سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۴

نوترينو

تابه‌حال برايتان پيش آمده كه حس كنيد چيزي از درون بدنتان عبور مي‌كند؟ نه اين كه روي سطح پوستتان حركت كند(مثل يك مورچه)، يا درون لوله‌هاي گوارشي(مثل بعضي وقتها كه اوضاع به هم مي‌ريزد). نه. منظورم دقيقاً عبور از درون بدن است. يعني مثلاً از روبرو به سمت صورتتان بيايد، با نوك دماغتان برخورد كند، بدون هيچ تلاشي وارد شود و مسير مستقيمي را طي كند: از پوست و غضروف و استخوان بيني عبور كند و مقطع حفره آن را طي كند، سپس بافت نرم زير آن را هم پشت سر گذارد و وارد دهان مبارك شود، آنجا را هم رد كند و به سادگي به استخوانهاي پشت آن نفوذ كند، بافتهاي حسّاس و پيچيده مغزتان را بپيمايد، به بصل‌النّخاع برسد، از درون استخوانهاي جمجمه عبور كند، و سرانجام دوباره از پوست رد شود و از ميان موهاي پشت سرتان خارج شود.

وحشت نكنيد. اين اتّفاق در هر ثانيه ميلياردها بار رخ مي‌دهد،بي آن كه ما حس كنيم. ذرّاتي وجود دارند به نام «نوترينو»(neutrino) كه با كمال بي‌رحمي، يا شايد بهتر است بگويم در كمال لطافت و مهرباني از هر چيز كه ما مي‌شناسيم(از جمله از بدن خودمان)عبور مي‌كنند.

نوترينوها از عجيب‌ترين ذرّات بنيادي سازنده جهان مادّي ما هستند. كشف شدن آنها داستان جالبي دارد كه از فيزيك هسته‌اي شروع مي‌شود و به آزمايشهاي طولاني و بسيار دقيق، با توده‌هاي بسيار بزرگ ماده مي‌رسد كه هنوز ادامه دارند(شايد بعداً داستانش را بنويسم، كي مي‌خواهد بشنود؟). نوترينو‌ها در واكنشهاي موسوم به «ضعيف» توليد و يا نابود مي‌شوند.

نوترينوها جرم سكون ندارند(بر اساس مدل استاندارد ذرّات بنيادي)، يعني مثل فوتونها هستند كه در حالت سكون نمي‌توانند وجود داشته‌باشند و جرم(انرژي) آنها تماماً مربوط به حركتي است كه دارند. چنين ذرّاتي فقط يك سرعت مي‌توانند داشته‌باشند: سرعت نور. اگر هم مدل استاندارد اشتباه باشد و نوترينوها جرم سكون داشته‌باشند، آزمايشهايي كه تاكنون انجام گرفته‌اند، نشان مي‌دهند كه جرم سكون نوترينوها حقيقتاً ناچيز است و نمي‌تواند بيش از چند دهم الكترون‌ولت باشد.

امّا عجيب‌ترين خاصيّت نوترينو‌ها، همان است كه اوّل گفتم: ميل فوق‌العاده ضعيف آنها به برهمكنش با ساير ذرّات. يك نوترينو مي‌تواند از يك توده سرب كه هزاران كيلومتر عمق دارد عبور كند و به قول استاد بزرگوارم دكتر ميرفخرائي، با هيچ ذرّه‌اي سلام و عليك نكند(كه اگر بكند كارش تمام است). همين الآن كه شما اين نوشته‌ را مي‌خوانيد، جريان نسبتاً ثابتي از نوترينوهايي كه در واكنشهاي هسته‌اي خورشيد توليد شده‌اند از بدن شما عبور مي‌كند: بيش از ده ميليارد نوترينو (ساخت خورشيد) در هر ثانيه از هر سانتيمتر مربّع سطح بدنتان عبور مي‌كند. جالب‌تر آن كه ميزان اين جريان بستگي محسوسي به تغيير ساعت در شبانه‌روز ندارد، يعني در طول شب (عملاً) همان مقدار جريان نوترينو از بدنتان عبور مي‌كند كه در روز، و نوترينوهايي كه در شب از بدن ما عبور مي‌كنند، از درون كره زمين عبور كرده‌اند و سپس به ما مي‌رسند! چه بسا در آن سوي سيّاره، از درون پيكر دوست يا آشنايي گذشته‌باشند و پس از پيمودن قطر زمين، به ما برسند(اين هم باد صبا در علم جديد، البتّه با سرعت نور و قدرت نفوذ بيكران).

از سوي ديگر، با وجود چنين جريان عظيمي كه از نوترينوها كه به طور پيوسته بدن ما را پشت سر مي‌گذارند، احتمال اين كه در طول عمر هر يك از ما، فقط يك نوترينو با يكي از ذرّات يكي از اتمهاي بدن ما برهمكنش انجام دهد، تقريباً صفر است. جالب نيست؟

بر اساس مدل استاندارد ذرّات بنيادي، سه نوع نوترينو و براي هر كدام هم يك آنتي-نوترينو وجود دارد، يعني مجموعاً شش نوع نوترينو وجود دارد. نوترينوها با سرعت(آهنگ) بسيار زيادي در واكنشهاي هسته‌اي تمامي ستاره‌ها و در واكنشهاي هسته‌اي ديگر(از جمله در رآكتورهاي هسته‌اي) توليد مي‌شوند، امّا در برابر سرعت نابودي آنها بسيار كم است، چرا كه تمايل فوق‌العاده ضعيفي به برهمكنش با ذرّات بنيادي ديگر دارند. بنابراين شايد نوترينوها پرشمارترين ذرّات در جهان ما باشند(حتّي نظريه‌هايي وجود دارند كه نوترينوها را منشاء ماده تاريك مرموز كيهاني مي‌دانند)، امّا در عين حال تنهاترين مخلوقات خدا هم به شمار مي‌روند.

پيكر ما از ذرّات بنيادي كم‌شماري تشكيل شده: پروتون، نوترون و الكترون. يا اگر بخواهيم به زبان كاملاً ميكروسكوپي بگوييم(تا آنجا كه الآن مي‌دانيم)، بايد گفت: الكترون، كوارك u و كوارك d. امّا اگر بخواهيم ذرّاتي را كه همواره در بدن ما حضور دارند را بشماريم، بايد نوترينوها و همچنين فوتونها را به اين ليست اضافه كنيم. شايد اگر روزي بشر موفّق شود خودش به فضاي بين‌كهكشانها برود، جايي كه ميزان خيلي كمتري از جريان نوترينو وجود داشته‌باشد، متوجّه شود كه جريان نوترينوهاي خورشيدي اثر تعيين‌كننده‌اي بر حيات و خصوصيّات زيست‌شناختي انسان زميني داشته‌است. كجائي آسيموف، پيشگوي بزرگ؟

شب به خير نوترينو، ذرّۂ تنها.

متن مصاحبه‌ی داريوش سجادی با دکترعطاءالله مهاجرانی در خصوص چاپ کاريکاتورهای اهانت‌آميز نسبت به پيامبر اسلام

دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۴

اين نوشته بسيار زيبا را كه به زبان بسيار ساده يكي از زيباترين وجالبترين حوزه‌هاي فيزيك را تشريح مي‌كند، حتماً بخوانيد و لذّت ببريد.

یکشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۴

يقين

ساعت نزديك 3 بعد از نيمه‌شب است. رفتگري در كوچه مشغول جاروكشي است، خش و خش.

به موقعيّت استوارش رشك مي‌برم. جارو را روي آسفالت مي‌كشد و زدودن خاشاك را به چشم مي‌بيند، حتّي در اين تاريكي شب. براي ايمان داشتن به مفيد بودن كارش به حجّت قوي‌تري نياز ندارد. نه در ماهيّت كارش و نه درباره چگونه انجام دادن آن ترديدي ندارد. امّا من درگير اين كتابهاي بي‌انتها و مطالعات بي‌سرانجام هستم. و نمي‌دانم كه آيا كارم مفيد و ارزشمند خواهدبود يا نه.

كاش مي‌دانستم.

شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۴

ما و خودمان

كامنتي كه علي‌آقاي تكّه‌پاره لطف كرده و در پست قبلي نوشته، يك ابهام اساسي را كه هميشه برايم مطرح بوده ياد‌آور شد: ما در زندگي روزمرّه‌مان در اين كشور اسلامي (و اصلاً به عنوان افرادي مسلمان، يا لااقل مسلمان‌زاده) با يك دوگانگي مهم و تقريباً لاينحل مواجهيم. از يك طرف ارزشهايي كه برچسب اسلامي بودن دارند(و لزوماً اسلامي نيستند) بر هنجارها و قوانين ما حاكمند، و از سوي ديگر تمدّن غربي با مظاهر و لوازمش ما را احاطه كرده. از هيچ يك گريز و گزيري نداريم. به هر دو محتاجيم و هيچ يك را به تنهايي نمي‌توانيم برگزينيم. امّا مهمتر اين كه با تضادهاي بنيادي اين دو نوع مدرسه فكري (اسلامي و غربي) مواجهيم و ناچار بايد در هر مواجهه موردي اين دو طرز فكر در زندگي روزمرّه‌مان، يكي را بر ديگري ترجيح دهيم، يا امتيازدهي تقريباً مساوي انجام دهيم (كه سخت‌تر است). اين ترجيح دادن معمولاً بر اساس يك بينش بنيادي و خودسازگار نيست، بلكه در هر موقعيّت، انتخابي متفاوت كه بر اساس اقتصاد مجموعه شرايط شكل گرفته صورت مي‌دهيم.

مثال‌هاي زيادي از چنين بزنگاه‌هايي براي تك‌تك ما هر روز رخ مي‌دهد، اگرچه شايد به دليل تكراري شدن متوجّه آنها نباشيم. شايد پيچيده‌ترينشان (يا دم دست‌ترينشان؟) در مورد روابط اجتماعي، خصوصاً ميان دو جنس مخالف است. دستورهاي اسلام در اين مورد بسيار صريح و دشوار است: زن و مرد نامحرم نبايد گفتگو و مجالست غيرضروري داشته‌باشند، در حين همان گفتگوهاي ضروري هم نبايد نگاه غيرضروري به چهره يا اندام يكديگر اندازند، در مكان دربسته نبايد تنها بمانند و ... مفهوم ضرورت هم با سخت‌گيري بيشتري معيّن شده: ضرورت شغلي، مثلاً آقاي ايكس در حالي كه در و ديوار يا كف زمين را نگاه مي‌كند، مي‌رود پيش خانم همكارش و يك سؤال ضروري در مورد امور شغلي مي‌پرسد و سريع دور مي‌زند و برمي‌گردد. يا ضرورت درمان، كه قواعدش خيلي محدودتر است و ...

از سوي ديگر در سازمانها و نهادهاي شغلي و يا اجتماعي كه از غرب الگوبرداري شده‌اند، زنان و مردان ناچارند ساعات كاري را در كنار هم سپري كنند و فرضاً كه همگي بسيار متشرّع هم باشند، بالأخره انسانند و محتاج به روابط اجتماعي فراجنسيّتي: خانم ايكس در حالي اصلاً هم در و ديوار را نگاه نمي‌كند، نزد آقاي همكار مي‌رود (كه او هم علاقه زيادي به در و ديوار و كفپوش ندارد) و يك سؤال حرفه‌اي مي‌پرسد و جواب مي‌گيرد، امّا در ضمن بعدش مي‌گويد: امروز چقدر هوا آلوده است! يك جمله غيرضروري. آقاي همكار هم حيا نمي‌كند و مي‌گويد: آره، من كه از صبح سردرد دارم.

ممكن است اين دو نفر هر دو متأهّل هم باشند و پايبند به خانواده، و هيچ سوء نظري هم در رفتار و گفتارشان نباشد و اصلاً اهل نماز و روزه هم باشند، امّا واقعيّت اين است كه بر اساس متون فقهي اسلام، نگاه‌هايي كه ردّ و بدل كردند و مكالمه‌اي كه بعد از صحبتهاي حرفه‌اي با هم داشتند، غيرمجاز است و بايد شديداً از آنها احتراز كرد.

تكليف چيست؟ من نمي‌دانم. امّا اعتقاد دارم كه فقه حوزوي، امروز از زندگي روزمرّه مردم عقب مانده و خيلي از اين ناسازگاري‌ها مربوط به همين عقب‌ماندگي است (نه علي‌آقا، منظورم توصيه به سكولاريزم نيست). مشكل اين است كه به نظر نمي‌رسد حوزويان چندان تمايلي به مواجهه با واقعيّات زندگي روزمرّه مردم مسلمان در قرن بيست و يكم داشته‌باشند. رساله‌هاي عمليّه را نگاه كنيد. احكام استبراء شتر نجاست‌خوار و خمس گنج و شكار با سگ شكاري و صيد ملخ و ... در آنها شرح داده‌شده، امّا مثلاً در مورد مسائل اقتصادي جديد و بي‌شماري كه مردم امروز با آنها مواجهند (مثل ليزينگ، تجارت هرمي، گردش سپرده بانكي، مالكيّت معنوي نرم‌افزار و ...) كلمه‌اي در آنها نوشته نشده. هر يك از مراجع تقليد از هنگامي كه عنوان مرجعيّت مي‌يابد يك رساله عمليّه ارائه مي‌دهد كه در واقع كپي بسيار نزديكي به رساله‌هاي قبلي است و «عمل به آن مجاز است انشاءاللّه» و تا هنگامي كه از دنيا مي‌روند و حتّي بعد از آن هم همان رساله بدون كوچكترين تغييري بارها تجديدچاپ مي‌شود. آيا در طول تمامي اين سالها، و با اين سرعت سهمگين امروزي تغييرات اجتماعي، هيچ بحث و مسأله جديدي به نظر آقايان نبايد به رساله اضافه شود، و يا امكان ندارد نظر يك مجتهد درباره يك مسأله خاص تغيير كند (يعني به نظر جديد و پخته‌تري برسد) و لازم باشد فتوائي را در رساله‌اش تغيير دهد؟

چنين حوزه‌هاي علميّه‌اي مردم را در حلّ تعارضاتي كه گفتم كمك نخواهند كرد، بلكه شايد موجب بسته شدن ذهن متشرّعين هم بشوند (شايد؟) و با فاصله گرفتن از جريان زندگي عادّي مردم، جايگاه اجتماعي خود را هم از دست مي‌دهند.

سوي ديگر قضيّه شايد وضع كمي اميدواركننده‌تر باشد. آزادي بيان و انديشه و تساوي حقوق اجتماعي و فكري از بارزترين و جذّاب‌ترين شعارهاي جوامع غربي است كه همراه ساير افكار و محصولات غرب به جوامع مسلمين صادر شده. البته (لااقل به نظر من) همه اينها به شكل اصيل‌تر و بسيار محكم در اسلام حقيقي موجودند، امّا خوب، فعلاً پرچم اين معاني را غرب برافراشته و مسلمين خاموشند.

بر اساس اين نوع ديد و طرز فكر باز كه در اروپا و آمريكا تبليغ مي‌شود، مطالعه و بررسي اسلام و جوامع مسلمين بسيار راحت است. همچنين گفتگو با مسلمانان براي رسيدن به فهم و احترام متقابل در چنين بستري ممكن است. اشكال كار در آن است كه سياستمداران در اين مسير اخلال و غرض‌ورزي مي‌كنند و مانع اصلي پيوند و تفاهم ملل هستند. براي نمونه در جريان همين كاريكاتورهاي اخير، برخورد ملّتها و شخصيّتهاي علمي و فرهنگي غرب بسيار معقول‌تر و پذيرفته‌تر بود تا موضع‌گيري‌هاي پركينه سياستمداران اروپا و آمريكا. شايد اگر آن مواضع پرنفرت نبود، قضيه تا اين حد جدّي نمي‌شد. امّا (همان طور كه علي‌آقاي تكّه‌پاره هم اشاره فرمودند)، اين موضع‌گيري‌ها از روي غفلت يا احساسات نبود، بلكه كاملاً حساب‌شده و هدف‌مند انجام گرفت و ريشه در تعارضاتي عميق‌تر ميان انديشه‌هاي اسلامي و غربي دارند.

