جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۵

* یه جمله خیلی جالبی مهران مدیری توی این برنامه طنز ۳ گفت: «سعی کن چيزی را که دوست داری به دست بياوری، وگرنه مجبوری چيزی را که به دست آورده ای دوست بداری... » به نظر من که خیلی زیبا بود.

از وبلاگ زهرا

جمعه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۵

دارم اين كتاب را مي‌خوانم و رسيده‌ام به انتهاي فصل دهم. در ابتداي هر فصل چند تا جمله مرتبط با موضوع آن فصل از آدمهاي معروف آورده‌اند. بعضي از اين جمله‌ها جالب هستند و احتمالاً مفهوم بعضي ديگر را درست درك نمي‌كنم.

در ابتداي فصل يازدهم، از اين خوشم آمد:

The most general definition of beauty …. Multeity in Unity.

Samuel Taylor Coleridge.

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۵

باخ


ديروز اوّل فروردين بود، آغاز سال جديد هجري شمسي، بيستم صفر بود، مصادف با اربعين حسيني، و در ضمن بيست و يكم مارس بود، سالروز تولّد بزرگترين آهنگساز جهان، يوهان سباستيَن باخ.

يوهان سباستيَن باخ، در 21 مارس 1685 در شهر آيزناخ آلمان زاده شد. خانواده باخ احتمالاً از نظر موسيقي پرثمرترين خانواده در تاريخ هنر به شمار مي‌آيند و يوهان سباستيَن باخ يقيناً بزرگترين فرد اين خانواده است. البته گروه قابل توجّهي از عموها، پسرعموها، خواهرزادگان، برادرزادگان و پسران پيش از «باخ بزرگ» و پس از وي، در شكل بخشيدن به مسير انديشه موسيقي اروپايي نقشي ايفا كرده‌اند.

هنگامي كه باخ به ده سالگي رسيد، هم پدر و هم مادر وي از دنيا رفته‌بودند. پدرش كه موسيقيداني درباري بود، به عنوان نخستين معلّم موسيقي وي، درسهايي در ويلن به او آموخت و يوهان سباستين فراگيري موسيقي را در منزل برادرش يوهان كريستف، جايي كه از آن پس در آن مأوي گزيد، دنبال كرد.

باخ هنوز كودك بود كه با نسخه‌برداري از روي نسخه دست‌نويس پارتيسيون چند اثر از ساخته‌هاي آهنگ‌سازان «راديكال» و «ممنوع» در روشنايي مهتاب، چشمانش سخت آسيب ديد و تا پايان عمر از ضعف بينايي در رنج بود.

وقتي پانزده ساله بود، صداي سوپرانوي لطيف وي موجب شد يك بورس تحصيلي در رشته موسيقي از طرف كليساي سنت‌ميكائيل در شهر لون‌بورگ نصيبش شود. در آن زمان، يكي از بزرگترين استادان موسيقي، ارگ‌نواز هلندي موسوم به راينكن بود و باخ از فرط شوقي كه به شنيدن آثاري با اجراي نوازندگان استاد داشت، چند بار از شهر لون‌بورگ پياده تا هامبورگ راه سپرد تا از نوازندگي راينكن روي ارگ محظوظ گردد و نكته‌ها فراگيرد. در دهه بين 1707 و 1717، باخ هر زمان در يكي از دربارهاي پرنس‌نشينهاي آلماني در مقامهاي گوناگون انجام وظيفه مي‌كرد. از جمله، او را به عنوان ارگ‌نواز در شهرهاي ارنشتاد، مولهازن و وايمار، و سپس در مقام ارگ‌نواز همراه دسته اركستر در شهرهاي لايپزيگ و درسدن مي‌يابيم. باخ براي نخستين بار در اكتبر 1707 ازدواج كرد. همسرش، ماريا باربارا باخ دخترعموي وي بود كه براي باخ هفت فرزند به دنيا آورد. چهار تن از اين فرزندان در دوران شيرخوارگي مردند، ولي سه فرزند ديگر، يك دختر و دو پسر جان به در بردند و به ثمر رسيدند. اين دو پسر، موسوم به ويلهِلم فريدمن و كارل فيليپ امانوئل بودند كه هر دو در زمره آهنگ‌سازان نامدار زمان خود درآمدند.

