سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵

وبلاگ انگليسي

راه انداختن وبلاگ انگليسي فكر بدي نبود. امّا مطلبهايي كه برايش نوشتم آن قدر راضيم نكرد كه بگذارمشان آنجا. ايده حامد خان قدّوسي كه براي مدّتي وبلاگ فارسي‌اش را تعطيل كرده و در وبلاگ انگليسي مي‌نويسد برايم جالب بود و حالا قصد دارم امتحانش كنم. بنابراين فعلاً در اينجا از شما خداحافظي مي‌كنم و سعي مي‌كنم براي مدّتي(نامعلوم) فقط در وبلاگ انگليسي‌ام بنويسم. تقريباً تمامي آنهايي كه آن قدر به من لطف دارند كه به اينجا سر مي‌زنند، انگليسي را هم به همان راحتي فارسي مي‌خوانند و مي‌فهمند و مي‌توانم روي لطفشان در آنجا هم حساب كنم (كه در همان سه تا پستي هم كه در آنجا نوشتم اين را نشان دادند). بنابراين از جانب شما نگران نيستم. نگراني اصليم مثل هميشه از خودم است و از تنبلي خودم. پس فعلاً (به قول مشدي‌گلين‌خانم) با شما خدانگهداري مي‌كنم. لطفاً باز هم كليك رنجه بفرمائيد و به ما در آنجا هم سر بزنيد.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۵

بدخوابي دلخواه من در اين شبها _2



پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۵

چه خبر شده؟

اين پست را بخوانيد. براي من يكي كه خيلي عجيب است. امضا كنندگان نامه‌اي كه به آن اشاره شده، آدمهاي احمق يا كم‌سوادي نيستند. ديدن و مصاحبت با بسياري از آنها، مخصوصاً David Gross، Eugen Merzbacher، Frank Wilczek و Edward Witten براي من وخيلي از دوستانم در حكم آرزوي دور و درازي است. حالا اينها به بوش نامه نوشته‌اند كه به ايران حمله اتمي نكن. چه خبر است؟ يا ما خيلي از مرحله پرتيم، يا آنها. هيچ كدام از اين دو حالت هم جالب نيست.

Hofstadter's Law

It always takes longer than you expect, even when you take into account Hofstadter's Law.

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۵

پوپك گلدرّه


اوّلين بار در سريال «دنياي شيرين دريا» بازي پوپك گلدرّه را ديدم. از آن سريال زياد خوشم نمي‌آمد، ولي بازي او حرف نداشت و فقط بعد از پايان سريال و مصاحبه‌هاي بعد از آن بود كه فهميديم سنّ او بيش از سنّ دختر نوجواني بود كه نقشش را بازي مي‌كرد (دريا). بعداً در سريالهاي ديگري هم بازي كرد و همين طور در چند فيلم سينمايي، كه در ميان آنها بازي او در فيلم «موج مرده»، ساخته حاتمي‌كيا، واقعاً عالي بود. در سريال «دنياي شيرين دريا» نقش يك دختر نوجوان گيلاني را بازي كرد و در «موج مرده» نقش دختري نوجوان از سواحل جنوبي را. هر دو نقش را خوب ادا كرد و حتّي لهجه‌هايش هم واقعاً خوب بودند. در چند نمايش (تئاتر) هم بازي كرده‌بود كه زياد خبر ندارم. به عقيده من از معدود بازيگران مؤنّث و جوان بود كه هم خوب بازي مي‌كرد و هم آلوده فيلمهاي مبتذل و بازاري نشد، شايد به همين دليل هم بود كه نه خبر تصادفش و نه خبر وفاتش چندان سر و صدايي به پا نكرد. اتّفاق مهمّي نبود انگار.

تابستان سال قبل بود كه از تلويزيون خبر حادثه‌اي را كه برايش رخ داده‌بود شنيديم، و اين كه در كُما است، كُمايي كه بيش از هشت ماه به طول انجاميد، تا ديروز. تقريباً از يادمان رفته‌بود، تا اين كه خبر وفاتش از رسانه‌ها اعلام شد. جداي از تأسّفي كه خبر وفات يك دختر جوان (آن هم به چنين وضع دردناكي) براي همه ايجاد مي‌كند، تأسّف بر آينده هنري اوست كه مي‌توانست بسيار پربار باشد.

روحش شاد باد.

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵

بدخوابي دلخواه من در اين شبها

دو سوي بام

چند سال پيش تقريباً به اين نتيجه رسيده‌بودم كه به جز فيزيك و موسيقي، چيز ديگري برايم جالب نيست و نگران بودم كه با چنين ذهنيّت يُبسي چطور زندگي كنم و با ديگران ارتباط برقرار كنم. به تدريج سعي كردم طرز فكر و نحوه نگاهم به جهان را عوض كنم.

