چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۴

مختصري از آن واقعه

بسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرّحيم‌

اين است‌ آن‌ وصيّتي‌ كه‌ حسين‌بن‌عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ به‌ برادرش‌، محمّد كه‌ معروف‌ به‌ ابن‌ حنفيّه‌ است،‌ مي‌نمايد:

حقّاً حسين‌ بن‌ علي گواهي‌ مي‌دهد كه‌ هيچ‌ معبودي‌ جز خداوند نيست‌؛ اوست‌ يگانه‌ كه‌ انباز و شريك‌ ندارد. و به درستي كه‌ محمّد صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌، بنده‌ او و فرستاده‌ اوست‌ كه‌ به‌ حقّ از جانب‌ حقّ آمده‌ است‌. و اين كه‌ بهشت‌ و جهنّم‌ حقّ است‌، و ساعت‌ قيامت‌ فرا مي‌رسد و در آن‌ شكّي‌ نيست‌. و اين كه‌ خداوند تمام‌ كساني‌ را كه‌ در قبرها هستند برمي‌انگيزاند.

من‌ خروج‌ نكردم‌ از براي‌ تفريح‌ و تفرّج‌؛ و نه‌ از براي‌ استكبار و بلندمنشي‌، و نه‌ از براي‌ فساد و خرابي‌، و نه‌ از براي‌ ظلم‌ و ستم‌ و بيدادگري‌! بلكه‌ خروج‌ من‌ براي‌ اصلاح‌ امّت‌ جدّم‌ محمّد، صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله،‌ مي‌باشد. من‌ مي‌خواهم‌ امر به‌ معروف‌ نمايم‌، و نهي‌ از منكر كنم‌؛ و به‌ سيره‌ و سنّت‌ جدّم‌، و آئين‌ و روش‌ پدرم‌ عليّ بن‌ أبي‌ طالب‌ عليه‌ السّلام‌ رفتار كنم‌. هر كه‌ مرا بپذيرد و به‌ قبولِ حقّ قبول‌ كند، پس‌ خداوند سزاوارتر است‌ به‌ حقّ. و هر كه‌ مرا در اين‌ امر ردّ كند و قبول‌ ننمايد، پس‌ من‌ صبر و شكيبائي‌ پيشه‌ مي‌گيرم‌، تا آنكه‌ خداوند ميان‌ من‌ و ميان‌ اين‌ جماعت‌، حكم‌ به‌ حق فرمايد؛ و اوست‌ كه‌ از ميان‌ حكم‌ كنندگان‌ مورد اختيار است‌.

و اين‌ وصيّت‌ من‌ است‌ به‌ تو اي‌ برادر! و تأييد و توفيق‌ من‌ نيست‌ مگر از جانب‌ خدا؛ بر او توكّل‌ كردم‌، و به‌ سوي‌ او بازگشت‌ مي‌نمايم‌. و سلام‌ بر تو و بر هر كه‌ از هدايت‌ پيروي‌ نمايد. و هيچ‌ جنبش‌ و حركتي‌ نيست‌، و هيچ‌ قوّه‌ و قدرتي‌ نيست‌؛ مگر به‌ خداوند بلند مرتبه و بزرگ.

و روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ چون‌ حضرت‌ سيّد الشّهداء عليه‌السّلام‌، آهنگ‌ خروج‌ به‌ سوي‌ عراق‌ را نمودند در مكّه‌ مكرّمه‌ براي‌ ايراد خطبه‌ ايستاده‌ و چنين‌ گفتند:

حمد و سپاس‌ سزاوار خداست‌. آنچه‌ را كه‌ خدا بخواهد خواهد شد. و قوّه‌ و قدرتي‌ نيست‌ مگر به خدا. و درود بر رسول‌ و فرستاده‌ او باد.