بين سالهاي 1717 و 1721، باخ را در مقام سرپرست دستگاه موسيقي و نوازنده طراز اوّل دربار شاهزاده لئوپولد در شهر آنهالت-‌كوتهن مي‌بينيم. شخص شاهزاده، موسيقي‌داني آماتور و بسيار خوش‌ذوق و پرقريحه بود و خاطر باخ را بسيار گرامي مي‌داشت و او را به عنوان موسيقي‌داني برجسته در دربار خويش محترم مي‌شمرد. در سال 1719، باخ از شهر هاله ديداري كرد، به اميد آن كه در آنجا با هَندل ملاقات كند. امّا چنين فرصتي نصيبش نشد، زيرا اندك زماني پيش از آن، هندل هاله را به سمت لندن ترك‌گفته‌بود.

همسر باخ در سال 1720 بدرود زندگي گفت و باخ سال بعد براي بار دوّم ازدواج كرد. همسر دوّمش موسوم به آنّا ماگدالن وولكن، دختر ترومپت‌نواز شهر وايسن‌فلز بود. از اين وصلت مجدّد، سيزده فرزند پديد آمدند كه نه تاي آنها پسر بودند. از اين پسران نيز چند تن در رشته موسيقي از خود درخششي نشان دادند. نامدار‌ترين ايشان، يوهان كريستيان بود. آنّا ماگدالن خود موسيقي‌داني پرمايه و خوش‌قريحه بود كه قسمتهاي مختلف بسياري از كانتاتهاي باخ را پرداخت. در سال 1723، باخ در مقام ارگ‌نواز و سرپرست و مدير دسته موسيقي كليساي سن‌توماس در شهر لايپزيگ منصوب شد و آن مقام شريف و مهم را براي بيست‌ هفت سال، تا پايان عمر براي خويش محفوظ داشت.

زماني كه در دربار لايپزيگ به خدمت اشتغال داشت، بارها اجازه يافت به مرخصي برود و باخ از اين فرصتها براي سفر به شهر درسدن سود مي‌جست و در آن شهر، آخرين اپراهاي ايتاليائي را كه بر روي صحنه آورده‌مي‌شد، مي‌شنيد و محظوظ مي‌گشت. در ماه مه سال 1747، بنا به دعوت فردريك كبير، به شهر پوتسدام سفر كرد. در آنجا روي پيانوهاي متعدّد و گوناگون ساخت زيلبرمن كه در قصر پادشاه وجود داشت، قطعاتي به صورت في‌البداهه اجرا كرد، در حالي كه پادشاه و اعضاي دسته اركستر سلطنتي، باخ را از يك سالن به سالن ديگر همراهي مي‌كردند. تا آن زمان همه تصنيفات باخ براي سازهاي غيرزهي و غيربادي، بر روي ارگ، هارپسيكورد و كلاويكورد انجام گرفته‌بود و بنابراين براي نخستين بار باخ فرصت آن را مي‌يافت كه روي پيانو نوازندگي كند. چون پيانو سازي بود كه به تازگي در عرصه سازهاي موسيقي نمودار شده‌بود و فقط در دسترس دربارها و بعضي خانواده‌هاي اشرافي قرار داشت. روز بعد باخ روي ارگ بزرگ و مشهور شهر پوتسدام نوازندگي كرد و بر اساس تمي كه توسّط پادشاه پيشنهاد شده‌بود و در پشت همان ارگ، يك فوگ شش قسمتي را في‌البداهه نواخت. بعداً باخ بر اساس همان تم، يك فوگ سه قسمتي، يك ري‌كاره شش قسمتي، چندين كانن و يك تريو براي فلوت، ويلن و كنترباس تصنيف كرد. مجموعه اين قطعات، مشهور به موسيقي تقديمي باخ، به فردريك كبير اهدا شده‌است.