الآن به اين نتيجه رسيده‌ام كه تعداد موضوعات مورد علاقه‌ام به قدري زياد شده كه نمي‌توانم آن طور كه دلم مي‌خواهد به هيچ كدام برسم. روي هر كدام كه سعي مي‌كنم تمركز كنم، بقيه صدايشان بلند مي‌شود. مخصوصاً روي رشته اصلي‌ام كه همان فيزيك باشد، نمي‌توانم آن جور كه دلم مي‌خواهد سرمايه‌گذاري فكري و زماني انجام دهم و اين برايم مصيبتي شده. راه بازگشتي هم نيست. چه كار كنم؟ بايد تجربه اندوخت.

از بس كه شكسته باز بستم توبه

فرياد همي كند ز دستم توبه

ديروز به توبه‌اي شكستم ساغر

و امروز به ساغري شكستم توبه

سلمان ساوجي

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۵

غرغر

از وقتي صاحب اوّلين كتابخانه‌ام شدم، هميشه عادت داشتم كف قفسه‌ها روزنامه پهن كنم، عادتي بيهوده. كف يكي از قفسه‌ها كه كتابهاي مرجع را مي‌گذاشتم، يك برگ از روزنامه اطّلاعات انداخته‌بودم و مدّتها وقتي براي برداشتن يا گذاشتن يك ديكشنري به سراغ آن قفسه مي‌رفتم، اين جمله، كه از مقاله‌اي درباره ماجراي «واترگيت» برگزيده‌شده‌بود، جلوي چشمم در كف قفسه ظاهر مي‌شد: رسانه‌ها شايد نتوانند به مردم بگويند چگونه فكر كنند، امّا بدون شك در تعيين موضوعاتي كه مردم به آنها فكر مي‌كنند، موفّقيّت زيادي به دست آورده‌اند.

مدّتها است كه معني اين جمله را به تلخ‌ترين شكل حس مي‌كنم. بدترين نوع استبداد، استبداد فكري است: وقتي ذهنت را چنان با عقايد و موضوعات گزينشي بمباران كنند كه ديگر نتواني خودت باشي، ديگر نتواني به عنوان كسي كه واقعاً هستي فكر كني و نفس بكشي، آن وقت ديگر مهم نيست كه چگونه فكر مي‌كني. كافي است به همان چيزي فكر كني كه «آنها» مي‌خواهند.

اكثرمردم يك خوراك فكري را كه از بالا برايشان تدارك ديده شده، تمام و كمال مي‌بلعند و يك آروغ متعفّن هم رويش مي‌زنند. اين بديهي‌ترين كار ممكن و سهل‌الوصول ترين راه براي رسيدن به آرامشي نسبتاً پايدار است، يك تخدير جمعي.

تن ندادن به اين جريان، بر خلاف آن چيزي كه ممكن است به نظر آيد، بسيار سخت است، شايد از سخت‌ترين كارها. يا بايد دريچه‌هاي ارتباطي به دنيا را تا حدّ زيادي بر روي خودت ببندي، كه نتايج خوبي ندارد، يا بايد مبارزه كني، كه توان بي‌پاياني مي‌طلبد.

ديشب، آقاي رئيس‌جمهور، در يك برنامه تبليغاتي اعلام كرد كه در تاريخ 20 فروردين‌ماه امسال، چرخه آزمايشگاهي غني‌سازي اورانيوم در ايران كامل شده و در ضمن اوّلين نمونه اورانيوم غني‌شده در ايران به موزه آستان قدس رضوي اهدا شد. بيشتر سران مملكتي و همچنين تعداد زيادي از سفرا در اين مراسم\برنامه حضور داشتند.

قطعاً در وضعيّت فعلي كشور، تدارك دادن چنين نمايشي براي روحيه دادن به مردم و همچنين براي اعلام دستاورد موجود به دشمنان خارجي، مي‌تواند كار مفيدي باشد. امّا دوست دارم چند سؤال را در اين زمينه مطرح كنم، شايد فقط براي اين كه خودم بعدها بخوانم:

1- آيا اين موضوع صحّت دارد كه تكنولوژي هسته‌اي «پيچيده‌ترين نوع تكنولوژي است كه بشر تاكنون به آن رسيده»؟ يعني غني كردن اورانيوم (صنعتي كه لااقل پنجاه سال قدمت دارد)، از ساخت، راه‌اندازي و بهره‌برداري ازهواپيماهاي پيشرفته، ماهواره، شتاب‌دهنده‌هاي بزرگ، كامپيوترهاي عظيم و ... پيچيده‌تر است؟