مرگ‌ بر فرزندان‌ آدم‌ به‌ مثابه‌ گردنبند بر گردن‌ دختر جوان‌ كشيده‌ و بسته‌ شده‌ است‌. و چه‌ بسيار در آرزو و اشتياق‌ ملاقات‌ و ديدار رفتگان‌ از خاندان‌ خود هستم‌، همانند اشتياقي‌ كه‌ يعقوب‌ به‌ ديدار يوسف‌ داشت‌. و براي‌ من‌ جائي‌ معيّن‌ و انتخاب‌ شده‌ است‌ كه‌ بايد پيكر من‌ در آنجا بيفتد، و من‌ بايد به‌ آنجا برسم‌. گويا من‌ مي‌بينم‌ كه‌ بند‌بند مرا گرگان‌ بيابان‌ بين‌ نَواويس‌ و كربلا از هم‌ جدا مي‌سازند، و از من‌ شكمبه‌هاي‌ تهي‌ خود را پر مي‌كنند و انبانهاي‌ گرسنه‌ خود را سرشار مي‌نمايند. فرارگاهي‌ نيست‌ از روزي كه‌ در قلم‌ تقدير گذشته‌ است‌. رضاي‌ خدا رضاي‌ ما اهل‌ بيت‌ است‌؛ بر امتحانات‌ و بلاهاي‌ او شكيبائي‌ مي‌نمائيم‌، و او اجر و مزد شكيبايان‌ را بطور اتمّ و اكمل‌ به‌ ما عنايت‌ خواهد نمود. از رسول‌ خدا، قرابتش‌ كه‌ به‌ منزله‌ پودِ جامه‌ با اصل‌ و ريشه‌ آن‌ حضرت‌ بستگي‌ دارد، جدا نمي‌شود. و در بهشت‌ برين‌ گرداگرد او جمع‌ مي‌شوند، و بدانها چشم‌ رسول‌ خدا تر و تازه‌ مي‌گردد، و براي‌ آنها وعده‌ رسول‌ خدا تحقّق‌ مي‌پذيرد.

پس‌ كسي كه‌ در ميان‌ ماست‌، و حاضر است‌ جان‌ خود را ايثار كند، و خون‌ دل‌ خود را فدا كند، و براي‌ لقاي‌ خدا نفس‌ خود را آماده‌ نموده‌ است‌؛ با ما كوچ‌ كند كه‌ من‌ در صبحگاهان‌ عازم‌ رحيل‌ هستم‌؛ إن‌شآءالله‌ تعالَي‌.

فرزدق‌ مي‌گويد: چون‌ از درنگ‌ در كوفه‌ انصراف‌ پيدا كرده‌، باز مي‌گشتم‌، حسين‌ عليه‌ السّلام‌ مرا در راه‌ ديدار كرد و گفت‌: اي‌ أبوفراس‌! پشت‌ سرت‌ چه‌ خبر بود؟

گفتم‌: راستش‌ را به‌ تو بگويم‌؟! فرمود: آري‌، من‌ راستش‌ را مي‌خواهم‌! گفتم‌: دل‌هاي‌ كوفيان‌ همه‌ با توست‌؛ وليكن‌ شمشيرهايشان‌ همه‌ بر كمك‌ و مساعدت‌ بني‌ اُميّه‌ است‌؛ و ياري‌ و نصرت‌ هم‌ از جانب‌ خداست‌! فرمود: آري‌! اين‌ سخني‌ است‌ كه‌ تو از روي‌ صدق‌ و راستي‌ گفتي‌! مردم‌ همگي‌ بردگان‌ و بندگان‌ مال‌ دنيا هستند؛ و تلفّظ‌ به‌ دينداري‌ فقط‌ كلام‌ لغو و بي‌ محتوائي‌ است‌ كه‌ بر سر زبان‌هايشان‌ جاري‌ است‌. پاسداري‌ از دينشان‌ فقط‌ در محدوده‌اي‌ است‌ كه‌ در پرتو آن‌، معيشت‌‌هاي‌ فراوان‌ به‌ دست‌ آورند؛ و چون‌ با غربال‌ امتحان‌ و ابتلاء آزمايش‌ شوند معلوم‌ مي‌شود كه‌ دينداران‌ واقعي‌ چه‌ بسيار اندكند.