در سال 1749، باخ دو بار تحت عمل جرّاحي قرار گرفت تا بينايي خود را باز يابد. چشمان باخ كه از كودكي صدمه ديده و ضعيف شده‌بود، در سالهاي ميان‌سالي نيز در اثر آن كه از آثار خودش و ديگر آهنگسازان نسخه‌برداري مي‌كرد، و از اثر مشهور و والاي خويش تحت عنوان هنر فوگ با چاپ باسمه‌اي نسخه‌هايي پديد مي‌آورد، ضعيفتر شده‌بود. متأسّفانه آن دو عمل جرّاحي نتيجه‌اي مطلوب حاصل نكرد و باخ يكسره دستخوش نابينايي شد. از طرفي سلامتش كه سالها با بنيه‌اي قوي همراه بود، با شتاب رو به فتور نهاد. در دهم ژوئيه سال 1750، بينائي باخ به وضعي معجزه‌آسا بار ديگر تأمين شد. ولي سه هفته بعد از آن تاريخ، باخ در اثر خونريزي مغزي بدرود حيات گفت.

باخ در دوران زندگيش به عنوان آهنگساز شهرتي نداشت و فقط شمار اندكي از آثارش در آن هنگام به چاپ رسيد و انتشار يافت. نزديك هشتاد سال پس از درگذشت باخ، به سال 1829، وقتي فليكس مِندلسن رهبري اوّلين اجراي پس از مرگ باخ را، از اثر ممتاز وي به نام پاسيون به روايت مَتاي قديّس عهده‌دار شد، دوستداران موسيقي تازه متوجّه شدند كه باخ چه نابغه بزرگي در عالم موسيقي و آهنگسازي بوده‌است. در سال 1850، يعني 100 سال بعد از مرگ باخ، مؤسّسه كشف و معرّفي باخ، به سرپرستي روبرت شومان (و البتّه به معاونت و كمك همسرش كلارا شومان) شروع به چاپ و انتشار كليه تصنيفات آهنگساز بزرگ كرد و به تدريج مجموعه عظيم آثار باخ را در 60 جلد منتشر ساخت.

مجموعه بس عظيم و غني آثار باخ، شامل صدها كانتات مذهبي و غيرمذهبي و كميك، مس، موتت، ماگنيفيكات و پاسيون است (كه دو پاسيون به روايت متاي قدّيس و يوحنّاي قدّيس، از همه مشهورتر و عظيم‌تر است). علاوه بر اينها، باخ يك گنجينه پربها شامل قطعات فراواني از آهنگهايي براي سازهاي مختلف، از جمله چهل و هشت پرلود و فوگ «كلاويه تعديل‌شده»، وارياسونهاي گلدبرگ، شمار جالب توجّهي آثار پيانوئي، براي ارگ تنها يا همراه با ساير سازها، سونات براي ويلن و ويلن‌سل، فلوت و سازهاي ديگر، تنها يا همراه ساير سازها، كنسرتوهايي براي يك، دو، سه و چهار ساز از خانواده هارپسيكورد، كلاويكورد و پيانو، كنسرتوهايي براي ويلن، شش كنسرتو موسوم به كنسرتوهاي براندنبورگ، و چهر سوييت براي اركستر، از خود به يادگار نهاده‌است كه چون ميراثي گران‌قدر، آهنگسازان بعد از وي را بانصيب ساخته‌است. (اين بيوگرافي مختصر را از كتاب «101 اثر ممتاز از بزرگان موسيقي جهان»، نوشته Martin Bookspan، با ترجمه علي‌اصغربهرام‌بيگي آوردم كه در تهران به سال 1377 توسّط انتشارات آگاه چاپ و منتشر شده‌است.)

چند نكته درباره باخ شايسته ذكر است. نخست آن كه باخ در پيدايش و تثبيت فرم و روش آهنگسازي و اجرا، نقشي پيشرو داشته‌است و موسيقي كلاسيك غربي، به مفهومي كه امروزه مي‌شناسيم، در واقع از زمان باخ و تا حدّ زيادي توسّط شخص وي آغاز و پي‌ريزي شده‌است.

