شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۴

ما و خودمان

كامنتي كه علي‌آقاي تكّه‌پاره لطف كرده و در پست قبلي نوشته، يك ابهام اساسي را كه هميشه برايم مطرح بوده ياد‌آور شد: ما در زندگي روزمرّه‌مان در اين كشور اسلامي (و اصلاً به عنوان افرادي مسلمان، يا لااقل مسلمان‌زاده) با يك دوگانگي مهم و تقريباً لاينحل مواجهيم. از يك طرف ارزشهايي كه برچسب اسلامي بودن دارند(و لزوماً اسلامي نيستند) بر هنجارها و قوانين ما حاكمند، و از سوي ديگر تمدّن غربي با مظاهر و لوازمش ما را احاطه كرده. از هيچ يك گريز و گزيري نداريم. به هر دو محتاجيم و هيچ يك را به تنهايي نمي‌توانيم برگزينيم. امّا مهمتر اين كه با تضادهاي بنيادي اين دو نوع مدرسه فكري (اسلامي و غربي) مواجهيم و ناچار بايد در هر مواجهه موردي اين دو طرز فكر در زندگي روزمرّه‌مان، يكي را بر ديگري ترجيح دهيم، يا امتيازدهي تقريباً مساوي انجام دهيم (كه سخت‌تر است). اين ترجيح دادن معمولاً بر اساس يك بينش بنيادي و خودسازگار نيست، بلكه در هر موقعيّت، انتخابي متفاوت كه بر اساس اقتصاد مجموعه شرايط شكل گرفته صورت مي‌دهيم.

مثال‌هاي زيادي از چنين بزنگاه‌هايي براي تك‌تك ما هر روز رخ مي‌دهد، اگرچه شايد به دليل تكراري شدن متوجّه آنها نباشيم. شايد پيچيده‌ترينشان (يا دم دست‌ترينشان؟) در مورد روابط اجتماعي، خصوصاً ميان دو جنس مخالف است. دستورهاي اسلام در اين مورد بسيار صريح و دشوار است: زن و مرد نامحرم نبايد گفتگو و مجالست غيرضروري داشته‌باشند، در حين همان گفتگوهاي ضروري هم نبايد نگاه غيرضروري به چهره يا اندام يكديگر اندازند، در مكان دربسته نبايد تنها بمانند و ... مفهوم ضرورت هم با سخت‌گيري بيشتري معيّن شده: ضرورت شغلي، مثلاً آقاي ايكس در حالي كه در و ديوار يا كف زمين را نگاه مي‌كند، مي‌رود پيش خانم همكارش و يك سؤال ضروري در مورد امور شغلي مي‌پرسد و سريع دور مي‌زند و برمي‌گردد. يا ضرورت درمان، كه قواعدش خيلي محدودتر است و ...

از سوي ديگر در سازمانها و نهادهاي شغلي و يا اجتماعي كه از غرب الگوبرداري شده‌اند، زنان و مردان ناچارند ساعات كاري را در كنار هم سپري كنند و فرضاً كه همگي بسيار متشرّع هم باشند، بالأخره انسانند و محتاج به روابط اجتماعي فراجنسيّتي: خانم ايكس در حالي اصلاً هم در و ديوار را نگاه نمي‌كند، نزد آقاي همكار مي‌رود (كه او هم علاقه زيادي به در و ديوار و كفپوش ندارد) و يك سؤال حرفه‌اي مي‌پرسد و جواب مي‌گيرد، امّا در ضمن بعدش مي‌گويد: امروز چقدر هوا آلوده است! يك جمله غيرضروري. آقاي همكار هم حيا نمي‌كند و مي‌گويد: آره، من كه از صبح سردرد دارم.

ممكن است اين دو نفر هر دو متأهّل هم باشند و پايبند به خانواده، و هيچ سوء نظري هم در رفتار و گفتارشان نباشد و اصلاً اهل نماز و روزه هم باشند، امّا واقعيّت اين است كه بر اساس متون فقهي اسلام، نگاه‌هايي كه ردّ و بدل كردند و مكالمه‌اي كه بعد از صحبتهاي حرفه‌اي با هم داشتند، غيرمجاز است و بايد شديداً از آنها احتراز كرد.