2- مي‌فرمايند كه ايران هشتمين كشور دنيا است كه به اين صنعت دست پيدا كرده. مبارك است انشااللّه. چرا كشورهاي ديگر سراغ اين صنعت حدوداً شصت‌ساله نرفتند؟ نمي‌توانند يا نمي‌خواهند؟ اگر نمي‌خواهند، دليلش چيست؟

3- گفته‌بودند كه تحقيقات هسته‌اي ايران از هجده سال پيش آغاز شده. اگر بعد از هجده سال به مرحله غني‌سازي رسيده‌ايم، چند قرن بايد طي شود تا به تكنولوژي امروز دنيا برسيم؟ (البتّه ممكن است سرعت كار بعد از اين خيلي بيشتر شود.)

4- مردم ما درباره اهمّيّت و ارزش واقعي اين تكنولوژي چه ميزان آگاهي دارند كه گزارشگرهاي صدا و سيما راه مي‌افتند و در كوچه و خيابان از رعيّت تأييديه و تشكّر جمع مي‌كنند؟ به جز مطالب گزينش‌شده‌اي كه دولت به خوردشان داده، چقدر در اين باره آگاهي واقعي دارند؟ مهمتر از آن، درباره هزينه‌هاي اين كار براي كشور چه مي‌دانند؟ آيا همه ماجرا به آنها گفته مي‌شود؟

5- كجاي دنيا يك ماده راديو‌اكتيو (حتّي از نوع كم‌خطرش را) در يك موزه مذهبي قرار مي‌دهند؟ مردم بروند چه چيزي را تماشا كنند؟ با چه توجيهي خرج كردن مقدّسات به اين شكل گسترده انجام مي‌شود؟

6- عوام‌فريبي در مورد مسائل سياسي به جاي خود. چرا به حريم علم هم تجاوز مي‌كنند؟ چرا بديهيّات علمي را براي تبليغات خودشان انكار مي‌كنند؟

7- اگر من نتوانم به اندازه‌اي كه تبليغ مي‌كنند، از اين واقعه خوشحال شوم، آيا خائن و ضعيف و خودباخته‌ام؟ اگر از اين كه همه ابزارهاي تبليغاتي دولت اين مسأله را در بوق كرده‌اند، سردرد بگيرم، بايد خجالت بكشم؟

8- از ديدگاه فنّي محض، آيا واقعاً اتّفاق مهمّي افتاده؟

9- امكان دارد تلويزيون را روشن كنم و يك برنامه خوب (از هر نوعي) ببينم، كه فقط براي يك ربع ساعت بتوانم از ديدنش لذّت ببرم؟ اين تبليغات مبتذل كي تمام مي‌شود؟

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۵

يك كتاب

مدّتها دنبال اين كتاب مي‌گشتم و بعد از جستجوي زياد تقريباً به اين نتيجه رسيدم كه در كتابخانه‌هاي هيچ يك از دانشگاههاي تهران نسخه‌اي از اين كتاب وجود ندارد. بعد، يك روز علي‌آقاي جعفري فايل حاوي متن كتاب را نمي‌دانم از كجا پيدا كرد و به من داد. تقريباً سه ماه طول كشيد تا به تدريج آن فايل را به اين فايل تبديل كردم (و البتّه هنوز چند مورد اشكال جزئي دارد).

به هرحال، اگر شما هم مثل من در دسترسي به كتابهاي اينچنيني مشكل داريد، مي‌توانيد فايل PDF اين كتاب را از اينجا بگيريد (ممكن است چند ثانيه منتظرتان بگذارد تا لينكش فعّال شود). اگر هم به كتابهاي مورد نياز و علاقه‌تان به راحتي دسترسي داريد (كه خدا نصيب همه بكند)، پيشنهاد مي‌كنم علاوه بر كتاب فوق، اين يكي را هم حتماً بخوانيد. اگرچه خواندن اين كتابها براي فيزيكدانها و دانشجوياني مثل من شايد خيلي جالب‌تر از آنهايي باشد كه گذارشان به اين وادي(فيزيك و رياضي و ساير علوم طبيعي) نمي‌افتد، امّا بعيد مي‌دانم كسي از خواندن چنين كتابهايي لذّت نبرد. هر كس به سهم خود.

شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۵

خير و شر

پادشاهان و حاكمان و رهبران «خوب» در تاريخ بشر چه كساني بوده‌اند؟ وقتي به پشت سرمان نگاه كنيم و تاريخ كشور خودمان يا تاريخ جهان را نگاه كنيم، چه كساني را «خوب» مي‌بينيم و چه كساني را «بد»؟ معيار خوب و بد براي آنها كه آن بالا روي تختهاي حكومت نشسته‌اند با ما يكي است؟ نمي‌تواند چنين باشد.