نكته ديگر آن كه اگرچه باخ از آهنگسازان دوره باروك بوده، آثار وي از جهت پيچيدگي ساختار و نحوه بيان، تفاوت و غناي بارزي نسبت به آثار هم‌عصران وي، همچون هّندل و ويوالدي دارند. امروز هم آثار باخ در زمره نفيس‌ترين آثار موسيقي كلاسيك و جزئي حياتي از تمامي دوره‌هاي آكادميك آموزش موسيقي و برنامه اجرائي نوازندگان حرفه‌اي هستند. براي نوآموزان موسيقي آثار باخ همچون راههايي پر دست‌انداز و صعب‌العبور، امّا با ارزش هنري و آموزشي بي‌نظير به شمار مي‌روند.

نكته ديگر اثر آرامش‌بخش و تعديل‌كننده فوق‌العاده تصنيفات باخ است. به گفته هربرت‌فون‌كارايان، ضرب‌آهنگ آثار باخ بيشترين نزديكي را با ضربان قلب طبيعي انسان دارد و خود او (كارايان) از تجارب شخصي خود در كسب آرامش و حالتي متعالي كه در پي تمرين روي آثار باخ به وي دست داده، سخن گفته است.

دوست داشتم آثار فراواني از باخ را كه به آنها علاقه دارم اينجا بگذارم تا بشنويد و لذّت ببريد (البتّه بايد هر اثر كلاسيك، مخصوصاً آثار باخ را بارها شنيد و دقّت كرد تا به تدريج لذّت و انس خوبي با آن آثار حاصل شود). امّا هر كار كردم نتوانستم فايلي را با موفّقيِّت upload كنم. شايد وقتي ديگر.

دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۴

گوگل ممنونيم_ در ضمن عيد همه مبارك

نفت، نفت، تا پيروزي

كره زمين گِرد است و اين از زمان گاليله، يا حتّي پيش از آن دانسته شده‌بود. سياّره ما كاملاً كروي شكل نيست، بلكه اندكي «پَخ» است. امّا براي بيشتر مقاصد كاربردي مي‌توان آن را كاملاً كروي در نظر گرفت. در هر حال يك نكته در مورد زمين صادق است: سطح زمين هيچ نقطه‌اي ندارد كه بشود آن را به هر نوعي «مركز» به حساب آورد.

امّا احساس من از زيستن در ايران و در خاورميانه اين است كه انگار در مركز زمين زندگي مي‌كنم، مركزي كه تمام فعّاليّتها و حركتهاي روي سيّاره به نوعي با آن مرتبط است. خاورميانه زادگاه و پرورشگاه تمامي اديان آسماني است كه امروز وجود دارند و ما مي‌شناسيم. نخستين تمدّنهاي بشري در دوران باستان در اين ناحيه ايجاد شده و تاريخي كه اكنون سراغ داريم در اينجا آغاز گشته. مهمترين مركزهاي علمي، هنري، مذهبي و تجاري و صنعتي جهان تا همين چند قرن پيش (كه در مقياس تاريخ بشري زماني چندان طولاني نيست) در اينجا بوده‌اند، تا زماني كه استعمارگران وحشي آمدند، چون ثروت و امكانات فراواني را در اينجا ديدند.

بعد نفت آمد. نفت هم (بر حسب تصادف؟) در اين منطقه فراوان يافت شده و چشم غارتگران بيش از پيش برق زد. چهره و سرنوشت اين منطقه به كلّي دگرگون شد. دعوا همچنان ادامه دارد و آينده مبهم است.

سالها پيش در چنين روزي صنعت نفت ايران ملّي شد. حركتي كه منجر به ملّي شدن نفت گرديد، توسّط مردي هدايت و سازمان‌دهي مي‌شد كه حاكمان فعلي ايران چندان خوش ندارند از او ياد كنند. مصدّق را به درستي قهرمان ملّي ايران لقب داده‌اند. امّا اين قهرمان چندان علاقه‌اي به باز كردن پاي روحانيّون به ساختار قدرت نداشت. در كتابهاي تاريخ دوره راهنمايي و دبيرستان به ما گفته‌اند كه علّت سرنگوني مصدّق بي‌توجّهي او به راهنمايي‌هاي آيت‌اللّه كاشاني بود. اين ادّعا درست باشد يا نادرست، اكنون همه مي‌دانيم كه دولت مصدّق در جريان يك كودتاي آمريكايي-انگليسي سرنگون شد. حكومت فعلي نيز مفتخر است كه دست و پاي اين دو را از ايران بريده‌است. اكنون، در سالگرد واقعه‌اي درخشان كه مجري آن به دست آمريكا كنار زده‌شد، تندروترين دولت بيست سال اخير در ايران پذيرفته‌است كه «‌به خاطر مردم عراق» با آمريكا بر سر ميز مذاكره بنشيند، آن هم در شرايطي كه مردم ايران به خاطر مسأله پرونده هسته‌اي كه در شوراي امنيّت است، بسيار بيشتر از مردم عراق نيازمند مذاكره سران كشور با قدرتهاي خارجي هستند. عجيب نيست؟