ابو مخنف از على بن الحسين زين العابدين (ع) آورده است: كه گفت: شبى كه فرداى آن پدرم به شهادت رسيد، نشسته بودم.عمّه‏ام زينب از من پرستارى مى‏كرد.پدرم در خيمه خويش از ياران گوشه گرفته بود.

جون غلام ابوذر پيش وى بود و به شمشير خود مى‏پرداخت و آن را درست مى‏كرد. پدرم اشعارى به اين شرح مى‏خواند:

يا دهر افّ لك من خليل

كم لك بالاشراق و الاصيل

من صاحب و طالب قتيل

و الدهر لا يقنع بالبديل

و كل حي سالك السبيل

ما اقرب الوعد من الرحيل

و انما الامر الى الجليل

على بن الحسين (ع) مى‏گويد: پدرم اين شعر را دو سه بار خواند تا فهميدم و مقصود او را بدانستم، و اشك چشمانم را گرفت.اما اشكم را نگه‏داشتم و خاموش ماندم و بدانستم كه بلا نازل شده است.عمه‏ام نيز اشعار برادر را شنيد، او زن بود و زنان رقت دارند، و استعداد زارى.نتوانست آرام بگيرد.برخاسته و جامه خود را مى‏كشيد.نزد وى رفت و گفت: اى واى از داغ عزيز. اى باقى مانده سلف و پناهگاه خلف، كاش آن روز كه فاطمه مادرم يا على پدرم يا حسن برادرم، از دنيا برفتند، زندگيم به سر رسيده بود.امام (ع) نگاهى به او كرده گفت: خواهرم، شيطان بردبارى تو را نبرد. زينب گفت: پدر و مادرم فدايت. غم و اندوه را از من ربودى و آرامش بخشيدى. امام در حالى كه اشك از ديدگانش سرازير شده بود گفت: چنانچه مرغ قطا ، را در آشيانه‏اش به حال خود مى‏گذارند آرام مى‏خوابيد (اصطلاح عربي)...

و چون‌ صبحگاهان‌ لشكر به‌ نزد حسين‌ عليه‌ السّلام‌ آمدند، دستهاي‌ خود را بلند نموده‌ و عرضه‌ داشت‌:

بار پروردگارا! در تمام‌ غصّه‌ها و اندوه‌ها، تو محلّ اتّكاء و اعتماد من‌ مي‌باشي‌! و در هر گرفتاري‌ و شدّت‌، تو محلّ اميد من‌ هستي‌! و در هر حادثه‌اي‌ كه‌ بر من‌ فرود آيد و هر نازله‌اي‌ كه‌ بر من‌ وارد شود، تو محلّ اطمينان‌ و استعداد من‌ مي‌باشي‌! چه‌ بسيار از هموم‌ و غموم‌ خود را كه‌ دل‌ در آن‌ ناتوان‌ مي‌شد، و حيله‌ و چاره‌ براي‌ رفع‌ آن‌ كوتاه‌ مي‌آمد، و دوست‌، انسان‌ را تنها مي‌گذاشت‌، و دشمن‌ زبان‌ به‌ شماتت‌ مي‌گشود؛ من‌ بارِ آن‌ حوادث‌ و هموم‌ را بسوي‌ تو آوردم‌، و شِكوه‌ آن‌ را به‌ تو نمودم‌؛ به‌ جهت‌ ميل‌ و رغبتي‌ كه‌ به‌ تو داشتم‌ و به‌ غير از تو نداشتم‌؛ پس‌ خداوندا تو همه‌ آنها را برطرف‌ نمودي‌. و امر مرا كفايت‌ كردي‌. بنابراين‌ اي‌ خداي‌ من‌، تو وليّ تمام‌ نعمت‌ها هستي‌، و صاحب‌ هر نيكوئي‌، و منتهاي‌ تمام‌ رغبت‌ها مي‌باشي.

