سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۴

غذاي حاجت

ظهر در دانشگاه بودم. براي ناهار قصد داشتم ساندويچ بخورم، ولي نهايتاً تصميم گرفتم دوباره به «رستوران» بروم و غذاي آنجا را يك جوري پايين بدهم.

جلوي پلّه‌هاي رستوران دانشجويي كذائي، پيرمردي بيل به دست با توده يخ‌زده برفها مي‌جنگيد. جنگي نا‌برابر كه وقتي برگشتم همچنان ادامه داشت. از پلّه‌ها بالا رفتم، غذا را در كارتم رزرو كردم و به سمت محلّ تحويل گرفتن غذا رفتم. رستوران خلوت بود و مثل هميشه تاريك و كثيف. زمان تعطيلي ميان ترمها است. بين سيني‌هاي «شسته‌شده» دنبال يك سيني «تميز» مي‌گردم (انگار همه كلمه‌ها جعلي شده‌اند). ياد اين جمله معروف مي‌افتم كه: نگرد، همه‌اش مثل هم است. يكي را كه ظاهرش كمتر حالم را خراب كند پيدا مي‌كنم. مي‌روم جلو. مسئول اخموي چك كردن كارتها كارتم را مي‌گيرد و در شكاف دستگاه مي‌كشد. چراغ سبز و بوق مثبت. يعني برو جلو. كارتم را مي‌گيرم و در دالان چركين به مسيرم ادامه مي‌دهم. كارگري يك كفگير برنج برايم مي‌ريزد. كارگر بعدي با ملاقه‌اش ظرف بزرگ محتوي قورمه‌سبزي را هم مي‌زند. يك ملاقه برايم مي‌ريزد، خورشت آبكي با يك ليمو عماني گنده كه من اصلاً به آن لب نخواهم زد. از هر دو تشكّر مي‌كنم. هيچ يك جواب نمي‌دهند. به انتهاي دالان مي‌رسم. در توده قاشق و چنگالهاي «شسته‌شده» دنبال يك زوج «تميز» مي‌گردم. نه آن قدر تميز كه لكّه نداشته‌باشد، فقط آن قدر كه بالا نياورم. نان نيست. به انتهاي سالن مي‌روم و كنار پنجره‌اي كه از كثيفي تيره شده مي‌نشينم. منظره بيرون بد نيست. هوا ابري است، درختان سرو مثل هميشه سبزند و بقيه درختها برهنه. زمستان است. آرام شروع مي‌كنم به خوردن و از ظرف نان روي ميز كمي نان دست نخورده پيدا مي‌كنم. مثل هميشه هنوز يك ذرّه هم سير نشده‌ام كه معده‌ام سنگين مي‌شود. اين غذا مگر چه دارد؟

به نيمه غذا كه مي‌رسم، پيرمردي با يك سطل بزرگ آب و كف مي‌آيد. كهنه‌اي را كه در دست دارد در سطل خيس مي‌كند و روي ميز كناري مي‌مالد. تميز نمي‌كند، فقط ميز را خيس مي‌كند. وقتي ميز را خيس كرد، به سراغ ميز خالي بعدي مي‌رود. آهسته و به دشواري راه مي‌رود. از خودم خجالت مي‌كشم، امّا نمي‌دانم به چه جرمي.

آب خورشت را مي‌كاوم، در جستجوي چيزي كه بشود با برنج خوردش. هر دفعه كمي آب خورشت را با يكي‌دو لوبيا و اگر خدا برساند كمي گوشت برمي‌دارم و چاشني يك قاشق برنج مي‌كنم. وقتي ديگر جستجوهايم بي‌ثمر مي‌ماند، يعني غذا تمام شده. برنج را نمي‌شود خالي خورد. پايين نمي‌رود. اگر هم برود، معده بيچاره چه گناهي كرده كه صاحبش دانشجو شده. بلند مي‌شوم و مي‌روم. ظرف نيمه‌خالي را روي ميز ظرفهاي كثيف مي‌گذارم و از رستوران دانشجويي خارج مي‌شوم. پيرمرد هنوز با توده منجمد برفها كلنجار مي‌رود.

در همه اين مدّت فقط يك چيز در ذهنم تداعي مي‌شود: فضا‌ي كتابهاي هاينريش بل.

1 Comments:

At چهارشنبه, بهمن ۱۹, ۱۳۸۴ ۱۰:۵۸:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناخته ها said...

این نوشته خیلی به دلم چسبید. شاد باشی.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home