ما به داشتن سرداراني مثل نادرشاه افشار و شاه عبّاس (اوّل) صفوي در تاريخ خودمان مباهات مي‌كنيم. اينها نوعاً افرادي بوده‌اند كه دست و پاي اجنبي را از مملكت ما بريده‌اند و ثبات و امنيّت را در كشور برقرار كرده‌اند و رونق اقتصاد و هنر و دانش در پي آن ايجاد شده‌است. براي رسيدن به چنين هدفي هميشه اوّلين كارشان سركوب كردن مخالفان و انسجام دادن به ارتش و رسيدگي به وضع معيشت حدّاقلّي مردم بوده‌است. بعد عازم لشكركشي‌ها و جنگهاي طولاني شده‌اند. آدمهاي زيادي به دست آنها و سپاهيانشان كشته شده‌اند و همچنين در طول اين لشكركشي‌ها تلفات زيادي داده‌اند. دوران آنها اگرچه از نظرگاه تاريخي كنوني ما ممكن است در زمره دوره‌هاي طلائي تاريخ ايران باشد، امّا در عين حال مقارن با جنگها و مصيبتهاي بزرگ بوده‌است.

در برابر، افرادي مثل شاه سلطان حسين صفوي و يا ناصرالدّين شاه قاجار را «بد» مي‌دانيم. در زمان حكومت چنين افرادي شيرازه اقتصاد و صنعت سست شده. امنيّت داخلي دچار زوال شده، مرزهاي كشور مورد تهاجم همسايگان طمّاع قرار گرفته، قسمتهايي (يا تمام) كشور به دست بيگانگان افتاده، فساد در حكومت گسترش پيدا كرده، و نهايتاً وضع رعيّت چنان شده كه تصوّرش هم براي ما ممكن نيست. چنين وضعي در نتيجه سستي و جهل و فساد هيأت حاكمه و در نتيجه غفلت از حال مردم، تنبيه نكردن مجرمين كلان، زد و بندهاي مجرمانه با صاحبان سرمايه، تباني‌هاي ذلّت‌بار با اجنبي و تعدّي به جان و مال و ناموس رعيّت به بار آمده‌است. در عين حال لشكركشي‌هاي مهيب و جنگهاي طولاني در چنين دوره‌هايي ديده نمي‌شوند و نهايتاً ممكن است در پايان اين دوره‌ها به وقوع پيوسته‌باشند.

سؤال من اين است كه الأن هم مي‌شود با همان معيارها حاكمان خوب و بد را (دست كم از ديدگاه مردم خودشان) تعيين كرد؟ جوابش زياد هم ساده نيست.

مثلاً جرج بوش (پسر) در دوره خود به كشورهاي ديگر لشكركشي كرده و عراق و افغانستان را تسخير كرده و منابع آنها را به اقتصاد آمريكا تزريق كرده و يا خواهد‌كرد. انگليس هم در اين قضايا شريكش بوده. يعني دولت بلر هم در اين جنگها و منافع مادّي آنها سهيم است. هر دوي اين دولتها هم سابقه مخوفي در كشتار و ارعاب و سركوب مخالفان خود دارند.

از اين طرف در ايران محمود‌خان احمدي‌نژاد را داريم كه وضع روابط خارجي را به شدّت خراب كرده و براي همه دنيا دندان نشان مي‌دهد، سانسور رسمي و غير رسمي اخبار و نشريّات را شدّت داده، مخالفان و منتقدانش را جداي از ملّت ايران مي‌داند و مي‌خواند، نظامي‌گري و بنيادگرائي را دوباره به همه اجزاي ساختار حكومت تزريق كرده و خواهان و عامل بازگشت به دوران ابتداي انقلاب است.

آيا اينها رهبران نمونه دنياي امروز هستند؟ كاري كه مي‌كنند به صلاح ملّتهايشان است؟

اگر تاريخ را كمي جلو بياوريم و دوباره نگاه كنيم، رهبران برجسته قرن بيستم كدامها هستند؟ گاندي، ماندلا، خميني، ماهاتير محمّد، آلنده و مصدّق؟ يا شايد استالين، هيتلر، صدّام، موسيليني، پينوشه، آتاترك و مائو؟

معيارهاي «خوب» و «بد» رهبران سياسي در دوران ما با سيصد سال پيش يا قبل از آن يكي است؟ «خوب» و «بد» سياسيّون ثابت و مستقل از زمان است؟ آن هم در اين زمانه پرتلاطم؟ قضيّه به همين سادگي است؟ اگر نه، چرا بعضي‌ها با اين قياسهاي مسخره از امثال بوش و احمدي‌نژاد حمايت مي‌كنند؟