سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۵

براي آن يار مال‌باخته

... من گفتم:« آن وقتها، وقتي در خانه‌ي خودمان زندگي مي‌كردم، كتابهاي پدرم را بلند مي‌كردم تا نان بخرم. كتابهايي كه او خيلي به آنها علاقه داشت. كتابهايي كه در زمان تحصيلش به خاطرشان گرسنگي را تحمّل كرده‌بود – كتابهايي كه بابت‌شان پول بيست عدد نان را پرداخته‌بود، من به قيمت نصف نان مي‌فروختم: اين نرخ بهره‌اي است كه ما به دست مي‌آوريم منفي دويست تا منفي بي‌نهايت.»

اولا آهسته گفت:« ما هم، ما هم بهره پرداخت مي‌كرديم. (كلمه‌ي بهره را آهسته‌تر گفت) - بهره‌اي كه تو نمي‌داني.»

گفتم:« بله، شما آن را مي‌پردازيد و حتّي درست نمي‌دانيد كه درصد آن چه‌قدر است. امّا من، من كتابها را بدون انتخاب برمي‌داشتم، معيار انتخاب من تنها قطر آنها بود؛ پدرم آن قدر كتاب زياد داشت كه فكر مي‌كردم كسي متوجّه نخواهد شد. تازه بعداً فهميدم كه او تك‌تك كتابهايش را همچون چوپاني كه گلّه‌ي گوسفندانش را مي‌شناسد، مي‌شناخت- و يكي از اين كتابها خيلي كوچك و كهنه و زشت بود – من آن را به قيمت يك قوطي كبريت فروختم. امّا بعداً اطّلاع پيدا كردم كه ارزش آن به اندازه‌ي يك واگن پر از نان بوده‌است. بعدها پدرم از من تقاضا كرد كه برنامه‌ي فروش كتابها را به او واگذار كنم، او با گفتن اين جمله از شرم صورتش سرخ شد، و به اين ترتيب خودش كتابها را مي‌فروخت و پول را برايم پست مي‌كرد و من با آن براي خودم نان مي‌خريدم...» وقتي كلمه‌ي نان را بر زبان آوردم، او در خودش فرو رفت، حالا دلم برايش سوخت. گفت:« اگر دلت مي‌خواهد مرا كتك بزن، چايي را توي صورتم بپاش. حرف بزن، به حرف زدن ادامه بده، تو، تويي كه اصلاً نمي‌خواستي حرف بزني، امّا لطفاً ديگر واژه‌ي نان را بر زبان نياور.»

او گفت:« در حقّم لطفي كن و مرا از شنيدن آن معذور كن... لطفاً.» من آرام گفتم:« مرا ببخش. ديگر اين كلمه را تكرار نخواهم كرد.»

...

هاينريش بُل – نان سالهاي جواني

ترجمه‌ي محمّد اسماعيل‌زاده

نشر چشمه – تهران – چاپ دوّم: پاييز 1381

قصدم از آوردن اين متن در اينجا توجيه كردن كار آن دزد نابكار، كه امروز به ما زد، نيست. اين را هم در نظر ندارم كه بگويم شايد نيازش خيلي شديد و وخيم بوده كه اين‌چنين مرتكب دله‌دزدي شده. نظر من برعكس، آن است كه احتمالاً از سر سيري به كمد چند دانشجوي آسمان‌جل دست‌درازي كرده. اگر واقعاً كسي نيازمند باشد، چيزهاي بهتري براي ربودن و جاهاي مناسب‌تري براي اين كارها هست. خونسردي او (يا آنها؟)، كه در ساعتهاي نيمه‌شلوغ بعدازظهر ده بيست كمد را به يكباره شخم زده، خود دليل ديگري است بر حرفه‌اي و لاقيد بودنش.

امّا قصدم از آوردن متن بالا، اين است علي‌آقا، كه بداني اوّلين نفري نيستي كه كسي مايملكت را براي طمع مادّي مي‌دزدد، و تو از بابت محتواي فكري و معنوي آنچه از دستت رفته بيشتر افسوس مي‌خوري تا از جنبه‌ي مادّي آن. اين كتاب كه با شوق فراوان خريدي و ملازم تحقيقت بود را به چند خواهد‌فروخت، و به كه؟ اصلاً برايش مشتري پيدا مي‌كند؟ يادداشتهاي پاكيزه‌اي كه در طول ساعتها مطالعه برداشته‌بودي و قيمت مادّي نمي‌شد برايشان گذاشت لابد براي او مشتي كاغذ باطله سياه است. آن فايلهايي كه برايت قيمتي هستند هم لابد براي او بي‌ارزشند و حاملشان برايش قيمتي‌ترين چيزي خواهد بود كه از دارايي تو به غارت برده (MP3 Player). چند جلد كتاب و يك بسته كاغذي هم كه از من دزديده، يا چيزهايي كه از بقيه دزديده و ارزش مادّي زيادي ندارند، همگي اين شكاف در معاني را برهنه‌تر مي‌كنند: دزد دله‌اي كه ارزش اصلي آنچه را كه بلند مي‌كند، نمي‌فهمد.