موضوع حقيقي مذاكرات، باز هم نفت است. اگر عراق نفت نداشت، آمريكا را چه حاجت به اشغال آن بود؟ اگر ايران و خاورميانه نفت نداشتند، چه نيازي بود براي اروپا و آمريكا كه در عرض بيست سال آتش چهار جنگ را در اين منطقه برافروزند؟

سفير آمريكا در عراق هم، كه احتمالاً نماينده آمريكا در مذاكرات خواهد‌بود، در اصل يك افغاني است. مذاكرات به درخواست وي و همچنين به درخواست آيت‌اللّه حكيم انجام مي‌گيرد. كسي چه مي‌داند كه آيا درخواست آيت‌اللّه حكيم، به اشاره تهران بوده يا نه؟ اصلاً هم بعيد نيست. خاندان حكيم سالها تحت حمايت جمهوري اسلامي، در ايران بودند، تا زماني كه آمريكا صدّام را كنار زد. اگر چنين باشد، جاي تبريك دارد به سران كشور به خاطر چنين درايتي. راستي، اگر اين كار در زمان خاتمي انجام مي‌شد، تندروهاي مذهبي مخالف وي چي مي‌گفتند و چه مي‌كردند؟

تندروي‌ها و شلوغ‌كاريهاي دولت احمدي‌نژاد هم به پشتوانه نفت است. در سياست خارجي سنگ بزرگشان نفت ايران است. در داخل كشور هم بودجه فربه‌اي را براي سال 85 تدارك ديده‌اند كه عواقبش كم‌كم آشكار مي‌شود، باز هم به پشتوانه پول نفت. رئيس‌جمهور با دولتش به استانهاي مختلف مي‌‌رود و هر جا اجتماعي از مردم و جاي بلندي براي ايستادن پيدا كند، سخنراني‌هاي آتشين و عوام‌برانگيز ايراد مي‌كند و وعده‌هاي عجيب مي‌دهد، به پشتوانه نفت.

انرژي هسته‌اي نياز داريم، چون يك روز نفتمان تمام مي‌شود. پرونده هسته‌اي ايران و ماجراي سه‌ساله‌اش هم ادامه همين سريال نفت است.

اگر نفت نداشتيم چه مي‌كرديم؟ زندگي شايد.

سه‌شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۴

چهارشنبه سوزي

اين را بشنويد، از داخل اتاقم ظبط كرده‌ام، با در و پنجره‌هاي بسته. همين وضعيّت چند ساعت ادامه داشت. تمرين جنگ است انگار.

واقعاً از فهميدن اين مسأله عاجز مانده‌ام: اين انفجارهاي مهيب و پياپي چه لذّتي براي مردم دارد؟ يعني ضعف نفس و خودخواهي تا اين حد در جامعه ما پيشرفت كرده؟ اين قدر حقير شده‌ايم؟

دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۴

هميشه بهار

خاله‌جان هوس كرده كه گلهاي باغچه بالاي مزار مامان‌بزرگ مرحومم را عوض كند. گل جديد خريده و با يك كارگر به سراغ باغچه رفته. باز خدا پدر آن آقاي كارگر را بيامرزد كه گفته خانم اين گلها حيفند، از خاك باغچه در نيارشان. امّا خاله‌خانم تصميمش را گرفته بود و دنيا جلودارش نبود. بوته يك ساله هميشه‌بهار به دستور ايشان با ريشه‌هايش از خاك خارج مي‌گردد و بوته جديدي (كه نمي‌دانم چيست) جايش را مي‌گيرد، تا وياري ديگر.