فكر مي‌كنم براي آن كه بتوانيم قدمي در راه حلّ اين تعارضات برداريم، بايد از جامعه خودمان شروع كنيم و اوّل تكليف زندگي هرروزه خودمان را با احكام و مباني فكري اسلام معلوم كنيم. سابقه هزار و سيصد ساله اسلام در ايران شايد در اين راه مفيد باشد، امّا هرگز كافي نيست.

دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۴

دشمن دانا و دوست نادان

بنده نه صاحب‌نظر در امور اجتماعي يا حقوقي هستم، نه «فعّال سياسي» و نه هيچ چيز ديگر از اين قماش. امّا چون اينجا يك محلّ آزاد براي من است كه نظراتم را بنويسم و در ضمن چون در كامنت به روي خلق باز است، مي‌خواهم چند كلمه‌اي درباره ماجراي تأثّر‌آور كاريكاتورهايي كه نخستين بار در آن مجلّه دانماركي چاپ شد، بگويم(بنويسم).

شرح مختصر و مفيد ماوقع را مي‌توانيد در وبلاگ مكتوب از قلم عطاء‌اللّه مهاجراني بخوانيد. همچنين تحليل نيمه‌كاره ولي مفيد سلطان‌بانو جميله كديور را از دست ندهيد. مطالب معقول ديگري در اين زمينه را در سيبستان خواهيد‌يافت. نيك‌آهنگ كوثر هم بسيار در اين باره نوشته كه بيشترش به درد خودش مي‌خورد، امّا به يك نكته به درستي اشاره كرده: اگر اين ايده براي عدّه‌اي مطرح است كه آزادي بيان نبايد با مقدّسات محدود شود، در عين حال نبايد چنان در اين طرز فكر افراط كرد كه خود مقوله آزادي بيان به يك چيز مقدّس تبديل شود و آن گاه اين تقدّس جديد بر مقدّسات قبلي بتازد.

فيزيكدان محبوب بنده، جناب Sean Carroll نيز در اين زمينه چيزكي نوشته كه البتّه با آن مخالفم، امّا اگر خواستيد ديدگاه يك شهروند غربي غير معتقد به مقدّسات را در اين زمينه بدانيد، مثال خوب و جالبي است و در ضمن انبوهي از كامنتها هم درباره آن وجود دارد.

يادم مي‌آيد كه در دوره نوجواني، هر وقت درباره حكم امام خميني در مورد ارتداد و واجب‌القتل بودن سلمان رشدي چيزي مي‌شنيدم، هيجان‌زده و برافروخته مي‌شدم. برايم جالب بود اين حركت و كاملاً طرفدارش بودم. هنوز هم هستم، ولي نه با آن ديدگاه هيجاني گذشته. كمتر از سه دهه پيش، مسلمانان در بيشتر كشورهاي دنيا يك اقلّيّت ذليل و مزاحم محسوب مي‌شدند و بسيار بيشتر از امروز قرباني تبعيض و ستم بودند. كشورهاي اسلامي هم بدون استثناء كشورهاي عقب‌مانده و درجه سه و چهار بودند. در سازمانهاي بين‌المللي كلاه مسلمين پشم نداشت. اسلام عزّت خود را از دست داده‌بود. در آن شرايط، صدور آن حكم از جانب امام، شجاعانه بود. امّا بيش از شجاعت، زيركي در اين حركت نهفته بود، زيركي يك سياستمدار. ايران يا هيچ كشور اسلامي ديگري از اين حركت زيان چنداني نديدند. امّا غرب متوجّه شد كه با نيروي قابل توجّهي طرف است و در عين حال مسلمانان جهان هم تلنگري خوردند: قوي باشيد. اسلام دين عجز نيست. مجبور نيستيد توهين به دين و كتاب و رسولتان را تحمّل كنيد و اصلاً اجازه‌اش را هم نداريد.

سلمان رشدي هنوز زنده است و آن حكم اگرچه هنوز اجرا نشده، امّا اثرش را گذاشت. از آن وقت به بعد سلمان رشدي آواره و در‌به‌در شد و عملاً زندگي خودش را نابود كرد. از سوي ديگر مسلمانها و غير‌مسلمانها متوجّه قدرت اجتماعي و سياسي اسلام شدند.

هر قدر آن حركت امام خردمندانه بود، مواضع اكثر سياستمداران كنوني ايران به نظر من احمقانه است. اكثر كشورهاي اسلامي برخورد مناسبي با قضيه كاريكاتورها داشتند، نظير احضار سفير، تحريم تجاري، اعتراض رسمي و ... در كشورهاي تندرو امّا، كار به آشوب كشيد. مذهبي‌هاي افراط‌گرا به سفارتخانه‌ها يورش بردند و حاكمان نادان هم با آنها همراهي كردند. سنگ‌پراني و آتش‌بازي و هيجان بي‌حساب و خشونت همان چيزي بود كه غرب منتظرش بود. دوربين‌هاي رسانه‌اي همه اينها را با ولع بلعيدند و منتخبش را به خورد اذهان عمومي دادند: ببينيد، آن كاريكاتورها چندان هم دور از واقعيّت نبود. اينها پيروان همان رسولند. ايراني كه سوداي تكنولوژي هسته‌اي در سر دارد هم از همين جنس مردمان پر شده. آيا دروغ است كه مي‌گوييم اينها به دنبال سلاح هسته‌اي هستند؟ عربستان و سوريه و لبنان و فلسطين هم.....

دفاع از خاك و مال و ناموس دشوار است. امّا دشوار‌تر از اينها، دفاع از حيثيّت و طرز فكر است. وقتي دنيا را در وحشت جنگ و خشونت و تروريسم غرق مي‌كنند و بعد اسلام و رسول خدا را منشأ همه اين بدي‌ها جلوه مي‌دهند، دفاع از انديشه اسلامي بسيار دشوار مي‌شود. روشي بسيار شيطاني است: قومي را به خشم مي‌آورند و در اوج خشمشان آنها را محكوم به خشونت و توحّش مي‌كنند. توده مردم در اين هنگام به همان راهي مي‌روند كه دشمن مي‌پسندد و حاكماني دلسوز و مدبّر بايد باشند كه احساسات مردم را به راه درست هدايت كنند. اينجا بايد حميّتهاي جاهلانه را فرو داد و تسليم عقل شد. بايد با همانها كه آماج حمله‌ها بوده‌اند، يعني ملّتهاي دنيا، صبورانه و شمرده سخن گفت و توضيح داد و رفع اتّهام كرد و سپس قبح آن توهين را ياد‌آور شد. آن وقت مي‌توان از ميان آن مردمان دوست و هم‌فكر پيدا كرد، به جاي دشمن. فرياد اعتراض سر دادن، شايد در اينجا چندان مفيد نباشد. دنيا تشنه آرامش است.

با خودم فكر مي‌كنم چقدر حركتهاي زيبا و مؤثّر مي‌شد انجام داد براي دفع اين توطئه و بلكه بهره‌گرفتن از آن به سود اسلام حقيقي. افسوس كه دولت‌مردان ما كودكانه رفتار مي‌كنند.

چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۴

مختصري از آن واقعه

بسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرّحيم‌

اين است‌ آن‌ وصيّتي‌ كه‌ حسين‌بن‌عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ به‌ برادرش‌، محمّد كه‌ معروف‌ به‌ ابن‌ حنفيّه‌ است،‌ مي‌نمايد:

حقّاً حسين‌ بن‌ علي گواهي‌ مي‌دهد كه‌ هيچ‌ معبودي‌ جز خداوند نيست‌؛ اوست‌ يگانه‌ كه‌ انباز و شريك‌ ندارد. و به درستي كه‌ محمّد صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌، بنده‌ او و فرستاده‌ اوست‌ كه‌ به‌ حقّ از جانب‌ حقّ آمده‌ است‌. و اين كه‌ بهشت‌ و جهنّم‌ حقّ است‌، و ساعت‌ قيامت‌ فرا مي‌رسد و در آن‌ شكّي‌ نيست‌. و اين كه‌ خداوند تمام‌ كساني‌ را كه‌ در قبرها هستند برمي‌انگيزاند.

