به سر كار خود بازگردند. امّا بالاتر از آن، اميدوارم خدا به همه‌ي ما اندكي عقل عنايت كند.

شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۵

داستان پایان‌نامه‌ی من _ قسمت اوّل

این روزها بیشتر در خانه هستم. مثلاً دارم روی پایان‌نامه‌ام كار می‌كنم، البته جام جهانی هم جای خود را دارد. اشكال كار از آنجاست كه استاد گرامی بنده عجله دارد و فرصت كافی برای تمركز و مطالعه به من نمی‌دهد.

امّا چون این روزها كمتر از خانه بیرون می‌روم، چیز به درد بخوری هم به كلّه‌ام نمی‌رسد كه اینجا بنویسم. از این كه هنوز (احتمالاً) به اینجا سر می‌زنید بسیار سپاسگزارم.

با این حال به سرم زد كه درباره‌ی همان چیزی كه موضوع كارم است اینجا بنویسم. قبلاً امید داشتم كه بتوانم همینها را به شكل فنّی‌تر در آن وبلاگ انگلیسی كذائی بنویسم (و خیلی چیزهای دیگر) كه نشد. امّا شاید یك روز بشود. پس فعلاً كمی فنّی نوشتن را اینجا تمرین می‌كنم. لطفاً نظرتان را از من دریغ نكنید.

پروژه‌ی تز (پایان نامه‌ی) بنده درباره‌ی توابع توزیع پارتانها (Parton Distribution functions) است. این مسأله در حوزه‌ی كاری QCD قرار می‌گیرد كه مخفّف Quantum Chromodynamics است. حالا این یعنی چه؟ قصد دارم تا جایی كه بتوانم ساده بنویسم و ترجیح می‌دهم به جای خلاصه‌نویسی بی‌فایده، این بحث را در چند قسمت انجام دهم. در عوض هر قسمت را تا حدّ ممكن كوتاه می‌كنم.

توضیح دادن این مسأله بدون نقل كردن دست كم قسمتهایی از تاریخچه‌ی آن كاری سخت و عذاب‌آور است. در ضمن زیبائی این داستان تا حدّ زیادی در تاریخ تحوّل آن نهفته است و به قول یك استاد فیزیكدان ایتالیایی كه اسمش را یاد نگرفتم و جدیداً به ایران آمده‌بود و اتّفاقاً ایشان هم در همین حوزه (QCD) كار می‌كرد، تاریخ این رشته مانند یك Love story است: تسلسلی از پیشرفتها و ناكامی‌ها. پس ببینیم كار از كجا شروع شد:

این داستان را معمولاً از یونان باستان شروع می‌كنند و عقایدی كه فیلسوفان بزرگ آن دوران درباره‌ی ساختار ماده داشتند. مشهورترین این عقاید یكی همان ایده‌ی عناصر اربعه‌ی جناب آناكسیمنس (570-526 پیش از میلاد مسیح)است كه همه چیز را در نهایت ساخته شده از چهار عنصر بنیادی آب و باد و خاك و آتش می‌دانست و در ضمن همه چیز را قابل تفكیك به این عناصر فرض می‌كرد. دیگری نظریه‌ی اتمی دموكریتوس (460-370 پیش از میلاد) بود كه مواد را نهایتاً ساخته شده از اجزائی ریز و تجزیه‌ناپذیر به نام اتم می‌دانست. تعداد نظریاتی كه در یونان باستان درباره‌ی ماهیت ساختاری جهان مادّی وجود داشت بسیار زیاد بود و بیشتر اینها (به جز احتمالاً آراء افلاطون) امروزه فقط قسمتی از تاریخ محسوب می‌شوند. امّا باید یادمان باشد كه چه هوشمندی عظیمی در هر یك از این نظریه‌ها وجود داشته، در زمانی كه علم تجربی و ریاضی پیشرفت كمی داشته و داده‌های علمی هم بسیار محدود بوده‌اند.

داستان واقعی از ابتدای قرن بیستم شروع می‌شود كه نسبیت و مكانیك كوانتومی زاده شدند. امّا چون قرار است من هر پست را كوتاه بنویسم، ادامه‌ی این داستان باشد برای پست بعدی كه به كشفهای بزرگ پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم می‌رسیم: كشف الكترون در سال 1897 توسّط تامسون و كشف هسته‌ی اتم توسّط ارنست رادرفورد بین سالهای 1909 تا 1911.

برچسب‌ها: ,

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۵

رابطه

تمام روز آنجا نشسته، آرام و منتظر. مي‌داند كه وقت زيادي را بايد با هم صرف كنيم. من هم مي‌دانم. اگر بخواهيم رابطه‌مان آينده‌اي داشته با‌شد و حاصلي، چاره‌اي جز با هم بودن و با هم وقت گذراندن نيست، آن هم وقت گذراندني كه گذشتن وقت را حس نكنيم. اين ديدارهاي اجباري و دقيقه‌هاي عذاب‌آوري كه با هم صرف مي‌كنيم، اين نگاههاي مكرّر به صفحه‌ي ساعت، نويد روزهاي خوبي را نمي‌دهند. دوره‌ي خوبي را با هم داشته‌ايم. امّا حالا...

