چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۴

آنچه كه گذشت

قسمت اوّل: استاد گرانقدرم نيم ساعتي دير آمدند، كلاس مدّتي به بحثهاي مرتبط و غير مرتبط با درس گذشت و سر ساعت 10 تشكّر كرديم و آمديم بيرون.

قسمت دوّم: اين را آخر همه مي‌گويم.

قسمت سوّم: از كلاس نظريه كوانتومي ميدانها (2) يك چيزهايي را فهميدم و يك چيزهايي را نه. كمي هم خوابيدم، امّا خواب خوبي نديدم!

قسمتهاي چهارم و پنجم: درس مكانيك آماري پيشرفته (1) را فهميدم، ولي تكليفها را ننوشته‌بودم، و بنا بر وجدان علمي شديدم، حاضر هم نبودم از روي حلّ بقيه كپي كنم. بنابراين تكليفم را تحويل ندادم و نمره‌اش را نخواهم‌گرفت!

قسمت ششم: آقاي دكتري كه سمينار را ارائه كرد، ليسانسش را از دانشگاه شيراز و فوق‌ليسانس و دكترايش را از دانشگاه صنعتي شريف اخذ نموده‌بود و در تمامي اين دور‌ها نيز شاگرد اوّل بوده‌است. سمينارش را با سه تا فايل متني pdf و چند تا شكلي كه قبلاً روي تخته كشيده‌بود، با نهايت سستي و بي‌حالي ارائه كرد، چنان كه گويي از دست باران و طوفان به داخل عمارت گروه فيزيك پناه آورده‌باشد و بعد به او بگويند يا بايد درباره String theory سمينار بدهي، و يا بايد بروي بيرون زير باران و باد. با اين حال خوابم نبرد (چون چراغها را خاموش نكردند.). ماحصل سمينار براي من فعلاً اين بوده‌است كه نظراتم در باره String theory تغيير زيادي نكرد.

تذكّر: اساساً بنده يك بدبيني (اگر دوست داريد، بخوانيد حسادت) تاريخي نسبت به افراد هميشه شاگرد اوّل داشته‌ام. لاأقل در سيستم آموزشي ايران، اعتقادي به شاگرد اوّلها ندارم و مثال نقضي هم نديده‌ام. اين مسأله را هنگام خواندن چيزهايي كه درباره سخنران ديروز نوشتم، در نظر داشته‌باشيد.

قسمت هفتم: اين هم كه معلوم است، شب دير خوابيدم و صبح حاضر بودم قيمت نفت به زير ده دلار برسد، ولي از زير پتو در نيايم!

قسمت دوّم، كه گفتم آخر همه مي‌گويم: بعد از سمينار، استادم كه داشت براي مباحثه‌هاي بعد از جلسه دوباره به درون اتاق سمينار مي‌رفت، بنده را ديد و گفت كه همديگر را ببينيم. بنده هم كه مشغول تناول شيريني و چاي بودم، تعظيمي بلند‌بالا (بيشتر از ناحيه گردن) نمودم و از پشت ذرّات چسبناك شيريني گفتم: چشم! و همين كه استادم به درون اتاق رفت و من از ميدان ديدش خارج شدم، با سرعت مافوق نور، همراه هم‌سنگر هميشگي‌ام، جناب مهندس علي‌خان جعفري، منطقه عمليّات را ترك گفتم و به سوي خانه روان شدم. البتّه ماندنم هم فايده‌اي نداشت، چون واقعاً خسته بودم. فكر هم نمي‌كنم كه قلب استاد نازنينم را شكسته‌باشم!

نتيجه‌گيري اخلاقي: هيچ گاه نا‌اميد نباشيد، چون بدترين احتمال اين است كه بدترين حالت ممكن برايتان پيش آيد!! در آن صورت هم كه چيز مهمّي اتّفاق نيفتاده!!!!!!!!! خورشيد همچنان در فاصله هشت دقيقه نوري از ما در حال درخشيدن است.


0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home