مامان مكرّمه آنجا حضور داشته و دلش براي بوته‌اي كه در چهار فصل سال در آن بيابان بهشت‌زهرا گلهاي شاداب ارزاني داشته مي‌سوزد و بوته را در يك نايلون مي‌گذارد و به خانه مي‌آورد. پسر خوب مامان (آقا مصطفي) هم كه به شدّت علف‌دوست تشريف دارد، در يك اقدام غيورانه بوته هميشه‌بهار را در گلدان مي‌كارد و به وضعش مي‌رسد. انگار گياه زبان‌بسته نجات پيدا كرده، چون الآن بعد از دو سه روزي كه در گلدان زير نظير حقير بوده برگهايش صاف و شاداب مي‌ايستند و گلهايش منظّم باز و بسته مي‌شوند. ديروز گلهاي نارنجي‌رنگش را بو كردم و كشف به عمل آمد كه گل هميشه‌بهار عطر ملايمي هم از خود در مي‌كند.

آيا ممكن است ذرّاتي از پيكر مامان‌بزرگم هم به اين بوته راه يافته‌باشند؟ البتّه بعيد است، چون ريشه گل زياد هم عميق نيست، ولي به هر حال ناممكن هم نيست. در هر حال، ياد رباعيّات بي‌شمار خيّام افتادم كه به چنين موضوعي اشاره مي‌كنند. مثلاً:

ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست

بی باده ارغوان نمي‌بايد زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۴

خوش به‌ حال غنچه هاي نيمه باز

بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاك
شاخه هاي شسته ، باران خورده ، پاك

آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمة شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
.
نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار
خوش به‌حال روزگار

خوش به ‌حال چشمه ها و دشت ها
خوش به ‌حال دانه ها و سبزه ها
خوش به ‌حال غنچه هاي نيمه باز 
خوش به حال دختر ميخك، كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب

اي دل من ، گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
بادة رنگين نمي بيني به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي كه مي‌بايد تهي است،
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم !
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

گر نكوبي شيشۀ غم را به سنگ
هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ!

 

فريدون مشيري

) كتاب ابر و كوچه (

دوشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۴

دست‌آوردهاي هسته‌اي

امروز يا فردا آژانس بين‌المللي انرژي اتمي پرونده ايران را در دستور كار خواهدداشت. ممكن است (و زياد هم ممكن است) كه پرونده ايران به شوراي امنيّت سازمان ملل فرستاده شود. در آن صورت سالهاي تاريك گذشته با اندكي تغيير دوباره بازخواهندگشت. به احتمال زياد كمترين تصميم شوراي امنيّت درباره ايران تحريم تجاري و تسليحاتي خواهدبود. من كه نه بازرگانم و نه نظامي، پس لابد نبايد زياد نگران باشم. زرشك!

در صورتي كه ايران تحريم تجاري شود:

- كالاهاي خارجي كه اين همه به انواعشان وابسته‌ايم ديگر نخواهندآمد، مگر از راه قاچاق. گارانتي و اين حرفها را كه اصلاً بايد فراموش كرد.

- قيمت همه اجناس، چه داخلي و چه خارجي، ناگهان به توان 2 مي‌رسد.

- نفت ايران را نخواهند‌خريد، مگر كشتي به كشتي و قاچاقي.

- دولتي كه همه جور وعده و وعيد به مردم داده، درآمد اصليش را از دست خواهدداد.

- موج جديدي از افسردگي و تنزّل مردم شهرهاي بزرگ، خصوصاً تهران را فرا خواهدگرفت.

- توان مالي مردم و البتّه قدرت انتخابشان در خريد كم مي‌شود.

- بازار سياه همه چيز دوباره علم مي‌شود.

- اتّكاي مردم به كوپن و جيره‌بندي مانند گذشته افزايش پيدا مي‌كند.

- ارتباط مردم ايران با بقيه دنيا از اين هم كه هست كمتر مي‌شود و دوباره نظريّات افراطي درباره «خارجي‌ها» ميان مردم رايج مي‌شود.