امّا تو لااقل شرمنده‌‌ي جناب دزد نيستي (و من و بقيه‌ي دوستانمان نيز). اگر روزي هم پيدايش كنند رويمان لابد از شرم سرخ نخواهد‌شد. آن مرد هم كه بُل توصيفش كرده، در مقام مالباخته شايسته‌ي شرم نبود، كه در مقام پدر از غايت ضعف و ناداري پسرش شرمنده بود. مي‌بيني؟ وضعيّتهاي خيلي بدتري هم بوده و هست. از خدا مي‌خواهم كه هيچ كداممان را هرگز در چنان موقعيّتي قرار ندهد.

خوشحال شدم وقتي كه زنگ زدي و گفتي كه به سرعت در حال بازسازي هستي. جز اين هم نبايد باشد. شايد اين را به حساب خرافه‌گرايي و عقب‌ماندگي من بنويسي، امّا ترس ندارم از اين كه بگويم: بي‌‌گمان حكمتي در اين ماجرا هست. صبر كن و مترصّد باش تا ببيني.

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵

من برگشتم. البته جاي خاصّي هم نبودم. امّا خوب، به هر حال برگشتم. گور باباي هر چي وبلاگ انگليسيه. شايد اصلاً كركرشو بكشم پائين. فارسي را پاس بداريم (تركي را زاپاس).

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۵

محمود جان، پسر عزیزم! (ابراهیم نبوی

....

بابا جان! پسر کوچولوی خطاکار و عجول!

برای جرج بوش نوشته ای که: «شايــد بدانيد من يك معلم هستـم . دانشجويان مي پرسنـد اين اقدامات را (در عراق) چگونه مي توان با ارزشهايی من جمله تعهد به آئين حضرت مسيح (ع) پيامبر صلح و رحمت تطبيق داد ؟» و در جای دیگری از همان نوشته تاکید کرده ای که: «دانشجويان من مي گويند 60 سال پيش چنين كشوري (به نام اسرائیل) وجود نداشت . اسناد و كره جغرافيايي قديمي را نشان مي دهند و مي گويند هر چه جستجو مي كنيم كشوري به نام اسرائيل نمي بينيم . مجبورم آنان را راهنمايي كنم تاريخ جنگ جهاني اول و دوم را مطالعه كنند.» محمود جان! گفته‌ای که معلم هستی و دانشجویانت از تو سووال می‌کنند؟ تو مگر در رشته شهرسازی و پل سازی و ترافیک و آسفالت درس نمی دهی؟ و مگر شاگردانت در رشته مهندسی تحصیل نمی کنند؟ (من فرض را بر این گذاشته ام که تو راست می گویی و واقعا معلم هستی.) مرد حسابی! دانشجویان تو غلط می کنند در کلاس شهرسازی در مورد اسرائیل و تاریخ سیاسی سووال می کنند؟ مگر تو معلم رشته علوم سیاسی و تاریخ سیاسی هستی؟ اصلا مگر در تمام دوره تحصیلی یک واحد درسی هم در مورد تاریخ سیاسی یا تاریخ بین المللی یا جغرافیای سیاسی یا هر زهرماری که به اسرائیل مربوط است، درس خواندی که می گویی شاگردانم در مورد اسرائیل سووال می کنند؟ تو واقعا فکر می کنی چون بوش آدم پپه ای است و ممکن است این چیزها به ذهنش نرسد، باید هر چیزی به دهانت می آید بگویی؟ برای چی خالی می بندی؟

اصلا تو کلاس درسی نداری که دانشجویانت در مورد عراق و اسرائیل سووال کنند. حالا اینها به کنار، واقعا دانشجویان ایرانی اینقدر احمق هستند که نمی دانند اسرائیل چطور بوجود آمده است؟ که تو باید برای آنها تاریخ جنگ جهانی را بگوئی؟ و حالا فرض کن که این دانشجویان اینقدر شعورشان نمی رسد که در کشوری که روی هر دیوارش اسرائیل دو میلیون بار نفرین شده و قصد حذف اسرائیل را از روی نقشه جهان دارند، برای شان باید در مورد تاریخ جنگ جهانی توضیح بدهی. اشکالی ندارد، ولی چرا درس اضافی می دهی؟ چرا به آنها می گویی جنگ جهانی اول و دوم را مطالعه کنند؟ اسرائیل چه ربطی دارد به جنگ جهانی اول؟ اصلا در جنگ جهانی اول موضوعی به نام اسرائیل مطرح نبود. من از همین جا به دانشجویان رشته مهندسی احمدی نژاد که هنوز نمی دانند اسرائیل چگونه یک دفعه روی نقشه پدیدار شده است، توضیح می دهم که بیخودی ورندارند در مورد جنگ اول جهانی بخوانند، اصلا در جنگ اول جهانی موضوعی به اسم اسرائیل مطرح نبود.

.....