شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۴

زور

ساعت 2:30 كلاس دارم. به چهارراه پارك‌وي كه مي‌رسم ساعت از 2:25 هم گذشته‌است. از عرض بزرگراه رد مي‌شوم. يك پيكان خطّي دانشگاه با دو تا مسافر در ايستگاه است. راننده را مي‌شناسم، بد اخلاق است و رانندگي‌اش بدتر از اخلاقش. سوار مي‌شوم. بلافاصله كاغذي را كه پايين داشبورد چسبانده مي‌بينم: كرايه 250 تومان. لجم مي‌گيرد. از وقتي كه كرايه 150 تومان را كردند 200 تومان هنوز چند ماه بيشتر نگذشته. اگر بگويم چرا زياد كرده‌ايد، حتماً مي‌گويد چون مجبوريم جلو يك نفر سوار كنيم. وقتي كه كرايه را 200 تومان كردند هم همين را گفتند. تازه مجوّز خط هم ندارند كه اگر داشتند نمي‌توانستند سرخود كرايه را زياد كنند. اين راننده كه بداخلاق است و حتّي هوس نمي‌كنم يك اعتراض ساده بكنم. اگر هم هوس كنم، با ديدن آن يكي مسافري كه كنار پنجره نشسته و مثل مادرمرده‌ها زانوهايش را بغل كرده، آن قدر پلاسيده مي‌شوم كه هوس اعتراض از سرم مي‌افتد. با خودم فكر مي‌كنم وقتي مملكت بي‌صاحب است، هر كس كه بخواهد، به هر شكل ممكن به بقيه زور مي‌گويد. با خودم مي‌گويم اگر از كار اين راننده‌ها حرصت گرفته و عرضه اعتراض كردن نداري، لااقل يادت باشد تو به بقيه زور نگويي، به هيچ شكلي. يادت باشد كه مسئوليّّت كارهاي خودت را بپذيري. ماشين به نزديك در دانشگاه كه مي‌رسد، از توي جيبم يك سكّه 50 توماني درمي‌آورم، مي‌گذارمش روي اسكناس 200 توماني كه از جيب ديگرم بيرون مي‌كشم، تا به راننده بدهمش. سكّه را كه روي اسكناس است نگاه مي‌كنم: يك سكّه پنجاه توماني كثيف و معمولي است. امّا در اين موقعيّت ناگهان حس مي‌كنم اين سكّه مظلوم است و من دارم قرباني‌اش مي‌كنم، چون نمي‌توانم از او دفاع كنم. انگار دارم به كام اژدها مي‌فرستمش، و چرا كه نه، مگر اژدها چيزي غير از جلوه بدكاري خود ما است؟

به خودم مي‌گويم: اگر دير نكرده‌بودي، مي‌توانستي زور را قبول نكني، از خيابان رد مي‌شدي و تا جلوي نمايشگاه با تاكسي مي‌رفتي و بقيه را پياده. بقيه هم مي‌توانند اين كار را بكنند. اگر ضعيف نبوديم كه به ما زور نمي‌گفتند.

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home