تكليف چيست؟ من نمي‌دانم. امّا اعتقاد دارم كه فقه حوزوي، امروز از زندگي روزمرّه مردم عقب مانده و خيلي از اين ناسازگاري‌ها مربوط به همين عقب‌ماندگي است (نه علي‌آقا، منظورم توصيه به سكولاريزم نيست). مشكل اين است كه به نظر نمي‌رسد حوزويان چندان تمايلي به مواجهه با واقعيّات زندگي روزمرّه مردم مسلمان در قرن بيست و يكم داشته‌باشند. رساله‌هاي عمليّه را نگاه كنيد. احكام استبراء شتر نجاست‌خوار و خمس گنج و شكار با سگ شكاري و صيد ملخ و ... در آنها شرح داده‌شده، امّا مثلاً در مورد مسائل اقتصادي جديد و بي‌شماري كه مردم امروز با آنها مواجهند (مثل ليزينگ، تجارت هرمي، گردش سپرده بانكي، مالكيّت معنوي نرم‌افزار و ...) كلمه‌اي در آنها نوشته نشده. هر يك از مراجع تقليد از هنگامي كه عنوان مرجعيّت مي‌يابد يك رساله عمليّه ارائه مي‌دهد كه در واقع كپي بسيار نزديكي به رساله‌هاي قبلي است و «عمل به آن مجاز است انشاءاللّه» و تا هنگامي كه از دنيا مي‌روند و حتّي بعد از آن هم همان رساله بدون كوچكترين تغييري بارها تجديدچاپ مي‌شود. آيا در طول تمامي اين سالها، و با اين سرعت سهمگين امروزي تغييرات اجتماعي، هيچ بحث و مسأله جديدي به نظر آقايان نبايد به رساله اضافه شود، و يا امكان ندارد نظر يك مجتهد درباره يك مسأله خاص تغيير كند (يعني به نظر جديد و پخته‌تري برسد) و لازم باشد فتوائي را در رساله‌اش تغيير دهد؟

چنين حوزه‌هاي علميّه‌اي مردم را در حلّ تعارضاتي كه گفتم كمك نخواهند كرد، بلكه شايد موجب بسته شدن ذهن متشرّعين هم بشوند (شايد؟) و با فاصله گرفتن از جريان زندگي عادّي مردم، جايگاه اجتماعي خود را هم از دست مي‌دهند.

سوي ديگر قضيّه شايد وضع كمي اميدواركننده‌تر باشد. آزادي بيان و انديشه و تساوي حقوق اجتماعي و فكري از بارزترين و جذّاب‌ترين شعارهاي جوامع غربي است كه همراه ساير افكار و محصولات غرب به جوامع مسلمين صادر شده. البته (لااقل به نظر من) همه اينها به شكل اصيل‌تر و بسيار محكم در اسلام حقيقي موجودند، امّا خوب، فعلاً پرچم اين معاني را غرب برافراشته و مسلمين خاموشند.

بر اساس اين نوع ديد و طرز فكر باز كه در اروپا و آمريكا تبليغ مي‌شود، مطالعه و بررسي اسلام و جوامع مسلمين بسيار راحت است. همچنين گفتگو با مسلمانان براي رسيدن به فهم و احترام متقابل در چنين بستري ممكن است. اشكال كار در آن است كه سياستمداران در اين مسير اخلال و غرض‌ورزي مي‌كنند و مانع اصلي پيوند و تفاهم ملل هستند. براي نمونه در جريان همين كاريكاتورهاي اخير، برخورد ملّتها و شخصيّتهاي علمي و فرهنگي غرب بسيار معقول‌تر و پذيرفته‌تر بود تا موضع‌گيري‌هاي پركينه سياستمداران اروپا و آمريكا. شايد اگر آن مواضع پرنفرت نبود، قضيه تا اين حد جدّي نمي‌شد. امّا (همان طور كه علي‌آقاي تكّه‌پاره هم اشاره فرمودند)، اين موضع‌گيري‌ها از روي غفلت يا احساسات نبود، بلكه كاملاً حساب‌شده و هدف‌مند انجام گرفت و ريشه در تعارضاتي عميق‌تر ميان انديشه‌هاي اسلامي و غربي دارند.

فكر مي‌كنم براي آن كه بتوانيم قدمي در راه حلّ اين تعارضات برداريم، بايد از جامعه خودمان شروع كنيم و اوّل تكليف زندگي هرروزه خودمان را با احكام و مباني فكري اسلام معلوم كنيم. سابقه هزار و سيصد ساله اسلام در ايران شايد در اين راه مفيد باشد، امّا هرگز كافي نيست.

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home