چون‌ اصحاب‌ عُمَر بن‌ سعد بر مركب‌‌هاي‌ خود سوار شده‌ و آماده‌ جنگ‌ با حضرت‌ سيّد الشّهداء عليه‌ السّلام‌ شدند، حضرت‌، بُرَيْرَ بن‌ خُضَير را براي‌ موعظه‌ لشكر بفرستاد. بُرير هر چه‌ آنان‌ را پند و اندرز داد گوش‌ ندادند، و هر چه‌ آنها را متذكّر و متنبّه‌ نمود از آن‌ سودي‌ نبردند. در اينحال‌ خود حضرت‌ امام‌ حسين‌ عليه‌ السّلام‌ بر ناقه‌ خود ـ و بعضي‌ گفته‌اند بر اسب‌ خود ـ سوار شد، و آنها را دعوت‌ به‌ سكوت‌ نمود. و چون‌ ساكت‌ شدند، حمد خدا را بجاي‌ آورد، و ثنا بر او فرستاد، و به‌ آنچه‌ موجب‌ عظمت‌ مقام‌ حضرت‌ حقّ بود او را بستود، و درود بر محمّد و فرشتگان‌ و انبياء و رسولان‌ الهي‌ فرستاد؛ و در خطبه‌ و گفتار بحدّ أتمّ و اكمل‌ در رسانيدن‌ مطلب‌ اهتمام‌ نمود.

و سپس‌ فرمود: اي‌ جماعت‌! زيان‌ و هلاكت‌ بر شما باد! و فقر و نكبت‌ و اندوه‌ نيز از آن‌ شما باد؛ كه‌ ما را با شور و ولَه‌ به‌ فرياد رسي‌ خود خوانديد! و ما چون‌ با شتاب‌ براي‌ فريادرسي‌ و دادخواهي‌ شما آمديم‌، همان‌ شمشيري‌ را كه‌ متعلّق‌ به‌ ما بوده‌، و در دست‌ شما نهاده‌ بوديم‌، برهنه‌ نموده‌ و بر سر ما كشيديد! و همان‌ آتشي‌ را كه‌ براي‌ دشمنان‌ خود و دشمنان‌ شما جرقّه‌ آن‌ را افروخته‌ بوديم‌ بر ما افروختيد! و براي‌ سركوبي‌ دوستان‌ خود، با دشمنان‌ خود همدست‌ و هماهنگ‌ شديد! با اين كه‌ آن‌ دشمنان‌، عَدلي‌ را در ميان‌ شما رواج‌ نداده‌ و دادي‌ را نگستردند؛ و نه‌ اميد خيري‌ براي‌ خود در آنها داريد. بنابراين‌، بليّه‌ها و رسوائيها دامنگيرتان‌ باد! چرا در آن‌ وقتيكه‌ شمشيرها در غلاف‌ بود، و نفوس‌ آرام‌، و رأي‌ها هنوز در قتال‌ مستحكم‌ نگرديده‌ بود؛ ما را رها ننموديد؟! بلكه‌ مانند سيل‌ ملخ‌ بسوي‌ فتنه‌ گسيل‌ شديد! و مانند پروانه‌ در فتنه‌ به‌هم‌ ريختيد! پس‌ هلاكت‌ و نابودي‌ باد بر شما اي‌ بنده‌هاي‌ امّت‌ها! و اي‌ افراد كنار زده‌ شده‌ و دور شده‌ از حزب‌‌ها و جمعيّت‌‌ها! و اي‌ پس‌ زنندگان‌ كتاب‌ خدا! و اي‌ تحريف‌ كنندگان‌ كلمات‌ پروردگار! و اي‌ طائفه‌ گناه‌ آفرين‌! و اي‌ آب‌ و دَمِ دهان‌ شيطان‌! و اي‌ خاموش‌ كنندگان‌ سنّت‌‌هاي‌ الهيّه‌! آيا شما اين‌ جماعت‌ را يار و ياوري‌ مي‌نمائيد و ما را مخذول‌ و تنها و منكوب‌ مي‌گذاريد؟!