- بازار نيرنگ و دغل‌بازي داغ‌تر از حالا مي‌شود.

و هزار مصيبت ديگر.

امّا نگراني‌هاي خودخواهانه‌ام:

- مقاله‌هاي ما را در كنفرانسها و نشريّات معتبر خارجي به سختي قبول خواهند‌كرد.

- گرفتن پذيرش و كمك‌هزينه از دانشگاههاي خارجه سخت‌تر از حالا خواهدشد، گرفتن ويزا شايد از آن هم سخت‌تر. حالا اين كه خروج از كشور چه قدر سخت‌تر از حالا شود، خودش قصّه‌اي مجزّا است.

كارهايي كه دولت ممكن است در آن شرايط انجام دهد:

- راه‌اندازي مجدّد خطّ توليد پيكان.

- تأسيس مراكز غني‌سازي اورانيوم براي مصارف صلح‌آميز در تمامي مساجد كشور (براي كدام نيروگاه؟)

- اعطاي سهام عدالت هسته‌اي به آحاد ملّت مستضعف.

- گسترش تبليغات نظامي و شبه‌نظامي (بسيجي) در كشور.

- افزايش طول مدّت «خدمت مقدّس سربازي».

- تبليغ دوباره براي ازدياد تناسل و گسترش لشكر اسلام.

- دولتي كردن مجدّد صنايعي كه الآن خصوصي شده.

- گنجاندن واحد درسي عمليّات انتحاري در برنامه مدارس و دانشگاهها.

- تبليغ مجدّد شعار نه شرقي- نه غربي و همه دنيا بد است به جز خود ما.

- گسترش سازمانهاي دولتي و افزايش تعداد كارمندان دولت.

- فراموش كردن بيشتر چيزهايي كه الآن در بوق و كرنا كرده‌اند، مثلاً، سند چشم‌انداز بيست‌ساله، خصوصي‌سازي، توسعه متوازن و ... .

- گسترش صنايع ابتدايي و فراموش كردن مقولاتي مانند توريسم، محيط زيست، ميراث فرهنگي، صنايع پيشرفته، توسعه علمي و هر چيز معقول ديگر.

مسأله اين است كه كار مي‌توانست به اينجا نكشد. كاري هم كه به اينجا كشيده، هنوز مي‌تواند بيش از اين خراب نشود، به شرط آن كه خراب‌كاري سياستمداران مايه مباهات آنها تلقّي نگردد.

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

قرار است «سامان‌دهي» شويم

چند وقتي بود كه داشتم فكر مي‌كردم عجيب است از دولت كريمه جمهوري اسلامي كه هنوز براي وبلاگها مشكل رسمي و قانوني درست نكرده و قانون‌هاي عجيب و غريب نساخته است. دولت چين اين كار را از چند ماه پيش شروع كرده و از آنجايي كه حكومتهاي اقتدارگرا رفتارهاي مشابهي از خود نشان مي‌دهند (به دليل ريشه‌هاي فكري مشتركي كه دارند)، منطقي بود كه انتظار داشته‌باشيم دولت «مهرورز» و «عدالت‌گستر» جناب احمدي‌نژاد هم آستين بالا بزند و... امّا از طرفي فكر مي‌كردم براي اعمال محدوديّت بر فضايي مثل وبلاگستان حقيقتاً كار زيادي نمي‌شود انجام داد. الأن با وجود امكاناتي مثل خبرنامه RSS و همچنين امكان پست كردن مطالب از طريق ايميل روي وب، حتّي فيلتر كردن يك وبلاگ هم اثر چنداني بر فعّاليّت آن ندارد (البتّه به شرط آن كه كسي بخواهد آن وبلاگ را بخواند). در ضمن امكانات رايگان بي‌شماري هم در دسترس است. يك نفر مي‌تواند يك متن يا عكس را به شكل هم‌زمان در دهها وبلاگ منتشر كند و در هيچ كدام هم اشاره‌اي به هويّت حقيقي خود نكند. با يك وبلاگ كه مثلاً روي Blogger قرار دارد و هويّت نويسنده يا نويسندگانش هم معلوم نيست، دولت جمهوري اسلامي ايران چه كار مي‌تواند بكند؟ نه سرويس‌دهنده آمريكائي به امر و نهي و قانون حكومت ايران اهميّتي مي‌دهد و نه مي‌شود رديابي مؤثّري براي پيدا كردن محلّ نويسنده انجام داد. حتّي دستگاههاي امنيّتي و اطّلاعاتي در مورد وبلاگها كار زيادي نمي‌توانند انجام دهند، چرا كه بحث صد تا و هزار تا نيست. حالا اگر يك وبلاگ چند تا كپي هم‌زمان هم داشته‌باشد كه ديگر هيچ. ياد اين جمله از مرزبان‌نامه افتادم كه در كتاب فارسي سوّم دبيرستان خوانديم: ... به دامي كه از لعاب عنكبوت گرد خانه تَنَد، نسر طائر را نتوان گرفت.

