جمعه، دی ۰۲، ۱۳۸۴

يك روز خوب باراني

هوا باراني است. بعد از حدود دو ماه، اوّلين باران حسابي است كه در تهران مي‌بارد و خيلي هم دارد حال مي‌دهد. فقط حيف كه خيلي كار دارم و نمي‌توانم براي پياده‌روي بيرون بروم.

نمي‌دانم چرا اين قدر از باران خوشم مي‌آيد. در سالهاي مدرسه كه تقريباً از آفتاب بيزار بودم. بعداً كمي تخفيف دادم و توانستم آفتاب را تحمّل كنم، امّا لطفاً با من از «يك روز قشنگ آفتابي» حرف نزنيد كه... . شايد تعجّب كنيد اگر بدانيد در تمام سالهاي دوره راهنمايي و دبيرستان، هر جمعه‌اي كه هوا آفتابي بود سردرد مي‌گرفتم. هواي تهران هم كه معمولاً آفتابي است، بنابراين جمعه‌هايم معمولاً با سردرد بود. حالا تصوّر كنيد يك پسر بين 10 تا 15 ساله را ببينيد كه از آفتابي بودن هوا در يك روز جمعه شاكي است و بگويد سرش درد مي‌كند! لابد مي‌گوييد خودش را لوس كرده خرس گنده! انگار براي ابراز دردهاي عجيب هم يك سنّ قانوني وجود دارد كه البتّه از سنّ قانوني خرس گنده بودن بيشتر است!

باران زيباست. آفتاب هم زيباست، امّا از پشت ابرها!

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home