آري‌! سوگند به‌ خدا كه‌ اين‌ مكر و حيله‌ در شما بي‌سابقه‌ و تاريخچه‌ نيست‌! و بر اين‌ مكر، اصول‌ و ريشه‌هاي‌ شما پيوسته‌ و آميخته‌ شده‌ است‌! و شاخه‌هاي‌ شما بر آن‌ پرورش‌ يافته‌ و نيرو گرفته‌ است‌! پس‌ شما پليدترين‌ ثمره‌ اين‌ درختيد، كه‌ در كام‌ صاحبش‌ كه‌ ناظر آنست‌ چون‌ خار و استخوان‌ گلوگير مي‌گرديد! و در كام‌ شخص‌ غاصب‌ و متعدّي‌ لقمه‌ گوارا مي‌باشيد! آگاه‌ باشيد كه‌ اين‌ مرد بي‌پدر: زنازاده‌ و پسر زنازاده‌ (عُبيدالله‌ بن‌ زياد) مرا بين‌ دو چيز ثابت‌ و ميخكوب‌ نموده‌ است‌: يا با شمشير جنگ‌ كردن‌ و شربت‌ شهادت‌ نوشيدن‌، و يا تن‌ به‌ ذلّت‌ و خواري‌ دادن‌؛ و هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّه، چقدر ذلّت‌ از ما دور است‌! خداوند بر ما زبوني‌ و ذِلّت‌ را نمي‌پسندد، و رسول‌ خدا و مؤمنين‌ نمي‌پسندند، و دامن‌هاي‌ پاك‌ و پاكيزه‌اي‌كه‌ ما را در خود پرورش‌ داده‌اند، و سرهاي‌ پر حميّت‌، و نفس‌‌هاي‌ استواريكه‌ ابداً زير بار ظلم‌ و تعدّي‌ نمي‌روند، بر ما نمي‌پسندند كه‌ اطاعت‌ فرومايگان‌ و زشت‌ سيرتان‌ را بر قتلگاه‌ كريمان‌ و شرافتمندان‌ ترجيح‌ دهيم‌! آگاه‌ باشيد كه‌ من‌ با همين‌ جماعت‌ اندكي‌ كه‌ با من‌ هستند، با وجود كمي‌ تعداد و نبودن‌ مُعين‌ و ياور آماده‌ جنگ‌ هستم.

.... عبدالله‌ بن‌ عمّار بن‌ يَغوث‌ مي‌گويد: من‌ هيچ‌ مغلوبي‌ كه‌ مورد تهاجم‌ افراد بسياري‌ قرار گرفته‌ باشد، و تمام‌ اولاد او و اهل‌ بيت‌ او و اصحاب‌ او كشته‌ شده‌ باشند نديده‌ام‌، كه‌ قلبش‌ محكمتر و دلش‌ مطمئن‌تر و گامش‌ استوارتر بوده‌ باشد از حسين‌ بن‌ علي. در اين حال‌ كه‌ به‌ لشكر دشمن‌ حمله‌ مي‌نمود تمام‌ رجال‌ و سپاهيان‌ از مقابلش‌ مي‌گريختند و يك‌ نفر باقي‌ نمي‌ماند.

عمر بن‌ سعد به‌ جماعت‌ لشكر فرياد زد: اين‌ فرزند أنْزَع‌ بَطين‌ (عليّ بن‌ أبي‌طالب‌) است‌! اين‌ فرزند كشنده‌ عرب‌ است‌! او را در پرّه‌ گيريد، و از هر جانب‌ به‌ او حمله‌ور شويد.

چهار هزار نفر تيرانداز او را احاطه‌ كردند! و بين‌ او و بين‌ خيام‌ حَرَمش‌ جدائي‌ انداختند. سيّد الشّهداء عليه‌ السّلام‌ فرياد زد:

«اي‌ پيروان‌ آل‌ أبي‌ سفيان‌! اگر براي‌ شما ديني‌ نيست‌، و رويّه‌ شما اين است‌ كه‌ از معاد نيز نمي‌ترسيد؛ پس‌ در زندگاني‌ دنياي‌ خود از آزادگان‌ باشيد! و اگر همچنانكه‌ مي‌پنداريد، از طائفه‌ عرب‌ هستيد، به‌ حَسَب‌‌هاي‌ خود برگرديد (و از اعمال‌ ناجوانمردانه‌ احتراز كنيد).»