من‌ خروج‌ نكردم‌ از براي‌ تفريح‌ و تفرّج‌؛ و نه‌ از براي‌ استكبار و بلندمنشي‌، و نه‌ از براي‌ فساد و خرابي‌، و نه‌ از براي‌ ظلم‌ و ستم‌ و بيدادگري‌! بلكه‌ خروج‌ من‌ براي‌ اصلاح‌ امّت‌ جدّم‌ محمّد، صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله،‌ مي‌باشد. من‌ مي‌خواهم‌ امر به‌ معروف‌ نمايم‌، و نهي‌ از منكر كنم‌؛ و به‌ سيره‌ و سنّت‌ جدّم‌، و آئين‌ و روش‌ پدرم‌ عليّ بن‌ أبي‌ طالب‌ عليه‌ السّلام‌ رفتار كنم‌. هر كه‌ مرا بپذيرد و به‌ قبولِ حقّ قبول‌ كند، پس‌ خداوند سزاوارتر است‌ به‌ حقّ. و هر كه‌ مرا در اين‌ امر ردّ كند و قبول‌ ننمايد، پس‌ من‌ صبر و شكيبائي‌ پيشه‌ مي‌گيرم‌، تا آنكه‌ خداوند ميان‌ من‌ و ميان‌ اين‌ جماعت‌، حكم‌ به‌ حق فرمايد؛ و اوست‌ كه‌ از ميان‌ حكم‌ كنندگان‌ مورد اختيار است‌.

و اين‌ وصيّت‌ من‌ است‌ به‌ تو اي‌ برادر! و تأييد و توفيق‌ من‌ نيست‌ مگر از جانب‌ خدا؛ بر او توكّل‌ كردم‌، و به‌ سوي‌ او بازگشت‌ مي‌نمايم‌. و سلام‌ بر تو و بر هر كه‌ از هدايت‌ پيروي‌ نمايد. و هيچ‌ جنبش‌ و حركتي‌ نيست‌، و هيچ‌ قوّه‌ و قدرتي‌ نيست‌؛ مگر به‌ خداوند بلند مرتبه و بزرگ.

و روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ چون‌ حضرت‌ سيّد الشّهداء عليه‌السّلام‌، آهنگ‌ خروج‌ به‌ سوي‌ عراق‌ را نمودند در مكّه‌ مكرّمه‌ براي‌ ايراد خطبه‌ ايستاده‌ و چنين‌ گفتند:

حمد و سپاس‌ سزاوار خداست‌. آنچه‌ را كه‌ خدا بخواهد خواهد شد. و قوّه‌ و قدرتي‌ نيست‌ مگر به خدا. و درود بر رسول‌ و فرستاده‌ او باد.

مرگ‌ بر فرزندان‌ آدم‌ به‌ مثابه‌ گردنبند بر گردن‌ دختر جوان‌ كشيده‌ و بسته‌ شده‌ است‌. و چه‌ بسيار در آرزو و اشتياق‌ ملاقات‌ و ديدار رفتگان‌ از خاندان‌ خود هستم‌، همانند اشتياقي‌ كه‌ يعقوب‌ به‌ ديدار يوسف‌ داشت‌. و براي‌ من‌ جائي‌ معيّن‌ و انتخاب‌ شده‌ است‌ كه‌ بايد پيكر من‌ در آنجا بيفتد، و من‌ بايد به‌ آنجا برسم‌. گويا من‌ مي‌بينم‌ كه‌ بند‌بند مرا گرگان‌ بيابان‌ بين‌ نَواويس‌ و كربلا از هم‌ جدا مي‌سازند، و از من‌ شكمبه‌هاي‌ تهي‌ خود را پر مي‌كنند و انبانهاي‌ گرسنه‌ خود را سرشار مي‌نمايند. فرارگاهي‌ نيست‌ از روزي كه‌ در قلم‌ تقدير گذشته‌ است‌. رضاي‌ خدا رضاي‌ ما اهل‌ بيت‌ است‌؛ بر امتحانات‌ و بلاهاي‌ او شكيبائي‌ مي‌نمائيم‌، و او اجر و مزد شكيبايان‌ را بطور اتمّ و اكمل‌ به‌ ما عنايت‌ خواهد نمود. از رسول‌ خدا، قرابتش‌ كه‌ به‌ منزله‌ پودِ جامه‌ با اصل‌ و ريشه‌ آن‌ حضرت‌ بستگي‌ دارد، جدا نمي‌شود. و در بهشت‌ برين‌ گرداگرد او جمع‌ مي‌شوند، و بدانها چشم‌ رسول‌ خدا تر و تازه‌ مي‌گردد، و براي‌ آنها وعده‌ رسول‌ خدا تحقّق‌ مي‌پذيرد.

پس‌ كسي كه‌ در ميان‌ ماست‌، و حاضر است‌ جان‌ خود را ايثار كند، و خون‌ دل‌ خود را فدا كند، و براي‌ لقاي‌ خدا نفس‌ خود را آماده‌ نموده‌ است‌؛ با ما كوچ‌ كند كه‌ من‌ در صبحگاهان‌ عازم‌ رحيل‌ هستم‌؛ إن‌شآءالله‌ تعالَي‌.

فرزدق‌ مي‌گويد: چون‌ از درنگ‌ در كوفه‌ انصراف‌ پيدا كرده‌، باز مي‌گشتم‌، حسين‌ عليه‌ السّلام‌ مرا در راه‌ ديدار كرد و گفت‌: اي‌ أبوفراس‌! پشت‌ سرت‌ چه‌ خبر بود؟

گفتم‌: راستش‌ را به‌ تو بگويم‌؟! فرمود: آري‌، من‌ راستش‌ را مي‌خواهم‌! گفتم‌: دل‌هاي‌ كوفيان‌ همه‌ با توست‌؛ وليكن‌ شمشيرهايشان‌ همه‌ بر كمك‌ و مساعدت‌ بني‌ اُميّه‌ است‌؛ و ياري‌ و نصرت‌ هم‌ از جانب‌ خداست‌! فرمود: آري‌! اين‌ سخني‌ است‌ كه‌ تو از روي‌ صدق‌ و راستي‌ گفتي‌! مردم‌ همگي‌ بردگان‌ و بندگان‌ مال‌ دنيا هستند؛ و تلفّظ‌ به‌ دينداري‌ فقط‌ كلام‌ لغو و بي‌ محتوائي‌ است‌ كه‌ بر سر زبان‌هايشان‌ جاري‌ است‌. پاسداري‌ از دينشان‌ فقط‌ در محدوده‌اي‌ است‌ كه‌ در پرتو آن‌، معيشت‌‌هاي‌ فراوان‌ به‌ دست‌ آورند؛ و چون‌ با غربال‌ امتحان‌ و ابتلاء آزمايش‌ شوند معلوم‌ مي‌شود كه‌ دينداران‌ واقعي‌ چه‌ بسيار اندكند.

ابو مخنف از على بن الحسين زين العابدين (ع) آورده است: كه گفت: شبى كه فرداى آن پدرم به شهادت رسيد، نشسته بودم.عمّه‏ام زينب از من پرستارى مى‏كرد.پدرم در خيمه خويش از ياران گوشه گرفته بود.