امروز، صبحم را خوب شروع نكردم. بعد كه رفتم سراغ روزنامه، به اين خبر (البتّه در روزنامه دنياي اقتصاد) برخوردم و آمپرم رفت بالا. حالا چه كاري مي‌خواهند بكنند، اللّه اعلم. چند وقت پيش تعدادي وبلاگ‌نويس را كه مطالب «معاندانه» منتشر كرده‌بودند، دستگير و زنداني و شكنجه كردند و چند تايي هنوز در بند هستند. امّا انگار خود حكومت سريع فهميد كه چه كار زشت و ضايعي انجام داده، چون ديگر تكرارش نكرد. امّا آنجا كه بنيادگرايي چشم عدّه‌اي را بر حقايق ببندد، نويد تدوين قانون براي وبلاگستان مي‌دهند. از شاگرد خلف مكتب كيهان البتّه غير از اين هم انتظار نيست. شما بيا به تعبير خودت ما را «سامان‌دهي» كن و از بي‌ساماني و «رها‌شدگي» نجاتمان بده. اصلاً خدا شما را فرستاد تا «بنيان اين رسانه سست نگردد.». فقط به من بگو چه كسي تو را حاكم اين مملكت (وبلاگستان) كرده كه حالا مي‌خواهي برايش قانون بسازي. ساكنان اينجا اكثراً از دست تو و هم‌جنسان تو به اينجا گريخته‌اند آقاي صفّارهرندي، به شهري كه در هيچ كشوري نيست آمده‌اند. مقدمت را در اينجا كسي گرامي نخواهدداشت. كاش لاأقل بلد بودي مؤدّبانه صحبت كني آقاي وزير.

جمعه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۴

يك پست ويژه، با تمبر مخصوص


چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۴

پيشنهاد

قابل توجّه همه:

يك عدد پخش كننده ديجيتالي صوتي (همان MP3 Player) ابتياع بفرماييد (اگر تاكنون ابتياع نفرموده‌ايد)، و روي آن Audio-book و موسيقي‌هاي خوب‌خوب بريزيد و شبها كه خوابتان نمي‌برد گوش كنيد. به جان خودم آن قدر حال مي‌دهد كه نگو. بنده خودم يك دانه‌اش را خريده‌ام(MP3 Player رو مي‌گم) و بيشتر قصدم استفاده از آن براي حمل كردن فايلها بود، امّا از وقتي فهميده‌ام كه چه لذّتي مي‌دهد گوش كردن به كوارتت‌زهي‌هاي بتهوون و «غرور و تعصّب» جين آستن در نيمه‌شب، ديگر روزم را به اميد نيمه‌شب مي‌گذرانم و اميد دارم كه بدخواب شوم (مثل الآن). خداوند حلاوتش را به شما خوبان نيز بچشاند. آمين.

البته مواظب گوشهايتان باشيد: صدا را زياد بلند نكنيد و در صورت امكان از هدفون‌هايي كه روي لاله گوش، و نه داخل آن، قرار مي‌گيرند استفاده كنيد.

در ضمن اين سايت كه لينكش را از وبلاگ «خواب زمستاني» پيدا كردم، چندين Audio-book خوب از كتابهاي كلاسيك دارد كه رايگان نيز مي‌باشد. با تشكّر از سركار خانم مريم مؤمني بابت معرّفي اين سايت.