شمر، حضرت‌ را صدا زد كه‌: چه‌ مي‌گوئي‌ اي‌ پسر فاطمه‌؟!

حضرت‌ فرمود: من‌ با شما در جنگ‌ هستم‌. بر زنها مؤاخذه‌اي‌ نيست‌؛ و تا وقتي كه‌ زنده‌ام‌، اين‌ لشكريان‌ ياغي‌ و متعدّي‌ خود را از دستبرد به‌ حرم‌ من‌ بازداريد.

فرمود: «حَرَم‌ مرا رها كنيد و سراغ‌ من‌ به شخصه‌ بيائيد. و اينك‌ زمان‌ شهادت‌ من‌ نزديك‌ شده‌ و آثار و علائم‌ آن‌ پديدار گشته‌ است‌».

شمر گفت‌: اين‌ درخواست‌ را مي‌پذيريم‌! و آن‌ جماعت‌ همگي‌ به طرف‌ خود حضرت‌ روي‌ آوردند و جنگ‌ شدّت‌ يافت‌ و عطش‌ بر آن‌ حضرت‌ بسيار شديد شد. و براي‌ بار دوّم‌ از براي‌ وداع‌ به‌ خيمه‌ آمد، و با اهل‌ حرم‌ وداع‌ نمود، و سپس‌ به‌ مركز مبارزه‌ بازگشت‌؛ و بسيار مي‌گفت‌:لاَ حَوْلَ وَلاَ قُوَّه إلاَّ بِاللَهِ.

و أبو الحُتوف‌ جُعْفي‌، تيري‌ به‌ پيشاني‌ مباركش‌ زد. آن‌ تير را بيرون‌ كشيد، و خون‌ بر چهره‌اش‌ جاري‌ شد؛ و گفت‌:

«بار پروردگارا! بر اين‌ حالِ من‌ كه‌ از ناحيه‌ اين‌ بندگان‌ نافرمان‌ تو مي‌گذرد واقف‌ هستي‌! بار پروردگارا! يكايك‌ آنان‌ را بشمار! و آنان‌ را متفرّقاً و متشتّتاً هلاك‌ گردان‌! و يك‌ تن‌ از آنان‌ را روي‌ زمين‌ باقي‌ مگذار! و ابداً آنها را نيامرز!» و با صوت‌ بلند فرياد زد:

«اي‌ امّت‌ بدسرشت‌ و بدكردار! با محمّد در عترتش‌ به‌ بدي‌ رفتار كرديد! آگاه‌ باشيد كه‌ شما بعد از من‌ كسي‌ را نخواهيد كشت‌ كه‌ از كشتنش‌ نگران‌ باشيد و به‌ هراس‌ آئيد، بلكه‌ تمام‌ كشتن‌ها براي‌ شما سهل‌ و آسان‌ مي‌نمايد! و سوگند به‌ خدا كه‌ من‌ از خداي‌ خودم‌ اميد دارم‌ كه‌ مرا به‌ شرف‌ شهادت‌ برساند، و از شما انتقام‌ مرا بگيرد از جائي‌ كه‌ خود نمي‌دانيد!»

حَصين‌ گفت‌: اي‌ پسر فاطمه‌! به‌ چه‌ چيز خداوند انتقام‌ تو را از ما مي‌گيرد؟

حضرت‌ فرمودند: بَأس‌ و شدّت‌ را در ميان‌ شما مي‌افكند، تا آنكه‌ خون‌هاي‌ خود را مي‌ريزيد؛ و سپس‌ چون‌ موجهاي‌ دريا عذاب‌ را بر شما خواهد ريخت‌!