جون غلام ابوذر پيش وى بود و به شمشير خود مى‏پرداخت و آن را درست مى‏كرد. پدرم اشعارى به اين شرح مى‏خواند:

يا دهر افّ لك من خليل

كم لك بالاشراق و الاصيل

من صاحب و طالب قتيل

و الدهر لا يقنع بالبديل

و كل حي سالك السبيل

ما اقرب الوعد من الرحيل

و انما الامر الى الجليل

على بن الحسين (ع) مى‏گويد: پدرم اين شعر را دو سه بار خواند تا فهميدم و مقصود او را بدانستم، و اشك چشمانم را گرفت.اما اشكم را نگه‏داشتم و خاموش ماندم و بدانستم كه بلا نازل شده است.عمه‏ام نيز اشعار برادر را شنيد، او زن بود و زنان رقت دارند، و استعداد زارى.نتوانست آرام بگيرد.برخاسته و جامه خود را مى‏كشيد.نزد وى رفت و گفت: اى واى از داغ عزيز. اى باقى مانده سلف و پناهگاه خلف، كاش آن روز كه فاطمه مادرم يا على پدرم يا حسن برادرم، از دنيا برفتند، زندگيم به سر رسيده بود.امام (ع) نگاهى به او كرده گفت: خواهرم، شيطان بردبارى تو را نبرد. زينب گفت: پدر و مادرم فدايت. غم و اندوه را از من ربودى و آرامش بخشيدى. امام در حالى كه اشك از ديدگانش سرازير شده بود گفت: چنانچه مرغ قطا ، را در آشيانه‏اش به حال خود مى‏گذارند آرام مى‏خوابيد (اصطلاح عربي)...

و چون‌ صبحگاهان‌ لشكر به‌ نزد حسين‌ عليه‌ السّلام‌ آمدند، دستهاي‌ خود را بلند نموده‌ و عرضه‌ داشت‌:

بار پروردگارا! در تمام‌ غصّه‌ها و اندوه‌ها، تو محلّ اتّكاء و اعتماد من‌ مي‌باشي‌! و در هر گرفتاري‌ و شدّت‌، تو محلّ اميد من‌ هستي‌! و در هر حادثه‌اي‌ كه‌ بر من‌ فرود آيد و هر نازله‌اي‌ كه‌ بر من‌ وارد شود، تو محلّ اطمينان‌ و استعداد من‌ مي‌باشي‌! چه‌ بسيار از هموم‌ و غموم‌ خود را كه‌ دل‌ در آن‌ ناتوان‌ مي‌شد، و حيله‌ و چاره‌ براي‌ رفع‌ آن‌ كوتاه‌ مي‌آمد، و دوست‌، انسان‌ را تنها مي‌گذاشت‌، و دشمن‌ زبان‌ به‌ شماتت‌ مي‌گشود؛ من‌ بارِ آن‌ حوادث‌ و هموم‌ را بسوي‌ تو آوردم‌، و شِكوه‌ آن‌ را به‌ تو نمودم‌؛ به‌ جهت‌ ميل‌ و رغبتي‌ كه‌ به‌ تو داشتم‌ و به‌ غير از تو نداشتم‌؛ پس‌ خداوندا تو همه‌ آنها را برطرف‌ نمودي‌. و امر مرا كفايت‌ كردي‌. بنابراين‌ اي‌ خداي‌ من‌، تو وليّ تمام‌ نعمت‌ها هستي‌، و صاحب‌ هر نيكوئي‌، و منتهاي‌ تمام‌ رغبت‌ها مي‌باشي.

چون‌ اصحاب‌ عُمَر بن‌ سعد بر مركب‌‌هاي‌ خود سوار شده‌ و آماده‌ جنگ‌ با حضرت‌ سيّد الشّهداء عليه‌ السّلام‌ شدند، حضرت‌، بُرَيْرَ بن‌ خُضَير را براي‌ موعظه‌ لشكر بفرستاد. بُرير هر چه‌ آنان‌ را پند و اندرز داد گوش‌ ندادند، و هر چه‌ آنها را متذكّر و متنبّه‌ نمود از آن‌ سودي‌ نبردند. در اينحال‌ خود حضرت‌ امام‌ حسين‌ عليه‌ السّلام‌ بر ناقه‌ خود ـ و بعضي‌ گفته‌اند بر اسب‌ خود ـ سوار شد، و آنها را دعوت‌ به‌ سكوت‌ نمود. و چون‌ ساكت‌ شدند، حمد خدا را بجاي‌ آورد، و ثنا بر او فرستاد، و به‌ آنچه‌ موجب‌ عظمت‌ مقام‌ حضرت‌ حقّ بود او را بستود، و درود بر محمّد و فرشتگان‌ و انبياء و رسولان‌ الهي‌ فرستاد؛ و در خطبه‌ و گفتار بحدّ أتمّ و اكمل‌ در رسانيدن‌ مطلب‌ اهتمام‌ نمود.

و سپس‌ فرمود: اي‌ جماعت‌! زيان‌ و هلاكت‌ بر شما باد! و فقر و نكبت‌ و اندوه‌ نيز از آن‌ شما باد؛ كه‌ ما را با شور و ولَه‌ به‌ فرياد رسي‌ خود خوانديد! و ما چون‌ با شتاب‌ براي‌ فريادرسي‌ و دادخواهي‌ شما آمديم‌، همان‌ شمشيري‌ را كه‌ متعلّق‌ به‌ ما بوده‌، و در دست‌ شما نهاده‌ بوديم‌، برهنه‌ نموده‌ و بر سر ما كشيديد! و همان‌ آتشي‌ را كه‌ براي‌ دشمنان‌ خود و دشمنان‌ شما جرقّه‌ آن‌ را افروخته‌ بوديم‌ بر ما افروختيد! و براي‌ سركوبي‌ دوستان‌ خود، با دشمنان‌ خود همدست‌ و هماهنگ‌ شديد! با اين كه‌ آن‌ دشمنان‌، عَدلي‌ را در ميان‌ شما رواج‌ نداده‌ و دادي‌ را نگستردند؛ و نه‌ اميد خيري‌ براي‌ خود در آنها داريد. بنابراين‌، بليّه‌ها و رسوائيها دامنگيرتان‌ باد! چرا در آن‌ وقتيكه‌ شمشيرها در غلاف‌ بود، و نفوس‌ آرام‌، و رأي‌ها هنوز در قتال‌ مستحكم‌ نگرديده‌ بود؛ ما را رها ننموديد؟! بلكه‌ مانند سيل‌ ملخ‌ بسوي‌ فتنه‌ گسيل‌ شديد! و مانند پروانه‌ در فتنه‌ به‌هم‌ ريختيد! پس‌ هلاكت‌ و نابودي‌ باد بر شما اي‌ بنده‌هاي‌ امّت‌ها! و اي‌ افراد كنار زده‌ شده‌ و دور شده‌ از حزب‌‌ها و جمعيّت‌‌ها! و اي‌ پس‌ زنندگان‌ كتاب‌ خدا! و اي‌ تحريف‌ كنندگان‌ كلمات‌ پروردگار! و اي‌ طائفه‌ گناه‌ آفرين‌! و اي‌ آب‌ و دَمِ دهان‌ شيطان‌! و اي‌ خاموش‌ كنندگان‌ سنّت‌‌هاي‌ الهيّه‌! آيا شما اين‌ جماعت‌ را يار و ياوري‌ مي‌نمائيد و ما را مخذول‌ و تنها و منكوب‌ مي‌گذاريد؟!

