یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۴

دين‌داري سفارشي ما_ قسمت اوّل

از وقتي كه خواندن ياد گرفتيم، يعني دقيقاً از سال دوّم دبستان، تا جايي كه زور حوزويان مي‌رسيد، يعني تا پايان دوره ليسانس، هر سال درسهايي به عنوان تعليمات مذهبي داشتيم. اسمها تغيير مي‌كرد: «تعليمات ديني»، «قرآن»، «بينش اسلامي»، «درسهايي از قرآن» (به تقليد از برنامه قرائتي) و اخيراً «دين و زندگي». اينها مربوط به مدرسه مي‌شد. در دانشگاه هم: «معارف اسلامي» يك و دو، «قرآن»، «اخلاق اسلامي» و دو تا كه ماهيتشان نسبتاً (بسته به اين كه كدام استاد درس را ارائه كند) با بقيه فرق مي‌كرد و جالب‌تر بود: «انقلاب اسلامي» و «تاريخ اسلام». اين دو تاي آخر را كه كنار بگذاريم، بقيه همگي ماهيّت يكساني دارند. تهي از معارف و حقايق. فقط يك سوپ آبكي كه هر سال بايد يك كاسه بزرگش را سر مي‌كشيدي. با اين همه درسهاي «ديني»، بايد در زمينه دين و اعتقادات خيلي قوي‌تر مي‌شديم. امّا نشديم. هر ملحد زيركي مي‌تواند با چند بحث كوتاه، يك شاگرد مدرسه را كه تمام نمره‌هايش از اين درسها بالا است، ولي مطالعات و تفكّرات ديني غير از آنها ندارد (بحث كردن پيشكش)، از دين به در كند و بلكه يك ملحد جديد بسازد كه عقيده‌اش در الحاد بسي قوي‌تر از عقايد ديني سابقش باشد. در حالي كه اگر لااقل قرآن را قبول داشته‌باشيم، بايد بپذيريم (بر اساس تصريح قرآن) كه فطرت آدم خداجو است و به سادگي از فطرتش رو‌گردان نمي‌شود.

تقريباً هر سال در مدرسه در قالب هر يك از اين درسهاي ديني سعي مي‌كردند به ما ثابت كنند كه خدا وجود دارد، معاد و نبوّت بر حقّ‌اند، و بعد بر اين پايه مي‌رسيديم به مقداري مسائل فرعي‌تر مثل احكام و... اصلي‌ترين دليلي كه هر سال به شكل كاملاً ابلهانه و ملالت‌آوري در كتابهاي درسي مدرسه براي اثبات وجود خدا ذكر مي‌شد، وجود نظم و تدبير در جهان و ظرائف خلقت انسان و چيزهايي از اين دست بود، چيزهايي كه البتّه در قرآن هم براي همين منظور به آنها اشاره شده، ولي نه به اين طرز ناشيانه. بعد هم وقتي وجود خدا اثبات شده تلقّي مي‌شد، بر پايه اين كه خدا و جود دارد و قادر و عالم مطلق است، به «اثبات» يا ضرورت نبوّت و معاد و باقي قضايا مي‌پرداختند.

حالا بياييد فرض كنيم اكثر دانش‌آموزاني (يا حتّي دانشجوياني) كه بايد اين كتابها را بخوانند، واقعاً از اوّل اعتقاد درست و حسابي به خدا و معاد و ... ندارند (يعني افراد جامعه عمدتاً لامذهب هستند) و چنين اعتقاداتي را بايد از همين نوع درسها به دست آورند و همچنين اين تطهير اعتقادي بايد هر سال تكرار شود تا اعتقادات ديني در روح آنها نفوذ كند. اين فرض جالبي نيست، ولي فرض ديگري نمي‌تواند مبنايي منطقي‌ براي چنين برنامه درسي‌اي به شمار آيد. سؤال اين است كه آيا فرضاً تمسّك هر ساله به اين واقعيّت كه جهان زيبايي و نظم دارد، مي‌تواند اين افراد را معتقد، بلكه مؤمن، به وجود خداي يگانه كند؟ به نظر من، نه، نمي‌تواند. اگر صرف بررسي دقيق پديده‌هاي جهان، مثلاً انسان و جامعه انساني، مي‌تواند هر كسي را معتقد به اين كند كه اين پديده‌ها آفريننده واحدي دارند كه قادر و عالم است (كه در نتيجه «پديده‌»ها به «آفريده»ها تغيير ماهيّت مي‌يابند)، پس چرا اين همه ملحد و مشرك رسمي در دانشكده‌هاي علوم و فلسفه و ادبيّات و... در سراسر سطح اين سيّاره وجود دارند؟ و جالب‌تر از آن: چرا بيشترين درصد ملحدين در اين صنف را بيولوژيست‌ها تشكيل مي‌دهند، يعني دقيقاً آنهايي كه يافته‌هايشان عمده‌ترين منبع استدلال‌هاي خداگرايانه مذهبيّون است؟ اين كه بخواهيم بگوييم آنها افراد بي‌تعهّدي هستند يا اين كه بدتر از آن، بگوييم با وجود سواد علمي زياد، آدمهاي بد و بي‌ايماني هستند و علمشان بي‌ثمر است، پاك كردن صورت مسأله است، بلكه اصلاً تناقض است، چرا كه در تفكّر ديني اسلام دانش و معرفت رابطه بسيار نزديكي با هم دارند. اگر واقعاً عقيده بر اين است كه تفكّر و تحقيق در نظم و تدبير به كار رفته در خلقت باعث تقويت ايمان به خدا در فرد مي‌شود، چرا اين همه فيزيكدان و بيولوژيست و دانشمندان رشته‌هاي ديگر ملحد شده‌اند؟

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home