در اين‌ حال‌، از كثرت‌ زخمها و جراحات‌ وارده‌، ضعف‌ بر آن‌ حضرت‌ آنقدر شديد بود كه‌ ايستاد تا بيارامد؛ كه‌ مردي‌ سنگ‌ بر پيشانيش‌ زد و خون‌ بر صورتش‌ جاري‌ شد. و با لباس‌ خود خواست‌ تا خون‌ را از دو چشمش‌ پاك‌ كند كه‌ مرد ديگري‌ به‌ تير سه‌ شعبه‌ قلب‌ مباركش‌ را هدف‌ ساخت‌. پسر رسول‌ خدا، به‌ خدا عرض‌ كرد:

بِسْمِ اللَهِ وَبِاللَهِ وَعَلَي‌ مِلَّه رَسُولِ اللَهِ.

«به‌ نام‌ خدا، و به‌ خود خدا، و بر ملّت‌ و آئين‌ رسول‌ خدا (اين‌ شهادت‌ روزي‌ من‌ مي‌گردد).» و سرش‌ را به‌ طرف‌ آسمان‌ بلند نموده‌ و گفت‌: خداي‌ من‌! تو مي‌داني‌ كه‌ اين‌ قوم‌ مي‌كشند مردي‌ را كه‌ در روي‌ زمين‌ پسر پيغمبري‌ جز او نيست‌!» دست‌ برد و تير را از پشت‌ خود خارج‌ كرد؛ و خون‌ مانند ناودان‌ فَوَران‌ مي‌كرد. حضرت‌ دست‌ خود را زير آن‌ خون‌ گرفت‌، و چون‌ پُر شد به‌ آسمان‌ پاشيد و گفت‌: اين‌ حادثه‌ كه‌ بر من‌ نازل‌ شده‌ است‌ چون‌ در مقابل‌ ديدگان‌ خداست‌، بسيار سهل‌ و ناچيز است‌. و يك‌ قطره‌ از آن‌ خون‌ بر زمين‌ نريخت‌.

و براي‌ بار دوّم‌ دست‌ خود را زير خون‌ گرفت‌؛ و چون‌ پُر شد، با آن‌ سر و صورت‌ و محاسن‌ شريف‌ را خون‌ آلوده‌ نموده‌ و گفت‌: با همين‌ حال‌ باقي‌ خواهم‌ بود تا خدا و جدّم‌ رسول‌ خدا را ديدار كنم‌.

و آنقدر خون‌ از بدن‌ مباركش‌ رفته‌ بود كه‌ قدرت‌ و رَمقي‌ در تن‌ نمانده‌ بود. نشست‌ بر روي‌ زمين‌ و با مشقّت‌ سر خود را بلند نگاه‌ مي‌داشت‌، كه‌ در اين‌ حال‌ مالك‌ بن‌ بُسْر آمده‌ و او را دشنام‌ داد و با شمشير بر سر آن‌ حضرت‌ زد.

و بُرْنُس‌ (يعني‌ كلاه‌ بلندي‌ كه‌ بر سر آن‌ حضرت‌ بود) پر از خون‌ شد. حضرت‌ برنس‌ را انداخت‌ و روي‌ قَلَنْسُوَه‌ كه‌ كلاه‌ عادي‌ بود عمامه‌ بست‌. و بعضي‌ گفته‌اند: دستمالي‌ بست‌. كه‌ زُرعه‌ بن‌ شَريك‌ بر كتف‌ چپ‌ آن‌ حضرت‌ ضربتي‌ وارد ساخت‌. و حصين‌ بر حلقوم‌ آن‌ حضرت‌ تيري‌ زد. و ديگري‌ بر گردن‌ مبارك‌ ضربه‌اي‌ وارد ساخت‌. و سِنانِ بن‌ أنَس‌ با نيزه‌ در تَرقُوه‌اش‌ زد، و پس‌ از آن‌ بر سينه‌ آن‌ حضرت‌ زد. و سپس‌ در گلوي‌ آن‌ حضرت‌ تيري‌ فرو برد؛و صالح‌ ابن‌ وَهب‌ در پهلويش‌ تيري‌ وارد كرد.