آري‌! سوگند به‌ خدا كه‌ اين‌ مكر و حيله‌ در شما بي‌سابقه‌ و تاريخچه‌ نيست‌! و بر اين‌ مكر، اصول‌ و ريشه‌هاي‌ شما پيوسته‌ و آميخته‌ شده‌ است‌! و شاخه‌هاي‌ شما بر آن‌ پرورش‌ يافته‌ و نيرو گرفته‌ است‌! پس‌ شما پليدترين‌ ثمره‌ اين‌ درختيد، كه‌ در كام‌ صاحبش‌ كه‌ ناظر آنست‌ چون‌ خار و استخوان‌ گلوگير مي‌گرديد! و در كام‌ شخص‌ غاصب‌ و متعدّي‌ لقمه‌ گوارا مي‌باشيد! آگاه‌ باشيد كه‌ اين‌ مرد بي‌پدر: زنازاده‌ و پسر زنازاده‌ (عُبيدالله‌ بن‌ زياد) مرا بين‌ دو چيز ثابت‌ و ميخكوب‌ نموده‌ است‌: يا با شمشير جنگ‌ كردن‌ و شربت‌ شهادت‌ نوشيدن‌، و يا تن‌ به‌ ذلّت‌ و خواري‌ دادن‌؛ و هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّه، چقدر ذلّت‌ از ما دور است‌! خداوند بر ما زبوني‌ و ذِلّت‌ را نمي‌پسندد، و رسول‌ خدا و مؤمنين‌ نمي‌پسندند، و دامن‌هاي‌ پاك‌ و پاكيزه‌اي‌كه‌ ما را در خود پرورش‌ داده‌اند، و سرهاي‌ پر حميّت‌، و نفس‌‌هاي‌ استواريكه‌ ابداً زير بار ظلم‌ و تعدّي‌ نمي‌روند، بر ما نمي‌پسندند كه‌ اطاعت‌ فرومايگان‌ و زشت‌ سيرتان‌ را بر قتلگاه‌ كريمان‌ و شرافتمندان‌ ترجيح‌ دهيم‌! آگاه‌ باشيد كه‌ من‌ با همين‌ جماعت‌ اندكي‌ كه‌ با من‌ هستند، با وجود كمي‌ تعداد و نبودن‌ مُعين‌ و ياور آماده‌ جنگ‌ هستم.

.... عبدالله‌ بن‌ عمّار بن‌ يَغوث‌ مي‌گويد: من‌ هيچ‌ مغلوبي‌ كه‌ مورد تهاجم‌ افراد بسياري‌ قرار گرفته‌ باشد، و تمام‌ اولاد او و اهل‌ بيت‌ او و اصحاب‌ او كشته‌ شده‌ باشند نديده‌ام‌، كه‌ قلبش‌ محكمتر و دلش‌ مطمئن‌تر و گامش‌ استوارتر بوده‌ باشد از حسين‌ بن‌ علي. در اين حال‌ كه‌ به‌ لشكر دشمن‌ حمله‌ مي‌نمود تمام‌ رجال‌ و سپاهيان‌ از مقابلش‌ مي‌گريختند و يك‌ نفر باقي‌ نمي‌ماند.

عمر بن‌ سعد به‌ جماعت‌ لشكر فرياد زد: اين‌ فرزند أنْزَع‌ بَطين‌ (عليّ بن‌ أبي‌طالب‌) است‌! اين‌ فرزند كشنده‌ عرب‌ است‌! او را در پرّه‌ گيريد، و از هر جانب‌ به‌ او حمله‌ور شويد.

چهار هزار نفر تيرانداز او را احاطه‌ كردند! و بين‌ او و بين‌ خيام‌ حَرَمش‌ جدائي‌ انداختند. سيّد الشّهداء عليه‌ السّلام‌ فرياد زد:

«اي‌ پيروان‌ آل‌ أبي‌ سفيان‌! اگر براي‌ شما ديني‌ نيست‌، و رويّه‌ شما اين است‌ كه‌ از معاد نيز نمي‌ترسيد؛ پس‌ در زندگاني‌ دنياي‌ خود از آزادگان‌ باشيد! و اگر همچنانكه‌ مي‌پنداريد، از طائفه‌ عرب‌ هستيد، به‌ حَسَب‌‌هاي‌ خود برگرديد (و از اعمال‌ ناجوانمردانه‌ احتراز كنيد).»

شمر، حضرت‌ را صدا زد كه‌: چه‌ مي‌گوئي‌ اي‌ پسر فاطمه‌؟!

حضرت‌ فرمود: من‌ با شما در جنگ‌ هستم‌. بر زنها مؤاخذه‌اي‌ نيست‌؛ و تا وقتي كه‌ زنده‌ام‌، اين‌ لشكريان‌ ياغي‌ و متعدّي‌ خود را از دستبرد به‌ حرم‌ من‌ بازداريد.

فرمود: «حَرَم‌ مرا رها كنيد و سراغ‌ من‌ به شخصه‌ بيائيد. و اينك‌ زمان‌ شهادت‌ من‌ نزديك‌ شده‌ و آثار و علائم‌ آن‌ پديدار گشته‌ است‌».

شمر گفت‌: اين‌ درخواست‌ را مي‌پذيريم‌! و آن‌ جماعت‌ همگي‌ به طرف‌ خود حضرت‌ روي‌ آوردند و جنگ‌ شدّت‌ يافت‌ و عطش‌ بر آن‌ حضرت‌ بسيار شديد شد. و براي‌ بار دوّم‌ از براي‌ وداع‌ به‌ خيمه‌ آمد، و با اهل‌ حرم‌ وداع‌ نمود، و سپس‌ به‌ مركز مبارزه‌ بازگشت‌؛ و بسيار مي‌گفت‌:لاَ حَوْلَ وَلاَ قُوَّه إلاَّ بِاللَهِ.

و أبو الحُتوف‌ جُعْفي‌، تيري‌ به‌ پيشاني‌ مباركش‌ زد. آن‌ تير را بيرون‌ كشيد، و خون‌ بر چهره‌اش‌ جاري‌ شد؛ و گفت‌:

«بار پروردگارا! بر اين‌ حالِ من‌ كه‌ از ناحيه‌ اين‌ بندگان‌ نافرمان‌ تو مي‌گذرد واقف‌ هستي‌! بار پروردگارا! يكايك‌ آنان‌ را بشمار! و آنان‌ را متفرّقاً و متشتّتاً هلاك‌ گردان‌! و يك‌ تن‌ از آنان‌ را روي‌ زمين‌ باقي‌ مگذار! و ابداً آنها را نيامرز!» و با صوت‌ بلند فرياد زد:

«اي‌ امّت‌ بدسرشت‌ و بدكردار! با محمّد در عترتش‌ به‌ بدي‌ رفتار كرديد! آگاه‌ باشيد كه‌ شما بعد از من‌ كسي‌ را نخواهيد كشت‌ كه‌ از كشتنش‌ نگران‌ باشيد و به‌ هراس‌ آئيد، بلكه‌ تمام‌ كشتن‌ها براي‌ شما سهل‌ و آسان‌ مي‌نمايد! و سوگند به‌ خدا كه‌ من‌ از خداي‌ خودم‌ اميد دارم‌ كه‌ مرا به‌ شرف‌ شهادت‌ برساند، و از شما انتقام‌ مرا بگيرد از جائي‌ كه‌ خود نمي‌دانيد!»

حَصين‌ گفت‌: اي‌ پسر فاطمه‌! به‌ چه‌ چيز خداوند انتقام‌ تو را از ما مي‌گيرد؟

حضرت‌ فرمودند: بَأس‌ و شدّت‌ را در ميان‌ شما مي‌افكند، تا آنكه‌ خون‌هاي‌ خود را مي‌ريزيد؛ و سپس‌ چون‌ موجهاي‌ دريا عذاب‌ را بر شما خواهد ريخت‌!

در اين‌ حال‌، از كثرت‌ زخمها و جراحات‌ وارده‌، ضعف‌ بر آن‌ حضرت‌ آنقدر شديد بود كه‌ ايستاد تا بيارامد؛ كه‌ مردي‌ سنگ‌ بر پيشانيش‌ زد و خون‌ بر صورتش‌ جاري‌ شد. و با لباس‌ خود خواست‌ تا خون‌ را از دو چشمش‌ پاك‌ كند كه‌ مرد ديگري‌ به‌ تير سه‌ شعبه‌ قلب‌ مباركش‌ را هدف‌ ساخت‌. پسر رسول‌ خدا، به‌ خدا عرض‌ كرد:

بِسْمِ اللَهِ وَبِاللَهِ وَعَلَي‌ مِلَّه رَسُولِ اللَهِ.

