دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۴

هميشه بهار

خاله‌جان هوس كرده كه گلهاي باغچه بالاي مزار مامان‌بزرگ مرحومم را عوض كند. گل جديد خريده و با يك كارگر به سراغ باغچه رفته. باز خدا پدر آن آقاي كارگر را بيامرزد كه گفته خانم اين گلها حيفند، از خاك باغچه در نيارشان. امّا خاله‌خانم تصميمش را گرفته بود و دنيا جلودارش نبود. بوته يك ساله هميشه‌بهار به دستور ايشان با ريشه‌هايش از خاك خارج مي‌گردد و بوته جديدي (كه نمي‌دانم چيست) جايش را مي‌گيرد، تا وياري ديگر.

مامان مكرّمه آنجا حضور داشته و دلش براي بوته‌اي كه در چهار فصل سال در آن بيابان بهشت‌زهرا گلهاي شاداب ارزاني داشته مي‌سوزد و بوته را در يك نايلون مي‌گذارد و به خانه مي‌آورد. پسر خوب مامان (آقا مصطفي) هم كه به شدّت علف‌دوست تشريف دارد، در يك اقدام غيورانه بوته هميشه‌بهار را در گلدان مي‌كارد و به وضعش مي‌رسد. انگار گياه زبان‌بسته نجات پيدا كرده، چون الآن بعد از دو سه روزي كه در گلدان زير نظير حقير بوده برگهايش صاف و شاداب مي‌ايستند و گلهايش منظّم باز و بسته مي‌شوند. ديروز گلهاي نارنجي‌رنگش را بو كردم و كشف به عمل آمد كه گل هميشه‌بهار عطر ملايمي هم از خود در مي‌كند.

آيا ممكن است ذرّاتي از پيكر مامان‌بزرگم هم به اين بوته راه يافته‌باشند؟ البتّه بعيد است، چون ريشه گل زياد هم عميق نيست، ولي به هر حال ناممكن هم نيست. در هر حال، ياد رباعيّات بي‌شمار خيّام افتادم كه به چنين موضوعي اشاره مي‌كنند. مثلاً:

ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست

بی باده ارغوان نمي‌بايد زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست

1 Comments:

At سه‌شنبه, اسفند ۲۳, ۱۳۸۴ ۱۲:۲۵:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناخته ها said...

هیچ کس به یقین نخواهد دانست. اما فکر قشنگی است. چرا که نه؟ این که در باز و بسته شدن گل ها بشود لبخندهای مادر بزرگ را جست. و ذرات پیکرش را. و این که تمام ذراتی که این کهکشان بی کران را می سازند، چقدر به هم وابسته اند. روح ایشان شاد.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home