سه‌شنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۴

سرما

اينجا تهران است، شهر آلوده، شهر شلوغ، شهري روي گسلهاي خطرناك، شهر ناامن، و اين روزها و شبها: شهر منجمد.

هوا واقعاً سرد است. انگار امسال داريم انواع وضعيّتهاي ساده‌اي را تجربه مي‌كنيم كه پشت سر هم به ما هشدار مي‌دهند زندگي كردن در تهران، در اين شهر بي‌منطق، چقدر انسانها را ناتوان مي‌كند، حتّي در امور پيش‌پاافتاده: اپيدمي وبا در طول تابستان ما را از بيشتر سبزي‌ها و صيفي‌ها محروم كرد. به همين راحتي. چند روز نوزيدن باد، آلودگي هوا را متراكم كرد و نفسمان را گرفت تا يادمان بيفتد كه حجم آلودگي توليد شده توسّط ماشينها در تهران چقدر زياد است و اگر باد و باران به موقع نرسد كارمان زار است. زندگي مان تكيه بر باد زده. حالا هم اين سرماي معمولي زمستان به وضوح شهر را خلوت كرده، گرچه واقعاً سرماي شديدي نيست (بين -1 تا -6 درجه)، امّا گزندگي سختي دارد و واقعاً غيرقابل‌تحمّل است. الآن ساعتي از نيمه‌شب گذشته و در اتاقم كه دماي 25 درجه سلسيوس دارد، راحت نشسته‌ام و دارم مي‌نويسم. خدا مي‌داند امشب چند تا كارتن‌خواب در تهران مي‌ميرند و همين الآن با آخرين توانشان دارند به زندگي چنگ مي‌زنند. خودم در دو صبح زمستاني در دو نقطه مختلف تهران دو بي‌خانمان را ديدم كه مرده‌بودند: اوّلي در خيابان شريعتي، كمي پايين‌تر از ميدان تجريش بود. صبح بود و داشتم مي‌رفتم دانشگاه. مرد ميانسال فربه‌اي بود با يك پاي ناقص. عصاي آلومينيومي كنارش افتاده‌بود، و سكّه‌هاي بي‌حاصلي كه رهگذران، نمي‌دانم به چه انگيزه و براي چه كسي آنجا ريخته بودند. من تقريباً نزديك بود به جسدش برخورد كنم و پايم را بلند كردم تا به پايش نخورم. تازه وقتي سكهّ‌ها را ديدم فهميدم كه عزرائيل به تازگي از آن محل گذشته.

دو سه سال بعد، در همان سال پنجم ليسانس، كه در واقع پشت كنكور نحس فوق‌ليسانس گرفتار بودم، باز هم صبح عازم دانشگاه بودم. باز هم يك صبح سرد زمستاني بود. اين بار در مكاني مرفّه‌تر: جلوي در ورودي بازار مجتمع اسكان در خيابان وليعصر. اين بار جسد را نديدم. وقتي داشتم از آنجا رد مي‌شدم يك مأمور آمبولانس و يك سرباز، دو سر برانكاردي را گرفته‌بودند كه رويش يك كاور بسته شده جسد بود. كار رو به اتمام بود. در همان حال كه داشتند جسد را مي‌بردند، نگاهم به سمت در رفت. كنار در ورودي، رختخوابي پهن بود، شامل يك يا دو پتوي نخ‌نما، كمي‌هم خرت و پرت در كنارش. نمي‌دانم چه كسي رختخوابش را جمع كرد.

نمي‌دانم اينها معتاد بودند يا نه، الكلي يا هرزه بودند يا هر چيز ديگر. نه نياز دارم بدانم و نه انگيزه‌اش را. من در جايگاه قضاوت درباره زندگي كسي كه كنار خيابان جان سپرده نيستم. باقي‌مانده عقلم به من مي‌گويد كه هيچ كس چنان خوابگاهي و آن گونه مرگي را آرزو نمي‌كند. فقط همين. فقط به ياد مي‌سپارم كه چقدر همه ضعيفيم و محتاج و قابل ترحّم. با اين همه ضعف، باز هم خودمان راههاي تازه‌اي براي ضعيف‌تر كردن خودمان ابداع مي‌كنيم. حس مي‌كنم بر رفتار جمعي ما «موجودات ذي‌شعور» نه منطق حاكم است و نه اخلاق. هر كاري دلمان بخواهد مي‌كنيم، تا آن جا كه ببينيم ديگر نمي‌شود ادامه داد. تازه آن وقت سعي مي‌كنيم راههايي را كه با هزينه زياد پيموده‌ايم، دنده‌عقب برگرديم تا به يك نقطه منطقي برسيم و تازه آن وقت است كه مي‌بينيم چه راه درازي را در مسير حماقت طي كرده‌ايم.

خوابم گرفته و جفنگيات مي‌بافم. شب بر همه خوش، تا ظهر فردا.

2 Comments:

At چهارشنبه, دی ۱۴, ۱۳۸۴ ۱۰:۴۶:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناخته ها said...

!چقدر بد

 
At چهارشنبه, دی ۱۴, ۱۳۸۴ ۱:۳۹:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

با اين فكرها كه بايد به قول جلال آل احمد سرت را به اولين ستوني كه مي بيني بكوبي

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home