«به‌ نام‌ خدا، و به‌ خود خدا، و بر ملّت‌ و آئين‌ رسول‌ خدا (اين‌ شهادت‌ روزي‌ من‌ مي‌گردد).» و سرش‌ را به‌ طرف‌ آسمان‌ بلند نموده‌ و گفت‌: خداي‌ من‌! تو مي‌داني‌ كه‌ اين‌ قوم‌ مي‌كشند مردي‌ را كه‌ در روي‌ زمين‌ پسر پيغمبري‌ جز او نيست‌!» دست‌ برد و تير را از پشت‌ خود خارج‌ كرد؛ و خون‌ مانند ناودان‌ فَوَران‌ مي‌كرد. حضرت‌ دست‌ خود را زير آن‌ خون‌ گرفت‌، و چون‌ پُر شد به‌ آسمان‌ پاشيد و گفت‌: اين‌ حادثه‌ كه‌ بر من‌ نازل‌ شده‌ است‌ چون‌ در مقابل‌ ديدگان‌ خداست‌، بسيار سهل‌ و ناچيز است‌. و يك‌ قطره‌ از آن‌ خون‌ بر زمين‌ نريخت‌.

و براي‌ بار دوّم‌ دست‌ خود را زير خون‌ گرفت‌؛ و چون‌ پُر شد، با آن‌ سر و صورت‌ و محاسن‌ شريف‌ را خون‌ آلوده‌ نموده‌ و گفت‌: با همين‌ حال‌ باقي‌ خواهم‌ بود تا خدا و جدّم‌ رسول‌ خدا را ديدار كنم‌.

و آنقدر خون‌ از بدن‌ مباركش‌ رفته‌ بود كه‌ قدرت‌ و رَمقي‌ در تن‌ نمانده‌ بود. نشست‌ بر روي‌ زمين‌ و با مشقّت‌ سر خود را بلند نگاه‌ مي‌داشت‌، كه‌ در اين‌ حال‌ مالك‌ بن‌ بُسْر آمده‌ و او را دشنام‌ داد و با شمشير بر سر آن‌ حضرت‌ زد.

و بُرْنُس‌ (يعني‌ كلاه‌ بلندي‌ كه‌ بر سر آن‌ حضرت‌ بود) پر از خون‌ شد. حضرت‌ برنس‌ را انداخت‌ و روي‌ قَلَنْسُوَه‌ كه‌ كلاه‌ عادي‌ بود عمامه‌ بست‌. و بعضي‌ گفته‌اند: دستمالي‌ بست‌. كه‌ زُرعه‌ بن‌ شَريك‌ بر كتف‌ چپ‌ آن‌ حضرت‌ ضربتي‌ وارد ساخت‌. و حصين‌ بر حلقوم‌ آن‌ حضرت‌ تيري‌ زد. و ديگري‌ بر گردن‌ مبارك‌ ضربه‌اي‌ وارد ساخت‌. و سِنانِ بن‌ أنَس‌ با نيزه‌ در تَرقُوه‌اش‌ زد، و پس‌ از آن‌ بر سينه‌ آن‌ حضرت‌ زد. و سپس‌ در گلوي‌ آن‌ حضرت‌ تيري‌ فرو برد؛و صالح‌ ابن‌ وَهب‌ در پهلويش‌ تيري‌ وارد كرد.

هِلال‌ بن‌ نافع‌ مي‌گويد: من‌ در نزديكي‌ حسين‌ ايستاده‌ بودم‌ كه‌ او جان‌ مي‌داد؛ سوگند به‌ خدا كه‌ من‌ در تمام‌ مدّت‌ عمرم‌، هيچ‌ كشته‌اي‌ نديدم‌ كه‌ تمام‌ پيكرش‌ به خون‌ خود آلوده‌ باشد و چون‌ حسين‌ صورتش‌ نيكو و چهره‌اش‌ نوراني‌ باشد. به‌ خدا سوگند لَمَعات‌ نور چهره‌ او مرا از تفكّر در كشتن‌ او باز مي‌داشت‌!

و در آن‌ حالت‌هاي‌ سخت‌ و شدّت‌، چشمان‌ خود را به‌ آسمان‌ بلند نموده‌، و در دعا به‌ درگاه‌ حضرت‌ ربّ ذوالجلال‌ عرض‌ مي‌كرد: صَبْرًا عَلَي‌ قَضَآئِكَ يَا رَبِّ! لاَ إلَهَ سِوَاكَ، يَا غِيَاثَ الْمُسْتَغِيثِينَ! «شكيبا هستم‌ بر تقديرات‌ و بر فرمان‌ جاري‌ تو اي‌ پروردگار من‌! معبودي‌ جز تو نيست‌، اي‌ پناه‌ پناه‌آورندگان‌!»

از حضرت‌ امام‌ محمّد باقر عليه‌ السّلام‌ روايت‌ است‌ كه‌ اسب‌ آن‌ حضرت‌ با صداي‌ بلند شيهه‌ مي‌كشيد، و پيشاني‌ خود را به‌ خون‌ حضرت‌ آلوده‌ مي‌نمود؛ و مي‌بوئيد؛ و مي‌گفت‌: «فرياد رس‌! فرياد رس‌! از امّتي‌ كه‌ پسر دختر پيغمبر خود را كشتند.» و متوجّه‌ خيام‌ حَرَم‌ شد.

اُمّ كلثوم‌ ندا در داد: وَا مُحَمَّدَاهْ، وَا أَبَتَاهْ، وَا عَلِيَّاهْ، وَا جَعْفَرَاهْ، وَا حَمْزَتَاهْ! اين‌ حسين‌ است‌ كه‌ در بيابان‌ خشك‌ كربلا بر روي‌ زمين‌ افتاده‌ است‌.

زينب‌ ندا در داد: وَا أخَاهْ، وَا سَيِّدَاهْ، وَا أَهْلَ بَيْتَاهْ! لَيْتَ السَّمَآءَ أَطْبَقَتْ عَلي‌ الاْرْضِ، وَلَيْتَ الْجِبَالَ تَدَكْدَكَتْ عَلَي‌ السَّهْلِ. «اي‌ كاش‌ آسمان‌ بر زمين‌ مي‌چسبيد، و اي‌ كاش‌ كوه‌ها خُرد مي‌شد و بيابانها را پر مي‌كرد.» و به‌ نزد برادرش‌ آمد، و ديد كه‌ عمر بن‌ سعد با جمعي‌ از يارانش‌ به‌ حضرت‌ نزديك‌ شده‌اند؛ و برادرش‌ حسين‌ در حال‌ جان‌ دادن‌ است‌. فرياد برداشت‌: «اي‌ عمر بن‌ سعد!‌ أباعبدالله‌ را مي‌كشند و تو به‌ او نگاه‌ مي‌كني‌؟» عمر صورت‌ خود را برگردانيد و اشكهايش‌ بر روي‌ ريشش‌ جاري‌ بود. زينب‌ فرياد برداشت‌: «اي‌ واي‌ بر شما!‌ در بين‌ شما يك‌ نفر مسلمان‌ نيست‌؟!» هيچكس‌ جواب‌ او را نداد. عمر بن‌ سعد فرياد زد: پياده‌ شويد و حسين‌ را راحت‌ كنيد!

شمر مبادرت‌ كرد، و با پايش‌ به‌ آن‌ حضرت‌ زد، و روي‌ سينه‌اش‌ نشست‌. و با شمشير دوازده‌ ضربه‌ بر آن‌ حضرت‌ زد. و محاسن‌ مقدّسش‌ را گرفت‌، و سر مقدّسش‌ را جدا كرد.

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۴

غذاي حاجت

ظهر در دانشگاه بودم. براي ناهار قصد داشتم ساندويچ بخورم، ولي نهايتاً تصميم گرفتم دوباره به «رستوران» بروم و غذاي آنجا را يك جوري پايين بدهم.