مي‌داند كه عاقبت مجبورم برگردم پيش خودش. خوب مي‌داند كه ناچارم دوباره نازش را بكشم. شايد به همين دليل است كه وقتي من را با بقيه رفقايش مي‌بيند، نه حسودي مي‌كند، نه حتّي ذرّه‌اي از آرامشش كم مي‌شود. مي‌داند كه رقيبي ندارد. مي‌داند كه من گرفتارم. فقط مي‌نشيند و تماشا مي‌كند. آرامشي تمام نشدني دارد. تمام بيچارگي‌هايم را با همان آرامش سنگي تماشا مي‌كند؛ قدم زدنهاي توي اتاق، كلافگي‌ها، فوران بي‌حوصلگيهاي ، تنبلي‌ها، فرارهاي نافرجام و ... .

نه نگران مي‌شود، نه عصباني. فقط اينش برايم عجيب است كه حوصله‌اش سر نمي‌رود. وقتي هم كه با خودش هستم و زياد حوصله ندارم، باز هم حوصله‌اش سر نمي‌رود. منم كه بيچاره‌ام. او هر جا برود كارش همين است. درد من را هم مي‌داند. اگر به اختيار خودم بودم، تا الآن آن قدر وجودش را كاويده‌بودم كه از ريخت و هيكل افتاده‌بود. امّا حالا وضع فرق مي‌كند. به اجبار ديگران بايد به سراغش بروم. ديگر نمي‌توانم به ميل خودم با او لاس بزنم. مجبورم كرده‌اند كارم را سر وقت با او تمام كنم. من مرض دارم. مرضم اين است كه بايد خودم راه را پيدا كنم. دستور و راهنمائي ديگران زياد به كارم نمي‌آيد، مگر در حدّ كمك براي يافتن راه. به عقل ديگران اعتماد ندارم، چون ديگران به عقل ديگراني ديگر اعتماد كرده‌اند. نهايتاً خودم بايد راه را بيابم و بپويم. روش كار هم لاس زدن است، بي تعارف. اگر الآن هم آزاد بودم كه لاس بزنم، كلّي جلو بودم. امّا نمي‌گذارند. مزاحم با هم بودنمان مي‌شوند. چشم ندارند تمتّع ما را ببينند. مي‌گويند بايد سر وقت تمامش كني، آن هم به روشي كه ما مي‌گوييم.

چاره چيست. آنها هم دلائل خودشان را دارند. آنها حق دارند. امّا من هم حق دارم.

همه‌ي اينها را خوب مي‌داند. امّا باز هم آرام است. باز هم تمام طول روز با آرامش مي‌نشيند و آشفتگي من را نگاه مي‌كند، لغزيدن و از دست رفتن مداوم ثانيه‌ها را تماشا مي‌كند، در انتظار آن لحظه‌اي كه سرانجام آن قدر انرژي و آن قدر زندگي ذخيره كنم كه بتوانم دوباره به سراغش بروم.

آرامش در ذات اوست، چون او محمل دانايي است، چون او يك كتاب است.

جناب رئيس بزرگ كتابي به نام «فلسفه‌ي كيِركگور» را كه نوشته‌ي خانمي به اسم سوزان- لي- اندرسون است و آقاي خشايار ديهيمي ترجمه‌اش كرده و انتشارات طرح نو هم منتشرش كرده، به بنده امانت داده‌اند تا سريعاً بخوانم و به ايشان بازگردانم. هنوز خواندنش را شروع نكرده‌ام و فقط تورّقي كرده‌ام براي يك نظر كوتاه. داشتم اين كتاب را (كه ظاهراً ربطي هم به فلسفه و سفسطه و اين چيزها ندارد) مي‌خواندم و در ابتداي فصلهاي 5 و 6 دو جمله نظرم را گرفتند و با خودم گفتم اينجا بگذارمشان. از قضا يكي از اين جمله‌هاي (به نظر من) جالب از همين جناب كيركگور است:

Life can only be understood backwards, but must be lived forwards.

_Soren Kierkegaard

جالب بود؟ خواهش مي‌كنم، قابلي نداشت. و اين هم ديگري است:

The used key is always bright.

_Benjamin Franklin

يكي ديگر كه در وبلاگ انگليسي هم نوشته‌ام، باز هم از ابتداي يكي از فصلهاي همان كتاب:

How many apples fell on Newton's head before he took the hint!

_Robert Frost

آخ سرم!