هِلال‌ بن‌ نافع‌ مي‌گويد: من‌ در نزديكي‌ حسين‌ ايستاده‌ بودم‌ كه‌ او جان‌ مي‌داد؛ سوگند به‌ خدا كه‌ من‌ در تمام‌ مدّت‌ عمرم‌، هيچ‌ كشته‌اي‌ نديدم‌ كه‌ تمام‌ پيكرش‌ به خون‌ خود آلوده‌ باشد و چون‌ حسين‌ صورتش‌ نيكو و چهره‌اش‌ نوراني‌ باشد. به‌ خدا سوگند لَمَعات‌ نور چهره‌ او مرا از تفكّر در كشتن‌ او باز مي‌داشت‌!

و در آن‌ حالت‌هاي‌ سخت‌ و شدّت‌، چشمان‌ خود را به‌ آسمان‌ بلند نموده‌، و در دعا به‌ درگاه‌ حضرت‌ ربّ ذوالجلال‌ عرض‌ مي‌كرد: صَبْرًا عَلَي‌ قَضَآئِكَ يَا رَبِّ! لاَ إلَهَ سِوَاكَ، يَا غِيَاثَ الْمُسْتَغِيثِينَ! «شكيبا هستم‌ بر تقديرات‌ و بر فرمان‌ جاري‌ تو اي‌ پروردگار من‌! معبودي‌ جز تو نيست‌، اي‌ پناه‌ پناه‌آورندگان‌!»

از حضرت‌ امام‌ محمّد باقر عليه‌ السّلام‌ روايت‌ است‌ كه‌ اسب‌ آن‌ حضرت‌ با صداي‌ بلند شيهه‌ مي‌كشيد، و پيشاني‌ خود را به‌ خون‌ حضرت‌ آلوده‌ مي‌نمود؛ و مي‌بوئيد؛ و مي‌گفت‌: «فرياد رس‌! فرياد رس‌! از امّتي‌ كه‌ پسر دختر پيغمبر خود را كشتند.» و متوجّه‌ خيام‌ حَرَم‌ شد.

اُمّ كلثوم‌ ندا در داد: وَا مُحَمَّدَاهْ، وَا أَبَتَاهْ، وَا عَلِيَّاهْ، وَا جَعْفَرَاهْ، وَا حَمْزَتَاهْ! اين‌ حسين‌ است‌ كه‌ در بيابان‌ خشك‌ كربلا بر روي‌ زمين‌ افتاده‌ است‌.

زينب‌ ندا در داد: وَا أخَاهْ، وَا سَيِّدَاهْ، وَا أَهْلَ بَيْتَاهْ! لَيْتَ السَّمَآءَ أَطْبَقَتْ عَلي‌ الاْرْضِ، وَلَيْتَ الْجِبَالَ تَدَكْدَكَتْ عَلَي‌ السَّهْلِ. «اي‌ كاش‌ آسمان‌ بر زمين‌ مي‌چسبيد، و اي‌ كاش‌ كوه‌ها خُرد مي‌شد و بيابانها را پر مي‌كرد.» و به‌ نزد برادرش‌ آمد، و ديد كه‌ عمر بن‌ سعد با جمعي‌ از يارانش‌ به‌ حضرت‌ نزديك‌ شده‌اند؛ و برادرش‌ حسين‌ در حال‌ جان‌ دادن‌ است‌. فرياد برداشت‌: «اي‌ عمر بن‌ سعد!‌ أباعبدالله‌ را مي‌كشند و تو به‌ او نگاه‌ مي‌كني‌؟» عمر صورت‌ خود را برگردانيد و اشكهايش‌ بر روي‌ ريشش‌ جاري‌ بود. زينب‌ فرياد برداشت‌: «اي‌ واي‌ بر شما!‌ در بين‌ شما يك‌ نفر مسلمان‌ نيست‌؟!» هيچكس‌ جواب‌ او را نداد. عمر بن‌ سعد فرياد زد: پياده‌ شويد و حسين‌ را راحت‌ كنيد!

شمر مبادرت‌ كرد، و با پايش‌ به‌ آن‌ حضرت‌ زد، و روي‌ سينه‌اش‌ نشست‌. و با شمشير دوازده‌ ضربه‌ بر آن‌ حضرت‌ زد. و محاسن‌ مقدّسش‌ را گرفت‌، و سر مقدّسش‌ را جدا كرد.

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home