جلوي پلّه‌هاي رستوران دانشجويي كذائي، پيرمردي بيل به دست با توده يخ‌زده برفها مي‌جنگيد. جنگي نا‌برابر كه وقتي برگشتم همچنان ادامه داشت. از پلّه‌ها بالا رفتم، غذا را در كارتم رزرو كردم و به سمت محلّ تحويل گرفتن غذا رفتم. رستوران خلوت بود و مثل هميشه تاريك و كثيف. زمان تعطيلي ميان ترمها است. بين سيني‌هاي «شسته‌شده» دنبال يك سيني «تميز» مي‌گردم (انگار همه كلمه‌ها جعلي شده‌اند). ياد اين جمله معروف مي‌افتم كه: نگرد، همه‌اش مثل هم است. يكي را كه ظاهرش كمتر حالم را خراب كند پيدا مي‌كنم. مي‌روم جلو. مسئول اخموي چك كردن كارتها كارتم را مي‌گيرد و در شكاف دستگاه مي‌كشد. چراغ سبز و بوق مثبت. يعني برو جلو. كارتم را مي‌گيرم و در دالان چركين به مسيرم ادامه مي‌دهم. كارگري يك كفگير برنج برايم مي‌ريزد. كارگر بعدي با ملاقه‌اش ظرف بزرگ محتوي قورمه‌سبزي را هم مي‌زند. يك ملاقه برايم مي‌ريزد، خورشت آبكي با يك ليمو عماني گنده كه من اصلاً به آن لب نخواهم زد. از هر دو تشكّر مي‌كنم. هيچ يك جواب نمي‌دهند. به انتهاي دالان مي‌رسم. در توده قاشق و چنگالهاي «شسته‌شده» دنبال يك زوج «تميز» مي‌گردم. نه آن قدر تميز كه لكّه نداشته‌باشد، فقط آن قدر كه بالا نياورم. نان نيست. به انتهاي سالن مي‌روم و كنار پنجره‌اي كه از كثيفي تيره شده مي‌نشينم. منظره بيرون بد نيست. هوا ابري است، درختان سرو مثل هميشه سبزند و بقيه درختها برهنه. زمستان است. آرام شروع مي‌كنم به خوردن و از ظرف نان روي ميز كمي نان دست نخورده پيدا مي‌كنم. مثل هميشه هنوز يك ذرّه هم سير نشده‌ام كه معده‌ام سنگين مي‌شود. اين غذا مگر چه دارد؟

به نيمه غذا كه مي‌رسم، پيرمردي با يك سطل بزرگ آب و كف مي‌آيد. كهنه‌اي را كه در دست دارد در سطل خيس مي‌كند و روي ميز كناري مي‌مالد. تميز نمي‌كند، فقط ميز را خيس مي‌كند. وقتي ميز را خيس كرد، به سراغ ميز خالي بعدي مي‌رود. آهسته و به دشواري راه مي‌رود. از خودم خجالت مي‌كشم، امّا نمي‌دانم به چه جرمي.

آب خورشت را مي‌كاوم، در جستجوي چيزي كه بشود با برنج خوردش. هر دفعه كمي آب خورشت را با يكي‌دو لوبيا و اگر خدا برساند كمي گوشت برمي‌دارم و چاشني يك قاشق برنج مي‌كنم. وقتي ديگر جستجوهايم بي‌ثمر مي‌ماند، يعني غذا تمام شده. برنج را نمي‌شود خالي خورد. پايين نمي‌رود. اگر هم برود، معده بيچاره چه گناهي كرده كه صاحبش دانشجو شده. بلند مي‌شوم و مي‌روم. ظرف نيمه‌خالي را روي ميز ظرفهاي كثيف مي‌گذارم و از رستوران دانشجويي خارج مي‌شوم. پيرمرد هنوز با توده منجمد برفها كلنجار مي‌رود.

در همه اين مدّت فقط يك چيز در ذهنم تداعي مي‌شود: فضا‌ي كتابهاي هاينريش بل.

یکشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۴

به تو اي دشمنم، نياز دارم

حركت آژانس بين‌المللي انرژي اتمي در برابر ايران غلط و ظالمانه است. در اين مسأله شك نبايد كرد. از هر جنبه كه به اين مسأله نگاه كنيم مشخّص است كه يك حركت جاهلانه و زورمدارانه است. امّا در اين ميان يك مسأله قديمي براي من جالب‌تر، يا بهتر است بگويم آزار دهنده‌تر است.

از وقتي كه يادم هست، هر وقت اقدامات مشابهي از جانب دولتهاي خارجي يا نهادهاي بين‌المللي عليه ايران انجام مي‌شد، سران كشور باد در گلو مي‌انداختند كه: اين حركتها عزم ملّت ايران را جزم‌تر كرده و همبستگي ملّي را افزايش خواهد داد و ملّت غيور ايران با وحدت بيشتر در برابر توطئه‌هاي دشمنان خود خواهد ايستاد و ... حرفهايي كه عملاً ديده‌ام غلط هم نيست. هر كس قبول ندارد صبر كند تا راهپيمايي بيست و دوّم بهمن امسال را ببيند.

امّا چرا؟ چرا ما براي تقويت همبستگي ملّي هميشه به دشمن خونخوار و توطئه و بمب‌گذاري و امثال اينها محتاجيم؟ صفاتي مانند دشمن‌ستيزي و ميهن‌دوستي به خودي خود بسيار لازم و پسنديده‌اند، امّا چرا در دوره‌هاي محدود و گذراني كه وضع سياست خارجي و امنيّت داخلي كشور كمتر آشوبناك است، به واقع حسّ مشترك ايراني بودن و تفاهم و همبستگي ملّي تضعيف مي‌شود؟ واقعاً ما اين قدر خوبيم كه در اين دنياي پلشت نمي‌توانيم مبناي روابط خارجي‌مان را دوستي و ارتباط گسترده با ساير كشورهاي دنيا قرار دهيم؟ چرا هميشه بايد از سنگر به خارج ديد بزنيم، به جاي آن كه از پنجره خانه‌مان فضاي خارج را آزادانه نگاه كنيم؟

آيا اشتباه مي‌كنم اگر بگويم لابد ايراد از خودمان است كه بلد نيستيم با بقيه مدارا و مراوده داشته باشيم؟ زندگي كردن در ايران بي‌شباهت نيست به زيستن در قلعه‌اي ستبر، احاطه شده با خندقها و موانع سهمگين. دشوار بتوان به درونش نفوذ كرد و بدتر از آن: دشوارتر بتوان از آن گريخت. اوّلين پاسخ به هر پرسشي در اينجا «نه» است: نبايد، نمي‌شود، نيست، نداريم، نمي‌خواهيم و ...

باز هم تأكيد مي‌كنم: در حقّ كشور ما ظلم كرده‌اند و طبيعي است كه به ظلم معترض و از ظالم بيزار باشيم. امّا چرا شور و نشاط ما وابسته به وجود آن ظالمها و ياغي‌ها و... است؟ چرا مبناي كارمان دشمني با خارج و بنا كردن مودّت داخلي بر آن است؟ اين را نمي‌فهمم.

اروپاي هزاررنگ متّحد شده. شرق آسيا متّحد شده. كشورهاي انگليسي‌زبان با هم متّحد شده‌اند. ما تنها مانده‌ايم. اين را ببينيم. در آژانس انرژي اتمي چه كساني با ما بودند؟ كوبا، ونزوئلا و سوريه. اگر آن دو كمونيست و اين يك ديكتاتور هم با ما نبودند آن وقت مي‌توانستيم با خيال راحت بگوييم: مرگ بر همه به جز خودمان. چه جالب مي‌شد، نه؟ وضعمان از اين هم كه هست ساده‌تر مي‌شد. چون دوست شدن و دوست ماندن بسي پيچيده‌تر از دشمني كور و نفرت ابدي است.

شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۴

جناب رئيس‌جمهور هميشه همين قدر خوشبو هستند؟

چند تا مطلب نوشته‌بودم درباره دانشگاههاي ايران و فساد و ناداني حاكم بر سيستم مديريتي آنها و ظلمهايي كه موج جديد «اصول‌‌گرايان» افراطي بر دانشگاهها روا مي‌دارند و خيالهايي كه در سر دارند. هيچ كدام آن قدر به دلم نچسبيد كه اينجا بگذارمشان. ديروز كه داشتم دنبال لينك اصلي يك مطلب در سايتهاي خبرگزاري‌ها مي‌گشتم، به اين خبر برخوردم. ديگر بقيه‌اش با خودتان. اميدوارم براي خيانتهايش ....

خسته شدم بس كه از مرگ نوشتم.

چهارشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۴